نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
 

** کلیه‌ی های‌لایت‌ها لینک هستند و قابل کلیک. کلیک بفرمایید.

اورسولا کی لاژوان یکی از معروف‌ترین نویسندگانِ کتاب‌های علمی‌تخیلی، فانتزی است و یکی از چهره‌های مطرح در زمینه‌ی ادبیات کودکان. او جوایز هوگو، نبولا و کتابِ کودکان را برای آثار مختلفش برنده شده.

 

 

 

از آثار او مجموعه‌ی شش‌جلدیِ دریازمین(EarthSea) به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده. ترجمه‌ی این مجموعه از آقای پیمان اسماعیلیان است و نشر قدیانی آن را به چاپ رسانده.

یک داستانِ کوتاه از او به نام کسانی که از خیر املاس گذشتند،  روی آکادمی فانتزی، موجود است.(ترجمه‌ی خودم:دی)

من سه جلدِ اول دریازمین را به زبانِ انگلیسی خواندم و بعد از آن‌جا که سه جلدِ بعدی به انگلیسی موجود نبود، فارسی‌اش را خواندم. البته ترجمه‌ی فارسی خوب و قابل قبول بود، اما نثر انگلیسیِ این اثر یک چیز دیگر بود.

مشخصه‌ی بارزِ این مجموعه در جادوی نثرش است. خودِ داستان، چیز تازه‌ای برای گفتن ندارد و همان صحبتِ دیرینه‌ی نبرد خیر و شر و کند و کاو در روحِ خویش است. اما نثرِ سحر‌انگیز لاژوان، یک روایتِ کلیشه‌ای را به یکی از محکم‌ترین آثار این گونه تبدیل کرده.

و به همین دلیل، خواندنِ متنِ انگلیسی یک چیز دیگر بود، بعدِ مدت‌ها از خواندنِ یک کتاب این قدر لذت بردم.(از آن‌جا که این اثر یک مجموعه‌ی شش جلدیست، اصلن به تنبل‌ها توصیه نمی‌شود.)

از دیگر نکاتِ بارزِ آثار لاژوان زاویهِ دیدِ زنانه‌ی اوست. زنانه و شاید هم فمینیستی. در یکی از کتاب‌های این مجموعه، شخصیتِ اول داستان یک زنِ میانسال است، و ما در همان حال که داریم یک داستان فانتزی می‌خوانیم، با دلمشغولی‌ها و مشکلاتِ یک زنِ معمولی طرف هستیم. زنی که هم باید برای شوهر و فرزندانش غذا بپزد، هم خانه را تمیز کند و هم نگرانِ یک عالم چیز دیگر باشد. خلاصه این که حتا اگر به شما نگویند نویسنده‌ی این کتاب یک زن است، با خواندنش خودتان متوجه می‌شوید.

برای شروع خواندن، همان داستانِ کوتاهِ روی سایت را توصیه می‌کنم.(بالا لینکش هست) و در ادامه(برای آن‌ها که تنبل نیستند، خواندن مجموعه‌ی دریازمین را)

آخرین کتابِ لاژوان به نام لاوینیا مثلِ خیلی دیگر از آثارش کلی سر و صدا به پا کرده و معروف شده، اگر خوره باشید، می‌توانید قسمت‌هایی از کتاب را که لاژوان خودش خوانده از این آدرس دریافت کنید و گوش کنید.(البته بیست و چهار مگابایت است)

*  *  *

تصویر روزِ نجوم، هر روز یک تصویرِ حیرت‌انگیز از دنیای آن بیرون را به نمایش می‌گذارد و توضیحاتی به قدر کفایت هم ضمیمه‌ی آن هست.

