ادامه پست قبلی...

برداشت من از داستانی که خلاصه اش را نوشتم،کمی با چیزی که دوست عزیزم شیرین گفت(در کامنت ها موجود می باشد) فرق می کند،شاید حرف اصلی نویسنده هم همان بوده باشد،که شیرین گفت،یعنی قصد داشته اهمیت اختیار و نقش اختیار داشتن آدمی را به مخاطب گوشزد کند.اما همانطور که نوشتم ما آزادیم برداشت های خودمان رو داشته باشیم.برداشت من این بود که محتوای داستان به صورت ضمنی قصد دارد بگوید،خدا همین است.خدا به ما اختیار داده و لاغیر.خدا فقط یک ناظر است.البته کتمان نمی کنم،این پندار خود من درباره خداست.من همیشه فکر کرده ام،اگر خدایی باشد،آن خدا نقشی در زندگی ما انسان ها و یا احتمالن هوشمندان دیگری که در نقاط دیگر هستی زندگی می کنند،ندارد. دلیلش هم واضح و مشخص است(البته برای من).اینهمه ظلم و جور و بی عدالتی...اینهمه ناامید و خسته و در راه مانده...اینهمه بچه گرسنه..اینهمه سر بی گناه بر دار..اینجا زمین است!زمین!بنا نیست بهشت باشد.قصد خدا از اولش هم خلق بهشت نبود و حال در این ویرانه،چطور می شود امید بست به معجزه و دست یاری خداوند؟وقتی که بچه ای گوشه از گرسنگی جان می دهد،وقتی دسته دسته مردم بی گناه قتل عام می شوند،وقتی مادری تنها فرزندش را از دست می دهد،من با چه امیدی به درگاه خدا دعا کنم و درد دلهایم را برای من کوه ولی در مقابل چنان دردهایی هیچند،بیان کنم؟اصلن ممکن هم هست خدا گوش بدهد؟

من بن هراّن سیاه پوش را خدا دیدم!سیاهی او در مقابل سپیدی آن جاودانان،کنایه ای بود از سیاهی دنیای تحت سلطه او،یا آنطور که در حقیقت هست،تمام کائنات...

البته اگر من بودم،حاضر بودم مغزم را بدهم و تمام مردم خوشحال باشند.من بودم همان جهان تحت تسلط را انتخاب می کردم(راست میگی آقای گردو!).گفتم که..به درک که بتهوون و موتسارتی هم نمی بود!اصلن موسیقی چه اهمیتی دارد؟مثلن این جیغ و داد های آمیخته به گیتار برقی که ما گوش می کنیم،اگر نبود خیلی بد می شد؟کاش معزهای پر از شرارت ما تحت سلطه بود و همه عاشق و خرسند بودیم و داوینچی هم نداشتیم..کاش هیچوقت انیشتین و نظریه نسبیت عام نمی بود،اما همه همچون بودا و پیروانش در صلح و آرامش با هستی زندگی می کردیم.....

البته اینها خواست من است،نه خواست خدا.خداوند اینطور مقرر داشته که ما دارای اختیار باشیم و با نهاد پلید خویش بجنگیم،شاید که روزی به رستگاری برسیم.شاید روزی دست از خراب کردن این سیاره که از آب زهرآلود و هوای مسموم در حال مرگ است(کپی لفت! این جمله از فونه گات بود) برداریم و با گل و پروانه مهربان شویم..شاید! اما نباید انتظار معجزه و دست یاری از آسمان داشته باشیم و اینگونه می شود که ....

در این دنیا محکمه ای نیست، جز وجدان ما..

نظرات شما پس از خواندن تایید می شوند.