نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
 

این هم یک معرفیِ کتابِ دیگر! توصیه هم می‌شود و هر کس حالِ کتاب‌خواندن یا معرفیِ کتاب‌خواندن ندارد، ادامه ندهد و لطفن کامنت هم نگذارد. می‌دانید زدنِ آن دکمه‌ی دیلیت هم برای خودش ماجراییست!

 

 رویای بابل از هر کتابِ دیگری که از براتیگان خوانده‌ام، کمتر براتیگان بود. یا براتیگان آن زمان هنوز براتیگان نوشتن را یاد نگرفته بوده و یا این که در رویای بابل بوده و فراموش کرده براتیگان برسد. اگر این داستان را به من می‌دادند و نمی‌گفتن کار براتیگان است، خیلی سخت ممکن بود بتوانم حدس بزنم. اما اگر به فرض صید قزل‌آلا را به من می‌دادیدو نمی‌گفتید نویسنده کیست، و من هم قبل از آن براتیگان نخوانده بودم، حتمن می‌گفتم آرمانِ سلاح‌ورزی.:دییییی

اما باور نکنید! این فقط ظاهرِ ماجراست.

 رویای بابل به لحاظِ ساختار از دیدِ من کلاسیک محسوب می‌شود. ما یک خطِ داستانی واضح و مشخص داریم. یک نقطه‌ی شروع و یک نقطه‌ی خاتمه و یک خط زمانی که صاف و مرتب از نقطه‌ی شروع وصل شده به نقطه‌ی پایان.

در این میان، راویِ داستان هر از گاهی در رویای بابل فرو می‌رود که خودش می‌گوید آن را به دنیای واقعی بیشتر ترجیح می‌دهد، ولی باز هم خبری از ساختار شکنی به معنای واقعی کلمه در کار نیست. در داستان نه فلش‌بک داریم و ، نه فلش‌فوروارد و نه حلقه و خلاصه از این دست قرتی‌بازی‌ها خبری نیست. و حداقل ساختارِ داستان پست‌مدرن به نظر نمی‌رسد و بیشتر شبیه به داستان‌های کلاسیکِ همان دوران است.

اما سراغِ محتوای داستان که برویم، آن‌جاست که می‌بینیم  عموبراتیگان(عموی آرمانه نه من، عموی من که مرحوم آرتور‌سی کلارکه می‌دونید) هنوز خودش است. داستان ماجرای زندگیِ بسیار فلاکت‌بارِ یک کارآگاهِ شخصیست که سفارشی از یک مشتریِ ناشناس دریافت کرده. مشتری به او گفته هنگام تحویل گرفتنِ سفارش اسلحه به همراه داشته باشد. کارآگاهِ مفلوکِ ما که اسلحه‌ش تیر ندارد به هزار مصیبت تیر پیدا می‌کند و سر قرار می‌رود.

مشتری، خانومِ پولدار و آبجو‌خورِ خفنیست که نیازی به دستشویی هم ندارد و براتیگان شاشدانِ بی‌پایان می‌نامدش!(:دییی) خانومِ پولدار از براتیگان می‌خواهد جسدِ فاحشه‌ای را که با نامه‌بازکن به قتل رسیده برایش بدزدد و به قبرستان برود. کارآگاه در حینِ انجامِ عملیات متوجه می‌شود کسانِ دیگری هم دنبالِ جسدِ فاحشه هستند و همگی را هم همان شاشدانِ بی‌پایان استخدام کرده.

اگر فکر می‌کنید دارید یک داستانِ پلیسی می‌خوانید باید بدانید که سخت در اشتباهید. آخر داستان متوجه می‌شوید که براتیگان فقط با شما شوخی کرده!

 

پ.ن. کتاب به فارسی چاپ شده و منتشر هم شده که الان نه اسم مترجم یادم هست نه ناشر. ولی هر دو معروف بودند‌ها!

 

پ.ن.2 از آقای سلاح‌ورزی بیشتر بخوانیم:

مالدورور

 

تاریخ اروپا در اپرا

 

تدفینِ آقای خودم


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌ها پیوند هستندو قابل کلیک.

(البته این کاری که من الان دارم می‌کنم، یعنی معرفیِ کتاب، در اصل کار شیرین است، منتها از پیامدهای جشنِ خفنِ پرشین بلاگ یکی هم این که خیلی از کسانی که چهار تا کلام به درد بخور توی وبلاگش می‌نوشتند، ناامید شدند.)

