پیرزنی که مسئول نظافت یکی از دستشویی‌های پارک لاله است، آنقدر پیر و فرتوت است که نمی‌شود سنش را حدس زد. هشتاد؟ نود؟ صد؟ واقعن معلوم نیست. خدا حفظش کند، با وجود این سن و سال همچنان سرحال و سرپاست و انگار شستن دستشویی بهترین و لذت‌بخش‌ترین کار دنیا باشد که به عهده‌اش گذاشته‌اند... خیلی وقت است آنجاست(لااقل از وقتی که من به آن دستشویی می‌روم که آرایش کنم!!:دییی) همیشه خوش و خرم و خندان است. هر وقت آنجا باشم یک گپی باهاش می‌زنم.! خوشحال‌تر می‌شود.

 هفته‌ی پیش که آنجا بودم، مقنعه را از سرم برداشته بودم که موهام را مرتب کنم، برگشت بهم گفت: موهاتو یه وقت کوتاه نکنی عزیزم...

گفتم:نه کوتاه نمی‌کنم

گفت: مدرسه می‌ری؟

گفتم: نه سر کار می‌رم

گفت: خوبه. ازدواج کردی؟

گفتم: نه هنوز.

گفت: ازدواج کردی یه وقت کارتو ول نکنیا عزیزم...مردا خیلی بد شدن! باید کار کنی.....

!

پیرزن هشتاد و خورده‌ای ساله‌ی مسئول نظافت پارک لاله هم در مورد استقلال و حقوق زنان صاحب نظر است! روزگار غریبی است نازنین؟

بیشتر کسایی که به آنجا رفت و آمد دارند، خیلی که لطف داشته باشند، با یک تشکر خشک و خالی از در می‌روند بیرون. من همیشه یک چیزکی بهش می‌دهم و آنوقت صدای دعا کردنش می‌آد تا وقتی که از آنجا دور دور بشم. همینطور دعا می‌کند، انگار می‌خواهد مطمئن شود تا وقتی صدایش بهم می‌رسد، من بشنوم که دعا می‌کند.

به خودم می‌گویم، خیلی خوب است که دعای خیر پیرزن مسئول نظافت دستشویی پارک لاله، پشت سرم باشد.!

با خودم فکر می‌کنم، می‌شد جای آن پیرزنه باشم! شاد از شستن دستشویی‌ها! همیشه شلنگ به دست با یک عالمه گل و بلبل و باغچه که دور و برم را گرفته بود و دختری که هر از گاهی به آنجا می‌آید و با من گپ می‌زند و بهم یک چیزکی هم می‌دهد و می‌رود! بعد من هم حسابی دعایش می کردم!!!

*‌ * *

من با این زنها که هر روز تو خیابون از کنارت می‌گذرند فرق دارم! من مثل این ضعیفه‌ها نیستم که فراگرفتن راه و روش‌های دلبری همه هنرشان باشد و عدم توانایی در کارکردن با کنترل تلویزیون و ویدیو جزو افتخاراتشان!

من فرق دارم! به من چیزی آموخته‌اند که به این عروسکها نیاموخته‌اند. به من چیزی داده‌اند که به کمتر کسی داده‌اند...

*‌ * *

برای تو:

می‌خوام تو باشی سهم من از این روزگار..

می‌خوام من باشم سهم تو از این روزگار...

تیک ایت ایزی!

پ.ن. با یک مقنعه‌ی بلند و یک مانتوی گشاد و بدون هیچ آرایشی، مثل یک بچه مدرسه ای مفلوک و بدون اعتماد به نفس هستم! برای همین هر از گاهی سر رفتن به جایی، خودم را از شر لباسهایی که مثل وزنه‌ی مجرمان باید به دوش بکشیم خلاص می‌کنم! اینهم یک توضیح کوچک برای اینکه چرا سر و کارم به آن پیرزنه می‌افته..