نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
 

همه‌ی ما احساس تنهایی، ترک شده‌گی، دلشکستگی، یاس و ناامیدی و... را تجربه کردیم. برای همه‌مان لحظاتِ تلخ وجود داشته‌اند و این باعث می‌شود که این احساسات و این دردها، به تجربه‌ی مشترک تبدیل شوند.

اما مشترک بودن دردها باعث نمی‌شود، خیال کنیم می‌توانیم دیگران را در همان شرایط تمام و کمال درک کنیم. هر انسانی به واقع دنیایست برای خودش و واکنش‌ها و احساساتِ هر کس نسبت به شرایطِ مختلف خاصِ اوست. هر انسانی دنیاییست از خصوصیت‌ها که او را منحصر به فرد و یگانه می‌سازد.  و این طوریست که هیچ‌گاه نمی‌شود به طور کامل صحبت از درک دیگری زد.

وقتی به کسی می‌گوییم«من تو را درک می‌کنم.» منظورمان این است که من هم این شرایط را پشت سر گذاشتم، ولی هیچ قطعیتی در  این نیست که آیا به واقع میزان درد و رنج آن شخص را می‌دانیم یا خیر.

باطنیات و احساسات و واکنش‌های هر کس به شرایطِ مشابه، نتیجه‌ی چیزیست که آن شخص را از دیگران متمایز کرده و بنابراین از دیدگاهی منحصر به فردِ خود است.

و ما همیشه برای دیگران از راه‌حل‌هایی که برای خودمان جواب داده، تجویز می‌کنیم، همیشه می‌خواهیم عزیزانمان را به راهی هدایت کنیم که برای خودمان مناسب بوده، ولی خبر نداریم که اگرچه شکل درد و تجربه در ما یکسان است، شکل احساسات و شرایط و موقعیتی که هر کدام از ما تجربه می‌کند، خاصِ خود ماست و شاید راه حلی که برای ما مناسب بوده، برای دیگری هیچ مناسب نباشد.

*  *  *

در خودم دقیق می‌شوم و می‌بینم که من دوچهره‌ی کاملن بارز و متفاوت دارم. از درون غمگین و افسرده و مایوسم ولی از بیرون مغرور.

می‌بینم که همیشه توی زندگی آن یکی چهره‌ی مغرور و پر سر و صدا و گاه پرخاشگرم را به دیگران نشان دادم، برای این که از نالیدن هراس داشتم. با این حال، هر وقت که با یکی سلام علیک می‌کنم، هر وقت یکی برای یک ایمیل احوال پرسی می‌فرستد، هر وقت یکی توی یاهو به من PM می‌دهد، هر وقت یکی تلفن می‌زند، اشتیاقی درونم شلعه می‌کشد برای درد دل کردن و گفتن و گریستن. اما موضوع این‌جاست که این کار از من برنمی‌آید، چون دستانِ دیگران هم، مثلِ مال خودم تهی از امیدی راستین و واقعیست. بعضی‌ها امیدهای دروغین و خوش و آب‌رنگ توی چنته دارند که برای تسکین لحظه‌ای کفایت می‌کند، بعضی‌ها هم تلخ و رئالیست هستند، اما دریغ از امیدِ واقعی.

و بعد در تمام طول مکالمه می‌سوزم که چیزی جز ظاهر پرغرور و پرسرو صدایم را به طرف نشان بدهم، اما نمی‌شود که نمی‌شود. چون حتا اگر هم چنین کنم، فایده‌ایی ندارد. و بعد این اشتیاق به درک شدن، به تسکین پیدا کردن، به همدردی شنیدن، به شنیدن امیدهای واقعی و بشارت‌های راستین، همین طور درونم می‌سوزد و می‌سوزاند و آخرش هم آن طرف رفته و من همچنان انده‌گین با ظاهری پرصلابت به جا ایستادم.

دوردست امیدی نمی‌آموخت

دانستم که بشارتی نیست

این بی‌کرانه زندانی چندان عظیم بود

که روح از شرم ناتوانی در اشک پنهان می‌شد.(شااملو)

کاش می‌شد، گذاشت و رفت. نه که منتظر بشینم تا مرگ خودش هر وقت عشقش کشید بیاید، کاش می‌شد یک وقتی که این وسوسه حسابی قویست، بگذارم و بروم و این دنیا را بذارم برای همان الکی خوش‌هایی که خود‌آگاهی‌شان جدن بیشتر از کفترِ بی‌نوای من نیست.