فرشتگان و شیاطین داستانیست به سبکِ تریلر/معمایی.اگر تریلرهای مرحوم کرایتون اسمشان تکنو تریلر باشد، تریلرهای دن‌براون لابد باید آرتوتریلر یا ریلیجیو تریلر باشند! چون تریلرهای دن براون در حال و هوایی تاریخی/هنری رخ می‌دهند. لوکشین داستان‌هایش مکان‌هایی هستند که آثار باستانی و تاریخی در آن‌ها فراوان است. جاهایی مثل موزه‌ی لوور و واتیکان‌سیتی. و بعد تمامِ داستان درباره‌ی نقاشی‌ها و مجسمه‌های معروف و نقاشان و مجسمه‌سازانِ دورانِ درخشانِ هنریِ اروپاست.

 و در وسطِ ماجرا هم یک استادِ تاریخِ هنر دانشگاه هاروارد نقشِ کارآگاه را بازی می‌کند.

خوبیِ داستان‌های براون به اطلاعاتیست که به خواننده می‌دهد. یعنی هنگامِ خواندن یک داستانِ سرگرم‌کننده و نفس‌گیر یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد که قبلن از آن‌ها بی‌خبر بوده‌اید. برای مثال شاید کمتر خواننده‌ای بداند که خواستگاهِ وب انستیتوی سرن* بوده و نه پنتاگون. یا این که ایده‌ی اولیه بینگ‌بنگ از هابل(همانی که الان یک تلسکوپ کت و کلفت به اسمش هوا کرده‌اند) نبوده و از یک کشیش کاتولیک به نام جرج لمایتر بوده.

و بعد هم یک عالم اطلاعات به شما می‌دهد درباره‌ی آثار باستانی مختلفِ دنیا. در راز داوینچی از آثار داوینچی گفت و  شگفتی‌های موزه‌ی لوور و در فرشتگان و شیاطین شما را با هنرمندانِ برجسته‌ی  ایتالیا و آثار هنری رم آشنا می‌کند. موقع خواندن کتاب با خودم فکر می‌کردم، یعنی می‌شود یک روزی رم و یا واتیکان سیتی را از نزدیک ببینم؟؟؟ توصیفات دن براون واقعاً اغواکننده و جذاب هستند.

اما من هر قدر راز داوینچی را دوست داشتم، از فرشتگان و شیاطین بدم آمد! این درست که داستان معمایی است و قرار است آخر داستان نویسنده رازش را برملا کند و خواننده قرار نیست تا قبل از آخرِ داستان از ماجرا خبردار شود، اما در انتهای فرشتگان و شیاطین خواننده احساس می‌کند، به‌اش خیانت شده! انگار که رکب خورده باشد.

 

خلاصه‌ی داستان از این قرار است که:(ببینید این داستان تمامِ لذتش به خواندنش است و تمام نقطه‌ی قوتِ داستان در طرح‌ریزی معماها و دنبال‌کردنِ سرنخ‌ها توسط قهرمانان است، چیزی که در ادامه آمده داستان را واقعن اسپویل نمی‌کند، اما به هر حال نکاتی از داستان لو می‌روند.)

محدوده‌ی بدون اسپویل:

 

پاپ مرده و در واتیکان مراسمِ انتخابِ پاپ جدید در حال اجراست. در انستیتوی سرن، یک فیزیکدانِ برجسته که روی پروژه‌ای محرمانه و فوق‌العاده کار می‌کرده به طرز فجیعی به قتل رسیده و روی سینه‌اش داغِ یک انجمنِ اخوتِ قدیمی به نام ایلومیناتی که همه گمان می‌کردند مدت‌هاست از بین رفته، به چشم می‌خورد. فیزیکدانِ مقتول علاوه بر این که دانشمند بود، یک کشیش هم بود. و ایلومیناتی، انجمنی بود که گالیله و بسیاری دیگر از دانشمندانِ برجسته‌ی قرن هفدهم در آن عضو بودند، ایلومیناتی‌ها علیه کلیسا بودند و به سیاستِ کلیسا که مخالفت با علم و در تاریکی نگاه‌داشتن مردم بوده، اعتراض داشتند. مدیرِ سرن به رابرت‌لنگدان که استادِ تاریخِ دانشگاه هنر است، تلفن می‌کند و با هر مصیبتی که شده او را راضی می‌کند که در سرن حضور پیدا کند و داغِ ویژه‌ی ایلومیناتی را ببیند.