این هم تصویرِ دو روز پیش:

مرکز سحابیِ مرداب

 

 به نظرتان این رنگ‌ها در تصاویر هابل واقعی هستند؟ یعنی اگر می‌شد از نزدیک بریم و این سحابی را ببینیم همین رنگی بود؟

پاسخ این است که تقریبن خیر. تصاویر هابل در اصل مجموعه‌ای از تصاویر سیاه و سفید هستند. رنگ‌ها به طرق مختلف و بنا به دلایل مختلف به تصاویر اضافه می‌شوند، برخی از رنگ‌ها با فیلترهای خاصی که فقط یک طولِ موجِ به خصوص از نور را عبور می‌دهد، ایجاد می‌شوند، برخی رنگ‌ها برای تاکید روی برخی اجسام اضافه می‌شوند و برخی از رنگ‌ها برای مشخص ساختن، اجرامی که برای چشمِ آدمی قابل دیدن نیستند. در ایجادِ تصاویر رنگیِ هابل، علم و هنر به یک میزان نقش دارند.

برای اطلاعاتِ بیشتر در زمینه‌ی چگونگیِ ایجادِ این تصاویر به این آدرس مراجعه کنید.


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 

آیا شما هم به جمعِ طرفداران لاست(LOST) پیوسته‌اید؟ آیا شما هم برای دیدن سیزن بعدی‌اش خواب و خوراک ندارید؟ خب من به شما یک سریالِ دیگر پیشنهاد می‌دهم!

سریال لاست(LOST) محصولِ کمپانیِ ABC آمریکا در یک سال گذشته، طرفدارانِ بسیاری در کشورمان پیدا کرده و فکر کنم در این که لاست در حال حاضر محبوب‌ترین سریالِ دنیاست، هم‌وطنانِ عزیزمان نقشِ بسیار مهمی دارند. البته  نقشِ بسیار مهم کانال‌های عربی از جمله MBCAction  را نباید فراموش کرد.

متاسفانه در این میان بعضی از هم‌وطنان لاست را طوری نگاه می‌کنند، انگار دارند نرگس تماشا می‌کنند و هیچ حواسشان به این نیست که این سریال به لحاظِ کار فنیِ سینمایی، جدن یک شاهکار است.

شما فقط توجه کنید به تعددِ کاراکترها و این که چقدر خوب و عمیق پرداخت شده‌اند. روابطِ بین کاراکترها چقدر قشنگ درآمده و این که هرکاراکتر جدن چقدر عمیق است و با دیگری متفاوت. شاید همین یک مورد کافی باشد که این سریال را از انبوهِ سریال‌های عامه‌پسندِ دیگر نظیر Friends جدا کند. در سریال فرندز ما نه شخصیت‌پردازی به آن صورت داریم و نه حتا لوکشینِ خاصی داریم.

اما این پست برای تبلیغِ لاست نیست. چون لاست دیگر نیازی به تبلیغ ندارد. من از دو سه سال پیش که معتادِ سریال دیدن شدم، چندین و چند سریال دیدم که بهترینشان همین لاست بود، اما یک سریالِ دیگر هست که به نظر من به خوبیِ لاست است و در کشور عزیزمان هنوز خوب شناخته نشده، از آن‌جا که بنده با کپی کردن‌های بسیار از روی دی وی دی‌های لاست، نقشِ بسزایی در ترویجِ دیدن لاست داشتم، حالا می‌خواهم تبلیغ یک سریالِ جدید را شروع کنم!

این سریال بتل استار گالاکتیکا(BattleStar.Galactica) نام دارد. به لحاظ پلات و خط داستانی خیلی محکم‌تر از لاست است و به لحاظِ جلوه‌های ویژه‌ی تصویری هم عالی عمل کرده. اما این سریال از محبوبیت جهانی مثل لاست برخوردار نیست، شاید بزرگ‌ترین دلیلش این باشد که لاست از شبکه‌ای مثل ABC پخش شده در حالی که بتل‌استار گالاکتیکا از یک شبکه‌ی کوچک‌تر به نام scifi channel پخش می‌شود که به اندازه‌ی ABC مخاطب ندارد. و دلیلِ دوم و شاید مهم‌تر این باشد که بتل‌استارگالاکتیکا عامه‌پسند نیست. لاست یک سریال عامه‌پسند(pulp) به معنای واقعی کلمه است. البته این‌جا عامه‌پسند بار منفی ندارد، بلکه اشاره به این است که در این سریال المان‌هایی وجود دارد که اکثریت مردم می‌پسندند، اما بتل‌استار به لحاظِ تم علمی‌تخیلی قطعاً جایگزین خوبی برای نرگس نیست.(فکر نکنید آمریکایی‌ها خاله‌زنک بازی دوست ندارند! مدرک اثباتش همین سریال friends)

