نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠
 

عجیب نیست که توی این دنیای بایت‌ها و کیلوبایت‌ها چقده به هم نزدیک هستیم؟
صفر و یک هامون از کنار هم عبور می‌کنند، از توی روترهای یک‌سان، از توی سرورهای یک‌سان و چه بسا که اون‌جاها وقتی از کنار هم عبور می‌کنند، به هم لبخند هم بزنند.
لبخندی که تو از من دریغش کردی.
این‌جا، دنیای خلوصه انگار. قهر معنا نداره، فاصله هم همین‌طور.
این صفر و یک‌ها در چشم به هم زدنی از این‌ور کره‌ی خاک به اون‌ورش می‌رن.
هر جا می‌رم لینکی هست که اسم تو روشه و من با یک حرکت روش کلیک می‌کنم...هر چند که لینک‌هات هم پشتشون رو به من می‌کنن، اما نمی‌شه منکر نزدیکی شد.
نمی‌شه جلوی نزدیکیِ صفر و یک‌ها رو گرفت.
این‌جا دنیای مجازیه، واقعیتِ بی‌مرز و بی‌فاصله.
و چقدر این نزدیکی و بی‌فاصله‌گی وسوسه کننده است.
بارها وسوسه شدم، دکمه‌ی Add رو فشار بدم...بارها وسوسه شدم پیغامی بفرستم...می‌بینی؟ کار نزدیکیِ بایت‌ها و کیلوبایت‌هاست. آن قدر به هم نزدیکن که اگر یکی دستشو دراز کنه، می‌رسه به‌ات. آرزویی که توی واقعیت محاله.
برای همینه که وسوسه می‌شن...وسوسه می‌شم که فراموش کنم ignore شدم.
به این صفر و یک‌ها حسودیم می‌شه. کاش می‌شد حتا برای زمانی کوتاه توی شاه‌راه‌های این packetهای کوچیک شناور بشم و از کنارت رد بشم.
کاش می‌شد توی ماتریکس گیربیافتم(البته به شرط حضور کیانوریوز...)


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

یک عکسی بود این‌جا(کوچیکش همین پایین) که قرار بود توی کارگاه داستانک نویسیِ آکادمی فانتزی، روش داستان نوشته بشه.

چند نفری شرکت کردند و بنده‌ی حقیر برنده شدم. برای خوندنِ بقیه‌ی داستان‌ها، به همان لینکِ بالا مراجعه کنید.

 

اسم داستان اینه:Fallen angels

 

خودِ داستان:

6 و R2 میانِ طوفانِ آتش سقوط می‌کردند. داشتند از میانِ جو سیاره سقوط می‌کردند و این برایشان خیلی زیاد بود. اگرچه بدن‌هایشان را خودِ استاد از بهترین و مقاوم‌ترین عناصر طبیعت ساخته بود و اگرچه در ساختارشان، تمهیداتِ کافی برای مقاومت در برابر فشار اندیشیده بود، اما به هرحال سقوط داخلِ جو یک سیاره چیز دیگری بود. نه که فکر استاد به آن‌جا نرسیده باشد، اما به هرحال آر6 و آر24 داشتند سقوط می‌کردند. بال‌هایشان در هم پیچیده و شکسته بود.

* * *


دو فضانورد، داخل اتاقِ کنترلِ سفینه‌شان هنوز با آن‌ها در تماس بودند. هر دو جوان بودند و هر دو افسرده. این تعقیب و گریزِ بی‌نهایت افسرده‌شان کرده بودند.
آن دو داخلِ سفینه‌ی بزرگ‌شان همراه با یک قناری تنهای تنها بودند. البته شاید هم نه تنهای تنها. باقی‌مانده‌ی میراث بشریت را به همراه داشتند و کامپیوترهایشان پر بود از تمام اطلاعاتی که زمانی دانش بشری محسوب می‌شد. و البته در بخشِ پزشکی، داخل لوله‌های آزمایشگاهی، چیزهایی بودند که اگر زمین و زمان فرصت می‌دادند، می‌توانستند رشد کنند و تبدیل به انسان‌هایی دیگر شوند. انسان‌هایی بی‌خاطره، اما زنده.