در سرن متوجه می‌شوند، پروژه‌ای که وترا(دانشمندِ مقتول) روی آن کار می‌کرده، خلقِ پادماده بوده. وترا می‌خواسته با شبیه‌سازی بیگ‌بنگ ثابت کند علم هم می‌تواند به خدا برسد و از این رهگذر، علم و کلیسا را آشتی دهد. و در جریان‌ِ این آزمایشات، وترا پادماده را خلق کرده بوده. متوجه می‌شوند که مخزنِ پادماده دزدیده شده و تا هفت ساعت دیگر منفجر می‌شود.

مکانِ مخزنِ دزدیده شده جایی درون واتیکان‌سیتی است، ولی معلوم نیست کجا و پیدا کردن جایش هم اصلن کار آسانی نیست.

محدوده‌ی یک کمی اسپویل که زیاد مهم نیست.

در رم و در واتیکان‌سیتی، چهار کاردینالِ منتخبی که یکی از آن‌ها بناست پاپ شود گم شده‌اند. ناشناسی تلفن می‌کند و اعلام می‌کند که هر چهار ساعت یک بار یکی از کاردینال‌ها را به قتل خواهد رساند.(تا این‌جایی که گفتم می‌شود گفت، اپنینگِ داستان هستند و هنوز هیچی از ماجرای اصلی لو نرفته، یعنی این‌ها کاملن اوائل داستان هستند.)

آدمکش به قولش عمل می‌کند!

بدیِ داستان این است که نویسنده شما را وادار می‌کند، فکر کنید کاردینال‌های پیر و پاتالِ واتیکان آدم‌های پیر و بی‌آزار و خوبی هستند که قصد بدی ندارند. بعد جلوی چشمِ شما شروع می‌کند به کشتنِ این پیرهای نازنین. دانه دانه با بدترین و زجر‌آورترین شکنجه‌های ممکن به قتل می‌رساندشان و شما همه‌ش خدا خدا می‌کنید که کاش نفر بعدی نجات پیدا کند. اما البته این طور نمی‌شود. هر چهار کاردینالِ منتخبِ واتیکان که در مراسمِ انتخابِ پاپِ جدید شرکت کرده‌اند درست جلوی چشم شما کشته می‌شوند و هر بار ناجیانِ داستان، که همان پروفسور لنگدان و یک خانم فیزیکدان(دختر‌خوانده‌ی فیزیکدانِ مقتولِ سرن) باشند، یا دیر می‌رسند و یا مثل ابله‌ها و کودن‌ها رفتار می‌کنند و نمی‌توانند کاری انجام دهند.( باز هم در نهایت چیزی برای شما اسپویل نشده، چون اصلِ ماجرا در تعقیب و گریزها و نحوه‌ی کشفِ رمز‌ها و پیدا کردنِ جای کاردینال‌های مقتول است که باید خودتان بخوانید)

و در نهایت، کلیدِ داستان که در انتهاست، ضربه‌ی آخر را به خواننده می‌زند. این همه قتل و غارت و کشتار و آخرش هم شما به هیچ نتیجه‌ی خوبی نمی‌رسید.

 

حالا کاملن اسپویل برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند.

کاملن احمقانه بود که یک کشیشِ اسکیزوفرن که صداهای درونِ مغزش را با صدای خدا اشتباه گرفته بود، چنان قتل و غارتی به راه انداختن. کشته‌شدن کهلر سرپرستِ سرن و رییس قراولانِ سوییسی که هر دو از رازِ پیشکارِ دیوانه‌ی پاپ سردرآورده بودند هم خیلی بد بود. می‌شد گفت همه‌ی آدم‌های درست و حسابیِ ماجرا کشته شدند و لنگدان و ویتوریا هم که همیشه دیر می‌رسیدند. آخر سر هم که جنابِ پیشکار نقشِ عیسا مسیحِ دوباره را بازی کرد و به مردم معجزه نشان داد و واتیکان هم که برای حفظِ آبروی کلیسا سکوت کرد.

کاملن مثل این بود که به خواننده خیانت شده باشد. یعنی من یکی که همچون احساسی داشتم. از طرفیِ از حرفی که براون داشت ضمنی می‌زد، این که کلیسا لازم است و با تمام تحجرهایش باید همچنان ادامه پیدا کند، هم خوشم نیامد!