(یک دلیل دیگه هم این که MBCAction پنجاه بار هر سیزنش رو پخش نکرده)

اما، دست نگه‌دارید! من نگفتم علمی‌تخیلی که فرار کنید! می‌دانم وقتی این عبارت را آدم‌های ناآشنا می‌شنوند، خیال می‌کنند با یک چیزِ سخیف و بی‌ارزش طرف هستند، در حالی که خدمتتان عرض کردم، اگر بنا باشید به چیزی بگویم سخیف، آن چیز می‌شود تو مایه‌های فرندز. باور بفرمایید.:دی

 

خب بتل‌استارگالاکتیکا پر است از ماجراهای درام و عشقی‌، بحث‌های عمیقِ فلسفی و مذهبی، نبردهای تند و اکشن و پر سر و صدا، مشاجراتِ سیاسی و دیپلماتیک و...

داستان در لوکشینِ بسته‌ی یک سفینه‌ی نظامی می‌گذرد و این یعنی که محیطِ نظامی و جر و بحث‌ها و کل‌کل‌های خاصِ این محیط را هم داریم که خودش به نوعی باعثِ جذابیتِ این سریال می‌شود.

تمِ درام و عشقی تقریباً بر تمامِ ماجرا حاکم است و از طرفی مذهب نقش بسیار بسیار مهمی در پیشبرد ماجراها دارد.

من به شما دیدن بتل‌استار را توصیه می‌کنم!

خلاصه‌ی ماجرا:

در زمانی و مکانی به جز کره‌ی زمین و تاریخِ فعلیِ ما، انسان‌ها روی دوازده سیاره‌ی آباد زندگی می‌کنند،انسان‌های این دنیا مذهبشان، همانند یونانیان قدیم است و زئوس و هرا و آتنا همان‌قدر برایشان واقعیست که عیسا مسیح برای مسیحی‌های امروز.

 آن‌ها روبات‌هایی ساخته‌اند به نام سایلون، تا در کارهای سخت و اکتشافات کمکشان کنند. سایلون‌ها پیشرفت می‌کنند، ظاهری انسانی پیدا می‌کنند و بر علیه‌ی سازندگان خویش قیام می‌کنند. سایلون‌ها با حملاتِ ویروسی تمام جنگنده‌های انسان‌ها را از کار می‌اندازند و دوازده کلونی را یک شبه با حملاتِ اتمی نابود می‌کنند. در این میان تنها یک اخترناو به نام Galactica از حملاتِ ویروسیی نجات پیدا می‌کند، چون فرمانده‌اش فردی متعصب است و اجازه نمی‌دهد سیستم‌های روی گالاکتیکا شبکه شوند. گالاکتیکا به همراهِ چند سفینه‌ی غیرنظامی که هنگام حملات در آسمان بوده‌اند، فرار می‌کنند.

در متونِ مقدسِ این مردمان آمده که یک کولونی سیزدهم وجود دارد به نام زمین. مکانِ زمین ناشناخته است و اگرچه وجودِ زمین به افسانه می‌ماند، داشتن یک امید بهتر از هیچ است.

گالاکتیکا فرار می‌کند و سپاهِ سایلون‌ها که حالا چهره‌ای انسانی پیدا کرده‌اند و عواطفِ انسانی هم دارند به دنبالشان کهکشان‌ها را زیر پا می‌گذارند...