فضانورد اول داشت فکر می‌کرد، باید می‌ماندیم و همراهِ خورشیدِ رو به زوالمان می‌مردیم. فکرش را بلند به زبان آورد.
دیگری پاسخ داد: «ما نمردیم، توی این همه سال خیلی از ساکنانِ زمین مهاجرت کردن و رفتن. الان باید هر گوشه‌ی کهکشان یک سیاره باشه که هم نوعای ما توش زندگی می‌کنن. می‌دونی که ما نسبت به زمینِ پیرمون زیادی تعصب داشتیم.»
«آره، منم منظورم همون بود. اونا که رفتن به قدر کفایت از دانش و میراث ما با خودشون بردن، نیازی نبود نگرانِ مردن و محو شدنِ این جور چیزا باشیم، تازه به هرحال که محو می‌شن و می‌میرن.»
«ماجرایی که درگیرش شدیم ارزشش رو داشت.»
«داشت؟ تمام کسانی که همراهمون بودن، توی فضا، توی آوارگی و سرگردونی مُردن، اون‌جا روی زمین می‌تونستن توی خونه‌هاشون بمیرن. می‌تونستن در حالی که موسیقی مورد علاقه‌شون رو گوش می‌دن، خودکشی کنن، اما این‌جا توی فضا و این همه سرگردونی، دونه دونه عزیزا و امیداشون رو از دست دادن، حالا هم که ما موندیم و دو تا فرشته‌ی آهنی که می‌خوان به سرزمین موعود ببرنمون.»

* * *


آر6 و آر2 خودشان را فرشته نمی‌دانستند. بال داشتند، چون استاد این طور خواسته بود و چون راحت‌تر از هر چیز دیگر بود. به انسان‌ها کمک می‌کردند، چون به نظرشان دلیلی نداشت یک سیاره‌ی آبی خالی بماند. حالا گیریم که این سیاره تنها جای کائنات بود که از آن گل‌های آبی داشت و استاد دلش نمی‌خواست برهم خوردنِ خاک‌ها باعث شود، گل‌ها دیگر نرویند.
می‌دانستند خیلی خیلی وقت پیش، روی زمین، همین زمینی که فضانوردانِ ناامید از آن صحبت می‌کردند، گلی می‌رویید که انسان‌ها شقایق می‌نامیدندش. شقایق خیلی سال پیش مرده بود و این مردمان قطعن چیزی از آن نمی‌دانستند. شقایق به دشت و صحرا عادت داشت و خاک‌های دست‌نخورده.
حالا این گل‌های آبی بودند و استاد که دلش می‌خواست تا ابد هر موقع دلش گرفت، یک سر به این سیاره بیاید و کنار گل‌های آبی، پهلوی دریاچه بنشیند و لذت ببرد.
اما آر6 و آر2 برای حیات بیشتر از این حرف‌ها ارزش قائل بودند.
حرف فضانوردها درست بود. انسان‌ها به خیلی جاهای دیگر رفته بودند و خیلی‌جاهای دیگر را یک جورایی به گند کشیده بودند، اما این مهم نبود. آن‌ها با تمام کمی‌ها و کاستی‌هاشان چیزی بودند مثل همان شقایق‌ها و گل‌های آبی.
و مهم‌تر از تمامِ این حرف‌ها امید بود.
آن‌ها با امید، خانه‌ی در حالِ مرگشان را ترک کرده بودند و حالا می‌خواستند روی سطح این سیاره فرود بیایند که، که کنار دریاچه‌ی گل‌های آبی تک و تنها بمیرند! چه کار دیگری از آن‌ها ساخته بود؟


* * *



آر6 و آر2 موفق شده بودند. سفینه کنار دریاچه نشسته بود و دو فضانورد کنار دریاچه ایستاده بودند. زمین‌های اطرافِ ساحل غرقِ گل‌های ریز و آبی بود. این گل‌ها را روی زمین ندیده بودند. دلشان نمی‌آمد قناری را آزاد کنند. قفسش را کنار آب گذاشته بودند تا او هم هوایی بخورد.
بدن‌های بی‌جان آر6 و آر2 کنار آب افتاده بود.
آن‌ها به هرحال برنده شده بودند.
نژادِ هوشمندی که آر6 و آر2 نمایندگانش بودند، اهل کینه و انتقام نبودند. گیریم که تمام انسان‌های فراری را کشته بودند. قضیه ربطی به انتقام نداشت. آن‌ها تمام تلاش‌شان را کرده بودند که پای انسان‌ها به این سیاره نرسد و استاد هر موقع دلش خواست بتواند برود کنار ساحل دریاچه.
اما حالا آن‌ها آن‌جا ایستاده بودند و کشتن‌شان در این شرایط خلافِ تمام قوانین بود.
انسان‌ها سر از این قوانین در نمی آوردند و برایشان مهم هم نبود.
باید دستگاه‌ها را به کار می‌انداختند و سلول‌های تخم را بارور می‌کردند و می‌گذاشتند جنین‌ها توی محفظه‌های آزمایشگاه رشد کنند و بیرون بیایند. قرار نبود تعداد انسان‌های بالغ این قدر کم باشد، ولی به هرحال کم بودند و باید هر قدر می‌توانستند بچه بزرگ می‌کردند.
«بهتره از این قسمت بریم، بریم سمتِ دیگه‌ی سیاره. لازم نیست تا مدت‌های مدید به این‌جا برگردیم. اصلن لازم نیست هیچ‌وقت برگردیم.»
«این دو تا فرشته‌ی آهنی و این دریاچه اولین افسانه‌های ما می‌شن. زمین مرده و فراموش شده. و به ما یک شانس دیگه داده شده.»