این کتابِ یک تریلرِ ناموفق بود.

 

**سرن بزرگ‌ترین مرکزِ تحقیقاتی دنیا درباره‌ی فیزیکِ ذرات است.

 

پ.ن. فرشتگان و شیاطین حداقل با سه ترجمه‌ی مختلف در بازار موجود هستند که حتمن یکی از یکی بدتر است! ولی ایلومیناتی از نشر وسعت، نسبت به بقیه قابل خواندن‌تر است. در کل من هیچ‌کدام را توصیه نمی‌کنم و متن اصلی را توصیه می‌کنم و هرکس خواست می‌تواند یک پیغام به من بدهد.

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
 
درست بالای گراند کانیون بودم. اولش فکر کردم دارم پرواز می‌کنم، ولی بعد دیدم توی ماشین نشستم. در واقع اول زاویه‌ی دوربین بالا بود، انگار که بالای گراند کانیون آویزان شده باشم، ولی بعدش دیدم که نشستم روی یک ماشین و ماشین دارد از روی پلی عبور می‌کند که درست به باریکیِ پل صراط است. شاید هم خودش بود. البته اگر خودش بود باید بگویم یک شاهکار مهندسی محسوب می‌شد.
حالا نمی‌دانم الان هم روی گراند کانیون پلی هست یا خیر، شاید به تازگی ساخته شده و شاید هم در آینده ساخته شود. خلاصه این که روی گراند کانیون بودم و چنان شور و شعفی سراپایم را گرفته بود که اصلن غیرقابل توصیف است.
گراند کانیون مثل میدانِ آزادی بود که سر و ته شده باشد. برج میدان را نمی‌گویم‌ها، چمن‌کاری‌های دور و برش را می‌گویم. شما گراند کانیون را تصور کنید، که چمن‌های میدان آزادی را کشیده باشند رویش، از بالا تا آن اعماقِ دره همه‌ش شده باشد چمن و آن هم با آرایش چهل تکه. مثل یک توپ چهل‌تکه‌ی بزرگ است که پهنش کرده باشی.
گراند کانیون چمن پوش شده و من بالاش آویزان هستم و خیلی حس و حال خوبی دارد. می‌توانم شعفِ گوریل انگوری را به خاطر بیاورم وقتی که در خواب از این رو عبور می‌کرد.
من هم توی خواب از روی گراند کانیون گذشتم!
بعد وسط‌های پلِ صراط که رسیدیم، انگار پل گشادتر شد، گمانم خدا با خودش فکر کرده بود هر کس تا این‌جا برسد دیگر حقش است که از این پل عبور کند و برسد آن طرف. دور پل بازار مکاره به پا کرده بودند. بیشترشان کولی بودند و یکی هم داشت تی‌شرت‌های سه تا هزار تومانی می‌فروخت.
رفتم توی بازارِ مکاره هم دوری زدم، ولی حس و حال پول خرج کردن نداشتم، آدم همیشه‌ی عمرش که این شانس را نمی‌آورد بالای گراند کانیون باشد، آن‌هم گراند‌کانیونِ چمن پوش!
به گمانم، این گراند کانیون که دیدم، مربوط به یک واقعیتِ مجازی‌ای چیزی بود، شاید توی یک دنیای دیگر خیال کرده بودند، صخره و سنگ خیلی جذابیت ندارد و از طرفی هم چمن‌های میدانِ آزادی دلشان را برده بود و خلاصه گراندکانیون را کردند نسخه‌ی وارونه‌ی میدانِ آزادی.
حالا زمزمه‌هایی هست می‌گویند این کپی‌برداری از چمن‌های میدانِ آزادی تبدیل به یک جور مد شده و قرار است اقیانوسِ آرام را هم همین شکلی بکنند. اوه فکرش را بکنید! همه‌ی دنیا شبیه به میدانِ آزادی می‌شود و بعد هر کجای دنیا که باشید دیگر دلتان برایش تنگ نمی‌شود. تازه شاید حالتان هم به هم بخورد بس که میدان آزادی این طرف و آن طرفِ دنیا سبز شده.
یادم نیست چه زمانی تورِ گراند‌کانیون تمام شد و از آن واقعیتِ مجازی برگشتم به دنیای خودمان. صد البته که این دنیای خودمان برای صاحبانِ گراند‌کانیونِ چمن‌فرش شده یک واقعیتِ مجازیست و اگر آن‌ها چشمشان به گراند‌کانیونِ ما بیافتد کلی تعجب می‌کنند. چون استفاده از صخره و سنگ، در میادینِ شهرهای آن‌ها یک جور مد است. درستش از نظرِ آن‌ها این طوریست: میادینِ شهرها باید صخره‌ای باشد و گراند کانیون، چمن پوش! هر ابلهی این را می‌فهمد!
:دی

بر چسب ها: سوررئال، ادبیات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
 

من مسافرِ تنهایِ کوچه‌های بارانم.

