نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

چندی پیش یک مسابقه‌ی داستانک نویسی در کارگاهِ داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی برگزار شد، داستانی که در ادامه می‌آید، نوشته‌ی امیرسپهرام، مدیر همین کارگاه است.

برای درکِ حال و هوای خاصِ داستان، توضیحاتِ بنده در انتهای پست را بخوانید، اگر هم دوست داشتید اول توضیحاتش را بخوانید، خلاصه که بخوانید.

(بقیه‌ی داستان‌ها را هم اگر دوست داشتید این‌جا بخوانید.)

این شما و این هم داستان:

 

تنها نیمکت است که می‌ماند

دورتادور نیمکت همهمه‌ای به پا است. هر کس از چیزی می‌گوید. پنج یا شش رشته حرف هم‌زمان در جریان است و گاهی با هم تلاقی می‌کند. در این جریان‌های متقاطع گاهی چندین تکه اطلاعات گم و نتیجه‌اش سردرگمی حاضرین می‌شود. هنوز رییس بزرگ نیامده است. مشخص نیست که استاد معظم خواهد آمد یا نه. غیر از این دو، نمایش هولوگرافیک کاپیتان‌ها روی نیمکت، روی میز وسط و کنار درختان حضور دارد. هر یک کاپیتان‌ها، که به سنتی دیرینه و با سرچشمه‌ای نامعلوم «ممد گروه» نام گرفته‌اند، سربندی با نشان کهکشان و سیاره خود را به سر بسته است.

یکی‌شان، همین طور که داس و چکشی در دستانش می‌چرخاند، می‌گوید: «باز هم از اشراف‌زاده‌ها خبری نیست. سر کار رفتیم ناجور! من که دیگه نیستم...» سرمهندس گروه خشم‌آلود نگاهش می‌کند که «ساکت شو!» که اولی ککش هم نمی‌گزد. از سر شوخی با چکش می‌زند توی سر کاپیتان دیگری که ریشی توپی به بزرگی کل هیکل یکی از بانوکاپیتان‌های حاضر در جلسه دارد. بانو هم که لباسی از مخمل راه‌راه خاکستری و بنفش به تن دارد به کاپیتانی که از ستاره آبی آمده می‌گوید: «آخ! این مردها هیچ وقت بزرگ نمی‌شند، حتی اگر دوهزار ساله شده باشند.»

بالاخره تصویر رییس بزرگ در یک محل خالی دور نیمکت وسط جنگل استوایی آرام آرام شکل می‌گیرد. سرش پایین است و در دستانش چیزی مثل خرده‌های چوب یا برگ را درون صفحه‌ای سفید، گویا از جنس کاغذ یا چیزی مثل آن، می‌ریزد و می‌پیچید. کمی طول می‌کشد که متوجه شود تصویرش کامل شده. سرش را بالا می‌آورد و سلام می‌کند. همهمه کمی آرام می‌گیرد. همه بی‌صبرانه منتظر اخبارند. رییس که آتشی کوچک برای چند ثانیه چهره‌اش را روشن می‌کند، به آرامی و نیمه‌جدی می‌گوید: «چیه؟ چرا همه زل زدین به من؟» دودی آبی‌خاکستری پف می‌کند و بعد از کمی مکث ادامه می‌دهد: «تندیس را دادیم یک کپی از کله یک بزمچه افسانه‌ای و از جنس ملغمه تیتانیوم و کواترز پوک بسازند که سبک و کم حجم است و تله‌پورتش ارزان تمام می‌شود. البته خودش کمی بیشتر از نرمال آب می‌خورد ولی خوب اسپانسرهای خوبی داریم. هرچند البته هنوز با هیچ‌کدام‌شان به توافق نهایی نرسیدیم!»

