stalker اگه نگم یکی از بهترین،می تونم بگم یکی از تاثیر گذارترین فیلم هایی بوده که تا به حال دیدم.فیلم محصول سال 1979 روسیه است و کارگردانش هم  the great tarkovsky!

کلمه stalker را اگر بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم،می شود یک چیزی تو مایه های شکارچی.اما بهتر است از همان stalker استفاده کنیم.در فیلم به زبان اصلی(روسی) هم از همین کلمه استفاده شده.البته نمی دانم آیا این کلمه دقیقن به همین صورت  در زبان روسی هم وجود دارد یا خیر.این فیلم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده و نمی دانم معادل stalker چه کلمه ای استفاده کرده اند.به هر حال این اسم به تنهایی مهم نیست.همراه با فیلم است که معنا می یابد و تا فیلم را ندیده باشید،معنی کردن stalker فایده  ندارد.

قبل از اینکه سراغ خود فیلم بروم یک توضیح کوچکی بدهم.با دیدن این فیلم یکی از نکاتی که بهش پی می برید،تفاوت سینمای پر زرق و برق هالیوود و سینمای روسیه است.نکته دیگه خود سینمای تارکوفسکی.سینمایی که به قول یکی از آقایون تحلیل گر صدا و سیما ،مبهم است.!

این مبهم بودنش یکی از آن چیزهایی است که من خیلی دوست دارم.یعنی فیلم را که می بینی همه چیز را برایت عین قصه تعریف نمی کنند،باید نگاه کنی،فکر کنی،بعد یک بار دیگر فیلم را ببینی،بعد دنبال فیلم نامه بگردی و خلاصه کلی ذهنت را مشغول می کند.از خوبیهای دیگر این نوع فیلم ها این است که به محیط و موسیقی و اجزا فیلم خیلی بیش از فیلم های تجاری بها داده می شود.هر چیزی در فیلم می تواند پیغامی داشته باشد.سینمای تارکوفسکی یک جورایی به مفاهیم spiritual  پرداخته.پرداختش از یک زوایه دید خاص و قابل تامل است.جوری که بیننده را به فکر فرو می رود.

یک نکته دیگر هم که باید به آن توجه کنید،این است که در این فیلم(و فیلم ها مشابه آن) پایانی جنجالی وغیر منتظره در کار نیست که بشود این نوشته من را spoiler به حساب آورد.فیلم از آن نوع فیلم های تجاری نیست که آخرش قهرمان بمیرد یا نمیرد که تعریف کردنش لطف دیدن فیلم را از بین ببرد.باید فیلم را دید!به هر حال اگر به این چیزها حساس هستید،اول ببینید بعد بیایید سراغ این نوشته من

* * *

stalker درفضای سیاه سفید و دلمرده یک خانه محقر و با بگو مگوی یک زن و شوهر شروع می شود.مرد همان stalker است.در نزدیکی این شهر سیاه سفید و دلمرده ،شهری است به نام زن(zone) که توسط سربازها محافظت می شود.متوجه می شویم،کار stalker این است که اشخاصی را که علاقه مند به دیدن zone هستند به نحوی داخل شهر می برد.ورود به zone ممنوع است و باید به صورت غیر مجاز و به سختی وارد آن شد.اشاره ای به اینکه zone از کجا آمده و چند سال است که اینجا است نمی شود(اگر هم شده من نفهمیدم!چون فیلم به زبان روسی بود و من بدو بدو زیر نویس ها رو میخوندم!)تنها چیزی که میدانیم،این است که zone شهری ساخته دست انسان نیست.در مورد stalker ها فقط اشاراتی مبهم وجود دارد،گویا این اشخاص قدرت های spiritual خاصی دارند.شاید بشود گفت یک نوع راهنمای معنوی هستند به قلب نا شناخته ها. اینبار stalkerیک نویسنده و یک دانشمند فیزیک را به zone می برد.تا رسیدن به zone فیلم سیاه سفید و دلتنگ است،اما با ورود به zone ناگهان فیلم رنگی می شود.مثل این است که یکباره راه نفستان باز شده باشد!چیزی که در ابتدا می بینیم،شهری است که به حال خود رها شده و همه جایش را بوته ها و علف های خودرو گرفته اند.

به محض ورود به شهر stalker می رود که با شهر خلوت کند،انگار که با معشقوی که مدتهاست ندیده ،خلوت کند.