هر وقت دلت تنگ شد، زیرباران‌ها بخوانم.

من نمی‌شنوم، اما باران و آسمان می‌شنوند.

به نیتِ من، باران و آسمان را نگاه کن و دلت را خوش کن که خدایی هست که همین نزدیکی‌هاست.

من هم زمانی به باران اعتماد کرده بودم. به شانه‌های خیسش تکیه داده بودم و از ته دل نیایش کرده بودم.

آدم است و دلخوشی‌های کوچکش.

من هنوز بانوی خاموشِ بارانی‌ام.

 

عکس از اینترنت


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

دو هزار شعر پاییزی در من، در تمنای سروده شدن هستند. فایده ندارد...

تو که نیستی تا ببینی یا بخوانی، چه حاصل از سرودن.

طبیعت اما شعرهایش را سروده. نگاه کن پاییزِ هزاررنگ را.

نگاه کن...

*  *  *

برای دیدنِ سایزِ بزرگِ هر کدام از عکس‌ها، روی آن کلیک کنید. این عکس‌ها اگرچه زیاد هستند، ولی حجمِ کمی دارند و قاعدتن نباید زیاد مشکلی برای لود شدن داشته باشند. اما سایزِ اصلی آن‌ها هر کدوم حدود دو سه مگابایت حجم دارد.

 

 

 

 

 این گرفتگی که بالای تصویر مشاهده می‌کنید، ابر و مه است که داشت از بالای کوه به طرفِ پایین کوه جلو می‌آمد.

 

این یکی را ببینید، ابر را می‌شود آن دوردست‌ها بالای کوه دید، ولی هنوز آفتاب پشت ابر نرفته و برقِ آفتاب را می‌توانید روی دره‌ی هزار رنگِ پاییز بببینید:

 

و حالا این یکی عکس را ببینید که به فاصله‌ی کمی از قبلی گرفته شده، حالا آفتاب پشت ابر رفته و می‌شود سنگینی مه و ابر روی دره را حس کرد:


بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
 

اوایلِ هزاره‌ی دوم بعد از مصلوب شدنِ خداوندگارمان بود که آسمان باریدن آغاز کرد.

ابرها تمام پهنه‌ی آسمان را پوشاندند و باریدند و باریدند و باریدند...

و  این گونه بود که دو هزاره آسمان‌ها باریدند. دیگر آن زمینِ شوم نور و روشنایی به خود ندید. دیگر بلبلی روی شاخساری نخواند، نه پاییزی آمد و نه بهار، فقط ابر بود و باران.

دوهزارسال آسمان‌ها گریستند. بارانِ ابدی بر آن خاکِ نفرین شده بارید و بارید. تمام سازه‌های دستِ بشر پوسیدند و آب شدند و به جویبارهای فراموشی سپرده شدند. تمامِ آلودگی‌های جو همراهِ قطراتِ باران فروریختند و تجزیه شدند. آسمان‌ها از پلیدی‌های نوعِ بشر پاکیزه شدند.

بارانِ ابدی همچنان می‌بارید...

*  *  *

در پانصدمین سال از هزاره‌ی دوم بعد از باران بود که دیدمش،  سه‌هزار و پانصد سال از زمانی که خداوندگارمان روی تپه‌ی جلجتا تک و تنها بالای صلیب رفت، می‌گذشت. چیزِ زیادی برای تعریف کردن از چهره‌اش وجود نداشت. سر و رویش را خزه گرفته بود. حالا همه‌مان همین شکلی هستیم. به جای مو و مژه و ریش و ...خزه داریم. زیرِ بارانِ ابدی اوضاع این طوریست دیگر.

کافیست پنج دقیقه زیر باران بایستی، تا شروع کنی به جوانه زدن و خزه و برگ از سر و رویت آویزان شود. ما هم که به هرحال همیشه زیرباران هستیم. نه که سرپناهی وجود داشته باشد و ما از آن احتراز کنیم، بلکه ما مجبوریم.