* * *

همان‌طورکه گفتم داستان این وسط پر شده از ماجراهای عشقی و سیاسی و جنگ و نبرد. آدم‌ها توی سفینه‌هاشان طوری زندگی می‌کنند، انگار که اتفاقی نیافتاده، رییس‌جمهور انتخاب می‌کنند، رقابتِ سیاسی می‌کنند، عاشق می‌شوند، خوش می‌گذرانند و در همین گیر و دار با سایلون‌ها هم می‌جنگند.

خطِ داستانی پر است از معماهایی دلچسب که داستان را بسیار جذاب می کنند.

صفحه‌ی ویکیِ بتل استار

اگر هم خواستید بخرید، اکثر این کسانی که فیلم و مجموعه دارند، می‌فروشندش.

پ.ن یک بخشی از وجودِ من دلش می‌خواد توی وبلاگش چیزهای مفید و به درد بخور بنویسه که خونده بشه. یک بخشِ دیگه از وجودم، پره از نفرت و دلتنگی و شکستگی و از اون بخشِ وجودم که دنبالِ نوشتنِ مطالبِ به درد بخوره، متنفره، فکر می‌کنه چه قدر این بیکاره که می‌خواد یک چیزی بنویسه ملت بخونن، انگار که ما(یعنی دو تا تیکه‌ی وجودم) خوب و خوش خرمیم و همینمون مونده که به معلوماتِ ملت اضافه کنیم. این بخشِ وجودم دلش می‌خواد در هر چی وبلاگ و پروفایلِ، ببنده و بره یه گوشه واسه خودش تنها بشینه و غصه‌شو بخوره و نیازی نداشته باشه به دنیا ثابت کنه، اکتیو و باهوش و با معلوماته، چون این چیزا قدِ گُ*ه براش فایده نداشتند.


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱
 

و امروز به مراسمِ تقدیر از وبلاگ‌نویسانِ برترِ بانو رفتم!

و جینگول و دینگول و شنگول و منگول و حبه‌ی انگور رفتند آن بالا و جایزه گرفتند!!! الان نشستم و هفت هشت تا از لینک‌هایی که یادداشت کرده بودم را به‌شان سر زدم، اگر با دید این که این‌ها برترین بانوانِ وبلاگستان هستند، به آن وبلاگ‌ها نگاه‌ نکرده بودم، می‌گفتم همه‌شان معمولی بودند، اما حالا باید بگویم که جدن متاسفم.

تا این‌جایی که نگاه کردم، وبلاگ‌های برگزیده همه دارای محتوایی شخصی هستند و فاقد هر گونه بارِ اجتماعی، سیاسی، ادبی، علمی، هنری و...هستند.

خب دیگر، روی تمام چیزهایی که فرهنگش را نداریم، یکی هم وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی(احتمالن). کسانی که حتا کوچکترین اصول نگارش و ادبیات را رعایت نمی‌کنند و توی وبلاگشان، تجربیات روزمره‌شان را با خام‌ترین حالت ممکن نوشته‌اند، می‌شوند برگزیدگان وبلاگستان و بعد یک کسانی که آدم وقتی نوشته‌هاشان را می‌خواند، راست راستی به‌شان حسودیش می‌شود، هیچ اسمی ازشان برده نمی‌شود.

من، آدمی هستم که سه سال است دارم کار ادبی می‌کنم، توی یک وب‌گاه ادبی به اسم آکادمی فانتزی. حتا روزی هفت هشت ساعت هم کار کردم که یک محتوایی تولید کرده باشم،و هر سال به هزار مرگ و مصیبت و از جیبِ خودمان مسابقه‌ی داستان نویسی برگزار می‌کنیم که نشر رایگان کرده باشیم و یک کمکی به ادبیاتِ مملکت، ولی هیت وب‌گاه از روزی سیصد تا هم کمتر است، آن‌وقت وبلاگی که تویش یک مشت جوک و لطفیه‌ی دسته‌دوم، یک مقداری جملاتِ قصارِ هزار بار خوانده شده، مقادیری خاطراتِ شخصی، مقادیری داستان‌های عبرت‌آموزِ سه هزار بار نقل شده و.. گذاشته، روزی هزار و چهارصدتا هیت دارد!!!!! واقعن آدم توی این مملکت چرا باید کار ادبی بکند، چرا باید درباره‌ی سبک‌های ادبی تحقیق کند؟ چرا مسابقه‌ی داستان‌نویسی علمی تخیلی و فانتزی برگزار کند؟ امثال فهمیه رحیمی و م‌مودب‌پور، خوب رگِ خوابِ این جماعت را یاد گرفته‌اند.

