تمنای خواستن که دیگر نیست؛چشم به راهی و انتظار هم نیست..فقط یک آرزوی محال که دلم از یادم خودم هم رفته..فقط وقتی بوی پاییز میاد و دم غروب هوا یه کمی خنک میشه یادم میافته که عمرم رفت و همه آرزوهام به همراهش..به همین راحتی آدم پیر میشه و همه چیزهایی که روزی مایه ذوق و شوق بودن فراموش میشن.....

به همین راحتی فراموش شدم..از یادم خودم هم رفتم چه برسه به دیگران.زندگی همینه..یهو چشم باز می کنیم می بینیم عمرمون رفته....

*‌  *‌  *

برای روز میلاد تن من

نمی خواد پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتا

برایم جام سرمستی بنوشی...

* * *

این ترانه رو هم به مناسبت روز میلادم برای خودم نوشتم!!!

نه کسی هست برام پیرهن شادی بپوشه نه کسی هست جام سر مستی بنوشه...

فقط منم و صفحه کهنه یادداشت های من که میگه فردا روز میلاد منه......