من چهار میخ شدم به ساحل، به ماسه‌های دلتنگ لب آب و امواج اندوه، بلند، سیاه، سرد و تلخ به جانم می‌نشینند...

با هر بار رفتن و آمدن امواج، یک چیزی از وجودم کنده می‌شود، شسته می‌شود و می‌رود درون آب.

دلم تنها

غمم دریا

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق‌ها....

این زنجیر خونین تعلق را همیشه خودم به جان خریدم. با همین به ساحل چهارمیخم کرده اند. با همین زنجیر خونین تعلق.

من غلام همت سرو نیستم که از تعلق آزاد است! من غلام همت آنم که هنوز تعلق را ارج می‌نهد.

عجب دنیای بدی خواهد بود جایی که کسی به کسی دل نبندد...عجب جای دلتنگ و تیره‌روزی خواهد بود.

من همین‌جا کنار این ساحل می مانم.

امواج اندوه شور هستند و رد خونین تعلق بر بند بند وجودم مانده...

امواج اندوه رد خونین زخم را می‌شونید و تطهیر می‌کنند.

من فریاد می‌کشم

به سان خدایی در بند!

باشد من شکنجه ام را تا هر کجا مقدر شده تاب می‌آورم. ..

انگار رسالت من روی این خاک همین است

چهار میخ شده باشم به ساحل و امواج اندوه به جانم بنشینند و من همچنان دوست داشته باشم و دلبسته باشم...

*  *‌ *‌

یک وقت خیال نکنی که تو می‌روی و همه‌چیز برمی‌گردد سر جای خودش و من خوشحال و خرم ادامه می دهم...

تو می‌روی و من همینطور سالهای سال به انتظار می‌شنیم. انتظار موهایم را سفید می‌کند، دلم را تنگ می‌کند، و من همینطور چشم به راه می‌نشینم..درست مثل ترانه‌های غم انگیز ...

این دوست  داشتن و فراموش نکردن هم صلیب من است. زندان من است.

همان زندانی که شاملو نوشته. زندان دوست داشتن.

خودم سنگ می‌کشم بر دوش و برج و باروی زندانم را بالا می‌آورم و آن تو محبوس می‌شوم. دست خودم نیست، دست تقدیر است.

یک وقت خیال نکنی این نوشته‌ها، تلاشی مذبوحانه برای خلق یک نوشته‌ی خوش‌آب‌رنگ تراژدیک عاشقانه است. نه اینها حقیقت محض است. حقیقت من...

احمقم من شاید!

باش! بگذار همان یک دم اندک ماندنت مرهمی باشد بر رد خونین این تعلق‌ها...

بگذار ماندنت تنها امید باشد روی این ساحل غمناک...

*  *‌ *‌

این توی تیکه‌ی بالا خطاب به هیچ توی خاصی پرتاب نشده، خطاب است به همه‌ی توهایی که اینطوری فکر می کنند در مواجهه با من‌هایی مثل من.! اما هر کس دلش خواست برش دارد، برش دارد، تقدیم به هر تویی که باور می کند من این چنینم! این چنین ثابت و پایدار در دوست داشتنی که من هیچ تفاوتش نمی‌نهم با عشق...

ای کاش می‌شد خون رگان خود را

قطره

قطره

قطره بگریم

تا باورم کنند!

باور می کنی؟ چقدر؟ چند تا دریا گریه کنم باور می کنی؟

این نوشته‌ی بالا درد دل من و خیلی کسان دیگر مثل من است.یعنی در واقع حاصل یک درد ودل دوستانه است، مگه نه فافا؟:دییی

*  *‌ *‌

پ.ن.۱.ایتالیک اول از فریدون مشیری و ایتالیک دوم از شاملو هستش.

پ.ن.۲.اگه کامنتا تاییدی هستن بیشتر به خاطر اینه که خیلی ها نظراتی دارن که گاهن با حرفای خصوصی قاطی می‌شه و آدم دوست داره فقط خود نویسنده بخونه. بقیه کامنتا رو همیشه تایید می‌کنم، مگه بد و بیراه باشه یا اینکه از این خیلی خوب بود ها باشه!:دیی باور کنید..

پ.ن.۳. من اگه عکسم رو گذاشتم واسه اینه که دلم خواست یه شخصیت حقیقی به این نوشته‌ها بدم.  یعنی در کل خیلی هدف خاصی نداشتم ولی خب اینکه گفتم نزدیک ترین چیز به هدفمه. خلاصه اینکه هدف دریافت شماره تلفن و اینجور چیزا نیست! اصرار نفرمایید چون اصلن نمی‌شه. دلیلش هم الان ربطی به مجازی بودن اینجا و اینجور چیزا نداره، یه دلیل دیگه داره که خیلی هم دلیل خوبیه و خودم خیلی دوستش دارم:دیییییییی