 


بر چسب ها: تفکرات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 
چند روز پیش کتابی خواندم از کریشنا مورتی، که مجموعه‌ی حرف‌هایی بود که درباره‌ی رابطه‌ی انسان و طبیعت زده بود.
حالا جدای شعارهای معمول در این زمینه که انسان حشی و تندخوست و خرابی به بار آورده و..(که البته راست هستند ولی در عین حال، درد بی‌درمان هم هستند.) یک حرف‌های خوبی هم زده بود.
مثلن از شنونده‌ها(توی سخنرانی‌هاش) و خواننده‌هاش درباره‌ی رابطه‌شان با طبیعت سوال کرده بود. مثلن پرسیده بود، هیچ‌وقت شده با یک درخت احساس وابستگی بکنید؟ هیچ‌وقت شده واقعن زیباییِ یک درخت را حس کنید و تحسینش کنید؟ حس کنید ارتباط دارید باهاش؟ شده که زیبایی‌اش را تحسین کنید، نه زیباییِ ظاهریش را، بلکه حقیقتش رو؟
و من داشتم به خودم فکر می‌کردم که از بچگی این احساس وابستگی توی وجودم بوده. احتمالن به‌اش می‌گن موهبت،gift .
من با تمام وجودم وابستگی به گل و درخت و زمین و پرنده‌ها را حس کردم...حس کردم....و به نظر من این برمی‌گرده به سطحِ آگاهی آدم‌ها. چیزی که اگرچه اکتسابیه، ولی به دست آوردنش خیلی سخته.
آدمی که بعد از خوردن نوشابه‌اش، حتا بدون این که به کارش فکر بکند، شیشه‌ی آن را توی پیاده‌رو می‌اندازد، آدمی نیست که با طبیعت احساس وابستگی بکند، حتا اگر روزهای جمعه با خونواده‌اش برود بیرون شهر و از دیدن منظره به به و چه چه بکنه. و وقتی مورتی می‌گوید صحبت از زیبایی ظاهری نیست، منظورش همین است.
در ارتباط و هارمونی بودن با طبیعت، یعنی که نسبت به محیطِ اطرافت هوشیاری و آگاهی داشته باشی، یعنی کثیفیِ جوی و خیابون را ببینی و حسش کنی و آزارت بدهد. اون طوری حتا یک درخت چنار، کنار خیابون ولیعصر هم به نظرت زیبا می‌آد.
و یکی دیگه از حرف‌های جالب مورتی توی این کتاب این بود که جا به جا به ناسیونالیسم توپیده بود و دائم توی حرف‌هاش با لحنی سرزنش‌آمیز از احساسات ناسیونالیستی صحبت کرده بود و توی یک سخنرانیش که درباره‌ی عشق بوده، گفته بود اگر عاشق بودید چنین و چنان نمی‌کردید، یا می‌کردید و وسطاش گفته بود، اگر عاشق بودین ناسیونالیست نبودین، مذهب نداشتین و مرز براتون مهم نبود....
و وقتی فکر کردم به عمق حرف‌هاش، دیدم که همه چیز با هم می‌خواند، آدم‌هایی که یک مجموعه حس به خصوص را داشته باشند، شکل باورها و عقایدشون هم مثل هم می‌شود. من تا به حال چیزی از مورتی نخوانده بودم، و تا به حال به غیر از حرف‌های یکی از دوستان، چیزی در نکوهش ناسیونالیسم نشنیده بودم، ولی چون فرم احساسات و عواطفم این طوریست، این اعتقاد توی وجودم هست که وابستگی به خاک و ملیت یک چیزِ نادرست است. چیزی که آدم‌ها را از پیشرفت و صلح بازمی‌دارد. حالا گیریم که هرگز آن صلح حاصل نشود. من آدم رئالیستی هستم و هیچ‌وقت رویای یک آرمان‌شهر را نمی‌بینم.
و من البته من به واسطه‌ی فرم عواطف و احساساتمه که به عرفانِ شرق جذب شدم، پایه و اساس اعتقاد درون خودم بوده، این طوری نبوده که شیفته‌ی آن عرفان شده باشم و توی خودم ایجادش کرده باشم، بلکه برعکس به خاطر آن چیزی که درونم بوده جلبش شدم و چقدر جالب است که یک سری عقاید که تشکیل یک فلسفه را می‌دهند، جدن با هم، هم‌خوانی دارند.
امیدوارم تونسته باشم منظورم را برسونم!!!
*  *  *
عشق، فقط عشق به چشمای یار نیست، عشق یعنی این که هر روز وقتی خسته و کوفته برمی‌گردم خونه، موزاییک‌هایی رو که کفتر روشون خراب‌کاری کرده، با حوصله پاک کنم و بدون غر زدن کفتر رو بذارم توی جاش که بخوابه و اکراهی نداشته باشم از این کار. اون نداشتن اکراهه، که تبدیلش می‌کنه به عشق.
عشق!
فقط یک عاشق از پس این کار برمی‌آد، همون‌طور که نفرِ قبل از من هم که این کارو می‌کرد، یک عاشقه.
آدم وقتی عاشق باشه، به معنای واقعی کلمه عاشق باشه، همه چیزهای واقعیِ این دنیا براش عزیز می‌شن.
حتا یک کفترِ سیاه!
* * *
پ.ن. پریروز، آقای عباس‌لو توی نقدِ داستانبهشت گم‌شده، گفت که روزی مرزها برداشته می‌شن و آدم باید تخیل داشته باشه این رو تصور کنه. ببینید مرحوم عمو کلارک من درباره‌ی مرزها راست می‌گفته.
*  *  *‌
این هم گزیده‌ای از عکس‌های نمایشگاه گل و گیاهِ تهران( خودم گرفتم)

