نه نمی شود زندگی را تغییر داد،نمی شود چیزی را که مقدر شده تغییر داد.

وقتی مقدر شده فقیر و تنها و دلتنگ باشی ،یعنی همین است که هست و نمی توانی دلت را به معجزه خوش کنی و هر چه بکوبی همان است که دیدی*.

آن چیزی را که خدا یا شیطان یا بتی که دیگرانش می پرستیدند، یا هر کوفت زهرمار دیگری،مقدر کرده نمی توان تغییر داد...نه نمی شود..راهی از این ویرانه نیست..

* * *

من اینجا ایستادم،لبه عمرم.لبه همه خاطراتم.مرز بین جوانی و سالخوردگی.

من سالیان بی عشق را سفر کردم و حالا عشق سالیان گذشته همچنان سنگین است و دیر و دور و دست نیافتنی..

من اینجا ایستادم و رد خیس خاطراتم از کودکی های دوردست تاهمین جاکشیده شده و هنوز ستاره ای در برکه های خیس اشکم نمی درخشد...

من ..من سالیان گذشته...اینجا ایستادم تنها،دلتنگ و با راهی که همینطور ادامه میابد..

چه بگویم از این همه درد و این راه دراز و اینهمه حرف نگفته...من همینطور امتداد یافته ام..از گذشته تا آینده..همینطوری تنها و دردناک

* * *

چرا نمی شود که تو را بگذارم و بروم.؟؟چرا جرات و شهامت و جسارتش را ندارم که از تو و این ماجرای دردناک دیر امتداد یافته بگذرم؟

آخر من به چه زبان بگویم که نمی توانم؟؟؟به چه زبان بگویم ،همین وهم بودن تو همه زندگی من است؟همه زندگی مزخرف و لجن مال من که هیچ روزنه امیدی در آن نیست؟؟به که بگویم؟

به خدا؟

* * *

خدای بیچاره و ناتوان من،خدایی که نمی توانی حتا گاهی گاهی کمی مهربان باشی..تو فانتزی شدی رفتی پی کارت!شنیدی؟دیروز توی جلسه یکی از بچه ها گفت خدا دیگه فانتزی شده...شنیدی؟

پ.ن(یعنی شرح اون ستاره بالا)خیلی خیلی وقت پیشا یه فیلم دیدم تو تلویزیون.از این تریپ عربی ها بود.یکی بود به اسم اباالعلا که نمد مال یا یه چیزی تو این مایه هابود.یه روز همینطور که داشت می کوبید با خودش زمزمه می کرد:بکوب بکوب ابالعلا هر چه بکوبی همان است که دیدی.یکی رد میشده(یا پیشش بوده حالا یادم نیست) ازش می پرسه جریان چیه؟میگه خواب دیده رفته یه جایی یه کوهی چیزی بوده و یک سری چشمه ازش جاری بوده.بعد این چشمه ها اندازه های مختلف داشتن.بعضی ها خیلی پت و پهن بودن و بعضی ها آب باریکه.بعد تو خواب می فهمه اینا روزی مقدر شده ملته.بعد مال خودش رو میبینه که یه آب باریکه فاجعه بوده.خلاصه می فهمه که هر چه بکوبه همان است که دیده!!!