چند بار منو شکستن؟

صد؟ ده؟ هزار؟

هیچ؟

سوگل با خنده می‌گه: قبول داری هر کس تو این دنیا خوب باشه و سعی کنه که درست زندگی کنه بدبخت‌تره و چوب کلفت‌تری..اهم..بیپ..!!!(یعنی بقیه‌شو خودتون حدس بزنید!)

من با گریه می‌گم:آره! استاد ما می‌گه اینجور وقتا بدونید تو راه درست هستین! هر چی سخت‌تر باشه یعنی که خدا بیشتر حواسش به شماست.

هلال نوشته: بهاییه که برای بالارفتن سطح آگاهیمون می‌پردازیم...

کدومش؟

من بارها و بارها شکستم. زیر بار تنهایی‌هایی خودم، زیر بار شکستم به عنوان یک دانش‌آموز، شکستم به عنوان یک بازیکن بسکتبال، شکستم به عنوان یک دانشجو، شکستم به عنوان یک عاشق.

زیر بار زجر و تنهایی و دعوا و مرافه تمام نشدنی خانه، زیر بار بامعرفت بودن و بی‌معرفتی دیدن..

من هزار بار شکستم زیر بار دیدن و دانستن و به ازای دانستن درد کشیدن.

من همیشه دیدم، همیشه فکر کردم و همینطور با بالارفتن سن بیشتر و بیشتر به فکر فرو رفتم. به خودم، به دنیای خودم.

از وقتی که چیزی فهمیدم، شیرجه زدم در اقیانوس رازهای زندگی و همینطور دارم پایین‌تر و پایین‌تر می‌رم. و همینطور که پایین‌تر و پایین‌تر می‌رم، فشاری که بهم میاد بیشتر میشود و تنهاتر می‌شوم. اما هنوز دارم  پایین می‌روم.

من هنوز می‌شکنم و هنوز فرو می‌روم وهنوز ایمان دارم! به افق روشن! افق روشنی که شاملو انتظارش را می‌کشید، حتا حالا که دیگر نیست.

باخدا یا بی‌خدا! مهم نیست که تا ابد رو به سوی آسمان‌های خالی و اندوهگین فریاد بکشیم و دری را بکوبیم که کسی پشت سرش نیست، اصلن مهم نیست که خدا آنجا باشد یا نباشد! ما هستیم! انسان هستیم و انسان چیزی فراتر از مشتی سلول است. ما هستیم و باید رو به سوی بهتر شدن برویم. از هر مرام و مسلک احمقانه که باشد مهم نیست!

من به مردم کوچه و خیابان معقتدم! به همان پیرزن دستشویی پارک لاله. خوبی و محبت را در وجود همان پیرزن می‌بینم که از ته دل دعام می‌کند. اصلن مهم نیست دعایش به جایی ارسال می‌شود یا نه! مهم این است که محبتش را حس می کنم.

من به مردم کوچه و خیابان معتقدم ! مثل همان دختری که توی اتوبوس کلاسورش را به من قرض داد تا آفتاب صورتم را نزند.

 مثل خودم که دلواپس همه‌ی دلهای شکسته و همه‌ی دردمندان هستم.

من به خوبی بشر ایمان دارم! ایمان!

به راهی که آمدم و دردی که کشیدم ایمان دارم.

من می خواهم خوب باشم! انسان باشم و باورم هست که زیر این آسمان دلتنگ خاکستری

خوبی نمرده...

نه هنوز نه!

پ.ن.

این حرفهای کلیشه‌ای عین حقیقت هستند! عین عین حقیقت!

پ.ن.

مهشید، دوست عزیز من، یکی از کسایی که واقعن دوستش داشتم میگه که من آدم بدی هستم! میگه خیلی هم بد هستم! و البته هر چی ازش می‌پرسم چرا، دلیل به خصوصی نمیاره..البته میگه من زودرنج هستم و زود عصبی می‌شم که قبول دارم، ولی این یه نفر رو تبدیل به یه آدم بد نمی‌کنه، من عوض زودرنجیم زود هم بخشیدم..بعد میگه من فقط فکر خودم هستم...هوم! والا من که همیشه غم همه‌ی دنیا رو خوردم جز خودم..خلاصه مهشید میگه من اینجا واسه یه مشت آدم که منو نمی‌شناسن خالی بستم! گفتم بنویسم..ببینم کسایی که منو یه کم بیشتر از مهشید می‌شناسن..نظرشون چیه...