خدا بیامرز دائی ام؛چند سالی بود که ذره ذره مردن رو شروع کرده بود.جوری که وقتی قلبش از تپیدن ایستاد؛دیگه اصلن زنده نبود....

* * *‌

به گذشته که نگاه می کنم؛می بینم دائی ام همه جای زندگی من بوده.درست عین یک پدر تو لحظه لحظه زندگی ام بوده ؛ و بوده گذشته ای که که خدابیامرز دائی ام؛توش زنده بوده.واقعن زنده بوده و نفس می کشیده.یادم می آید همیشه مثل این چند سال آخر مرده ای نبوده که نعش زندگی رو به دوش بکشه.

بچگی های خیلی دوردستم رو خوب یادمه؛زمانی که خونمون با هم یکی بود.تقریبن همه چیز اون خونه رو یادمه و البته دائی ام رو..خدا بیامرز دائی ام رو....خیلی چیزهای یادمه..قصه های عجیب غریبی که دائی ام برام می گفت؛نصیحت کردن هاش و دادن درس های ابتدایی زندگی رو یادمه..چیزهایی مثل هر شب دندوناتو مسواک کن و فحش نده و برادرت رو اذیت نکن.مهمونی های ظهر پنج شنبه ها رو که به خرج دائی ام بود و همه خاله های خدابیامرزم و دخترخاله هام و اونیکی دائی ام که الان رفته آمریکا؛می اومدن خونمون.یک سفره مینداختیم از این سر اتاق تا اون سر و من قاعدتن میبایست می خوابیدم؛ولی بود زمانهایی که بیدار بودم و مهمونی رو به خاطر سپردم.شعرها و جملات سیاسی رو که دائی ام زمزمه می کرد رو یادمه..شعرهایی که اون موقع ها برام بی معنی بود و بعدترها بی معنی تر شد...اون لیوان رو هم یادمه..لیوانی که همیشه روی میز دائی ام بود.لیوانی که نمی دونستم توش چیه..

 

* * *

دعوا ها و آشوب های خانوادگی رو که منجر به جدا شدن ما از دائی ام شد رو یادمه.ما رفتیم تو یک اتاق درب داغون تو جنوب شهر و دائی ام رفت امیرآباد نزدیک دانشکده فیزیک؛ یک خونه اجاره کرد.تمام پنج شنبه هایی که میرفتیم خونه اش و شب می موندیم رو یادمه.تلویزیون تماشا می کردیم؛دائی ام تو بالکن برای کبوترها دونه می ریخت و بعد من مدتها محو تماشای دونه چیدن کبوترها میشدم.کبوتری بود که دائی ام از همه بیشتر دوست داشت..هنوز اسم کبوتر یادمه...نقاشی اش رو کشیده بودم.هنوز نقاشی اش رو دارم..شبا تا دیر وقت بیدار بودن و فیلم نگاه کردن تو اون خونه جمع و جور رو یادمه.خونه قشنگی بود و خدا بیامرز دائی ام؛هنوز زنده بود و من دوستش داشتم....

لیوان هنوز اونجا روی میز ؛جلوی دائی ام بود..

* * *

اومدنمون به یک شهرک توی جاده و بعد دوباره نزدیک شدن دائی ام به ما رو خوب یادمه.دائی ام اومد طبقه بالای ما.سالهای سال هر عصر و هر شب بدو بدو می رفتیم بالا پیش دائی ام.ما تلویزیون رنگی داشتیم؛دائی ام نداشت.ولی همه سریال ها و فیلم های مورد علاقه مون رو تو تلویزیون دائی ام میدیدم؛سیاه سفید بود؛ولی ما دائی رو خیلی دوست داشتیم.جای پدر مون بود.جای پدری که هیچ وقت سر جاش نبود..

حالا خوب می دونستم تو لیوان دائی ام چیه

* * *

اول مهر ماه که می شد؛لباسها و کتاب های مدرسه و خرت و پرت های دیگه رو دائی امون می خرید.عید که می شد؛منتظر بودیم دائی مون عیدمون رو بده که بریم لباس های عید رو بخریم.