* * *



استاد فکر کرد خودش دوباره تمهیداتی خواهد اندیشید که پای انسان‌ها هرچه دیرتر به کناره‌ی دریاچه باز بشه. آر6 و آر2 به انسان‌ها کمک کرده بودند و بهایش را پرداخته بودند. همه‌شان بهایش را پرداخته بودند...


پ.ن. r6 و r2 به افتخار آسیموف و بتل‌استار گالاکتیکا نام‌گذاری شدند ولی کانکشنی بیشتر از این موجود نمی‌باشد.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦
 

با تشکر از «پویان نیک‌نفس» عزیز برای این که هر از چندی به یادم می‌آره که همه جای این کره‌ی سبز و آبی خاکستری و دلتنگ نیست و همه‌ی آدم‌ها سخت و بی‌رحم نیستن. این پست رو از یکی از پست‌های پویان به همین عنوان الهام گرفتم که می‌تونید، این‌جا بخونیدش.

این کلیپ را اگر باز شد همین پایین ببینید و اگر نشد،‌این‌جا ببیندش.

به نقل از پویان: «کلیپی است از مردمانی خوشبخت در سرزمینی دیگر.»

 

 

وقتی داشتم برای پستِ پویان کامنت می‌ذاشتم، ناخودآگاه به یادِ داستانی افتادم از «اورسولا کی لاژوان» به نام «کسانی که از خیر املاس گذشتند» (The ones who walk away from omelas). اصل داستان توی آکادمی فانتزی هست که به دلیل تغییر و تحولاتِ سرور یکی دو روز داونه، بنابراین، اصل داستان رو توی «ادامه‌ی مطلب» می‌ذارم.

 

خلاصه‌اش (برای اونا که حال ندارن بخونن) اینه که یک آرمان‌شهر رو توصیف کرده به اسم «املاس» همه‌جاش نور و رقص و موسیقی و شادیه. همه خوشحال و خوشبت هستند. نیمه‌ی اول داستان به طور کامل به توصیف آن آرمان‌شهر زیبا پرداخته شده. بعد در نیمه‌ی دوم داستان، یک زیرزمین کثیف و بی‌نور در یکی از خانه‌های املاس را به ما نشان می‌دهد که در آن یک کودک، کثیف و گرسنه و ترسیده و عقب‌افتاده و غرق در کثافتِ خودش زندگی می‌کند. آن کودک بهای خوشبختیِ املاس است. هیچ آرمان‌شهری بدون پرداختِ یک بهای مشخص، نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا به عبارتی، یک آرمان‌شهر به معنای واقعی کلمه هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد و همیشه یک جای کار می‌لنگد. آن کودکِ تیره روز بهای آرمان‌شهر املاس است.

وقتی کلیپ بالا را دیدم، به این فکر افتادم که جاهای خاکستری و دلتنگِ دنیا، بهایِ خوشبختی بقیه‌ی جاهای دنیا هستند. بچه‌های گرسنه‌ی آفریقا، مردمانِ محرومِ افغانستان، مردمانِ دلتنگِ کشورم....همه و همه بهای آرمان‌شهری هستند که آن دیگران دارند...

البته این چیزی که به ذهنم رسید، صرفن یک قیاس و یک ایده‌ی خیالی بود، ولی به ذهنم رسید و نوشتمش. با این حال از دیدنِ آن کلیپ هم چشم‌هایم پرِ اشک شد. از شادی؟ از اندوه؟

نمی‌دانم.

فقط این را می‌دانم که یک جایی توی این کره‌ی آبی هست که مردمان خوشحال هستند و هر زمان دلشان بخواهد با آوای موسیقی می‌رقصند و می‌خوانند.

