من یک کبوتر دارم که از زاویه‌ی دیدِ زیباشناسی حتا توی کبوترها هم زیبا نیست. حالا بماند که خود کبوتر هم در مقایسه با پرنده‌های خوش خط و خال همچین چیز جالبی به حساب نمی‌آید.
پرنده‌ی من نه نقش و نگار دارد نه آواز خوش! تنش سیاه و خاکستریست و گه گاهیی بغ بغوی ضعیفی می‌کند.
ولی
ولی من عاشقش هستم و به نظر من خوشگل‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین و ناز‌ترین پرنده‌ی دنیاست.
من دوستش دارم چون پرنده است و پرنده‌ها دوست داشتنی. و به نظر من خیلی هم خوشگل است.
...
کاش آدم‌ها هم می‌توانستند همدیگر را عاشقانه دوست داشته باشند، فقط به صرفِ آدم بودن و کاش می‌توانستند همدیگر را زیبا ببینند، حتا اگر خوش خط و خال نباشند
...
کاش عرق خوشمزه بود و سیگار خوش‌بو و لپ‌تاپ سبک.
...
توی تاکسی نشسته بودم و رادیوی تاکسی روشن بود. اولش یک آهنگی پخش کرد از این خواننده‌های جدیدِ مجاز. نقل به مضمونِ متن ترانه این بود.
دلم یک ماجرای عاطفی می‌خواد با پایانِ خوش
با خودم فکر کردم، من هم همین‌طور اتفاقن.
بعدش، یک ترانه گذاشت از مرحوم بنان. بنان یکی از آن سنتی‌خوان‌هاست که من درکش می‌کنم و می‌توانم از شنیدنِ ترانه‌هایش لذت ببرم. خصوصن این آهنگی که پخش شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگِ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟؟
با خودم فکر کردم، اوه پسر! چه لحظه‌ی بزرگی باید باشه. من اگه حتا جای سهرابِ مرده هم بودم از رسیدن نوشدارو خوشحال می‌شدم، چه برسه به این که زنده هم بودم و می تونستم شعر بگم، گیریم که از نفس افتاده!
همون حسِ اومدنِ یکی بعدِ مدت‌ها باید خیلی جالب باشه...
* * *
من وقتی با بچه‌ها بیرون می‌رم، مثلن وقتی کوه می‌ریم، با همه حرف می‌زنم و می‌گم و می‌خندم و...جدیدن احساس می‌کنم دلم می‌خواد ساکت باشم. دلم می‌خواد مثل اُگیون خاموش باشم! ستاره‌ی خاموش مثلن.
اُگیونِ خاموش استادِ گِد، قهرمانِ مجموعه‌ی دریازمینه.
پ.ن. این نوشته‌ها هیچ تارگتِ عشقی ندارند. اگر هم عاشقِ کسی بودم، مال گذشته‌هاست. اونا لایقِ نوشته‌های من نبودن، پس سرشون به هرچی بدترشون.
این نوشته‌ها مال خودم هستند.
به نام خودم، برای خودم!