چرا یک کسی باید با خواندن گزارش‌اقلیت خودش را به دردسر بیاندازد؟ بی‌خیالش بابا! هر طور فکر کنید این که خانم ایکس با دوست‌پسرش به هم زد یا هنوز با هم هستند، خیلی جذاب‌تر است!!! کلی هم بار فرهنگی و اجتماعی دارد!! جالب است این خانوم ایکس وقتی رفته بودند بالای سن هی از بار اجتماعی و فرهنگیِ وبلاگشان داد سخن می‌دادند!! ما که چیزی ندیدیم، لابد مثل لباسِ همان پادشاه است که فقط حلال‌زاده‌ها می‌دیدند.

آره، چرا بدمان می‌آید؟ خواندن مسائل مربوط به زندگی شخصیِ ملت می‌چسبد! خواندن حرف‌های خاله‌زنک بازی و عشقولک بازی حال می‌دهد!! ولی خواندن یک متن ادبی خیر!!! حال نمی‌دهد!

این‌ها را ننوشتم که یک کسی خیال کند، من خدای نکرده معترضم که چرا من برنده نشدم، من هیچ‌وقت وبلاگ‌نویس فعالی نبودم، منتها می‌شناسم کسانی را که جدن جایشان امروز آن بالا خالی بود و برنده عنوان کردن، چنان وبلاگ‌هایی توهین بود به آن افراد.

من از این که کار ادبی می‌کنم و به سوادِ خودم و همان سیصد نفر اضافه می‌کنم، خوشحالم. من به خودم افتخار می‌کنم و برای همان سیصدتا بازدید در روز است که کار می‌کنم و خوشحالم که به اندازه‌ی سیصد تا هیت آدم داریم که دلش برای چیزهایی غیر از مشکلاتِ ویولت و نامزدش بتپد!

 

ویرایش: خدا را شکر سه تا وبلاگ با موضوعاتِ محیط زیست هم معرفی شدند و جایزه گرفتند، هر چند که میان بیست و خورده‌ای وبلاگ منتخب نبودند ولی همین هم جای شکر دارد. این یکی از آن وبلاگ‌ها بود و حالا که دارم می‌بینم، واقعن مطالبِ خوبی توش هست. به امید روزی که وبلاگ‌‌های برتر همگی یک محتوای به درد بخوری داشته باشند.

بیپ..یعنی خودسانسوری

یکی به این خانمِ مجری بگه، مراسم اسم جمع هستش و مراسم‌ها اشتباه و هر کی گفت لطف کنه بهشون بگه منتخب اسم مفعوله و یا می‌گن انتخاب شده، یا می‌گن منتخب!! منتخب شده اشتباههه...

تو رو خدا منو دق ندین!

پ.ن.2 من هنوز همه‌ی وبلاگ‌ها رو ندیدم، شاید خوب باشه توشون، وبلاگ آزاده که خوبه می‌دونم! :دیی

پ.ن.3(3 روز بعد) دلم می‌خواد بذارم همین پست، پستِ آخر وبلاگم باشه و برم برای خودم یک دومین بخرم و یک جای دیگه بنویسم و عطای پرشین بلاگو به لقاش ببخشم. لیاقتِ پرشین بلاگ در حدِ روژینا لولیه که بره بشم نفر یازدهم از بین هزار و خورده‌ای وبلاگ.

احساس می‌کنم بهم توهین شده و با رفتن به اون مراسم خودم نقش داشتم توی این توهین به خودم.

