نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
 

به نوشته‌ایی که در ادامه می‌خونید، می‌گن «فن‌فیکشن» یعنی ادبیات هوادارانه. یعنی داستانی که بر اساسِ یک داستانِ دیگه یا توی موقیت و حال و هوای اون داستان و یا با استفاده از شخصیت‌های اون داستان نوشته شده باشه.
این داستان، فن‌فیکشنی بر اساس مجموعه‌ی «دریا‌زمین» نوشته‌ی اورسولا کی لاژوان، ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان هستش که پارسال از نشر قدیانی منتشر شد.

گِد شخصیتِ اول پنج تا از کتاب‌های این مجموعه است و جادوگر اعظمِ دریا زمینه. شخصیتِ راوی ساختگیه، یعنی من ساختمش!



«دریازمین»

این روزها بدجوری دلم هوس دریازمین را کرده است. هوسِ بوی باران و بوی شور دریا که توی کوچه‌های شهر می‌پیچید.

دریازمین همه‌جایش همین بو را می‌داد. اگر هنوز همان‌طوری باشد که من یادم می‌آید-یا اصلا هنوز سر جایش باشد- مشتی جزیره بود، میان آب‌های لایتناهی. اگر بخواهید تصوری داشته باشید، یک رودخانه‌ی عریض را تصور کنید که توی بسترش این‌جا و آن‌جا سنگ‌هایی قرارگرفته. از آن سنگ‌ها که می‌شود پا گذاشت رویش و پرید رفت آن طرفِ رودخانه.

دریازمین ما همین شکلی بود. همه‌اش جزیره. بعضی جزیره‌ها، مثل جزیره‌ی ما که اسمش «گونت» بود، فقط یک مخروط آتش‌نشانیِ بزرگ بودند. یک مخروطِ بزرگ و پوشیده از مخملِ سبز رنگِ جنگل. یک کمی که از کوه بالا می‌رفتی، آب را می‌دیدی که تا بیکران ادامه داشت و مخروطِ جزیره‌مان را احاطه کرده بود.

یادم هست، آن‌وقت‌ها یک کسانی بودند می‌گفتند، آخر دنیا دریا تمام می‌شود و خشکی شروع می‌شود.

برای من هم آن‌وقت‌ها مثل یک قصه بود این ماجرا.

یک کافه‌ای بود، درست نزدیک‌های ساحل به اسم کافه‌ی «هفت دریا». یادش به خیر گِد هم یک وقت‌هایی می‌آمد و آن‌جا می‌نشست رو به دریا. روی یک نیمکتِ چوبیِ زهوار دررفته می‌نشست و در حالی که چپق مخصوصِ اهالیِ دریازمین را دود می‌کرد، زُل می‌زد به آبیِ بیکرانِ دریا. توتونی که مصرف می‌کرد یک جور جلبک به خصوص بود که تنها زادگانِ دریای آزاد جمع‌آوری می‌کردندش. این هم از آن قصه‌های گِد بود.

مردمانی که روی بلم‌های چوبی زندگی می‌کردند و هیچ‌وقت پا به هیچ‌ خشکی نمی‌گذاشتند.

آخر او همه‌ش در سفر بود.

آن‌وقت‌ها هنوز جادوگرِ اعظمِ دریازمین نشده بود. هنوز اسپاروهاوک بود که سوار قایقش می‌شد و بادبان می‌کشید و می‌رفت به اکتشافِ دریاها. گاهی وقت‌ها هفت هشت ماهی بیرون بود تا این که برمی‌گشت. تازه وقتی هم که برمی‌گشت، دائم آن بالاها توی کلبه‌اش بود. توی ارتفاعاتِ کوه. عاشقِ ارتفاعات بود.

من هم عاشقِ او.

هر وقت که بادبان می‌کشید و به دریا می‌رفت، فکر می‌کردم دیگر برنمی‌گردد. من هر روز که بلند می‌شدم، تا جایی که نفسم یاری می‌کرد، بالا می‌رفتم، یک جایی بتوانم خوب بندر را ببینم. بعد آن بالاها منتظر گِد می‌نشستم تا برگردد.

اسمش را هم نمی‌دانستم. یعنی آن وقت‌ها نمی‌دانستم.

