خشک و در هم‌تنیده و پیچان...

اینگونه بود شاخه‌های درخت پیر، ایستاده بود بر بلندای زمان . و قامتش پیچیده در تن پیچان پیچک..

اینگونه بودم من بر بلندای هجرتی به قدمت چندین هزاره..به قدمت انسان؛

خدا هنوز مست بود و واپسین آغاز را جشن گرفته بود..

ابلیس هم که لابد سور عزای ما را به سفره نشسته بود..

من بودم و چشم‌انداز هجرتی به بلندای زمان..

آن اوائل صحبت از پایان بود؛ قرار بود قبل از آنکه تمام تنم تسخیر بیگانه شود؛ کابوس پریشان خدا پایان گیرد.

کابوسی که در آغاز رویا می‌نمود..

هیچ‌کس که نداند؛ من می‌دانم خدا آنجا بود وقتی شیطان حوا را می‌فریفت..

از آن بالا پایان نزدیک می‌نمود؛ از اینجا دور است و ناممکن...

شاید هم واپسین آغاز خدا را پایانی نیست و مجبوریم تا ابد همینطور جسد به دوش برویم...

من مدتهاست جسدم را به دوش می‌کشم؛ روحم را پای همان درخت؛ بالای همان تپه جای گذاشتم و جسدم را به دوش انداختم و می‌روم...

تو آنقدر در من ریشه دواندی و آنقدر بند به بند؛ سلول به سلول مرا تسخیر کردی؛ که خود من شدی...

منم آن درخت خشکیده بر بلندای زمان و آن تنهای بی‌سایه من است که جسد مرا به دوش می‌کشد...تا آخر زمان..

تا وقتی که خدا از این کابوس پریشان بیدار شود..

کاش زودتر بیدار شود..

--------------

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته(اگه درست نوشته باشم) از شاملوئه توی اون شعر معروف دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....