 

کامنت‌ها رو هم می‌بندم که نتونید هیچی بگید! البته می‌تونید برید سر کوه داد بزنید که سر دلتون خالی شه.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
 
این که دقیقن چه روزی دهمین سالگرد شروع به کار تلسکوپ فضایی، هابل بود، رو نمی‌دونم، ولی همین نزدیکی‌ها بوده و مهم اینه که امسال، دهمین سالیه که هابل اون بالاست و اعماقِ کائنات رو نگاه می‌کنه و با استفاده ازش، عکس‌های خوشگل و حیرت‌انگیز از فضا می‌گیرند.
این منظره‌ی آسمانی به مناسب دهمین سالگرد  هابل آماده شده که سایزِ بزرگش رو می‌تونید از خود سایت دانلود کنید. برای گرفتن سایزِ اصلی، روی عکس کلیک کنید.
یک ویدئو پادکست هم هست، که اونم قسمت اولش به افتخارِ دهمین سالگرد هابل آماده شده که می‌تونید از این لینک دانلودش کنید. سایزهای مختلفی داره که با توجه به سرعت اینترنتتون می‌تونید یکیش رو انتخاب کنید.(البته کوچکترینش شصت و هشت مگابایته!)
و می‌تونید با استفاده از RSSFeed این پادکست، از قسمت‌های بعدیش باخبر بشید.
و اگر شما هم مثل من، به نجوم علاقه‌مند هستین، این سایت هم اخبار خوب و به روزی داره که به فارسی هم ترجمه شدند.

پ.ن. اون‌هایی که روزنوشت‌های من توی یاهو رو می‌خونن، می‌دونن که بعضی‌وقت‌ها(که الان از اون وقتاست) نوشته‌های این‌جا با یاهوم یکی می‌شه. دلیلش هم اینه که دوست دارم دیگه!:دی


بر چسب ها: مقاله، نجوم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳
 

می‌دانستی، پرنده‌ای که از آسمان افتاده، یک تکه از آسمان است که روی زمین افتاده، یک تکه از وجودِ آسمان است که به خاک افتاده. کاریش هم نمی‌شود کرد، افتاده دیگر.

می‌دانستی دلِ عاشق که خوار و ذلیل بشود، حال همان تکه از آسمان را دارد که روی زمین افتاده. حال همان پرنده‌ی اسیرِ بی‌بال را دارد. دستی که برایش دانه می‌ریزد را نه می‌شناسد و نه دوست دارد. شاید آن اعماقِ وجودش یک جایی شکرگزار باشد، شاید به نظر برسد حالش خوب است، اما باور نکنید.

چه طوری می‌شود آسمانی که خاک شده، حالش خوب باشد؟ چه طوری می‌شود آدمی که حتا رویایی برایش نمانده حالش خوب باشد؟

من می‌گویم خوبم و انگار که زندگی می‌گذرد، اما تو باور نکن، من این‌جا حالم خوب نیست.

دلتنگم.

پاییزم.

غمگینم و حالا دیگر حتا اشکی هم نمانده.

حالا هراس و وحشت واقعیست، درست مثل نبودنِ حتا یک خیالِ خوش. وحشتی که لحظه لحظه‌ی عمرم، تمام ثانیه‌های هستی‌ام را انباشته.

وحشتِ نبودنش، هیچ‌وقت نیامدنش. هیچ‌وقتی که البته نمانده دیگر. وحشتِ من حالا واقعیست، مثل هراس یک کسیست که توی سیاه‌چال با خودش شطرنج بازی کند، که عقلش زائل نشود. همه چیز این ترس من واقعیست، مثل آن سیاه‌چال و مثل آن محکوم.

من

بانوی خاموشِ این لحظاتِ سرد و پاییزی هستم.

با من حالا دیگر نه عاشقانه‌ای هست، نه خیالی، نه آرزویی. نه لبخند کسی یادم مانده، نه یک کلامِ محبت‌آمیز از کسی.

من حالا فقط سعی می‌کنم،

سعی می‌کنم دلم را خانه تکانی کنم، سعی می‌کنم تمیز نگهش دارم، سعی می‌کنم بگذارم آن‌ها را که بخشیدم، بخشیده باقی بمانند.

