استادمون میگه:هیچ وقت قضاوت نکنید؛تا یک نفر از در اومد تو با خودتون نگید از ریخت این آدم بدم می آد.به آدم ها فرصت بدین..

از وقتی استاد این رو گفته خیلی سعی می کنم ؛قضاوت نکنم؛اما حقیقت اینه که من همیشه زندگیم اینطوری بودم که آدم ها رو حس می کردم؛بعضی ها رو گنگ و دوردست طوری که نمی تونم بگم حسم درسته یا غلط؛ولی حسم در مورد بعضی ها اونقدر عمیق و واقعیِ که محالِ اشتباه کرده باشم..

حتمن برای خیلی از شماها هم پیش اومده؛یا شاید اصلن همه اینطوری باشن.گاهی وقت ها می تونیم به روشنی حس کنیم یک نفر چطور آدمیِ.گاهی وقت ها بدون اینکه با یک نفر حتا یک کلمه حرف زده باشیم؛حس می کنیم از اون آدم خوشمون می آد یا بدمون می آد(که میشه همون قضاوت که غلطِ)گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم این حرفها که میگن فلانی انرژی منفی می ده؛یا انرژی مثبت می ده کاملن درست هستن؛وگرنه چطور میشه انقدر به وضوح آدم ها رو حس کنیم؟؟

* * *

چند روز پیش صبح که می رفتم سر کار؛توی اتوبوس ایستاده بودم؛یک دختر چند صندلی جلوتر از جایی که من ایستاده بودم نشسته بود.پشتش به من بود و صورتش رو نمی دیدم.دو شاخه گل رز روی کتابش باز بود.از کتابش و سر و وضعش معلوم بود بچه مدرسه ایه.همینطور بدون دلیل نگاهم روی گل سرخ های اون دختر ثابت مونده بود.دیدم که برگهای گل ها رو کند و بعد با دقت خاصی برگها رو روی هم تا کرد؛انقدر تا کرد تا شدن یک گلوله کوچیک.پنجره ی پهلوی صندلی اش باز بود.یک لحظه انتظار داشتم اون برگها رو از پنجره بندازه بیرون؛ولی اینکارو نکرد.گلوله برگها رو گذاشت بین دوتا پاش و سرش رو به کتابش گرم کرد...ناگهان موتور حسم روشن شد و دختره رو حس کردم.با اینکه حتا چهره اش رو نمی دیدم ؛دونستم از این آدم الکی ها نیست!(این صفت الکی رو دفعه اول یکی از دوستام برای شرح دادن یکی از این آدم های روزمره..یکی از همین ها که جوناتان رو از خونه روندن به کار برد و دیدم بهترین صفت برای توضیح دادن خیل خفتگان).نه به خاطر اینکه آشغال رو از پنجره پرت نکرد بیرون؛به خاطر دستهاش؛حرکاتش و رفتارش با گل ها؛نه شاید اصلن هیچ کدوم اینها نبود..اینها زمینه ساز شدن که حس کنم این دختر از اون آدم الکی ها نیست.

وقتی داشت پیاده می شد؛از نیمرخ دیدمش.دیدم یک ساعت سواچ صورتی دستشِ و یک کوله پشتی قرمز هم داره.به خودم گفتم یک نوجون به معنای واقعی کلمه..

* * *

امروز زودتر از معمول داشتم بر می گشتم خونه.تقریبن حول و حوش تعطیل شدن مدارس بود. سوار اتوبوس شدم و دیدم پرِ.تو قسمت بین زنونه و مردونه که یک کمی جای خالی هست؛ایستادم و به نرده صندلی پشت سرم تکیه دادم.صورتم رو به پنجره بود.همیشه وقتی سوار اتوبوس هستم ؛باید بیرون رو ببینم.بعد دیدم که دختری هم اومد و کنار من ایستاد.منتها به پنجره تکیه داد.بعد چشمم به ساعت سواچ صورتی اش افتاد و بعد کوله پشتی قرمزش.اینبار صورتش رو از نیمرخ دیدم.خودش بود؛همون دختره که برگهای گل سرخ رو از پنجره پرت نکرده بود بیرون.چهره اش بچه گانه بود.حتا کوچیکتر از اونکه فکرش رو می کردم.بعد بدون اینکه خودم بخوام؛دوباره رفتم تو بحر دخترِ.به خودم گفتم نه این از اون الکی هاش نیست.دخترِتو فکر بود.حتا یک نگاه هم به این ور و اون ور نمینداخت.فکرش هم مثل فکر دختر مدرسه ای های معمولی نبود.عمیق تر بود.البته نمی دونم به چی فکر می کرد؛ولی هر چه بود به پسرهای اونور میله که مسخره بازی در می آوردن فکر نمی کرد.یا به هزار تا گروه عجیب غریب بلک متال و انواع اقسام مدهای جدید...نه به این چیزا فکر نمی کرد..فکرش عمیق بود..خیلی عمیق تر از این حرفا.با خودم فکر کردم؛کاش می تونستم باهاش حرف بزنم.اصلن نمی دونم چرا.همینطوری دلم خواست انقدر ساکت و درون گرا نبودم.یک لحظه به حال آدم هایی که پهلوی هر کس میشینن سر صحبت رو باز می کنن و نیم ساعته رفیق میشن؛غبطه خوردم.واقعن نمی دونستم چرا؛اما فکر می کردم این دخترِاز اونهاست که ارزش هم صحبت شدن رو داره.تو این افکار غرق بودم و آفتاب یک طرف صورتم رو برشته کرده بود که دیدم یک کلاسور آبی جلوی صورتمه؛اولش (یک چیز تو مایه هایی یک تریلیونیوم ثانیه) نفهمیدم موضوع چیه؛بعد دیدم داره کلاسورش رو بهم تعارف می کنه؛که بگیرم جلوی صورتم؛که آفتاب اذیتم نکنه.........

* * *

بعضی از این مردم؛واقعن دانه های دلشان پیداست..بعضی از همین غریبه ها که هر روز از کنارمون رد میشن..بعضی ها رو میشه عمیقن حس کرد.بعضی ها خوبی نمایانی تو وجودشون هست؛که حتا اگه پشتشون بهت باشه ؛می تونی حسش کنی..با بعضی ها میشه با سکوت حرف زد...من نمی دونم ما هاله انرژی داریم یا نه؛نمی دونم روح داریم یا نه؛نمی دونم قبلن زندگی کردیم یا نه؛خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی دونم.ولی می دونم میشه آدم ها رو حس کرد..بدی ها و خوبی های وجودشون رو میشه حس کرد و بعضی وقتها بدی یا خوبی تو وجود کسی اونقدر نمایانه که آدم برای فرار یا نزدیک شدن به اونها بی تاب میشه....

* * *

بعضی ها واقعن دانه های دلشان پیداست.......