نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱
 
اشکِ ستاره...
اشکِ ستاره که دیدن نداره.
ستاره به خودش می‌گه، نه ربطی به تو نداشته، نداشته، نداشته...
تو می‌دونستی که ربطی به تو نداره، نداره، نداره...
حالا مشکل کار کجاست؟
مشکل این‌جاست که یک چیزی توی اون اعماق وجودم تیر می‌کشه، یک‌جور سوزشِ گنگ و عمیقه. یک جور حسِ از دست رفتنِ تمام چیزهای خوب، از دست دادن آخرین پناه‌گاه مقابلِ دیوار کابوس.
مثلِ رفتن و گم شدن نوره، مثل غروب کردن ستاره. ستاره‌ی خوشبختی، ستاره‌ی اقبال، ستاره‌ی شازده کوچولو.
مثل پژمردن گلِ سرخ شازده کوچولوئه.
مثل این که بدونی دیگه توی بارون، بال‌های هیچ فرشته‌ای پیدا نیست و دیگه هیچ‌وقت، از کوچه‌های بارون پیداش نمی‌شه.
مثل این که مطمئن بشی هیچ معجزه‌ای اتفاق نمیافته و هیچ خدای مهربونی و نامهربونی در کار نیست.
مثل این که برات جای هیچ شک و تردیدی نمونه که خالیِ آسمونا، راست راستی خالیه.
* * *
می‌شه برگردی و من بشم خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین؟
می‌شه برگردی و بریم کنار اون حوضِ پارک لاله بشینیم و من برات از روی دیوانِ اشعار شاملو، رُکسانا رو بخونم؟
چرا رُکسانا؟ نمی‌دونم، اما همیشه فکر کردم باید رُکسانا باشه.
بیا برگرد دیگه، من خسته شدم از این همه عاشقانه‌ی غمگین و تلخ، از این همه اشک و غصه که توی این صفحه پیداست. خسته شدم. به خدا خسته شدم.
دلم می‌خواد عاشقانه‌ی خوشحال بنویسم.
از تو و بارون و رُکسانا...
بسه دیگه، بسمه دیگه.
بیا برگرد و بشین کنار من، من می‌شم دلداده‌ی تو و تو هم دلیلی برای ترسیدن نخواهی داشت. بیا دیگه!* * *
مهم نیست که تام کروز فارسی بلد نیست، اصلن مهم نیست.
* * *
به خدا اگه کسی بدونه من از کی و چی نوشتم! ولی حسه دیگه. به گمونم حس‌های توش به اندازه‌ی کافی منتقل می‌شه.
پ.ن. داشتم پست‌های قبلیمو نگاه می‌کردم، دیدم 40 تا کامنت هم واسم می‌ذاشتن، ولی حالا نهایتن پنج شش نفر واسم کامنت می‌ذارن! چقده محبوب شدم! چقده پیشرفت کردم! ایول!

بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
 

حالا،

از تمامِ دار دنیا دلم فقط دلم یک حوض می‌خواهد. یک حوض که کسی دور و برش نباشد و تویش پرِ آب باشد.

دلم می‌خواهد باران ببارد، نم نم نه، شُر شُر ببارد. من نشسته باشم کنار حوض و یک مهربانی کنار من نشسته باشد. یک غریبه‌ی مهربان، یک آشنای مهربان، یک مرد مهربان.

من چهارزانو بشینم لب و حوض و باران را که می‌بارد داخل آب نگاه کنم. شب باشد و سکوت و باران و مهربانی و اشک‌های من که داخل آب می‌چکند.

دلم می‌خواهد بشینم آن‌جا و تا وقتی دلم می‌خواهد گریه کنم. یک دل سیر گریه کنم توی باران و از هیچ خدایی، هیچ درخواستی نداشته باشم.

بعد دلم می‌خواهد صبح آن مرد بلند شود و برود و از من چیزی نمانده باشد. آب شده باشم همراه باران‌ و اشک‌هایم و رفته باشم...

