روزی یک نفر به یک استاد ذن گفت:ما می توانیم خیلی کارها بکینم.فکر کنیم،تحقیق کنیم،دعا کنیم...چه چیزی در این کار احمقانه خالی کردن ذهن وجود دارد؟

 

استاد در پاسخ او را به باغچه برد و یک دلو چوبی پر از آب را روی زمین گذاشت،بعد با ضربه زدن به دلو آب داخل آن را مواج کرد و به آن شخص گفت نگاه کن ببین در آب چه می بینی؟آن شخص در آب نگاه کرد و گفت یک سری خطوط نورانی می بینم.بعد استاد چند دقیقه سکوت کرد تا هنگامیکه سطح آب صاف شد.سپس از او پرسید :حالا چه می بینی؟

و آن شخص جواب داد:ماه!

به راستی اگر ماه را ندیده بودیم و نمی دانستیم ماهی وجود دارد،آیا هرگز با نگاه کردن به سطح مواج آب و خطوط نورانی می توانستیم ماه را تصور کنیم؟.

ذهن آدمی همیشه پریشان است.همیشه به هزاران چیز مختلف فکر می کنیم.ذهن هیچگاه یک جا نمی ایستد..همیشه در حال رفت و آمد است.همیشه هزار موضوع مختلف در بک گراند ذهنمان در حال اجرا هستند.وقتی مدیتیشن می کنیم،سعی می کنیم این رفت و آمد های ذهن را متوقف کنیم.سعی می کنیم همه برنامه هایی را که در بک گراند اجرا می شوند استاپ کنیم،بلکه بتوانیم تصویر ماه را ببینیم.کسی چه می داند در ذهن آرام شده ما چه چیزها که نمی توان دید...

در طبیعت نشستن و سعی در رهاندن ذهن از تمام افکار مزاحم،حسی روحانی و غریب دارد.حس نزدیک بودن به روح جهان،به آنچه خدا می نامندش....