عصرها هم می‌رفتم تا کافه‌ی هفت دریا و روی همان نیمکتِ چوبیِ زهوار درفته که گِد دوست داشت می‌نشستم و به دریا زُل می‌زدم.

لابد شما مردمان خشکی خیال می‌کنید، ما از بس که دریا می‌دیدیم، برایمان عادی شده بوده و این رمانتیک‌بازی‌ها درباره‌ی دریا به من نمی‌آید.

اما باور کنید این طوری نیست. باران و دریا و بویِ شورِ دریا، عینِ زندگی بودند برای ما. هیچ‌وقت از تماشا کردنِ غروب خورشید در دریا خسته نمی‌شدیم.

مثل شما عاشق‌ها که ادعاتان می‌شود هیچ‌وقت از نگاه کردن به چهره‌ی یار خسته نمی‌شوید.

دریا و باران عشقِ ما بودند.

 

گِد برمی‌گشت. همیشه برمی‌گشت و وقت‌هایی که او برگشته بود، من توی کافه‌ی «هفت‌دریا» یک نیمکت عقب‌تر از او می‌نشستم. من که هیچ‌وقت به او ابراز عشق نکردم، اما گِد جادوگر اعظم دریازمین بود، پس حتما باید دانسته باشد.

 

خیلی‌جاها رفت و برگشت. او آدم کم حرفی بود، اما بالاخره پرحرف‌ها هر طور که بود شرح سفرهایش را از زیرزبانش بیرون می‌کشیدند.

دریازمین خیلی بزرگ بود، خیلی خیلی بزرگ‌تر از این‌جا. یک بار به سرزمینِ وحشی‌ها سفر کرد و برگشت. آن‌جا توی گورهای آتوان رفته بود. وقتی داشت ماجرا را تعریف می‌کرد و من هم دزدکی گوش می‌کردم، می‌توانستم سرمای زیر گورها را حس کنم.

بعضی‌ها می‌گفتند گِد آن‌جا عاشق شده بوده. عاشق یک دختر وحشی!

...

تا این که بالاخره یک روزی گِد رفت و برنگشت.

هر قدر منتظر شدیم برنگشت که برنگشت. برخی می‌گفتند مرده و دیگر بازنمی‌گردد. برخی می‌گفتند به دورترین ساحل رفته، به همان‌جا که دریا به پایان می‌رسد و خشکیِ بی‌انتها آغاز می‌شود.

می‌گفتند آن‌جا برعکسِ این‌جاست. یک خشکیِ بی‌انتهاست که در آن آب‌گیرهایی کوچک پیدا می‌شود. سرزمینِ تفتیده و نفرین شده‌ایی بود.

می‌دانستم گِد نمرده.

پس بادبان کشیدم.

سفر آغاز کردم.

به مشرقِ شرق سفر آغاز کردم. می‌گفتند انتهای دنیا همان‌جاست که خورشید از آن برمی‌آید. قصدِ انتهای دنیا را کرده بودم.

توی دریاها آواره شدم. به جزیره‌هایی رسیدم که ساکنانش از صد نفر تجاوز نمی‌کردند، جزیرهای متروک و جن‌زده را گذر کردم.

هیچ‌کجا کسی از گِد خبر نداشت.

توی یکی از جزیره‌ها اژدهایی را دیدم. اژدها آن‌طور نبود که مردمان خیال می‌کردند، به هیاتِ یک زنِ زیبا درآمد و با من سخن گفت.

ازگِد از او پرسیدم و گفت که پا در راه‌ِ بی‌بازگشت گذاشته. گفت به گِل نشسته. به جایی به آن سوی زمان و مکانِ ما رفته.

گفتم راه را نشانم بده. دنبالش خواهم رفت، تا آخرِ دنیا.

پس اژدها به من عمری ورای گذرِ زمانه داد و من آواره‌ی دریاها شدم.

دریازمین از هرآنچه در خاطرِ مردمانش می‌گذشت عظیم‌تر بود.

چقدر در دریاها آواره بودم؟ هزار سال؟ دو هزار سال؟

گِد را پیدا نکردم. نه حتا ساحلی را که در آن به گل نشسته بود.

یکی از روزهای آوارگی‌ام، فکر کردم که بالاخره از دور ساحلی را می‌بینم. ساحلی که بزرگ و وسیع و مسطح می‌نمود.