بزرگتر که شدیم؛ باز هم دائی همه کسمون بود.تلفنش شد؛مخصوص تلفن های یواشکی ما.ضبط و صوتش مخصوص نوار گوش کردن های یواشکی ما....

دانشگاه که قبول شدم؛هر چند دائی ام دانشگاه آزاد رو قبول نداشت؛ولی شهریه دانشگاه رو هم اون داد..دائی ام بعد از مادرم همه کسمون بود.همه چیزمون بود...

حالا دیگه لیوان دایی داشت بزگتر می شد...

* * *

دائی ام تلویزیون رنگی خرید؛ولی دیگه انگار هیچ فیلم و سریالی تو تلویزیونش به ما نمی چسبید..دائی ام پیر شده بود ما جوون.دائی ام خیلی خیلی خیلی احساساتی و دل نازک بود.از اونا که تا یه فیلم غمگین می بینن اشک به چشم میارن و نصفه کاره ولش می کنن.هیچوقت دل نداشت با ما بشینه از اول تا آخر یه فیلمو نگاه کنه.یا بزن بکش فیلم ناراحتش میکرد؛یا غمگین بودنش.خلاصه هیچ نوع فیلمی رو پایه نبود.همینطور که پیر تر میشد؛غصه های سالیان دور و دراز بیشتر رو دلش تل انبار میشد و کم طاقت تر میشد؛دیگه زندگی تنها رو انگار نمی خواست.دائی ام تنها بود.نه زن داشت نه بچه...نه که خودش نخواد..روزگار نخواست واسش...

همینطور که حساس تر و پیر تر میشد و لیوانش روز به روز بزگتر؛ما هم هی ازش دورتر می شدیم..انگار که همه چی تقصیر اون لیوانه باشه و دائی رو ملامت می کردیم به خاطر اون لیوانه..البته نه تو روش؛جرات نداشتیم ولی همینطوری..

دایی مون رو همیشه دوست داشتیم..همیشه...اگه کم کم سر طاقچه تکرار از خاطرم رفت؛برای این بود که دیگه خودم هم از خاطرم رفته بودم..دیگه پناهنگاهیی جز این صفحه شیشه ای نداشتم..دیگه حرفی نداشتم با کسی بزنم....

آخرین خاطره هام از دائی ام؛آزمایشگاه فیزیک دانشگاه خودمونه.دوشنبه ها اون منتظر من بود و من گاهی یادم می رفت برم پیشش...فقط گاهیی..شایدم بیشتر خجالت می کشیدم جلو دانشجو ها برم تو و سلام علیک کنم..اما دوشنبه ها رو خوب یادمه....

* *‌*

حالا دیگه لیوان دایی انقدر بزرگ شده بود که دائی رو نمیشد از پشتش دید..حالا دیگه همه ازش دلخور بودیم و دائی ام تو غم سالیان غرق شده بود...

من هم دلخور و غمگین بودم و دیگه نمی رفتم خونه اش.خدا بیامرز دائی ام ذره ذره مردن روشروع کرده بود..

* * *‌

بالاخره اونقدر لیوانه بزرگ شد که دائی ام توش غرق شد..هر کار کردیم چوبی چیزی برسونیم دستش نشد که نشد..خدا بیامرز دائی ام تو لیوانه غرق شد و جز مادرم دیگه کسی بالای سر غرقابش نمی رفت که گه گاهی براش دستی تکون بده..و بالاخره بعد از دو سال دست و پا زدن تو اعماق لیوانه دائی ام خدابیامرز شد..خودش اینطور خواسته بود..دیگه تنهایی رو نمی خواست ته اون لیوان هم جای مناسبی نبود...اما رفتنش درست یک روز بعد از تولد من؛انگار مجازات منه..مجازات من که سعی نکردم درکش کنم....ولی اون میدونست همیشه چقدر دوستش داشتم...

* * *

ای کاش وقتی که مرگمون می رسه؛هنوز زنده باشیم...