ما زائر هستیم. همیشه و همیشه در حال راه رفتن زیرِ بارانِ ابدی. حالا روی سیاره چیزی نمانده به جز گیاه و درخت و برگ و خزه. اوائل باران زجرمان می‌داد و دنبال سرپناه بودیم. زمین‌ را می‌کنیدم، آزمایشگاه‌های زیرزمینی و پناه‌گاه‌های پنهانی را می‌جستیم تا در آن‌ها پنهان شویم، ولی خیلی زود فهمیدیم فایده ندارد. گریزی از باران نیست.

پس چترها را بستیم و زیر باران به راه افتادیم. افسانه‌ها می‌گویند خداوندگارمان قرار است بار دیگر میانِ ما ظهور کند و روی صلیب برود تا باران بند بیاید. حالا هزار و پانصد سال است دوره افتایدم و خداوندگارمان را می‌جوییم.

باری، پانصدمین سال از هزاره‌ی دومِ باران بود که دیدمش. خیس از آوارِ باران و اندوهِ سالیان در چشمانش.

زائر نبود، اما زیرِ آوارِ باران کاری نداشت جز قدم زدن. شولای باران در برش گرفته بود و خزه‌های سبز از سرش تا زیر پایش در اهتزاز بودند. اندوهِ سالیانِ باران را به دوش می‌کشید.

از من پرسید: «آیا بالاخره دوباره روز خواهد شد؟»

پاسخ دادم: «پناه بر خدا، مگر همیشه دوباره از نو روشن نمی‌شود؟»

...

پ.ن. این مطلبِ در نهایتِ دلتنگی و اندوه نوشته شده.

پ.ن.2 قسمتِ ایتالیک برگرفته از وبلاگِ شاپرکه که تا حدی الهام بخشِ این نوشته بود.

پ.ن.3 ایده‌ی بارانِ ابدی مربوط می‌شه به داستانی با همین نام از ری بردبری که در مجموعه‌‌ی مردِ مصور منتشر شده.

 


بر چسب ها: ادبیات، سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
 
بازم پاییز
بازم بارون
بازم دربند
بازم پاییزِ دربند.
اگه این قده خالی از عاطفه و عشق نبودم، اگه این قده بود و نبود زندگی برام مهم نبود، الان می‌نوشتم چقده کوچه پس‌کوچه‌های دربندو دوست دارم. ولی در حال حاضر کلن هیچ اهمیتی نداره...

 

این یکی رو خیلیa خیلی دوستش دارم، که همون گل بالاییه از زیر.
اگر خواستید عکس‌ها رو با سایزِ اصلی ببینید، این‌جا رو کلیک کنید. البته از اون‌جا که تنظیماتِ دوربین رو دفعه‌ی قبل عوض کرده بودم و مطابقِ همیشه یادم رفته بودم، برگردونم به حالتِ همیشگی، عکس‌ها با سایزِ کوچیک و کیفیتِ متوسط هستند! شرمنده.
امتیاز دادنِ شما نشانه‌‌ی شخصیت‌ِ شماست.

بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
 

 کلیه‌ی های‌لایت‌های این پست لینک هستند و قابل کلیک.

آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند(do androids dream of electric sheep?)، نامِ کتابیست از فیلیپ کی دیک(philip kindred dick).

داستان، آینده‌ای غم‌انگیز و تیره تار و پست آپوکالیپتیک را به تصویر می‌کشد. که البته این تیره و تاری از مختصاتِ آثار کی دیک محسوب می‌شوند.

توی آن آینده کلی اتفاقاتِ بد افتاده و جو تلخی بر داستان حکمفرماست، یکی از بدترین چیزهای آن آینده‌ی خیالی(خیالی نه به این جهت که محقق شدنش امکان پذیر نباشد، به این جهت که هنوز محقق نشده) این است که حیوانات تقریبن منقرض شده‌اند و به جز تعدادِ انگشت‌شماری از هر گونه، حیوانی باقی نمانده. برای این که بشود همین تعداد انگشت‌شمار را حفظ کرد، نگاه‌داری یک حیوان در هر خانواده به یک رسم تبدیل شده. و از آن‌جا که حیوانات خیلی گران هستند، هر خانواده‌ای وسعش به خریدن یک حیوانِ زنده‌ی واقعی نمی‌رسد، و خانواده‌های متوسط و فقیر به خریدنِ بدل‌های الکترونیکی از حیوانات غنائت می کنند. این حیواناتِ الکترونیک در ظاهر تفاوتی با حیواناتِ زنده ندارند، اما با دقت به برخی جزییات می‌شد فهمید قلابی هستند.