آه به طور کاملا هم‌زمان از نهاد همه حضار بلند و در فضای بین‌کهکشانی پخش می‌شود. موج بعضی از این آه‌ها روی هم می‌افتد و انرژی مضاعفی ایجاد می‌کند و برد بیشتری نسبت به حد معمول یک آه به آن می‌دهد که در نتیجه در جلسات دیگری که روی سیارک‌های مجاور در جریان است اخلال ایجاد می‌کند. رییس بزرگ چشمانش را گرد می‌کند که «چه خبره؟» و قبل از این که بتواند چیزی بگوید، یک کاپیتان ریزنقش در می‌آید که «از سالن هم هنوز خبری نیست! چون بعضی از مدعوین چندین ماه نوری با هم فاصله دارند، باید سالنی گیر می‌آوردیم که هم حدودا در مرکز فضای بینابین آنها باشد و هم به دستگاه‌ تله‌پورتینگ پرانرژی و دقت بالا مجهز باشد. یک سالن خوب با این مشخصات گیر آورده‌ایم که اگه از نظر فضازمانی اوکی نشد، باید بریم سالن فرمانروایان کهنسال. ولی خوب اگه اولی بشه بهتره.» تصاویر رنگارنگ حضار شروع می‌کند به سر و دست تکان دادن و تولید انرژی‌ای که گرچه طبق اصل بقای ماده و انرژی از بین نمی‌رود، ولی بی‌خودی به شکل انرژی اعصاب‌خردکن دیگری تبدیل می‌شود. یکی‌شان که سیاهی شنلش بخش اعظم تصویرش را پروژه کرده، خنده‌کنان می‌گوید: «ایول، مراسم امسال در حد تیم ملیه!»

ناگهان، چشم هولوگرافیک یکی از ممدها به هیکل حجیمی می‌افتد که کم‌کم در نقطه‌ای دورتر از دور نیمکت شکل می‌گیرد، با سری گرد و انبوهی مو که سه جوجه قناری درونش گیر افتاده‌اند. تصویر تازه‌وارد چنان سایه متافیزیکی سنگینی روی جمع می‌اندازد که همه بی‌اختیار زیر بارش زانو خم می‌کنند. زمزمه بلند می‌شود که «استاد‍‍! استاد!...»

استاد الکتروچپقش را، که آخرین مدل و به‌شدت کمیاب و البته دودزا است، از دهانش در می‌آورد و انبوهی دود بیرون می‌فرستد. چشمانش را تنگ می‌کند و با صدایی به شدت بم و کوبنده کلماتی را با سرعت شلیک می‌کند: «خداییش نمی‌دونم چرا هی زرت و زرت اینجا جمع می‌شید؟ مگه از سیاره‌هاتون نمی‌تونین کار رو هدایت کنین؟ مسابقه‌ای که کلا سه کهکشان بیشتر توش شرکت نکردند، این همه اهن و تلپ نمی‌خواد. صدبار گفتم مراسم رو بندازین تو بیابون جلوی کاخ من تو سیاره مهندسی‌ساز سلسیانو. هم جاداره، هم باصفا، هم مجانی. اوه، راستی داستان‌های این دوره چقدر مزخرف بود! داورای بدبخت دور اول کیا بودند؟» بعد بدون این که منتظر جواب بماند رو می‌کند به یکی از ممدهای مسن جلسه و با خنده می‌گوید «خیلی چاکریم!» و بعد هم با سرمهندس گروه گرم می‌گیرد.

جمعیت شرمنده و افسرده و بعضا خشمگین، نم‌نمک متفرق می‌شوند. می‌روند هر طور شده مراسم را برگزار کنند. هیچ کس متوجه نشده تصویر رییس بزرگ کی غیب شده! سه چهار نفر باقی مانده آرام و خندان کنار هم جمع می‌شوند و تصویر و صدایشان به اتفاق و به سبکی کاملا دراماتیک محو می‌شود! دیگر دور نیمکت ساکت و خالی است. دیگر همهمه‌ای نیست. نیمکت تنها به جا مانده است. منتظر می‌ماند تا تصاویر افرادی در جلسه‌های دیگر بیایند و از تنهایی درش آورند. جلسه‌هایی که نیمکت تنها حضور فیزیکی آنها است.

