بعد از مدت‌ها(چه مدت؟) برگشتم به این وبلاگ، که با پرشین‌بلاگ خداحافظی کنم.

پرشین‌بلاگ برای فروش گذاشته شده(خبرش توی فاوانیوز هست، حال ندارم بگردم لینک بدم) و خب هر چقدر هم که بگن ما به فکر پیشرفت هستیم و بهتر می‌شه و این حرفا، یک حسی به من می‌گه که دیگه ما پرشین‌بلاگ به این شکل نخواهیم داشت.

پس شاید وقتش باشه که با پرشین‌بلاگ هم خداحافظی کنم، برای پرشین‌بلاگ هم یک چیزی بنویسم، تا همه چیزو باد نبره. هر چند که سر آخر همیشه این باده که برنده می‌شه و همه چیزو با خودش می‌بره.

از من و از پرشین‌بلاگ.

حالا یادم نیست چه سالی شروع کردم به نوشتن تو این‌جا، گمونم هشتاد و سه بود. این که چطور شروع کردم به وبلاگ نوشتن، دلیلش این بود که همیشه روزمره‌هامو توی سررسیدهام می‌نوشتم و توی هزارتا سوراخ قایمشون می‌کردم که یک وقت چشم مادرم بهشون نیوفته، آخه جوون بودم و روزمره‌هام پر بود از یک عالم ماجرای عاشقانه‌ی پرسوز و گداز و من هم موقع نوشتن پیازداغ سوز و گدازشون رو حسابی بیشتر می‌کردم و تازه بعد از این که می‌نوشتم، کلی با مطلب نوشته‌شده حال می‌کردم.

اون موقع‌ها که توی سررسید می‌نوشتم، به نظرم نوشته‌هام خیلی باکلاس و قشنگ می‌اومدن، بنابراین وقتی که وبلاگستان جای خودش رو توی اینترنت باز کرد، به سرم زد یک وبلاگ داشته باشم و خدا رو شکر دست مادرم هم که به اینترنت نمی‌رسید، می‌تونستم هر چه دل تنگم می‌خواست بنویسم.

بنابراین رفتم به پرشین بلاگ و شروع کردم، دلم می‌خواست اسم وبلاگم یک ربطی به بارون داشته باشه، Rainygirl از قبل ثبت شده بود، پس با مخفف اسم خودم که سمیه باشه، یک اسم درست کردم و خیلی زود فهمیدم که دوستش ندارم، اما دیگه وبلاگم شده بود.

یادم هست اون موقع‌ها پرشین بلاگ هنوز ASP Classic بود و همین امکاناتِ نصفه نیمه‌ی امروز رو هم نداشت و بلاگفا و سایرین همون موقع هم ازش جلو زده بودن، اما اسم پرشین‌بلاگ یک جور نوستالژی خاصی داشت! هنوز از راه نرسیده شده بود نوستالژی و من هم به عشق نوستالژیش همین جا وبلاگم رو ثبت کردم و بعدها هم هر چی همه گفتن پرشین امکانات نداره ما ازش می‌ریم، من همین جا موندم.

حالا چرا توی یک سال گذشته توی وردپرس نوشتم، دلیلش چیز دیگه است. عرض می‌کنم خدمتتون.

 

اولین پست‌های وبلاگم دقیقا انعکاس همون نوشته‌های سررسیدی بودن، منتها خیلی زود فهمیدم اگرچه دست مامانم به اینترنت نمی‌رسه، اما دست خیلی‌های دیگه به اینترنت می‌رسه! خوب هم می‌رسه، بنابراین باز هم نوشته‌هام شکل مخفیانه به خودشون گرفتن، با رمز و راز و ایما و اشاره.

اما خیلی زود وبلاگ‌نویسی برام جدی شد، دلم خواست از دانسته‌هام هم بنویسم، دلم خواست کنار سوز و گداز‌های عاشقانه از معلومات و علاقه‌مندی‌هام بگم، از نویسنده‌هایی که دوستشون دارم، از کتاب‌هایی که خوندم، چیزهایی که می‌دونم و...

