مهشید میگه: سمیه تو خیلی صافی. اینقدر صاف نباش که همه از روت رد بشن.

راست میگه. همه از روم رد میشن چراشو نمی‌دونم.

کاش همه‌ی مشکلات زندگی مثل  deploy کردن یک asp.net web application بود. ۱۲ ساعت رنج و حرص و عصبانیت و استرس از نرسیدن کار و این حرفا ولی بعدش درست بشه و راحت و خوشگل کار کنه!

حال و هوام خیلی عوض شده. یه زمانی بود شب می‌اومدم تلفن از دستم پایین نمی‌اومد. البته این زمانی که می‌گم حداقل 7 8 سال پیشه. بعد همینطور کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر...تا اینکه این روزا اصلن هفته به هفته کاری با تلفن ندارم. البته به جز موبایل که باید جواب کاربرهای شاکی رو بدم.

نه اینکه دلم نخواد حرف بزنم، دلم که میخواد. حتا گاهی با اینکه فن بوک تلفن و موبایلو از حفظم همینطور روی اسمها بالا پایین میرم ولی اونی که میخوام باهاش حرف بزنم اسمش نیست توی لیسته. یعنی نمیدونم کجاست. اینه که هی بیشتر و بیشتر توی سکوت غرق می‌شم. توی سکوت و اینترنت. تو هیاهوی مجازی. ساعت‌ها حرف زدن با آدمهایی که جز یه آی دی هیچی دیگه نیستن...نه که نیستن ولی خب تو زندگی من همون یه آی دی هستن.

حال و هوام عوض شده. یه زمانی بود توی یه شب سه چهار تا مسابقه فوتبال نگاه می‌کردم. شیش روز در هفته باشگاه می‌رفتم. شکلات نمی‌خوردم. حالا مدتهاست فوتبال نگاه نمی‌کنم. باشگاه نمی‌رم. شکلات و قهوه و نسکافه زیاد می‌خورم.

یه زمانی بود هیچ تو آیینه دقت نمی‌کردم. فکر نمی‌کردم چرا یکی باید عسلی چشم عسلی تپلی لپ کپلی باشه! یکی نازیبا و ناگوگولی! حالا نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم و فکر می‌کنم.......

سالخوردگیست این شاید!!!!

حال و هوام عوض شده ولی نه اونقدر که زیر بارون راه نرم.

هنوز وقتی بارون می‌آد دعا می‌کنم. البته محتوای دعام void!. خیلی وقته یادگرفتم رو خدا حساب باز نکنم.