و در آن آیند‌ه‌ی دلتنگ، باید ببینید آدم‌ها حتا برای داشتن یک وزغ چطور دلشان پر می‌زند.

و حالا کره‌ی زمین در آستانه‌ی ششمین انقراضِ بزرگ قرار دارد. این مطلب را در ساینس دیلی خواندم.

آخرین بار که انقراض در چنین ابعادی رخ داد، شصت و پنج میلیون سال قبل در دوران کرتاسه بود، که خزنده‌سانان غول‌پیکر منقرض شدند. گمان می‌رود برخورد یک شهاب‌سنگ با زمین باعث آن انقراض بوده.

ولی باعث و بانیِ این یکی، خودِ ما هستیم. با آلودگی محیط زیست، از بین بردن جنگل‌ها، ریختن موادِ شیمیایی به آب‌ها، کشتنِ حیواناتِ گرانبها و...داریم خودمان رو توی بد هچلی می‌اندازیم.

صد البته این پست فقط یک نوع شعار دادن محسوب می‌شود، چون ما آدم‌ها کله‌خر تر از آنیم که چیزی بترساندمان یا مایه‌ی عبرتمان شود.

این اتفاق‌هامیافتند و روزی می‌رسد که مردم برای داشتن وزغ یا شاید حتا سوسک، دلشان پر بزند.

حالا دانشمندان دارند محاسبه می‌کنند، ببینند کدام گونه‌ها به لحاظِ ساختارِ ژنتیکی منحصر به فردند و برای ادامه‌ی زندگیِ ما روی این کره‌ی لعنت شده وجودشان حیاتی‌است، تا همان‌ها را نجات بدهند.

می‌بینید؟ موجوداتی را که با ما شریکِ این آب و خاک بودند داریم از بین می‌بریم و تازه تصمیم می‌گیرم، کدامشان به درد بخور هستند که نجاتشان دهیم!

موضوع فقط این نیست که دنیای بدونِ کبوتر و گربه و پلنگ، زشت و بی‌روح می‌شود، موضوع این است که برخی از این گونه‌ها برای ادامه‌ی حیاتِ ما لازم هستند و با نبودشان، اکوسیستمِ زمین چنان دچار مشکل می‌شود که بقای خودمان هم به خطر میافتد.

و مشکل فقط این نیست که با نبودن برخی از این گونه‌ها، زندگی به لحاظِ فیزیکی به خطر میافتد، موضوع این است، که دنیایی که در آن پرنده‌ایی روی سیمِ برقی ننشیند، و توی دشت‌هاش آهویی نباشد، دنیای دلگیر و مزخرفیست.

(رابطه دو شرطی بود، برای همین و به منظور تاکید، دو پاراگراف به صورتِ دو طرفِ یک رابطه‌ی دو شرطی آمده‌اند)

 

 و به این ترتیب می‌فهمید، آینده‌ایی که فیلیپ کی دیک عزیزمان با رفتن به هپروت ترسیمش کرده(کی دیک گه گاهی سری به هپروت می‌زده، به هرحال اون هم آدم بوده دیگه) اصلا و ابدا خیالی نیست.

مطالبِ عنوان شده از داستان اصلا اسپویلر نیستند و داستان را لو نداده‌اند، اگر دلِ خواندنِ چیزهای غمگین را دارید، به شما توصیه می‌شود این کتاب را حتما بخوانید.

کتاب ترجمه‌ی محمدرضا باطنی است و نشر روشنگران و مطالعاتِ  زنان آن را منتشر کرده.

 

لینک مطلبِ مربوط به ششمین انقراضِ بزرگ در سایت ساینس دیلی

 

دو داستانِ کوتاه از کی دیک بخوانید:

 

گزارشِ اقلیت

عمده فروشیِ خاطراتِ درخواستی

 

معرفیِ خوب و کاملی از کتابِ آیا آندروییدها خوابِ گوسفندِ برقی می‌بینند را در این‌جا بخوانید:

 

معرفیِ کتاب

 


نظرات ()