و حالا متنِ

«کسانی که از خیر املاس گذشتند.» را در ادامه‌ی مطلب بخوانید.

ترجمه‌ی داستان از خودمه.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥
 

حالا بسه دیگه، خونِ خودتونو کثیف نکنید!

بیایین عکس تماشا کنید.

اینم لینکِ آلبوم.

عکس‌ها هم از خودم هستم و اگر خواستید استفاده کنید، لینک بدین.












بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
 

اومدم به روز کنم، دیدم حسش نیست!

فردا این‌جا به روز می‌شود.

ویرایش:

از مشخصاتِ این مملکتِ گل و بلبل که این روزها در آن هر کسی یک «چیزِسبزی» به یک جایی‌اش بسته، این است که اگر شما مخالفتی داشته باشی، صرفنظر از درستی یا غلطیِ آن، باید به گُه خوردن بیافتی.

من همین‌جا اعلام می‌کنم که بنده شکر خوردم که از جشن پرشین‌بلاگ انتقاد کردم.

من عذر می‌خوام و این عذرخواهی کاملن واقعیه، چون توی نوشتنِ اون شکواییه یک چیزهایی رو فراموش کرده بودم.

این که:

توی این جامعه محبوب‌ترین مجله، خانواده‌ی سبز(و امثالهم) است

سریال محبوبِ مردم، جومونگ است.

نویسنده‌ی محبوب قشر نوجوان فهیمه رحیمی است.

خواننده‌ی محبوب و مردمی ساسی‌مانکن است.

کانالِ محبوب و مورد علاقه‌ی ناسیونالیست‌های عزیز، VOA است.(!!!!!!!!!! و هرقدر علامت تعجب دیگر که خواستید به‌اش اضافه کنید.)

بنده از آن‌جا که خودم توی «کُمد» هستم، با توجه به حال و هوای توی کُمد، انتظار دارم توی وبلاگستان چهار تا وبلاگ ادبی و به معنای واقعیِ کلمه پربار هم معرفی بشوند(من منظورم آن پنج شش تا وبلاگِ معروفی نیست که واقعن پربار و محبوبند)

 

در مورد کُمد هم اگر دوست داشتید بدانید مراجعه کنید به مقاله‌ی کورت فونه‌گوت با عنوان «درباره‌ی علمی‌تخیلی» توی بخشِ مقالات آکادمی فانتزی، که الان حوصله ندارم لینک بدم.

 

خلاصه این که کمیته‌ی اجرایی و مدیریت محترم و غیره و غیره و غیره، بنده قصد نداشتم به کسی توهین کنم، من انتقاد داشتم و انتقادم رو بیان کردم، این انتقادات رو هم یک سالی هست که دارم و توی هر شرایطی هم بیانشون کردم، چون واسه من وجود دارند، شاید هم من اشتباه می‌کنم، اما فعلن زاویه دیدم همینه.

مگه این همه که عالم و آدم به ویندوز و مایکروسافت فحش می‌دن(و در عین حال ازش استفاده می‌کنن) باعث شدن بیل‌گیتس عصبانی باشه؟ یا بره خودشو بکشه احیانن؟

Take it easy!

این همه طرفدار، یک نفر هم این‌جا مخالف!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
 

دوستان مثل این که دلِ خودشان بدجوری پر بود که مطلب نیمچه طنز ما را این قدر گل‌باران کردند!

کی گفته مراسم بد بود و کی گفته من دلم پُره؟

مراسم جشن تولد پرشین بلاگ اگرچه یک مراسم عالی نبود، اما بد هم نبود و به این جهت که دیداری میانِ دوستان تازه شد، خیلی هم خوب بود، بنده هم اصلا و ابدا دلم پُر نیست. برای من وبلاگ‌نویسی هیچ‌وقت میدانِ رقابت نبوده که بابت جایزه‌های گرفته شده و داده شده زیاد ذهنِ خودم را درگیر کنم.

من در ادبیات کاری را که دوست دارم و به آن عشق می‌ورزم، انجام می‌دهم(آکادمی فانتزی) و همین که در آن حیطه از ادبیات بتوانم کاری پیش ببرم برایم موفقیت محسوب می‌شود. این می‌شود فعالیتِ ادبی من و هیچ ربطی هم به وبلاگ‌نویسی ندارد.

این از این.

اما برویم سر انتقاد.

