مطلبی که می خوانید،ربطی به اعتقادات من ندارد،ربطش به تفکرات من است،چون اصولا آدم چندان با اعتقادی نیستم.اینها تفکرات من هستند که هی در ذهنم می چرخند و با هم مخلوط می شوند و بعد دوباره تفکیک می شوند و بعد چیزی جدید،نگرشی جدید از آنها متولد می شود،اما بعد این تفکر جدید مرا راضی نمی کند و دوباره سرکشی ذهنم آغاز می شود.

 

هفته پیش کتابی خواندم به نام محافظان کهکشان نوشته لوییس لورنس.که البته اگر بخواهیم نام کتاب را دقیق ترجمه کنیم،می شود محافظ کهکشان.نام اصلی کتاب keeper of universe است.و اتفاقا این مفرد بودن کلمه keeper بارمعنایی زیادی دارد،که از دید مترجم محترم پنهان مانده.خود کتاب،یک علمی-تخیلی سافت به حساب می آید،اما نظر مرا بخواهید ،بیشتر به فانتزی می زند تا علمی تخیلی.ولی چیزی که در این کتاب نظر مرا جلب کرد،ایده و تفکرات پشت داستان بود.پس ابتدا خلاصه ای از داستان را می نویسم و بعد ربطش به تفکرات خودم را:

 

زمان و مکان داستان تقریبا نامعلوم است.زمان را شاید بشود گفت اواخر قرن بیستم و مکان همه جا و هیچ کجای کائنات.جهانی وجود دارد به نام آتویی(از آنجا که کتاب پانویس ندارد و به لحاظ ترجمه و ویراستاری هم قوی نیست،نمی توانم بگویم این نام درست است،معنایی دارد یا اینکه یک کلمه بی معنای تصادفی است) که در واقعیتی موازی جهان ما وجود دارد.(همان جهان های موازی خودمان!) آتویی آرمان شهر است،یا شاید اگر از توصیفات رویایی کتاب بخواهیم نتیجه گیری کنیم،همان بهشت است.عطر همیشه جاری گلها در هوا،نور و موسیقی و هارمونی و گنبد های طلایی.خیابان های زیبا و آراسته و مردمانی به غایت زیبا و هوشمند و فرهیخته..این است سیمای آتویی.و مردمان آتویی حاکمان کهکشان ها هستند.حاکمان تمام هوشمندان دنیای ما.هر کهکشان و هر بخشی محافظ خاص خودش را دارد.(چیزی مثل شهردار) و هر محافظ از ماموران ویژه ای به نام ناظر برای کنترل هوشمندانی که در کهکشان حوزه حکومتش زندگی می کنند،استفاده می کند.ناظران با استفاده از ماهواره هایی که در مدار سیارات قرار می دهند،مغز و ذهن هوشمندان آن سیاره را کنترل می کنند.با استفاده از کنترل اذهان،احساسات و عواطف منفی در وجود انسان ها سرکوب می شود، ودر واقع انسان ها هرگز از نیمه تاریک خود مطلع نمی شوند.این سیارات هر کدام به خودی خود یک آرمان شهر هستند.هرگز جنایتی در آنها رخ نمی دهد،برتری قومی و نژادی وجود ندارد،همه از لحاظ مادی برابر هستند،حرص پول و مقام و شهرت معنا ندارد و.....و البته خلاقیت و ابتکار نیز وجود ندارد.نابغه ای ظهور نمی کند، و اتفاقی خارق العاده نمی افتد.اما البته همه خوشحال و راضی هستند.به ساکنان این سیاره،حقایقی درباره جهان آتویی گفته می شود و آنها از طریق ناظران قوانین زندگی را می آموزند و شگفتا که این قوانین زندگی چقدر به قوانین بودیسم شباهت دارند!گیاه خواری ،ارزش قائل شدن برای تمام موجودات زنده،تجسم بخشیدن به افکار از طریق تمرکز...(وه که این بودا چه بوده و چه کرده!) البته اسمی از هیچ مذهب خاصی نیست و ساکنان این سیاره ها چیزی از خدا نمی دانند.حتا به آن فکر هم نمی کنند.و زندگی پس از مرگ برایشان حقیقتی مسلم است.به آنها گفته شده،مرگ دریست به سوی واقعیتی دیگر،بعدی دیگر از زندگی.