 

*  *  *

 

روزی روزگاری در گذشته، یک نیمکت توی پارک لاله بود، که مکانی بسیار نوستالژیک و فرهنگی بود. محلِ جلساتِ هفتگیِ آکادمی فانتزی بود.

نسل‌های مختلفی از اعضای آکادمی فانتزی پشتِ این نیمکت نشستند، آش رشته خوردند، نقد فیلم کردند، داستانِ پسامدرن خواندند، مسابقه‌ی داستان‌نویسیِ یک ربعی برگزار کردند، خط‌مشی و استراتژی تعیین کردند، غیبت کردند و تا پاسی از شب گذشته همان‌جا ماندند...

کمی آن‌طرف‌تر، حوض پارک لاله است، همان که آب‌نماهم دارد. کنار آن حوض هم خاطراتی دارم. خاطرات من از نیمکت و پارک یک بازه‌ی چهار پنج ساله می‌شود. روزهای خوب گذشته...

 

به گمانم بازنده‌های اصلی این انتخابات ما بودیم که نیمکت‌مان هم از دست دادیم.

حالا دیگر «به اندیشیدن به نیمکت خطر مکن! روزگار غریبی است نازنین...»

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

کلیپی که اندی و بن‌جوی برای ایرانی‌ها خوانده‌اند:

Andy and Bon Jovi and Richie Sambora stand by me for iranian from radio zamaneh on Vimeo.

 

 

دنیا درست روی نقطه‌ی صفر ایستاده. جا به جای این کره‌ی خاکی کوتوله(شاید هم درازو)های ابلهی هستند که یک انگشت‌شان روی یک کلیدی است که مرگ‌بارترین سلاحی را پرتاب می‌کند که بشریت ساخته.

حالا بشریت به درکِ اسفل‌سافلین. این سلاح مرگ‌بار، کلِ حیاتِ کره‌ی زمین، خودِ کره‌ی زمین را تهدید می‌کند. و متاسفانه این دارزو یا کوتوله‌های ابله، نه فیلم علمی‌تخیلی نگاه می‌کنند، نه به عمرشان کتاب علمی‌تخیلی خوانده‌اند، نه به سایت ناسا و هابل سر می‌زنند و نه به کل می‌فهمند که حیات و کره‌ی زمین یعنی چه.

آن‌ها خیال می‌کنند هنوز توی جوبِ بو گندوی پشتِ خانه‌شان دارند با پسر همسایه جنگ می‌کنند.

و حالا دنیا درست روی نقطه‌ی صفر ایستاده. هر گوشه‌ی این دنیا یکی از آن پسربچه‌های خنگ توی یک جوبِ بوگندو ایستاده و خیال می‌کند می‌تواند با زدنِ آن دکمه دماغ پسرهمسایه را بسوزاند.

و این وسط، یکی دو نفری هستند که یک کمی عقل‌شان بیشتر می‌رسد، مثل مادرهای عصبانیِ آن پسرهای توی جوب، ولی کاری از دست‌شان برنمی‌آید.

 

*  *  *

خیلی چیزها هست که دلم می‌خواهد این‌جا بنویسم و فریاد بکنم، اما شهامت ندارم.  من برای مردن در چنگال‌های ظلم آماده نیستم. من می‌ترسم...

 

*  *  *

یک آقایی هست به اسم جک‌آزبورن که آدم‌هایی را که اعتیادشان را ترک کردند یا به هردلیل مدتی از جامعه دور بودند و حالا قصد دارند به آن برگردند را می‌برد به انواع و اقسام ماجراجویی‌های خفن، تا روحِ زندگی را در آن‌ها زنده کند و از نظر روحی سالم‌شان کند و به جامعه برگرداند. این ماجراجویی‌ها از جنگل‌نوردی و صحرانوردی گرفته تا بانجی جامپینگ و زندگی در قطب و صخره‌نوردی و ...خیلی چیزهای دیگر را در برمی‌گیرد.

همان کارها که من عاشق‌شان هستم.

