وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

انگار رسم شده اولین بارون که میاد اینو بنویسم..حالا این رسم رو تا کی باید ادامه بدم خدا می دونه.البته خودم می دونم؛تا وقتی که کسی نقش تو را از دل من بشوید..

چقدر دلم میخواست بهت بگم دوست دارم؛دوست دارم؛دوست دارم(با صدای بنیامین!)

آه.همه گفتن

این دوستت دارم رو همه گفتن و رفتن

من موندم و یه آسمون بارونی و دلی که کسی قرار نیست نقش تو رو از روش پاک کنه..

همه گفتن و رفتن سراغ زندگیشون

من موندم و داستایوفسکی و کلارک و کافکا....

کافکا رو چیکارش کنم این وسط؟ من غرق شدم تو کلاه کافکا!(تریپ بر و بچ پست مدرن آکادمی!)

* * *

امروز بالاخره بعد از یه تابستون دیگه؛آسمون یه فصل حسابی گریه کرد؛شایدم نکرد و من فکر کردم داره گریه می کنه...

گفتم انصاف نیست بالهای فرشته ام برافراشته در آسمان و من پشت شیشه..شیشه ای که باران می شستش..اما انگار قسمت نبود..

فرشته ام دست خالی رفت؛شاید هم من دست خالی رفتم..

باز هم درخواستم از فرشته ام همون درخواست چند سال اخیر بود..

دلم میخواست بهت بگم دوست دارم ؛دوست دارم؛دوست دارم:....