من تلاش می‌کنم، در این انزوایِ بی‌گریز و ناگزیرم، خیالِ کسی را مصلوب نکنم و اسم کسی را تازیانه نزنم.

من دارم با خودم شطرنج بازی می‌کنم که عاقل بمانم!

دارم تلاش می‌کنم تکه‌ی آسمانم را تمیز نگاه دارم، که تا وقتی هستم، حداقل روی خاک هم که شده بدرخشد.

گلدانِ خشکیده‌ی توی راه پله‌مان بلاخره سبز شد.

 دست‌های من برایش بودند، که به‌اش برسند و ازش مراقبت کنند تا دوباره سبز شود.

کبوترم اما پرواز نمی‌کند، زنده است و چسبیده به پشت پنجره و نمی‌داند که دیگر قرار نیست برگردد آن بالا. هر روز صبح با شتاب پشت پنجره می‌رود، بلکه راهی پیدا کند و پیدا نمی‌کند. هر روز صبح یادش می‌رود، آسمان دیگر از او دریغ شده.

من هم گاهی اوقات یادم می‌رود که فروافتادم و دیگر قرار نیست در این دلتنگ‌کده اتفاق خوبی بیافتد. گاهی اوقات گریه می‌کنم و بعدش خیال می‌کنم، باز هم امیدوار شدم.

بگذار آرام بگیرم.

بگذار بروم، هر چه زودتر بهتر...

من این لعنتی را که تو به‌اش می‌گویی زندگی نمی‌خواهم.

تو را به عظمتِ نداشته‌ات، بگذار آرام بگیرم. تو را به رحمتِ دروغینت قسم، بگذار بخوابم برای همیشه...

تو تمام صفاتِ خوبت را از یاد بردی.

حکیم؟

هر کس فکر می‌کند تو حکیمی، می‌تواند بیاید و معنای حکمت تو را از کبوتر من بپرسد و از دلِ من...

 

پ.ن. داش‌آکل کجایی؟؟ زود باش حاضریتو بزن.


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 
اگر شما هم مثل من توی خانواده‌ای بزرگ شده باشید که پدر و مادرتان در زمان دوران طلایی سینما، یعنی دهه‌های شصت و هفتاد جوان و سینمابرو بوده‌ باشند، یا اگر خودتان خیلی خوره‌ی سینما باشید، حتمن با سینما‌ی آن دوران آشنا هستید.
دوران فیلم‌های وسترن، فیلم‌های تاریخی و پر زرق و برق، فیلم‌های سیاه و سفید معناگرا و ساده و صمیمی.
و حتمن برت‌لنکستر، گریگوری پک، استیو مک‌کویین، آنتونی کویین، پل نیومن، کرک داگلاس و.. را می‌شناسید.
من ده یازده ساله بودم که با این فیلم‌ها و این آدم‌ها آشنا شدم و آن سینمای دوردست بدجور به دلم نشست. من مطئنم که دیگر هیچ‌وقت فیلم‌هایی مثل آن دوران ساخته نمی‌شوند و هیچ‌وقت تام‌کروز عزیزِ من(عشق اول و آخر زندگیم) به پای آلن دلون نمی‌رسد.
و از آن موقع هر بار خبر مرگِ یکی از ستاره‌های آن دوران را شنیدم، غصه‌ام گرفت. از همه‌شون بدتر هم برای من گریگوری پک بود، همیشه فکر می‌کردم من اگر آن سال‌ها جوان بودم، عاشق سینه‌چاک این مرد می‌شدم. و هنوز هم به نظرم یکی از بهترین فیلم‌هایی که در تمام عمرم دیدم کشتن مرغ مقلد، است.
به هر حال، پل نیومن هم درگذشت.
این پست، فقط جنبه‌های نوستالژیک داشت.!
پ.ن. عنوان پست را از تیتر خبرِ رادیو برگرفتم.

بر چسب ها: اخبار
نظرات ()