حتمن تا به حال اخباری مثل این را شنیده‌اید:

«5 نفر در ارتفاعات یک جایی یخ زدند.»

«دو کوه‌نورد از فلان ارتفاعات سقوط کردند و ...»

« دریای خزر تا کنون 65 قربانی گرفته...»

یا هشدارهایی مثل این:

«در روزهای برفی از رفتن به ارتفاعات خودداری کنید..»

« در صورتی که به فن شنا آشنایی ندارید از شنا کردن در دریا بپرهیزید...»

«در روزهای طوفانی از رفتن به دریا خودداری کنید...»

لابد شما هم مثل من وقتی آمار تلفات کوه و دریا وغیره را می‌شنوید، با خودتان فکر می‌کنید، عجب احمق‌هایی هستند! با وجود اینهمه هشدار و خبر باز هم خودشان را به کشتن می‌دهند. مگر مجبور هستند در برف و کولاک به کوه بروند؟ یا مگر مجبورند در دریای طوفانی شنا کنند؟

ولی هیچ‌وقت فکر کردید شاید بحث حماقت نیست؟ هیچ‌وقت بودن به جای آن احمق‌ها را تجربه کردید که بفهمید چه چیز اینجور کارهای احمقانه آنقدر جذاب است که به از دست دادن جان می‌ارزد؟

هفته‌ی پیش در مقیاسی کمی کوچکتر به جای آن احمق‌ها بودم. البته قصدم حماقت نبود ولی قرار کوه از قبل گذاشته شده بود و اکیپ هم دوستای نسبتن نزدیک بودند و نمی‌شد زیرش بزنم. تازه وقتی از خانه بیرون آمدم فقط باران بود و فکر نمی‌کردم قرار است با چه چیز روبه‌رو شویم.

در کوه برف می‌بارید و مشخص بود بالا رفتن، آنهم بدون تجهیزات و آنهم برای جمعی که حرفه‌ای حساب نمی‌شد، بسیار خطرناک است. ولی ترکیب برف و هوای پاک و سکوت کوهستان، باعث شد جای همان احمق‌ها باشیم و هیچ فکر نکنیم ممکن است بالا رفتنمان پایین آمدن نداشته باشد. همینطور بالا و بالاتر رفتیم و ابرها از مقابل‌مان و از میان خودمان می‌گذشتند و برف می‌بارید و همه جا ساکت و سرد بود.

برف می‌بارید و ما دیوانه‌ شده بودیم!

اینطوریست کوهستان یا دریا عقل از سر کسی می‌پراند و اینطوری می‌شود که شاید لذتش به مردنش هم بیارزد مگر زندگی چیست؟

هیچ قابل توصیف نیست که چطور می‌شود که برف و کوهستان باعث چنان دیوانگی شود، حتمن باید خودتان تجربه کنید!

* * *

کاش می‌شد این خط‌چین سرنوشت یک جایی تمام شود. جسد دختر بیچاره را زیر باران تشییع کنند و بروند پی کارشان و بگذارند کرم‌ها و موریانه‌ها آنچه را زمین به هیچ پنداشتش، باقی کار را انجام دهند. 

یک دوستی می‌گفت همه‌ی کار ما روی زمین این است که تلاش کنیم انسان باشیم. همین و بس.

فکر کردم قبل و بعدش هم هیچ مهم نیست. اگر رستاخیزی باشد، آنکه برمی‌خیزد من نیستم و اگر تناسخی باشد، آنکه بوده و آنکه خواهد بود باز هم من نیستم. من همینم که هستم. همین من دقایق دلتنگ.

همین منِ همیشه طوفانی و سرد و یخ‌زده در دنیای بی‌عشقم.

من کوشیده‌ام انسان باشم. من انسان بودم با تمام خطاهاو گناه‌های انسانی و با تمام تلاشم برای فاصله گرفتن از خاک و وسوسه‌های خاک...

حالا بس است دیگر بگذارید بخوابم.  

هراس‌هایم تنهایم نمی‌گذارند.

دوست ندارم پیر و سالخورده و تنها باشم. می‌ترسم.

من سردم است. همیشه سردم است.

* * *

یک دوستی پرسید: اگر می‌شد از میان شخصیت‌های معروف تاریخ از آغاز تا کنون، 5 تا را انتخاب کنی و با هر کدام می‌توانستی یک‌ساعت صحبت کنی، چه کسانی را انتخاب می‌کردی و چرا؟

اول: عیسا، می‌خواستم بپرسم:«پیامبر عشق، چطور تاب آوردی اینهمه بی‌عشقی را؟ چطور شد دلت آنهمه پر بود از عشق و بی‌مهرها به صلیبت کشیدند...»

دوم: هومر. می‌خواستم بدانم چه چیز بر آن داشتش از رنج‌های اولیس بنویسد. چطور شد شخصیتی خلق کرد که هنوز که هنوز زنده است.

سوم: بودا. می‌خواستم تمام سوالهایم را بپرسم و بدانم که هیچ نخواهد گفت جز اینکه خودت باید بدانی.

چهارم: ژول ورن. کسی که تخیلات و دنیای مرا شکل داد و کسی که مثبت‌اندیشی و سادگی در نوشته‌هایش موج می‌زند. دوست داشتم فقط با او حرف بزنم بی‌آنکه چیز خاصی برای پرسیدن باشدو

پنجم: شاملو، شیر‌آهن کوه‌ مرد ادبیات معاصر  ایران.

ششم :کلارک!:دییی

شما کدام پنج نفر را انتخاب می‌کردید؟