 

مردمان آتویی گویا عمری جاودان دارند.تمامی آنها بلوند و زیبا رو هستند.(موهای طلایی و چشم آبی و پوست سفید و باقی مخلفات...روی این بلوندش تاکید شده!).اما یک محافظ کهکشان هست که با دیگران فرق دارد.او بن هرّان نام دارد.بن هرّان سیاه پوست است و سیاه پوش است و هاله ای سیاه در اطرافش موج می زند.بن هرّان در مورد ادراه کهکشان نظری متفاوت دارد.او از ناظری استفاده نمی کند ، و ذهن هوشمندانی که در کهکشان او زندگی می کنند را کنترل نمی کند.و خوب حتمن حدس زده اید که زمین در کهکشان بن هرّان واقع شده!چه چیز غیر از این می تواند باشد؟بله کهشکان راه شیری حوزه حکمروایی این فرمانروای سیاه پوست سیاه پوش است.در ابتدا که شخصیت بن هرّان معرفی می شود،به نظر کاملن دارک!می آید،اما بعدن نظر خواننده تغییر می کند.اوضاع از این قرار است ، که در کهکشان بن هرّان اوضاع بسیار خراب است،تقریبا تمام سیارات مثل زمین هستند.در آنها ظلم و فساد و جنایت و تباهی بیداد میکند،جو سیارات و محیط زیست آلوده شده و سلاح های هسته ای پیشرفته ساخته شده اند و در این میان، سیاره ای به نام زیدا به علت جنگ اتمی نابود شده و تمام موجودات زنده آن نیز از بین رفته اند.حال بن هرّان به دلیل عدم کفایت و بی وجدانی به دادگاه آتویی فراخوانده شده.بن هرّان پسری معمولی از زمین،دختری آرام از یکی از دنیاهای تحت کنترل آتویی، و زنی وحشی از سیاره ای به نام هرا وندا( که از نظر تکاملی چیزی تو مایه های دو هزار سال قبل زمین است) را دزدیده و به دژ خود که در قلب یک سحابی واقع شده،برده است.او از این کار هدفی دنبال می کند.دختر اهل سیاره ارینوس وقتی کنترل از مغزش برداشته می شود،ناگهان با شیطان درونش مواجه می شود و از هم می پاشد.زن هرا وندایی وقتی به او محبت می شود، و او را با نیمه تاریکش تنها می گذارند،متنبه می شود و دچار تحول شخصیت می گردد،پسر زمینی دچار دوگانگی فکری می شود،از سویی فکر می کند،اگر زمین هم تحت کنترل آتویی بود،تبدیل به یک بهشت می شد.دیگر هیچ بی گناهی نمی مرد و هیچ بچه ای گرسنه نمی ماند. دیگر جنگ اتمی و نابرابری نبود.اما از طرفی،او نوازنده است و می داند اگر زمین هم تحت کنترل بود،موسیقی هم نمی بود..حال کدام را باید انتخاب کند؟

 

بن هرّان معتقد است،هوشمندان باید آزاد باشند، تا خودشان تصمیم بگیرند.هوشمندان باید آزاد باشند و اختیار داشته باشند تا شیطان درونشان را کشف کنند و با ان مبارزه کنند.او معتقد است تا زمانی که بشر(یا هوشمندان دیگر!) با دارک ساید خودشان مواجه نشوند،طفل می مانند و هرگز رشد نخواهند کرد...

 

خب مثل اینکه خیلی طولانی تر از چیزی شد که فکر می کردم.بنابراین شما اینو بخونید ،تفکرات من باشه واسه پست بعدی.....

 

(خواهشن منو نقد نکنید!درباره نوشته نظر بدین و بیایین درباره چنین دنیای حرف بزنیم!)