قصدِ ساحل کردم، اما میانه‌ی راه به گردابی دچار شدم. گردابی سخت و سهمگین.

در این هزار سال آواره‌گی‌ام، بس طوفان‌ها و گرداب‌ها را پشتِ سرگذاشته بودم. من خودِ طوفان و دریا و گرداب شده بودم. اما این گرداب از جنسی متفاوت بود.

چیزی در مورد آن فرق می‌کرد.

هر چه کردم نشدم از آن فرار کنم، به کانون گرداب نزدیک و نزدیک‌تر شدم و آخر سر در قیفِ آن سقوط کردم.

مدت‌های طولانی سقوط کردم، انگار چاهی بود که به آخر دنیا باز شده بود. پایین و پایین و پایین‌تر سقوط کردم.

تا این که بالاخره به زمین سخت برخورد کردم.

وقتی توانستم اطرافم را تماشا کنم، دیدم که در انتهای قیفی سنگی هستم. زمین و زمان وارونه شده بود.

آن بالاها آسمان را می‌دیدم. اگرچه آسمان خیلی نزدیک‌تر از آن چیزی بود که باید باشد. و دیگر خبری از گرداب نبود.

انتهای یک چاه بودم. به راستی در انتهای یک چاه بودم.

مدتی بعد، من را از چاه بیرون کشیدند. کسی نمی‌دانست چطور به آن چاه سقوط کردم. زبانِ آن مردمان را نمی‌دانستم  و نمی‌شناختم‌شان. زمینی بود خشک و سرسخت. اوائل به دنبالِ ساحلِ دریا گشتم. خیلی گشتم. از همه سو می‌دویدم و دریا را نمی‌دیدم.

یعنی جزیره‌ای به این بزرگی در دنیای ما بود و خبر نداشتم؟

تا این که بالاخره زبانِ آن مردمان را یاد گرفتم. فهمیدم که آن نزدیکی‌ها دریایی نیست. دریا دور بود، خیلی خیلی دور بود و آن‌جا هم جزیره نبود.

من به دنیایِ دیگر افتاده بودم.

به دنیای خشکی‌ها. به دنیای بی‌گانگی‌ها.

آن‌همه سال آواره بودم و حالا دیگر هرگز گِد را نمی‌دیدم.

پس دوباره آواره شدم. آواره‌ی خشکی‌ها. بعضی‌جاها افسانه‌هایی داشتند که می‌گفتند یک چاهی هست در این دنیای پهناور که به دنیایی دیگر باز می‌شود. به دنیایی تماما آب.

آن چاهی که من از آن آمده بودم، فقط راه خروج بود. باید راه ورودم به دریازمین را پیدا می‌کردم.

راه ورودم به دریای زمین را. به دنیای خودم را.

و حالا مدت‌های طولانی است که آواره‌ی این جا هستم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم شاید گِد هم به دنبال من بادبان کشیده باشد. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم می‌بینمش که توی جمعیت گم می‌شود و می‌رود.

اما نیست که نیست.

چاه‌های بسیاری را گشته‌ام، اما توی این دنیای بزرگ، آن قدر چاه هست که شاید هرگز پیدایش نکنم. تازه شاید هنوز حفر نشده باشد، یا حفر شده و خشکیده و به جایش یک آسمان‌خراش ساخته باشند.

مردمانِ این‌جا، جادوی خاصِ خودشان را دارند.

حالا این‌جا در این شهر ساحلی ساکن هستم. دست از جستجو برداشته‌ام. من دیگر گِد را پیدا نمی‌کنم. این‌جا عصرها روی یک نیمکتِ چوبی زهوار در رفته می‌نشینم و سیگارمی‌کشم به یادِ کافه‌ی هفت دریا.

دریاهای این‌جا بوی دریاهای ما را نمی‌دهند. اصلا بوی دریا نمی‌دهند.

بوی غربت می‌دهند و دلتنگی.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸
 

اسم این وبلاگ هست«وب‌نوشته‌های یک برنامه نویس»

این اسم چیزی درباره‌ی ماهیتِ مطالب نمی‌گه. یک برنامه‌نویس یک انسان است، مثل سایر انسان‌ها و ممکن است درباره‌ی خیلی چیزها بنویسد. برای همین من متوجه نیستم دوستان چرا باید گمراه شده باشند!