 

این لینک‌های سمت راست به روز شدند. اولی از بالا، یک داستانِ خیلی خیلی قشنگه، لطف بفرمایید روش کلیک کنید.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
 
آه ای شمایان که طرفدار نوشته‌های پریشانه‌ی من هستید، چند نفرتان خبر دارید که من در یک وب‌گاهی به نام آکادمی فانتزی  فعالیت می‌کنم، خودم را در آن تکه پاره می‌کنم(گاهی هم بقیه‌ را:دی) و خلاصه این که شام و ناهار و مابقیِ چیزهای زندگی من را تشکیل می‌دهد.(اصولن زندگیِ من چیز زیاد ندارد، فکرش را نکنید)
خلاصه این که یک وب‌گاهی هست به نامآکادمی فانتزی، مرجع هوادارن ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی. ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی هم بر خلاف چیزی که طرفداران نسرین ثامنی و م مودب‌پور فکر می‌کنند، اصلن یک چیزی مخصوص بچه‌ها نیست، بلکه به عکس خیلی هم بزرگسالانه است و بسیاری از آثار مطرح جهان در این گونه قرار دارند و بسیاری از نویسنده‌های مهم دنیا ع.ت.ف نویس بوده‌اند. خلاصه این که ما آن تو همه جور مطلبی داریم، تشریف ببرید و بخوانید. هر از گاهی یک داستانِ کوتاه، یک معرفی کتاب، یک معرفیِ فیلم کسی را نمی‌کُشد. باور بفرمایید.
و اما...
به تازگی‌ها و به همت یکی از عزیزان و همراهان آکادمی فانتزی( که آن تو ما زیگوتارووس صدایش می‌کنیم) یک بخش جدید در آکادمی فانتزی راه‌اندازی شده. بخش انگلیسی. در این بخش داستان‌های علمی‌تخیلی و فانتزی که محصول نویسندگان فارسی زبان باشند، انتخاب شده، به انگلیسی ترجمه می‌شوند و در اختیار خوانندگانِ دنیا قرار می‌گیرند.
هدف ما این است که آکادمی فانتزی را به عنوانِ یک بنیادِ ادبی که در این گونه‌ی ادبی فعالیت دارد، در جهان بشناسانیم که البته هدفِ بسیار بزرگ و سختی است، ولی بالاخره باید از یک جایی شروع کرد دیگر، آدم یک دفعه که به قله نمی‌رسد.  و علاوه بر معرفیِ آکادمی فانتزی، هدف دیگرمان این است که ادبیاتِ علمی‌تخیلی و فانتزی از نوع فارسی را به دنیا معرفی کنیم.
بنابراین، ای شمایان که ماجراهای کفتر من و عشق‌های ناکام من و پرسه زدن من در کوچه پس‌کوچه‌های دربند را خواندید، لعنتِ دوزخیان بر شما باد اگر روی این لینک‌ها کلیک نکید و اگر Send to all نکنیدشان.(:دییی)
 
لطفن اگر با آدم‌های آن‌ور آبی چت می‌کنید، یا عضوِ فروم‌های آن‌ور آبی هستید، لینکِ بخش انگلیسی ما را به آن‌ها معرفی کنید.
و باور بفرمایید اگر یک بار روی این لینک‌ها کلیک کنید و یک نیم ساعتی وقت برایشان بگذارید، هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد. من هر روز به یک عالم سایت سر می‌زنم و هنوز هم نمردم.
پ.ن. دلتنگی‌ها و حرف‌های نگفته‌ی دلم را قرار است را جای دیگری می‌نویسم از این به بعد، اگر خواننده‌ی خاموشِ وبلاگ من هستید، برام یک کامنت شخصی بگذارید، تا آدرس را براتون میل کنم، دلیل این که آدرس نمی‌دم اینه که چند نفری هستند که دوست ندارم دل‌نوشته‌هایم را بخوانم. به  چند نفری که توی ذهنم بودند، آدرس دادم، ولی ممکن است بعضی‌ها را هم فراموش کرده باشم. پس بهم پیغام بدین.

بر چسب ها: ادبیات
نظرات ()