پس سعی کردم درست و حسابی بنویسم، سعی کردم روابط وبلاگی برای خودم تشکیل بدم، توی وبلاگ‌ها می‌گشتم و از همون اولِ اولِ اول، از کامنت‌هایی نظیر"چقدر خوب نوشتی به من هم سر بزن" بیزار و متنفر بودم. از همون اول سعی کردم، توی هر وبلاگی می‌رم‌ «اگر برام مقدوره» نوشته‌ها رو بخونم و دو سه تا کامنت درست و حسابی بذارم و این طوری امیدوار باشم که اون طرف هم برای من ارزش متقابل قائله، تا حدی هم این روشم جواب داد، توی سال اول دومی که می‌نوشتم مطالب چهل پنجاه تا کامنت داشتند، اما خیلی زود اینترنت گسترده‌تر و وسیع‌تر از این حرفا شد و دلمشغولیهام خیلی خیلی بیشتر و دیگه نمی‌رسیدم هر روز به یک عالمه وبلاگ سر بزنم و مطالبشون رو با دقت بخونم و کامنت بذارم، و در نتیجه اون‌ها هم منو فراموش کردن.

نتیجه شد وبلاگی که برای نوشتن هر مطلبش کلی زحمت می‌کشیدم، ولی سر آخر پنج شش تا آشنا می‌خوندن.

پس یواش یواش دلسرد شدم، چندین بار بی‌خیال شدم و از نو شروع کردم، تا این که دیدم دیگه اصلن حسش نیست. رفتم توی وردپرس و یک وبلاگ باز کردم و باز شروع کردم به نوشتنِ نوشته‌های سررسیدی، این بار حواسم بود آدرسش رو جایی پخش نکنم و با خیال راحت و بدون زحمت کشیدن برای تولید یک مطلب بنویسم.

 

من توی پرشین‌بلاگ دو سه تا دوستِ خیلی خوب پیدا کردم که بیرون از محیط مجازی هم با هم دوست شدیم، من توی پرشین‌بلاگ توی کلی ماجرای عجیب غریب وبلاگی شرکت داشتم، عشق‌های وبلاگی، سوظن‌های وبلاگی، نقشه‌کشیدن‌های وبلاگی.

من توی پرشین‌بلاگ با مدیران پرشین‌بلاگ آشنا شدم، رفتم دفتر پرشین‌بلاگ، که بی برو برگرد برام یک تجربه‌ی خیلی خاص و جالب بود. یک جورایی شاید حتا مایه‌ی مباهات بود که برم جایی که جلوی درش استند پرشین‌بلاگ قرار گرفته.

و خلاصه پرشین‌بلاگ برای من دریچه‌ای بود به سوی آدم‌های جدید و آشنایی‌های جدید و تجارب جدید توی نوشتن.

این‌جا رو همیشه دوست داشتم، حتا با این که خونده نشدم و خاطره‌ی پرشین‌بلاگ رو گرامی می‌دارم تا باد همه چیزو با خودش نبره.

 

پ.ن. اشتباه نکنید، من اصلن نمی‌خواستم یک چیز سنتی‌منتال بنویسم!

پ.ن.2. صد در صد با این تفکر که روزگار وبلاگ‌نویسی به سر اومده مخالفم، وبلاگ و سوشیال نت‌ورک کارکردهای کاملا متفاوتی دارن و هیچ‌کدوم جایگزین دیگری نمی‌شه، اما این رو قبول دارم که وبلاگ‌سرویس‌های جدید همگی از امکانات وب‌دو بهره می‌برن و با این وبلاگ‌های کلاسیک خیلی فاصله دارند. دوست ندارم وارد بحث تکنیکی بشم و نظریات خودم رو بگم، هدف این پست چیز دیگه بود و تازه نظریات من چه اهمیتی دارند؟