و بعد quest به طرف اتاقی خاص در zoneشروع می شود.گفته می شود در این اتاق پنهانی ترین آرزوهای هر شخص بر آورده می شود.اینطور که stalker می گوید ازراه صاف نمی توان به آن اتاق رسید.او می گوید هر چه راه نزدیکتر باشد خطر مرگ هم بیشتر است.مشخص نیست چه خطری می تواند در این شهر متروک و آرام در انتظار بازدید کننده ها باشد،اما stalker اینگونه می گوید.او آنها را از راه های سخت می برد و هر راهی را قبل از رفتن با پرتاب کردن حلقه هایی که به انتهای آنها یک تکه پارچه بسته شده،امتحان می کند.

بالاخره بعد از تحمل رنج فراوان به آن اتاق می رسند.دانشمند داستان قصد دارد با استفاده از بمب آنجا را منفجر کند،زیرا فکر می کند،ممکن است آرزوهای مخربی در ذهن کسانی باشد که به اینجا می رسند.stalker سعی می کند مخالفت کند ...

در نهایت از آنجا باز می گردند،بدون اینکه آرزویی کرده باشند.

سکانس یکی مانده به آخر فیلم،stalker است که با اندوه می گرید و برای زنش تعریف می کند،که هیچ کس در آن اتاق آروزیی نمی کند.هیچ کس باور ندارد.!

و سکانس پایانی فیلم دختر stalker  است که گویی با نگاهش لیوانی را روی میز تکان می دهد...

* * *

آنقدر فیلم پر از نکات و مفاهیم عمیق است که اگر بخواهم بنویسم،آنقدر طولانی می شود که کسی نمی خواند.اما یک چیزهایی را من مطرح می کنم،شما در موردش نظر بدهید.چرا راه رسیدن به آن اتاق نباید صاف باشد؟(ترجیحن اگر فیلم را دیده اید!)

چرا هیچ کس باور ندارد؟

چرا هچ کس حتا امتحان نمی کند؟مگر آرزو کردن در اتاقی متروک خرجی دارد؟آنهم بعد از انهمه سختی کشیدن در راه رسیدن به اتاق..

و چرا خود stalker نمی تواند برای خودش آروزیی بکند..

 

راستی یک نکته خیلی جالب درباره stalker این است که این راهنمای معنوی شخصی مفلوک و بیچاره  با ظاهری درب و داغان است و خودش هم مجاز نیست در zoneآرزویی بکند.اما او آرزویی هم ندارد.انگار که دیدار zone برایش تحقق بهترین آرزو باشد.

شاید بشود گفت stalker کسی است که روح های پریشان و گم شده را می برد به جایی که رهایی را بیابند ولی آنها هرگز موفق نمی شوند.

* * *

به نظر من آن اتاق و quest (رو این کلمه quest یا حالا اگه دوست داین پویش!تاکید میکنم.رفتن به اون اتاق رسمن یک quest)رسیدن به آن را می توان به روش های مختلفی تعبیر کرد.راه رسیدن به هدف،راه آسانی نیست.راه آسان گمراه کننده هستند و ممکن است تا ابد گمراه شویم.اما وقتی به سرمنزل مقصود رسیدیم چه؟آیا اصلن همچین جایی وجود دارد؟اگر با یک اتاق درب و داغان و فرو ریخته مواجه شدیم چه؟

آیا اصلن می ارزد آرزویی خرجش کنیم؟

آیا به راستی همه ما این نیستیم؟حتا اگر به جایی ببرندمان وبگویند هر آرزویی خواستی بکن،می ایستم و نگاه می کنیم و بی هیچ آروزیی باز می گردیم؟شاید اصلن آرزویی نداریم و همه عمر در توهم داشتن آرزوهای بزرگ سر می کنیم و وقتی نوبت به آرزو کردن می رسد،تازه می فهمیم آرزویی نداریم...

خوب اینها نظر شخصی من هستند و قطعن نظرم رو به اهداف تارکوفسکی بزرگ تعمیم نمی دم.خوبی این فیلم و فیلم های مفهومی اینه که می تونید هر قدر دلتون میخواد درباره اش فکر کنید و نظریه پردازی کنید..

 

نظرات شما پس از تایید من نمایش داده می شوند.