دیروز عصر که داشتم این برنامه را تماشا می‌کردم، به مادرم گفتم: «اگه این‌جا یک جک‌آزبورن داشتیم، من حتمنِ حتمن می‌رفتم.»

مادرم گفت: «اگه این‌جا یک جک آزبورن داشتیم، ماهی هیجده نفرو می‌کشت.»

بسیار عالی!

 

*  *  *

کتاب سال هابل، مجموعه‌ای از مقالات و عکس‌ها و اکتشافاتِ هابل در یک سال است. کتابِ هر سال در سال بعد انتشار می‌یابد،(الان کتاب سال 2007 که در سال 2008 منتشر شده آخریست)

در این لینک می‌توانید مقالات را به طور مجزا بخوانید و یا کل کتاب را دانلود کنید.

 

 

 


بر چسب ها: نجوم، روزمره، خبر علمی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
 

برایان ویتکر(brian wittaker) این عکس را در تاریخ 22 جولای، در حالی که سوار بر هواپیما بر فراز کانادا پرواز می‌کرده، از پنجره‌ی هواپیما گرفته.

او می‌گوید: «شگفت‌انگیز ترین غروبی بود که در تمام عمرم دیدم. ابر عظیم آتشفشانی از قله‌ی Sarychev روسیه، با نور خورشید درخشان شده بود و این کل زمینه را تحت تاثیر قرار داده بود، یک لحظه خیال کردم در مریخ هستم. تمام پرده‌ها کشیده بودند که مسافران بتوانند استراحت کنند، بنابراین عده‌ی کمی این منظره را مشاهده کردند.»

 

 

منبع


بر چسب ها: عکس، خبر علمی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

شبکه‌ی بی‌تربیت و بی‌شعور و نفهمِ بـــــــــــی بــــــــــــــــــــــــــی س***ی پرشیا، امروز توی برنامه‌ی کلیکش آکادمی فانتزی را معرفی کرد و قسمت‌های مختلف سایت را توضیح داد.

بسیار هم عالی! خشنود شدیم.

شماره‌ی این هفته‌ی مجله‌ی سینما و ادبیات، یک پرونده دارد مختصِ ادبیات علمی، و داخل این شماره مدیاکاشیگر که از داورانِ‌ جایزه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزیِ آکادمی فانتزی است، مصاحبه‌ای انجام داده‌اند و در مصاحبه، در پاسخ به مصاحبه‌گر که پرسیده‌اند «وضعیت علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران چگونه است؟» پاسخ دادند که یک کارهایی شده و یک جایزه‌ی ادبی هم هست که هر سال به بهترین آثار این گونه جایزه می‌دن و من هم داورش هستم. که البته من از ایشون گله‌مند هستم که چرا اسم نبردن؟ کار ما کم نیست!

آقای شهرابی هم که از اعضای هیات تحریریه‌ی آکادمی فانتزی هستند، یک مقاله توی همین پرونده دارند.

داخل همین پرونده به نامِ این ژانر که science fiction هست پرداخته شده و آقای علی‌اضغر بهرامی، مترجم با تجربه‌ی کشورمان فرموده‌اند: «نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای کلمه‌ی تخیلی را هم به آن اضافه کرده و شده علمی‌تخیلی»

موضوع این است که fiction به طور کلی به ادبیاتِ داستانی گفته می‌شود. اگر به کتاب‌فروشی‌های درست و حسابی بروید دو بخش دارند Fiction و nonfiction که دومی می‌شود آثار مستند و تاریخی و سیاسی و.....

بنابراین sceince fiction همان ادبیات داستانی است که علم به آن وارد شده باشد و اسم درستش می‌شود، ادبیات علمی.

من به شخصه گمان می‌کنم همین اسم اشتباهِ «علمی‌تخیلی» از ارزشِ این ادبیات نزد ایرانیان کاسته، چون گمان می‌کنند باید چیزی هجو و بی‌معنا باشد.