قضیه خیلی ساده است، این عنوان تنها چیزی که به خواننده می‌گوید، این است که نویسنده‌ی این وبلاگ یک برنامه نویس است، اما چیزی از محتوای وبلاگ نمی‌گوید.

اسم این‌جا :«ترفندها و نکاتِ برنامه‌نویسی»، «آموزش برنامه‌نویسی»، «برنامه‌نویسی برای احمق‌ها» و... چیزهایی از این قبیل نیست که دوستان گمراه شده باشند.

در ضمن فکر می‌کنم اصلا و ابدا مودبانه نباشد که آدم به یکی بگه اسم وبلاگت را عوض کن. این‌جا یک دنیای مجازی است و هویتِ مجازیِ ما با این اسم‌ها شکل می‌گیرد. وقتی به یکی بگویی اسم وبلاگت را عوض کن، مثل این می‌ماند که توی دنیای واقعی به یکی بگی اسم شما نامناسب است، برو عوضش کن. که خب مسلمن هیچ انسان مودبی این کار را نمی‌کند.

بنابراین دوستان، لطف کنند به جای دادنِ پیشنهادهای غیرمودبانه، یک کمی این سطحی‌نگری‌شان را کنار بگذارند و در معنای اسم خوب دقیق شوند، تا متوجه شوند که هیچ ایهام و ابهامی در این اسم وجود ندارد. قرار نیست یک برنامه‌نویس، هرچه که نوشت برنامه باشد.

یک لطفی به من و خودتان بکنید و اگر حرفی برای گفتن ندارید، کامنت نگذارید!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥
 

و حالا یک پست مفید.

 برای برخی این سوال پیش آمده که چرا اسم این وبلاگ هست«وب‌نوشته‌های یک برنامه‌نویس» ولی خبری از پست‌های مرتبط با برنامه‌نویسی در این‌جا نیست. خب مشخص است، چون هیچ برنامه‌نویسی توی وبلاگ‌های این مدلی دنبالِ راه‌کارِ برنامه‌نویسی نمی‌گردد. اما حالا برای این که ثابت کنم من یک Geek هستم، این پست، نیمچه مرتبط با مسائل کامپیوتری خواهد بود.

یک ماهی هست که یک گوشیِ جدید خریدم. سونی‌اریکسون مدل w350. از آن‌جا که گوشیِ قبلیِ من یک سونی‌اریکسونِ قدیمی بود و حافظه‌ی خارجی نداشت، من تا حالا موفق نشده بودم وارد دنیای هیجان‌انگیزِ برنامه‌های موبایل بشم.

از یک هفته پیش شروع به گشت و گذار در سایت‌های داخلی و خارجیِ ارائه‌دهنده‌ی نرم‌افزارهای مجانی برای موبایل کردم، و کلی چیزهای به درد بخور و چیزهای مزخرف پیدا کردم.

پیدا کردنِ این سایت‌ها که کاری ندارد، بنابراین هدفِ من تبلیغِ این مدل برنامه‌ها نیست.

همین بس که شما می‌توانید انواع و ا قسامِ این مدل برنامه‌ها را در این سایت‌ها پیدا کنید.

برنامه‌های کاربردی مثل: تقویم شمسی، ماشین‌حساب مهندسی، دفتر یادداشت‌های روزانه، انواع و اقسام دیکشنری‌ها.

برنامه‌های مبتنی بر وب که نیاز به اتصال به اینترنت دارند(از طریق GPRS این امکان فراهم می‌شود): مثل انواع مسنجرهای مخصوص موبایل، widgetهایی مثل آب و هوا، کلاینت‌های ایمیل‌های معروف برای موبایل، دریافتِ اطلاعات هتل‌ها، رستوران‌ها، برنامه‌ی سینماها و...

برنامه‌هایی که جنبه‌ی اطلاع رسانی دارند: مثل انکارتا، دائره‌المعارف داروها

انواع و اقسام برنامه‌های مذهبی

و...

اما چیزی که من قصدِ معرفی و تبلیغش را دارم، کتاب‌های الکترونیک برای موبایل هستند.

