اسم سریال استار‌ترک را احتمالن شنیده باشید. شروع این سریال برمی‌گردد به سالهای دهه‌ 60 و هفتاد و از آنجا که خیلی معروف شد، همینطور ادامه پیدا کرد. اما سری اولیه این سریال چیز دیگری بود. چیزی که لقب the most successful TV show of all the time را به خودش اختصاص داد و هنوز که هنوز قسمتهای مختلفش، در انواع نرم‌افزارهای فایل شیرینگ، وجود دارد و بسیار پرطرفدار است. سری اولیه این سریال، همان سالهای قبل از انقلاب به اسم پیشتازان فضا از تلویزیون پخش شده بود.

 

معروف‌ترین شخصیت این سریال و احتمالا یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های سینمایی که تا به حال خلق شده، آقای اسپاک نام دارد. آقای اسپاک یک دورگه‌ی نیمه انسان، نیمه ولکان است. ولکان هم یک سیاره‌ایست که در آن سالهای دوردست کشف شده و اهالی آن با ساکنان زمین در صلح هستند. یک خصوصیت بسیار مهم ولکان‌ها، که الان قصد دارم از آن بنویسم، این است که ولکان‌ها فاقد احساسات هستندو سراپا منطق. یعنی که کلن هیچ‌گونه احساسی ندارند، وقتی می‌گویم احساس، این کلمه تمام طیف عواطف و احساسات را در بر می‌گیرد. از عشق و محبت و تعلق خاطر گرفته تا خشم و نفرت و کینه و انتقام و....

حالا شما تصور کنید این موجود، چطور موجودی می‌شود!

 

این قضیه‌ی بی‌احساس بودن آقای اسپاک، یکی از دستمایه‌های اصلی ماجراهای هر قسمت است و نقشی تعیین کننده در ماجراهای سفینه‌ی اینترپرایز دارد. از طرفی تامین کننده بخش مهمی از طنز ماجرا هم هست.

 

برای مثال عشق از دید آقای اسپاک چیزی غیرمنطقی و غیرقابل درک است. فداکاری و ایثار را درک نمی‌کند و خشم و نفرت برایش به کل بیگانه است. آقای اسپاک یک کامپیوتر متحرک است با اینحال این سراپا منطق بودن و بی احساسی او، مسئله‌ای بسیار قابل تعمق است. از دید من این سریال که از لحاظ خط سیر داستانی و جلوه‌های ویژه بسیار ضعیف است، از لحاظ شخصیت‌پردازی و به اصطلاح نتایج اخلاقی  پخته و قوی عمل کرده.

 

حالا بعد از دیدن حدودن 40 قسمت از این سریال، دارم به یک نتایجی می‌رسم. و آن اینکه اگر احساس نمی‌داشتیم و مثل آقای اسپاک سراپا منطق بودیم، نه تنها همه چیز بهتر می‌شد، بلکه اصلن هم دنیا خشک و بی احساس نبود.

 

این قسمت حرفم از نظر انتقال یک مقدار مشکل است. من می‌خواهم بگویم تصمیمات آقای اسپاک منطقی هستند، اما نتیجه‌ی آنها اصلن خشک و غیرعاطفی نیست.

 

بگذارید مثال بزنم.

 

در یکی از قسمتها، چند نفر از خدمه برای عملیات اکتشافی روی یک سیاره‌ی ناشناخته فرود می‌آیند و روی این سیاره گیاهی پیدا می‌شود که نوعی گرد مرگبار پخش می‌کند. (حالا یادم نیست مرگبار بود یا یک اتفاق بدی برای کسی که از آن تنفس می‌کرد، می‌افتاد.) این گیاه وقتی کسی به آن نزدیک می‌شد، گرد را در هوا شلیک می‌کرد. در یکی از صحنه‌ها کاپیتان حواسش جای دیگری بود و گیاه او را نشانه گرفته بود، در همین حال آقای اسپاک روی کاپیتان می‌پرد، او را به زمین می‌اندازد و گرده‌ی گیاه به سیستم تنفسی خودش وارد می‌شود، ولی چون او نیمه ولکان است جان سالم به در می‌برد. بعد وقتی از او سوال می‌شود که چرا اینکار را کرد و مثلن کاپیتان را صدا نکرد، پاسخ می‌دهد که منطقی نبود. ممکن بود تا صدای مرا بشنود و واکنش نشان دهد، دیر شده باشد. تنها راه منطقی همین بود.

 

می‌بیند! شاید اگر یک انسان هم آنجا بود همین کار را می‌کرد. انسان بدون فکر کردن به منطق قضیه و فقط با یک تصمیم گیری احساسی و آقای اسپاک همان‌کار را با منطق کرد.

 

یک مثال دیگر.

 

در یکی از قسمتها پدر آقای اسپاک که سالهاست با او صحبت نکرده، میهمان سفینه است. روابط پدر و فرزند کاملن از هم گسیخته است با اینحال چون طرفین احساساتی نیستند، از این قضیه ناراحت نیستند. پدر اسپاک دچار حمله‌ی قلبی می‌شود و نیاز به عمل جراحی پیدا می‌کند که در جریان عمل باید مقدار زیادی خون دریافت کند. و کسی جز آقای اسپاک وجود ندارد که به او خون بدهد. آقای اسپاک علی‌رغم سالها قهر بودن قبول می‌کند که خون را اهدا کند. چون به لحاظ منطقی او تنها کسی بوده که می‌توانسته این کار را بکند و به لحاظ منطقی وقتی کسی می‌تواند با اهدا‌ی خون از مرگ یک شخص دیگر جلوگیری بکند، باید اینکار را بکند. می‌بیند! همه جای کار منطقی است! هیچ خبری از عواطف پدر فرزندی و این حرفها نیست! با اینحال هدف تامین شده. 

 

حالا با این دو تا مثال می‌توانم حرفم را بزنم.

 

قضیه اینطوری است که اگر ما هم سراپا منطق بودیم و بی‌احساس، دنیا یک جای خشک خالی نمی‌شد، برعکس خیلی هم درست و حسابی بود.

 

شاید اشک نمی‌ریختیم و عاشق نمی‌شدیم . اما وقتی یکی درد می‌کشید، به لحاظ منطقی باید کمکش می‌کردیم. پس درد کمتر می‌شد یا اصلن حذف می‌شد. 

 

خب خیلی نوشتم! آیا متوجه منظور من شدید؟

 

شما چه فکر می‌کنید؟