این متن رو دلم خواست غیر فارسی معیار بنویسم.! حتا اگه فاقد ارزش ادبی بشه.!(نه که حالا بقیه چرندیاتم ارزش ادبی دارن!(

  ‌* * *

مثه حس گریز می‌مونه..گریز از خودم، منتها مثه یه دایره است، دور می‌خوره، هر چی فرار می‌کنم باز می‌رسم به خودم. گریز از خودم به خودم. یاد اون ترانه قدیمی می‌افتم:

فرار از تو..

فرار از من به آیینه است...

ولی قطعن دارم از تو فرار نمی‌کنم، دیگه وا دادم. تسلیم شدم و یه گوشه نشستم و کز کردم.عینهو یه بع بعی که منتظره نوبتش بشه، سرشو ببرن. فقط فرق من با اون بع بعیه ، اینه که اونو وقتی سرشو بریدن خلاص می‌شه، من بعدش، باز زنده می‌مونم. و رنج و رنج و رنج..

امروز ... می‌گفت تو طالع من همه چی خوب افتاده، همه چی روبه راهه..پس لابد این طالع من نیست که به دوش می‌کشم. لابد طالع یک آدم شوربخته که انقدر بدبخت بوده، طالعش رو هم گم کرده و بعد اشتباهی رسیده به من. یا شاید هم طالع منو دزدیدن و اینو به جاش بهم انداختن.میشه؟ آقای خازنی میشه؟ که این طالع من نباشه و مال یکی دیگه باشه؟ ممکنه اینهمه هق هق تاریک و اینهمه دلتنگی و اونهمه شرم از آیینه مال یکی دیگه باشه و من اشتباهی اینهمه سال دارم اینا رو به دوش می‌کشم؟ بعد چطوری میشه پسش گرفت؟ طالع خودمو می‌گم..میشه پسش گرفت؟

  ‌* * *

همه می‌دونیم خوردن یکی از لذات مادیه. ولی آیا تا حالا لذت نخوردن رو تجربه کردین؟ البته منظورم یک چیز احمقانه مثل روزه نیست ها، منظورم قناعت شکمه! اینکه شکم قانع باشه مثلن با یه کاسه سوپ هم حال کنه! بعد ظهر یه کاسه سوپ بخورید، شب هم نون پنیر..یه چند مدتی که  این روال رو ادامه بدین ، شکمتون قانع میشه ، بعد میفهمین که لذت خالی بودن شکم و سیر بودن، چقدر خوبه!

 

  ‌* * *

و اما دوست خوبمون گردو فرمودند که مطلبشون رو سوزوندم. در راستای هر چه بیشتر سوزاندن مطلب مورد بحث، خودم می‌نویسمش.البته می‌دونم پستم قد طومار شده، ولی خب وقتی نوشتنم می‌آید باید بنویسم پس اینم مطلب اون انگشتره:

در اینکه من یک موجود مونث هستم و در اینکه روی دوپا راه می‌روم، هیچ شکی نیست! پس این قضیه کاملا از یک زاویه دید زنانه بررسی و نگاشته شده. شک نکنید.

همیشه می‌دانستم، خانم‌ها به طلا و جواهر و کریستال و اینجور چیزها خیلی علاقه‌مند هستند. مثلن کریستال نمی‌دونم چی چیه بلغارستان (یا چک؟) رو که می‌بینن، دست و پاشون شل می‌شه.همین خانم‌های معمولی ها! خانم‌هایی که تو خیابون راه می‌رن. پرنسس‌ها و خانم‌های دربار رو نمی‌گم. طلا و جواهر و وسایل منزل هم همین‌طور. مثلن توی فیلم‌ها دیدم، یه خانم مثلن به خاطر یه انگشتر چه ها که نمی‌کنه. و البته با اینکه یک موجود مونث هستم،‌کریستال و طلا و جواهر برام حتا در درجه آخر اهمیت هم قرار ندارند!

چند روز پیش‌ها ،آقای گردو از خانمی نوشتن که توی اینترنت، با ناز و ادا به طرفدارهاش حالی می‌کند که انگشتر الماس دوست دارد. که آن خاک بر سرها هم براش گویا می‌فرستند. و این شد که ناگهان نشستم و به این مسئله فکر کردم.  اینکه یک زن عاشق انگشتر الماس باشد، انقدر برایم عجیب غریب بود، که خودم هم در شگفت شدم! نه هیچ جور نتوانستم قضیه را برای خودم تفسیر کنم. بعد نوشتم که مال دنیا واسم اندازه یه تف ارزش نداره. راست گفتم! نه که مال دنیا رو دوست نداشته باشم. به هر حال منم انسان هستم. منتها واسم ارزش نداره! مثلن imate دوست دارم. ولی ارزشمند هم نیست! اگرکه بود، خوب چه خوب! اگر نبود هم نبود دیگه!.

نه بگذارید یکجور دیگر بگویم. مال دنیا خوب است به جای خودش. منتها نمی‌ارزد به اینکه آدم از کسی هدیه بگیرد. ارزش هدیه برتر و والاتر از این حرفهاست.  هدیه باید پشتش احساس و محبت و علاقه صادقانه باشد. اگر باشد، یک انگشتر حلبی از تمام کربن‌های متبلور دنیا بیشتر خواهد ارزید(برای من ها!نه برای اون سرکار خانم یا آنها که جلوی مغازه کریستال فروشی می‌ایستند) اصلن هدیه یک چیز دیگر است. هدیه‌ای که یک غریبه اینترنتی (احتمالن عقده‌ای) برای آدم بفرستد، به یک تف هم نمی‌ارزد. چطور می‌شود کسی به خاطرش ناز و ادا هم بکند. دارم مزخرف می‌گویم؟ خیر اصلن اینطور نیست! نیست! من اگر آن یک نفر(همان که از راه ستاره نیامده برگشت و رفت) برایم یک انگشتری حلبی هم می‌خرید تا خود ستاره می‌رفتم و برمی‌گشتم...

تف به همه الماس‌های دنیا، وقتی اینقدر مزخرف رد و بدل می‌شوند. تف به آدم هایی که جز مادیات این دنیا چیزی در چشمشان ارزش ندارد..

  ‌* * *

وقتی دریچه گفتگو با انسانی باز می‌شود، انسانی که تا دیروز غریبه بود، احساس می‌کنم چیز خوبی اتفاق افتاده...

  ‌* * *

بابت استفاده زیاد از کلمه تف و سوزاندن آن ایده خوب، متاسفم!الان تو مد تف بودم!