آن بحث جایزه و دیدنِ چهره‌های آشنا که صحتبش را کردم، کاملن جدی بود. موضوع این است که این جریان وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی هم در مملکت ما به شیوه‌ی باندبازی اجرا می‌شود. یک باند پنجاه شصت نفری تشکیل شده‌اند که همدیگر را مجازی یا واقعی می‌شناسند و با هم دوست هستند و در تمام نظرسنجی‌ها و مسابقات حضور فعال دارند و هی به هم رای می‌دهند و هی برنده می‌شوند.

این حالت اصلن خوب نیست.

ما یک تعداد وبلاگ محبوب  وخوب داریم که همه می‌شناسند، فرض بگیریم همان وبلاگ «یک پزشک» و «یک فتحی» این وبلاگ‌ها را دیگر همه‌ی وبلاگ‌نویسان می‌شناسند، حالا نظر شخصی من این است که وقتی این دو وبلاگ(و مشابه‌هایشان) به قدر کافی شناخته شده‌اند، دیگر چه نیاز به تبلیغ دارند و چرا باید دوباره و صدباره در نظرسنجی‌ها شرکت داده شوند؟ پس تکلیف آن پانصدهزار تا وبلاگِ دیگر چه می‌شود؟

من سه تا مثال برای شما می‌آورم:

«آبی آسمانی»

«لاهو»

«گردو»

این سه تا  از وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی من هستند، هر سه به لحاظ نثر، ادبیاتِ مورد استفاده و موضوعاتِ مطرح شده، واقعن غنی هستند. هر سه نویسنده به نظرِ شخصیِ بنده،  قلم و قدرتِ نویسندگی دارند و بارها از دیدنِ صلابتِ متن‌شان، غبطه خوردم که ای کاش من هم می‌توانستم این گونه بنویسم.

نظیر این وبلاگ‌ها که کسی هم نمی‌شناسد کم نیست.

حالا احتمالن این شکوایه مطرح می‌شود که «خب ما چه کنیم؟ کسی به این‌ها رای نداده! ما نظرسنجیِ عادلانه برگزار کردیم.»

این حرف قبول، اما اگر یک وبلاگ‌نویسی که از قضا خیلی هم خوب می‌نویسند،علاقه‌ای به برقراریِ دوستی‌های مجازی، عضویت در باند‌های شبکه‌های اجتماعای(فرند فید و فیس‌بوک) و کامنت جمع کردن از راه سر زدن به این و آن نداشته باشد، آیا باید حقش ضایع شود؟‌آیا وبلاگستان متعلق به آن عده‌ای است که حالِ این کارها را دارند و لاغیر؟

یک بار آقای فتحی در وبلاگ‌شان مطرح کردند که قصد دارند به وبلاگ‌های ناشناخته کمک کنند که مطرح شوند و ایک راه‌کاری هم ارائه دادند که جزییاتش در ذهنم نمانده، حالا بماند که بنا به دلایل ناشناخته ایشان به طرح‌شان جامعه‌ی عمل نپوشاندند، ولی به نظرِ من یک چنین حرکتی، باید از وظایف یک سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ باشد.

به نظر من سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ باید راه‌کاری برای شناسایی وبلاگ‌های ارزشمند و ناشناخته، و معرفیِ آن‌ها به مخاطبان خود داشته باشد و به جای این که تشکیل باندها و باندبازی‌ها را هر چه بیشتر تشویق و ترغیب کند، تلاش کند تا نویسندگان ناشناخته را مطرح کند، تا وبلاگستان از غنای هر چه بیشتری برخوردار شود.

چرا باید خانم یا آقای ایکس که به قدر کافی شناخته شده هست، در هر مراسمی به یک عنوانی برود آن بالا و با همه چاق سلامتی بکند؟ چه اشکال دارد یک بخش برای معرفی وبلاگ‌های ناشناخته و تقدیر از آن‌ها وجود داشته باشد؟

می‌پرسید با چه راه‌کاری این‌ها را پیدا کنیم؟

پاسخ این است که این مشکل من نیست، مشکل شماست! من که سرویس‌دهنده‌ی وبلاگ نشدم!

من می‌توانم در جایگاه خودم پیشنهاد بدهم، اما راه‌حل پیدا کردن و پیاده‌سازیِ آن به عهده‌ی دست‌اندرکاران است نه من.