حالا از تمام دنیا فقط دلم همان حوض پارک لاله را می‌خواهد، خلوت باشد و باران ببارد و من کنارش نشسته باشم...

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢
 
چند روزه دارم به یک کسی فکر می‌کنم که عشق را با فلاکت اشتباه گرفته. نمی‌دانم این طور آدم‌ها زیادن یا کم، اما به هرحال عشق، مترادف فلاکت نیست. آدم برای این که عاشق بودنش را ثابت کند، لازم نیست مفلوک و رقت‌انگیز باشد. عشق البته اندوه و حرمان و دلتنگی و چشم‌انتظاری و هزار و یک کوفت دیگر دارد، اما باز هم این‌ها به معنای فلاکت نیستند. به این معنا نیستند که یک نفر یک گوشه بنشیند که همین‌طوری عمرش بگذرد. به معنای این نیستند که آدم باید همه چیزش را ترک کند و نابود و فنا شود.
و بعد همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم، یاد این‌جا افتادم. این وبلاگ را خیلی وقت است که می‌شناسم. تقریبن از همان وقتی که خودم توی پرشین بلاگ نوشتم. نویسنده‌ی این وبلاگ هم به درد عاشقی و نرسیدن مبتلاست. آن‌هم از همان مدل عاشقی‌ها که فلاسفه و اساتید روشن‌فکر و هورمونیست‌ها و غیره منکرش می‌شوند. عشق ماندگار و عمیق و....
شاید بگویید برای جلب توجه می‌نویسد، دروغ می‌نویسد، خب این طوری هم می‌شود دنیا را نگاه کرد، منتها من به قدر کافی دور و بر خودم آدم عاشق و وفادار دیدم که باور کنم این‌جور قصه‌ها دروغ محض نیستند. آدمیزاد احساسات دارد، حتا اگر تمام ماتریالیست‌ها و مارکسیست‌ها و کوفتیست‌های دنیا بخواهند منکرش شوند.
و نکته‌ای که می‌خواستم درباره‌ی نویسنده‌ی این وبلاگ بگویم این است که همیشه توی وبلاگش چیزهای شاد و شنگول می‌نویسد و اگر هم غصه‌دار است، وبلاگش بیان فلاکتش نیست. برای کسی می‌نویسد که اصلن نمی‌خواند و با این حال مفلوک و رقت‌انگیز نیست.
Do not mistake misery for LOVE
اما، بعضی وقت‌ها، بعضی‌ها دلشان می‌خواهد غرق شوند و چنان از هر کسی که بخواهد دستشان را بگیرد متنفر می‌شوند، که راهی برای آدم نمی‌گذارند جز این که غرق شدنشان و تباه‌شدنشان را نگاه کند و هیچ نگوید.
عشق اگرچه اندوه و رنج به همراه دارد، خودش اندوه و رنج نیست.
پس اگر هیچ‌گاه در زندگی‌تان عاشق بوده‌اید، رنج کشیده‌اید، تنها مانده‌اید و شکسته‌اید، اما مفلوک و درمانده نبوده‌اید و به راهتان ادامه داده‌اید، به خودتان افتخار کنید.
افتخار از آن کسانی نیست که در راه عشق مفلوک و درمانده یک گوشه‌ای کز کرده‌اند و با وجودی سرشار از نفرت و حرمان غرق شده‌اند. افتخار مال کسانی است که به راهشان ادامه دادند و قوی بوده‌اند.
...و برای همین‌هاست که به خودم تعظیم می‌کنم...برای تمام رنج‌هایی که کشیده‌ام و برای این که هنوز گوشه‌ای کز نکردم و راه می‌روم.
پ.ن. عکس را خودم گرفتم و برای دیدن اندازه‌ی نسبتن واقعی‌، رویش کلیک بفرمایید.

بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()