در جای دیگری از این پرونده کورت فونه‌گوت، نویسنده‌ی آمریکایی(که دو سال پیش درگذشت) درباره‌ی اثر «غریبه‌ای در سرزمین غربت» نوشته‌ی هاین‌لاین می‌گوید:

«متاسفانه برای او هیچ ارزشی قائل نشده‌اند که اسمش را در فهرست بزرگ مشاهیر سالیانه درج کنند، یقین داشته باشید برای نام رییس انجمن حمایت از مرغ و خروس‌های آمریکا در کتاب فهرست بزرگ مشاهیر جایی در نظر گرفته شده است. نام شخصیت اول این رمان، ولنتاین مایکل اسمیت است، نوجوانی که مریخی‌ها در کره‌ی مریخ تربیتش کرده‌اند، بی آن که هرگز یک انسان دیگر را دیده باشند، من به جرات می‌گویم نادیده گرفتن ولنتاین مایکل اسمیت و نیز خالق او، کاری است که بر اساس تعصبی اجتماعی صورت گرفته نه بر اساس معیارهای عقلانی و زیباشناختی.»

این اثر، «غریبه‌ای در سرزمین غربت» به نظر من یک شاهکار به معنای واقعی کلمه است، دارم درباره‌ی آن یک نقد و بررسیِ عریض و طویل می‌نویسم(در هواپیما شروعش کردم! هنوز کامل نشده) در آن راجع به این اثر نوشتم:

«غریبه‌ای در سرزمین غربت، درباره‌ی مریخی‌ها نیست، درباره‌ی انسان‌هاست و تراژدی‌های غم‌بار انسانی، درباره‌ی عشق، محبت، کینه، نفرت، حماقت،...»

به محض تمام شدنِ این نقد و بررسی همین جا بخوانیدش.

پ.ن. هر موقع این مطالب در سایت مجله قرار گرفتند، لینک می‌دم.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

حالا چرا دو تا پست توی یک روز؟ من که خانم ویو.لت نیستم که ماجراهای دستشویی‌ رفتنم هم پنج هزار نفر بخونن!

خب هیچی ولش کنید، یک چیزی به ذهنم رسید و دیدم که باید بنویسم، پس چنین باد.

انسان تنها موجودِ ذی‌الشعورِ این کره‌ی خاکی است. ذی‌الشعور یعنی که این موجود مغزی پیچیده دارد، واکنش‌های غریزیِ او پیشرفته‌تر از دیگر موجودات است و به لحاظ تئوری می‌تواند تفکر کنید.

اما آیا این خصوصیات،‌ این که بشر در شکار، پیدا کردنِ جای امن، ساختنِ ابزار و...بر سایرِ موجوداتِ این خاک برتری دارد، او را به طور کلی در دسته‌ی هوشمندان قرار می‌دهد؟

امروز بنده این‌جا هستم که بگویم خیر!

بدونِ شک برخی انسان‌ها هوشمند هستند. اما نمی‌توان نژاد هموساپینز را به طور کلی یک نژاد هوشمند نامید.

چطور شد که به این فکر افتادم؟

داشتم متن مصاحبه‌ای که با یکی از چماق‌دارنِ حکومتی انجام شده را می‌خواندم.

طرف در پاسخ به این که چرا مردم را کتک می‌زند گفته بود:«اونا منافقن. حاجی گفته منافقن و باید منافقا رو زد. ...من کاری ندارم به این حرفاش...من پولمو می‌گیرم...»

و وقتی این مصاحبه را می‌خواندم یاد گفتگویی قدیمی با یکی از دوستان افتادم که در آن همین مسئله را به نوعی دیگر برای من مطرح کرده بود. به من گفته بود تصور کن شاید کسی که بچه‌ای را کتک می‌زند، به لحاظ شعور و منطق در سطحی نباشد که بتواندِ اشتباه بودنِ عملش را درک کند.