کتاب خواندن در موبایل، کار بسیار مفید و فرح‌بخشی است. به این فکر کنید که چقدر از وقتتان را در ایستگاه‌های اتوبوس و مترو و اتاق‌های انتظار می‌گذارنید، و بعد فکر کنید که در تمام این اوقات می‌توانید مطالعه کنید. شاید همیشه یک کتاب به همراه داشتن، کار سختی باشد، اما اگر بتوانید تعدادی از کتاب‌های مورد علاقه‌تان در موبایلتان داشته باشید، آن وقت هر زمان که دلتان بخواهد می‌توانید چند خطی بخوانید. و باور کنید اصلن کار سختی نیست، بیایید با خودمان رو راست باشیم، هر روز چند خط اس ام اسِ حاویِ حال و احوال و جک‌های بی‌مزه و مستهجن می‌خوانیم؟ باور کنید اگر جمعشان کنید چندین و چند صفحه می‌شود.

اگر موبایل‌تان پیشرفته باشد و مجهز به ویندوز موبایل یا سیستم‌عامل‌هایی مثل Simbian باشد، برای خواندنِ کتاب‌ها در فرمتِ پی دی اف مشکلی نخواهید داشت. اما اگر مثلِ من موبایل‌تان فقط قادر به اجرای برنامه‌هی جاوا( با پسوندِ فایلیِ .jar) باشد، برای باز کردنِ فایل‌های پی دی اف به مشکل برمی‌خورید. این هم غیرممکن نیست، سخت است و نظر به سایز صفحه‌ی این نوع موبایلها که معمولن کوچک است، اصولن خیلی مفید هم نخواهد بود.

اما از آن‌جا که برنامه‌های جاوا را بدون مشکل می‌توانید اجرا کنید، بهترین گزینه برای شما، کتاب‌هایی هستند که به فرمتِ جاوا تبدیل شده‌اند. این کتاب‌ها وقتی داخلِ گوشی اجرا می‌شوند، ظاهری مثل اس ام اس خواهند داشت، اما امکاناتِ زیادی دارند که خواندنِ آن‌ها را راحت می‌کند. امکاناتی نظیر جستجوی یک کلمه(search و find next) علامت گذاشتن(book mark) تنظیم فونت و اندازه‌ی متن و...

حالا این کتاب‌ها را از کجا گیر بیاوریم ؟

دو تا راه هست

1- اگر اهل کتابِ الکترونیک و کامپیوتر باشید، حتما یک عالم کتابِ الکترونیک در انواع و اقسامِ فرمت‌ها داخلِ کامپیوتران دارید. البهت اگر هم نداشته باشید خیلی راحت می‌توانید کتاب‌های مورد نظرتان را در دنیای اینترنت پیدا کنید. حالا با استفاده از برنامه‌ی TCBR(TequilaCat Book Reader) می‌توانید کتاب‌های الکترونیکتان را به فرمتِ جاوا تبدیل کنید.

TCBR یک برنامه‌ی مجانی است و کار کردن با آن هم خیلی خیلی راحت است. ورودی‌ای که به TCBR می‌دهید باید حتما .txt باشد. بنابراین کتاب‌هایی را که با فرمت PDF یا doc هستند، باید ابتدا در کامپیوترِ خود به فایل .txt تبدیل کنید و بعد فایل .txt را با استفاده از برنامه‌ی TCBR به فایل .jar تبدیل کنید.

با استفاده از همین برنامه‌ی TCBR می‌توانید shortcut keyهای کتابِ جاوا را مشخص کنید. برنامه یک سری Shortcut به صورت پیش‌فرض دارد، ولی شما می‌توانید آن‌ها را تغییر دهید و یا به آن‌ها اضافه کنید. برای مثال داخل برنامه دکمه‌ی هفت(عدد هفت روی کیپد گوشی) برای جستجو است و دکمه‌ی نه (عدد نه کیپد گوشی) برای findnext شما می‌توانید این میان‌برها را به سلیقه‌ی خودتان تغییر دهید. از جمله‌ی دیگر مواردی که داخلِ محیط TCBR می‌توانید تغییر دهید، رنگ و نوع فونت، فرمت پاراگراف‌ها در متن، حاشیه‌ی متن و تنظیماتِ دیگر مربوط به خود متن است.

برنامه‌ی TCBR را از این آدرس دانلود کنید.

 

و اگرچه کار کردن با این برنامه فوق‌العاده راحته، ولی یک Screenshot براتون می‌ذارم: روش کلیک کنید تا سایز اصلی توی صفحه‌ی جدید باز بشه.

