در ابتدا باران بود؛ آرام و نم نم؛

و من به راه افتادم..

باران می‌بارید و من زیر باران می‌رفتم؛ مثل همیشه من و فرشته ام پا به پای هم..البته پا به پا هم که نه؛ فرشته بالای سرم بود و من پایین؛ بعد فرشته ام چکه می‌کرد روی سرم..

من می‌رفتم و باران کم کم تندتر می‌شد؛ اینبار حرفی نداشتم به فرشته‌ام بزنم؛ انگار او بود می‌خواست حرف بزند..گذاشتم حرفش را بزند..

باران تندتر بارید؛ فرشته ام سنگین‌تر به فرق سرم می‌خورد؛ می‌چکید روی سرم؛ روی فرق سرم و از آنجا جاری می‌شد روی بینی‌ام و از نوک بینی‌ام می‌چکید پایین..بعد من تغییر مسیر دادم و در مسیری درست مقابل باران به راه افتادم. من و فرشته ام رو در رو شدیم..

حالا باران تندتر می‌بارید؛ خیلی تندتر و سردم شده بود. فرشته ام بی‌رحم شده بود. انگار عصبانی بود. تند و محکم می‌کوبید به فرق سرم؛ دنگ دنگ دنگ..صدایش اینطوری می‌پیچید توی سرم..عصبانی بود؛ می‌گفت:

عمرت را تباه کردی؛ لعنت به تو..

دنگ دنگ دنگ

لعنت به عشق مرده و همه اشکهای ریخته و نریخته ات

دنگ دنگ دنگ

من همچنان می‌رفتم(با شما و برای شما که اینگونه دوستدارتان هستم!!!) و باران همچنان می‌کوبید به فرق سرم. دستهام بی حس شده بودند؛ صورتم یخ زده بود. فرشته دیگر مهربان نبود. می‌چکید روی سرم؛ روی صورتم؛ روی مژه هام می‌چکید؛ با ریمل قاطی می‌شد و رد سیاهش می‌چکید روی گونه هام. بالهای فرشته سیاه شده بود. رد سیاه بالهاش روی صورتم می‌ماند و انگار داشت ملاتم می‌کرد؛ یا شاید هم می‌گفت: روم سیاه که فرشته دست و پا بسته ای بودم و نگاه کردم که به تاراج بری و هیچ نگفتم..

در ابتدا باران بود و بعد هی باران جامدتر می‌شد..

هزار سالی بود داشتم راه می‌‌رفتم. با یک دی وی دی رایتر توی دست راستم..انگار هزار سال بود باران می‌چکید روی فرق سرم. درست مثل همان باران طولانی بردبری بود. فکر کردم الان است که سرم سبز شود. تا مغز استخوان خیس شده بودم و فرشته ام داشت یخ می‌بست.

خیابان‌ها خالی شده بودند و فکر کردم الان دیگر وقتش است که بخوابم تا از کابوس بیدار شوم. دیگر دستی نداشتم؛ چهره هم نداشتم. یخ بسته بودم. تا استخوان یخ بسته بودم و می‌رفتم که به فرشته ام ثابت کنم؛ چترها را باید بست؛ زیر باران باید رفت..آی آقای سپهری کجا بودی؟ من زیر باران بودم بدون چتر..

هزار سالی می‌شد زیر باران می‌‌‌رفتم بدون چتر و توگله از خیسی جاده‌های غربت می‌کردی...

در ابتدا باران بود و بعد شد برف..همینطوری انقدر رفتم تا عصر یخبندان رسید؛ همه جا سفید شد و یخ بست. فرشته‌ام دیگر نکوبید به فرق سرم. برف بود که می‌بارید و می‌نشست روی سرم..و فکر کردم راست می‌گفتی آقای شاملو که یادت به خیر

نه دیگر این برف سر ایستادن ندارد.

برفی که به سر و روی ما می‌نشیند

راست می‌گفت فرشته ام. دیر زمانی بود فرشته ام رفته بود و زیر آسمان یخ‌ زده من بودم و دانه‌های برف..

من از پا نیافتادم. رفتم تا آخر باران و تا آغاز برف..حتا خود برف را هم سفر کردم. همه اش یکشبه ولی هزار سالی می‌شد می‌رفتم و همیشه صدای بارون صدای پای غم تو بوده....

* * *

پ.ن.دقیقن همینطور اتفاق افتاد! از بارون شروع کردم به راه رفتن و آخرش برف شد. تا مغز استخون خیس و دلتنگ شده بودم و همینطور که راه میرفتم این متن رو توی ذهنم نوشتم

اونجاهاکه ایتالیک هستن از من نیستن.(اون ایتالیک بلُده البته از خودمه)

پ.ن.۲ خواهشن اگه حرفی واسه گفتن ندارید یا منو درست و حسابی نمی‌شناسید از نظر دادن بپرهیزید وگرنه به نفرینی سخت دچار خواهید شد

پ.ن.۳. پ.ن.۲ خطاب به جناب گردو نمی‌باشد