امروز صبح توی تاکسی نشسته بودم..راديو روشن بود..و صدای بنان مياومد  از پس سالهای دور و دراز که ميخوند..

تا بهار دلنشين آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن

چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر

تاکه گل باران شود کلبه ويران من....

ای روی تو آيينه ام عشقت غم ديرينه ام....

ذهنم ميره به اون زمان که بنان اينو خونده...به زمانی که آدما صادق تر و صميمی تر بودن...خودشون بودن..اينهمه نقاب به چهره ها نبوده....زمانی که هنوز بهار دلنشينی بوده و ياری که از کلبه عاشقش گذر کنه.روزگار ما افول کرده..راستی چند وقته که ما تو سراشيب سقوطيم؟؟چند وقته که داريم روز به روز بدتر ميشيم..تا روزی برسه که کلا نابود بشيم؟؟؟؟

بعضی ها ميگن داريوش سياه ميخونه..ميگن ترانه غمگين گوش نکن..ولی من ميگم اين ترانه های سياه عين واقعيت زندگی هستن....هر چی هم که سرمون را بکنيم تو برف و بگيم زندگی قشنگه نميتونيم واقعيت سقوطمون را انکار کنيم.....

بعدش تو حياط دانشگاه نشستم و بچه ها را نگاه ميکنم..آينده سازای مملکت را!!!!

آدمايی که هيچی نيستن....هيچ هويتی ندارن...توی اين آشفته بازار اگه کسی هنوز مونده باشه که تو سينه اش دلی باشه...و به کلش مغزی!!!رفته خودشو قايم کرده....با کی ميشه هم صحبت شد..اصلا از چی ميشه حرف زد؟؟؟...اصلا بنان گوش ميدن؟؟؟ هيجوقت فکر ميکنن که ۵۰ سال پيش قشنگ تر از الان بوده؟؟؟هيچوقت فکر ميکنن نقاب از چهره ها بردارن؟؟؟خودشون باشن؟؟؟.....

من روحم خسته است..خودم خسته ام...ازاينهمه بی محبتی و سردی.....پاييز..پاييز..بهارنيست بهار دلنشين نيست...ايکاش همون موقع که بنان اين ترانه را خوند منم اونجا بودم...و الان من هم خاطره ای شده بودم که کسی به خاطر نداشت...من نميتونم اين هوای گرفته را نفس بکشم....

 

تا بهار دلنشين آمد بيا آرام جان....

تا نسيم از سوی گل آمد بيا دامن کشان...