 

همان‌طور که می‌بینید این برنامه یک سایدبار دارد که کلیه تنظیمات از طریق همان انجام می‌شود.  برای اضافه کردنِ فایل .txt جدید زیر منوی configure books روی گزینه‌ی add book کلیک می‌کنید و فایل .txt را وارد می‌کنید. بعد تنظیمات را انجام می‌دهید و در نهایت دکمه‌ی f9  و یا دکمه‌ی build را که گوشه‌ی پایین سمتِ چپِ نرم افزار هست می‌زنید. مسیری که فایل .jar داخلش ذخیره می‌شه رو از طریق گزینه‌ی set path and properties که توی همون ساید‌بار هست، مشخص می‌کنید و نام فایل .jar رو از طریق باکس‌های پایین صفحه.

کلن کار کردن با این برنامه خیلی راحت هست، ولی محض اطمینان این توضیحاتِ از نوعِ for dummies را هم اضافه کردم.

 

2- تمام این‌ها که گفتم بیشتر برای کتاب‌های به زبانِ انگلیسی(یا زبان‌های دیگر) مفید هستند،‌چون ایبوک فارسی به همانِ راحتیِ کتاب‌های انگلیسی پیدا نمی‌شود و اگر هم بشود معمولا فایل PDF آن قفل است و امکان استخراج txt وجود ندارد.  اما سایت‌های زیادی هستند که کتاب‌های فارسی برای موبایل درست می‌کنند. یکی از این سایت‌ها که داستان‌های خوبی هم دارد، این‌جا است:

 

http://www.ebook4mobile.com/

این وب‌سایت کتاب‌های فارسیِ خود را با نرم‌افزاری به نام fbook می‌سازد که یک شرکت ایرانی آن را نوشته و  از این آدرس قابل دانلود است. از مزایای این برنامه نسبت به TCBR این است که با آن می‌توان برای کتابی که ساخته می‌شود، منو درست کرد.(شاید با TCBR هم بشه، هنوز واقعن توش گشت و گذار نکردم، اما از ظاهرش که این طور برنمیاد!!!)

چند تایی از داستان‌های آکادمی فانتزی را هم در این سایت گذاشتیم و بعد هم داستان‌های بیشتری را از طریقِ این وب‌سایت به صورت جاوا ارائه خواهیم کرد. پس اگر در وب حوصله‌ی خواندنِ کتاب‌های ما را ندارید آن‌ها را روی موبایل خود ریخته تا همه جا در دسترس داشته باشید.

اصلن کلِ هدفِ این پست، تبلیغِ آکادمی فانتزی بود. گول نخورید.

 

پ.ن.چند وقتی(خیلی وقتی) هست حوصله‌ی نوشتن ندارم، آدم وقتی می‌بیند که کلی می‌گردد تا یک چیزی بنویسد و بعد پنج نفر فقط می‌خوانند، با این سوالِ فلسفی رو به رو می‌شود که اصولن چرا باید وبلاگ نوشت؟

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۸
 

برگردانِ فارسیِ کتابِ Small Gods نوشته‌ی تری‌پرچت به عنوان بخشی از هدیه‌ی نوروزیِ آکادمی فانتزی، به تمام کتاب‌دوستان تقدیم می‌شود.

این کتاب، یکی از مطرح‌ترین آثار تری‌پرچت هست و به نام «رب‌النوع‌های کوچک» برگردان شده.

پرچت یکی از مطرح‌ترین فانتزی‌نویسان است و در عین حال چیزی که آثار او را متمایز می‌کند، طنز ظریف و خاصِ نهفته در آثار اوست. در این کتاب تری پرچت با همان نگاهِ طنزش، سواستفاده از مذاهب را زیر نگاه انتقادیِ خود می‌برد. طنز پرچت در این کتاب در عین حال که خنده‌دار است، تلخ و گزنده نیز هست.

به نظر می‌رسد کلیسای قرون‌وسطا و رفتاری که کلیسای تفتیش‌عقاید در آن دورانِ تاریک با مردم داشت، هدف‌ِ اصلیِ طنزِ انتقادیِ پرچت در این کتاب باشد.

این کتاب برای اولین بار به فارسی برگردان می‌شود و دومین اثر پرچت است که به فارسی ترجمه شده.

قسمتِ اول کتاب را دریافت کنید.


نظرات ()