یک چیزی هم در پرانتز بگویم و آن این که این به اصطلاح «باند‌ها» چیزهای بدی نیستند، یک عده آدم هستند که از سلایق و علایق مشابه برخوردارند و حرف هم را می‌فهمند و بین شان یک رفاقتی شکل گرفته، ولی وقتی تمام نظرسنجی‌ها و مسابقات به رای و نظر این «باندها» واگذار می‌شود، آیا مطمئن هستید که نتایج «عادلانه» هستند؟

 


بر چسب ها: روزمره، شکایت‌ها
نظرات ()
 
 
 
 

امروز به مراسم هشتمین تولد پرشین بلاگ رفتم.

مراسم خیلی خوب و پرباری بود.

خدمتتان عرض می‌کنم.

در ابتدای برنامه یک حاج‌آقایی که اسم‌شان یادم نیست رفتند آن بالا و درباره‌ی زشت بودنِ «copy paste» صحبت کردند و بعد مقادیری جایزه به مقادیری افراد داده شد که هفتاد درصدشان آشنا بودند. یعنی طی این چندین و چند برنامه‌ی پرشین بلاگی که رفتم هی دیده بودمشان یا اسم‌شان را شنیده بودم.

بعد یک آقایی که توهمِ «اِبی» بودن داشتن، خلیج را خواند و حضار محترم این حقیقت را که ایشان فقط عربده می‌کشیدند ندیده گرفتند و در حالی که احساسات ناسیونالیستی‌شان به شدت بالا زده بود، به همراه ایشان خلیج خواندند. آقا هم که خیلی تمرین کرده بودند تا به خصوص عبارتِ «مرسی» را خیلی شبیه به «اِبی» بگویند کلی خر کیف شدند.

بعد عمو پولنگ(پورنگ؟) رفتند آن بالا و به یک عالم خردسال جایزه دادند. البته من نفهمیدم این خردسالان چرا در جشن وبلاگستان جایزه گرفتند ولی لابد مامان‌هاشان هر روز یک عکس از دلبندان‌شان توی یک وبلاگی آپ می‌کنند و لابد این کار خیلی خیلی فرهنگی و روشن‌فکرانه و مفید است و به هر حال باید یک جوری از آن تقدیر کرد دیگر.

بعد دوباره یک عالمه آدم آشنا که همیشه و در همه حال جایزه می‌گیرند، باز جایزه گرفتند.

بعد آقای «اِبی» یک کلیپ دیگر خواندند و این بار از پشت ارگ بیرون آمده و در حالی که یک بلندگو در دست داشتند هی خم و راست می‌شدند که هر چه بیشتر مردم را به یاد «اِبی» بیاندازند.

بعد آقای رضا یزدانی رفتند آن بالا و دو خط دکلمه فریاد کردند.

بعد نتایج نظرسنجی درباره‌ی سه وبلاگ برتر که داخل خود مراسم انجام شده بود، اعلان شد و دوباره یک سری وبلاگ‌های آشنا برنده شدند.

 

در این گیر و دار هم یک عده با دستبند و شال و شلوار و (چه بسا لباس زیر) سبز تبلیغ یک کاندیدایی را می‌کردند.

خداوندا به این ملت مقادیری عقل بده و به من هم مقادیری پول.

آمین.

 

داشتم فکر می‌کردم دائم صحبت از این است که ما بیش از پانصد هزار وبلاگ داریم، اما هر مسابقه‌ای که برگزار می‌شود و در هر مراسمی که من شرکت می‌کنم، یک تعداد اسم هستند که هی تکرار می‌شوند. یک چیزی حدود ده پانزده تا وبلاگ هستند که همه می شناسند و این‌ها هی جایزه می‌گیرند. بنابراین فکر کردم در راستای اصلاح الگوی مصرف، آن پانصد هزار تا وبلاگ حذف شوند و فقط همین ده پانزده تا بمانند و هی جایزه بگیرند و جایزه بگیرند.

اصلن حالا که فکر می‌کنم، می‌بینمده پانزده تا هم اضافه است. همان یک وبلاگِ بنفش باقی بماند کافیست. مطالبش که تمام طیف‌های دانش بشری و انسانی را فرا می‌گیرد و به لحاظ نثر و ادبیات و غیره هم که چیزی کم ندارد.

 

 

در کل مراسم خوبی بود، وقتِ «اِبی»اش را بیشتر کنید.

 

پ.ن. کامنتینگ هم بازه، کامنت شما نشانه‌ی شعور شماست. اگر کسی شعور ندارد و دلش می‌خواد این را فریاد کند، من چرا باید جلویش را بگیرم؟؟؟؟


بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()