ترکیب این دو گفته من را به این نتیجه رساند که انسان را به طور کل نمی‌توان هوشمند نامید. برخی انسان‌ها قابلیت این را دارند که تفکر کنند و هوشمند باشند و به عقیده‌ی من این قضیه هیچ ربطی به سطح خانواده و محیطِ زندگی و تحصیلات ندارد. دانشجویی که سر برادرش را می‌بُرد، تحصیل‌کرده‌ای که با مصرف مواد مخدر خودش را نابود می کند و... هم از همین دسته هستند.

بارقه‌ی هوش در هر کجا که باشد می‌تواند متجلی شود، در یک روستای دورافتاده و یا در یک خانواده‌ی با کلاس شهری.

انسانی که می‌تواند بدون فکر کردن به پیامدهای عملش، انسان‌های دیگر و یا حیوانات را آزار دهد، تفاوتی با یک ببر یا کفتار گرسنه ندارد و حتا واکنش‌های غریزی‌اش هم از آن موجودات پیچیده‌تر نیست. شاید این موجودِ دو پا به خاطر پیچیدگی‌های آن توده‌ی خاکستری که توی جمجمه‌اش هست، بتواند صحبت کند و بشمرد، اما تا وقتی که فاقدِ قوه‌ی تشخیص و تمیز باشد، تا وقتی که  نتواند تفکر کند، نتواند به مفاهیمی چون انسانیت، محبت، عشق، یا حتا کینه و نفرت فکر کند، هوشمند محسوب نمی‌شود.

بله کینه و نفرت، کسی که از سر کینه و نفرت شخصِ دیگری را آزار می‌دهد، به هرحال یک قدم جلوتر از کسی است که کودک‌آزاری می‌کند یا مردمِ توی خیابان را فقط به این خاطر که یک نفر به او گفته این‌ها بد هستند، کتک می‌زند.

کسی مقصر است؟

نه به گمانم.

ما در جاده‌ی پیشرفت و تکامل قرار داریم. من به افقِ روشن شاملو امیدوارم. من امید دارم روزی برسد که آدم‌ها پیشرفت کنند و شرایطِ محیط برای متجلی شدنِ آن بارقه‌ی هوش برای تعدادِ بیشتری از نژاد هوموساپینز مناسب باشد.

نه من امید به آرمان‌شهر ندارم، اما امیدوارم روزی برسد که بشود روی تعدادِ زیادی از آدم‌ها به عنوانِ هوشمند حساب باز کرد. با دشمن دانا می‌شود طرف شد و جنگید، ولی با یک گله گُرگ گرسنه که فقط به فکر پر کردنِ شکمش باشد، هیچ‌کار نمی‌شود کرد.

پ.ن. این پست را نوشتم که به خودم یادآوری کنم، آدم بودن به خودیِ خود مزیت نیست. شاید هم تعبیری امروزی بود از همان بیتِ معروف:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت  

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 


بر چسب ها: روزمره
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

برگرفته از لایو‌ساینس

این عکس که یک آتشفشان در مراحلِ اولیهِ فعالیتش را نشان می‌دهد، از ایستگاه فضایی گرفته شده.

قله‌ی Sarychev در جزیره‌ی ماتوا یکی از فعال‌ترین قله‌های آتشفشانی در مجمع‌الجزایر kuril است(هیچ ایده‌ای ندارم که این‌ها کجا هستند!)

گذشته از این که عکس به لحاظ علمی چه ارزش‌هایی داره و چه چیزهایی را نشان می‌ده، خودِ عکس حیرت‌انگیزه.

 

 


بر چسب ها: خبر علمی، عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

من همراه برادرم نبوده‌ام در کوچه‌های شب.

من همراه خواهرم نبودم بر مسلخ سنگ‌فرش.

من اما درد کشیدم با خواهرم و برادرم.

کاش می‌شد که من، ما باشیم.

ما تنها هستیم.

تنهاترین‌های دنیا.

کاش به جز داسِ بر‌افراشته‌ی مرگ، چیزِ دیگری هم آخر کوچه منتظرمان بود.

*  *  * 

می‌گویند یک جایی هست در انتهای شب، که خورشید طلوع نمی‌کند.

