همیشه من در حال جان کندن برای دل‌کندن بوده‌ام.

همیشه باید از یک جایی یک کسی، یک چیزی دل بکنم. همیشه هم که دل‌کندن مثل مردن سخت است و درد‌ناک. هر بار از یه جایی یا یه کسی یا یه چیزی دل می‌کنم،  باز خودم را وسط یک موقعیتی می‌یابم که باید دل‌بکنم.

انگار قرار نیست این زنجیره‌ی شکستن‌ها و دل‌کندن‌های من تمام شود.

انگار همیشه در جای غلط بوده‌ام. درجایی که نباید باشم. مثل یک تکه‌ی پازل که همه‌اش جاهای نامناسب چپانده شود و بعد جای مناسبش هم معلوم نباشد.

دلم خیلی می‌خواد فریاد بزنم، خدایا بس است دیگر! بگذار آرام بگیرم.

آن عبارت منسوب به عیسا هم همینطور! گاهی دلم می‌خواهد همان را فریاد بزنم:

پدرم! پدرم! چرا مرا به خود واگذاشتی؟

حالا من البته بدبختی‌های عیسا را نکشیدم، ولی حال و روز زندگیم واقعن بد و دردناک است. یک تراژدی به معنای واقعی کلمه. هر چه بیشتر تلاش می‌کنم، بیشتر فرو می‌روم.

دوست داشتم زمان در همین روزها و همین اتفاق‌ها متوقف می‌شد و ادامه نمی‌یافت. دوست داشتم همینطور می‌ماند و اینبار دیگر مجبور نبودم دل بکنم.

من به همین هم راضی بودم. به همین گذران معمولی روزها اگر طوفانی را که پس این روزهاست نمی دیدم. افسوس می‌بینم آسمان را که همینطور از ابر انباشته می‌شود.

 آسمان بخت من است و به زودی طوفان درخواهد گرفت. طوفان می‌شود و ریشه‌ی مرا می‌کند. صبح فردای بعد از طوفان، روح من روی آبهای روان همراه تنه‌ی شکسته‌ی درختها و آشغال‌ها می‌رود به یک جایی. چه می‌دانم کجا! شاید همان سوراخی که از آن آمده.

اینجا جسم من می‌ماند روی زمین افتاده. جسدی که اینهمه وقت به دوش کشیدمش، روی زمین‌ می‌افتد و بعد چه کسی جسد مرا حمل خواهد کرد؟

بعد مردم می‌گویند: بیچاره‌ی بی‌روح، تقصیر خودش بود. راحت‌تر از این حرفهاست.

*‌ * *

دیوانه بودن بهتر از معمولی بودن است.

* * *‌

ریشتر ده را خوانده‌اید؟ یک شخصیتی هست توی این کتاب به شدت شرح حال و اوضاع احوالش مثل من است. فقط کاش من هم صلابت او را داشتم.

*‌ * *

اون داد و قال عیسا رو بالای یه وبلاگی خوندم خوشم اومد!