اگر یاد بگیریم که خدای را طلب نکنیم،

یاد بگیریم که عجزمندانه به درگاهش پناه نبریم

یاد بیگریم که از او انتظاری نداشته باشیم

یاد بگیریم که معجزتی نیست و نخواهد بود

یاد بگیریم که او را به خاطر کوتاهی‌اش در اداره‌ی امور این جهان ببخشایم

که دست از دعا و التماس برداریم و بپذیریم که او هرگز در امور این جهان دخالت نخواهد کرد و هرگز از بارگاهش فرود نخواهد آمد که دست نوازش بر سر ما بکشد،

اگر باور کنیم که هرگز هیچ دعایی از زمین بر آسمان نخواهد شد و اشکهای ما و رویاهای ما و دردمندی‌های ما برایش هیچ اهمیتی ندارند...

اگر یاد بگیریم باور کنیم که او آنجا هست، ولی نیست..

شاید همه چیز بهتر شود...

*‌ * ‌*

ربطی به حرفها و صحبت‌های قبلی من نداشت؟

شاید به همین دلیل باشد که برخی احساس می‌کنند در نوشته‌های من تناقض هست..از یک طرف شیفته‌ی بودا هستم و عبادت و مراقبه و از طرفی خداناباور!!!!!...

من به انسانیت معتقدم و شیفته‌ی هر قانونی هستم که صاف و ساده و یکراست، انسان را به جاده‌ی انسانیت هدایت کند، شیفته‌ی بودا هستم چون نه خدا بود و نه پیامبر، بلکه تنها انسانی والا بود و والا بودن انسان چیزیست جدا از اعتقاد یا عدم اعتقادش به خدا، یا اینکه من اینگونه می‌پندارم.

من از صمیم قلب دوست دارم خدایی بالای سر اینهمه آشفتگی باشد، از صمیم قلب دوست دارم باورش کنم، ولیکن آنچه از احولات جهان پیداست، این است که خدایی هم اگر باشد، عجز و لابه و رویاهای ما برایش به هیچ نمی‌ارزند...

*‌ * *‌

چند وقت پیش یکی از دوستان در جواب حرفهای من که داشتم وجود خدا را زیر سوال می‌بردم چیزی گفت که جوابی برایش نداشتم...

دوستم گفت: لابد تو از امثال ابن سینا و فارابی باهوش‌تر هستی و از اونا بیشتر مطالعه و تحقیق کردی!

  دیدم اگه بگم آره اونوقت می‌شم پیام فخرایی! اگه هم بگم نه..که خب نه دیگه! نیستم!

حقیقت اینجاست که دنیا بسیار شگفت‌انگیز‌تر و عظیم‌تر از اونه که یکی مثل من یا دیگری(مثلن پیام فخرایی!)! بتونه با قطعیت ادعا کنه که ازش سر در می‌آره.

با اینحال حقیقت اینه که :

من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند...

(لازم به ذکر نیست که شعر فوق از شاملو هستش، سرود ابراهیم در آتش)

نظردهی بسته شد! راحت باشید