به نام خدا

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا..                شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا!

گفتم وبلاگموبا اين قسمت از ترانه بوی گندم که خيلی خيلی دوستش دارم شروع کنم.

اصلا چرا به فکر داشت وبلاگ افتادم؟؟خوب راستش من هميشه مينوشتم..توی سر رسيدام..هميشه هم قايم ميکردم..حالا تصميم گرفتم بنويسم همه هم بخونن...

امشب غمگينم ..باز من رفتم فرودگاه بدرقه کسی...از پارسال که عزيزترين آدم زندگيم را بدرقه کرده بودم تصميم گرفته بودم ديگه پامو توی فرودگاه قسمت پروازهای بين الملل نذارم اما چی کار کنی که نشد!!!اينم دوستم بود دلم نيومد که نرم

ديگه اينکه باز دارم بهش فکر ميکنم..ای لعنت به من و دل من که نميتونم فراموش کنم

يکی از دوستام ميگه اين موهبت نخواه که از دست بدی..اما خوب نتيجه اين موهبت تيکه تيکه شدن دلم...

خوب ديگه هر چی دوست داريد بنويسيد..فقط لطفا اونا که ماجرای منو ميدونيد اسمی از منو اون نبريد!!