دل بيخبر بود ....بيخبر از طوفانی که در راه بود...من اما دير زمانی بود طلوع فاجعه را حس کرده بودم..همه چيز أرام بود.دريای روحم آرام آرام بود..شاد نه!!اما آرام بود..اما صدای درونم ميگفت هوشيار!!!طلوع فاجعه نزديک است.من اما صدای درون را نشنيده گرفتم..زندگی آرام تر از آن بود که بيم فاجعه برود..من مغرور از آن بودم که بيم چنين فاجعه ای داشته باشم..فاجعه دلبستگی.......

صبح روزی که چشم گشودم و طلوع فاجعه را ديدم بر دريچه دل..باور نکردم..باور نکردم اين منم و اين دل من که به دنبال نگاهی رفته است!!!!دلم با نگاهش رفته بود....دل شيفته بود و من باور نکردم...ای کاش زودتر ميدانستم که دلم بيقرارت شده و دير يا زود به دنبال چشمانت خواهد آمد..ای کاش مغرور نبودم و زنگ خطر را شنيده بودم..ای کاش ميدانستم که با منطق ترين ها نيز ممکن است دل بر چشمان کسی ببندند..

من همه عمر  دل را پرورده بودم ..دل را منزلگه جاودانه احساساتم کرده بودم.نه گذرگاه هوس ها!!از دلم هرگز انديشه ای هوس ناک گذر نکرده بود...دل نميدانست که دل بر کسی ميبندد که هرگز از مزارش نخواهد گذشت...

دل مانده و عشقی که تلخ است.تلخ تر از زهر...اما ما هرگز در جنگ با دل پيروز ميدان نخواهيم بود.دل راه خودش را ميرود.جدای تمامی منطق ها و دانسته ها و آموخته ها..ای کاش دلی پرهيزگار نداشتم..ای کاش دلم هرزگی کرده بود و در اين برهه دردناک ميدانست که اين نيز بگذرد.اما به دلی که عمری به پرهيز گذرانده بود تا شيدای چشمانش شود چه بگويم....به چه زبان بگويم اين نيز بگذرد؟؟

راستی چندين بار زيسته ام؟؟چندين بار دلم شيدای چشمانش بوده است؟؟هميشه ؟؟از ازل؟؟؟از قبل از ازل..از آن هنگام که خالق برای درمان تنهايی ابدی و سکوت ازل انسان را به زمين فرستاد و توشه راهش دلی شيدا کرد؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------

انکار عشق را چنان که به سرسختی پا سفت کرده ای

دشنه ای مگر

به آستين اندر پنهان کرده ای!

که عاشق اعتراف را چنان به فرياد آمد

که وجودش همه بانگی شد

(شاملو)

اين نوشته روشن تری بانگ اعتراف من است..

----------------------------------------------------------------------------------

آمن هرگز دلی نشکسته بودم..من هرگز دلی به دنبال خود نکشانده بودم...من سزاوار اين درد نبودم..خسته شدم از شنيدن فراموش کن...چگونه...؟؟؟؟

گاه خدايان هم در نا اميدی گريسته اند.......

من مدت زيادی است که صدای فرشته ام را نشنيده ام..من مدت زيادی است که کوچکترين تلاشی برای شنيدن صدای روح جهان نکردم...در من همه چيز خاموش است..همه جوانبم گريانند......آن کيست که ميگويد ما خود غم را بر ميگزينيم؟؟؟

شايد که چنين است..شايد هم چون در غم و غمگين بودن حکمتی است

---------------------------------------------------------------------------------------

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه فال به نام من ديوانه زدند..

حافظ را هر کس برای خودش معنی ميکند...برای من معنی اين بيت اين است  که نه هر کسی لياقت کشيدن بار امانت را دارد.و کشيدن بار امانت کاری سهل و أسان نيست..بگذار سبکسران بخندند..سهم آنها از اين جهان لودگی است..در يافتن درد و غم عشق شادی ای نهفته است..شادی دانستن اينکه درونمان چيزی هست!!گوهری متفاوت از اين خيل خفتگان!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

پرت نوشتم..دلم اين روزها ديگه دل نست...دريای خون....