در زمانی تلخ، در مکانی سخت چشم بازکردیم. این‌جا سرزمین دیوان و اژدهایان است. فانتزی‌ها را باور نکنید، این‌ها حقیقت هستند. ما توی همین برزخِ پردود و متعفن از گوگرد متولد شدیم، پشتِ هر کوچه، پسِ هر گذر، دیوی پنهان شده، نفسش بوی گندِ تعفن می‌دهد. سال‌هاست توی کوچه پس‌کوچه‌ها گردن‌مان را می‌زنند.

همان‌جا که خورشید طلوع نمی‌کند. همان‌جا سال‌هاست که صحنه‌ی نبردی خونین است.

*  *  *

خشم، آن سلاح دیرینه. و زمانی می‌رسد که چشم‌ها فقط خشم را می‌بینند.

آه میوز، خشمِ مردم من را بسرا که خشمِ آکیلس در مقابلش پست خواهد بود...

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
 

در حالی که در کرختی این روزها به سر می‌برم و اصلن دل و دماغ کار کردن ندارم، داشتم وقتم را با گوگل‌ریدر می‌گذراندم که به یک مقاله‌ی جالب در cosmiglog برخوردم. عنوان مقاله هست: «اوضاع اینترنت در ایران چگونه است.» (حال و حوصله‌ی فکر کردن به ترجمه را هم ندارم، اگر اشتباه است به بزرگی خودتان ببخشایید.)

نقشه‌ی زیر تقسیم‌بندیِ فضای وبلاگِ ایران بر اساس نوع وبلاگ‌ها را نشان می‌دهد:

(برای مشاهده‌ی جزییات بیشتر از این نقشه، روی آن کلیک کنید.)

 

 

(به دلیل همان بی‌حوصله‌گیِ ذکر شده، حسش نیست که کل مقاله را ترجمه کنم، بنابراین بعضی‌جاهاش را که به نظر خودم مهم رسیدند ترجمه می‌کنم و لینک مطلبِ اصلی هم که هست اگر حوصله داشتید به زبانِ اصلی مطالعه بفرمایید)

 

بر اساس این مقاله استفاده‌ی ایرانی‌ها از اینترنت در هشت سال گذشته، هر سال پنجاه درصد رشد داشته که بالاترین میزانِ رشدِ استفاده از اینترنت در خاورمیانه است. همچنین گفته شده که سی و پنج درصد جمعیتِ ایران به اینترنت دسترسی دارند که باز هم بیشتر از 26 درصد میانگینِ خاورمیانه است.

 

مرکزِ تحقیقاتِ اینترنتِ هاروارد می‌گوید که ایران یکی از غنی‌ترین فضاهای وبلاگیِ دنیا را داراست و انواع و اقسام مختلفِ وبلاگ در فضای وبلاگیِ آن وجود دارد.

در ادامه درباره‌ی فی.لتر شدنِ اینترنت در ایران نوشته و این سوالِ بزرگ را مطرح کرده اگر اینترنت به این شدت در ایران محدود شده، پس چطور این همه کاربرِ ایرانی به سایت‌هایی نظری فیس بوک و توییتر و ..دسترسی دارند؟

پاسخ در استفاده‌ی روز افزون از پروکس.ی سرورهاست.

جوناتان زیتاریان، پروفسورِ وکالت در هاروارد و یکی از اعضایِ اولیه‌ی تیمِ «اینترنت آزاد» می‌گوید: « میان آدم‌های بیرون از ایران که مشتاق هستند کامپیوترشان را به عنوانِ یک درگاهِ پروکس.ی تنظیم کنند و آدم‌های توی ایران که دوست دارند از آن آی پی در مرورگرشان استفاده کنند،یک رابطه‌ی جالبی وجود دارد. اتفاقی نیست که هر روز بیافتد.»

 

در ادامه هم ماجرای استفاده از پروک.سی سرورها و تحولاتِ اخیر ایران را نوشته که چون "خیلی خطرناکه حسن" همان‌جا مطالعه بفرمایید.

 

لینکِ مقاله‌ی اصلی

 


نظرات ()