نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
 
بعضی آدم‌ها یک قابلیت شگفت‌انگیزی دارند، آن‌هم این که می‌توانند به خودشان دروغ بگویند و بعد خودشان دروغ‌های خودشان را طوری باور کنند، انگار که اصلن دروغ نبوده و عین حقیقت بوده.
خیلی جالب است نه؟ آدم از بیرون که به قضیه نگاه می‌کند، فکر می‌کند با یک ابله درست و حسابی طرف است، منتها موضوع این است که آن ابله، راحت زندگی می‌کند. هر کار اشتباهی که می‌کند، هر بیراهه‌ای که می‌رود را به پای دیگران می‌گذارد، به دیگران دروغ می‌گوید و بعد خودش هم باور می‌کند و امر بهش مشتبه می‌شود و بعد خیلی خوش و خرم زندگی می‌کند، انگار که اصلن اتفاق نادرستی نیافتاده.
یا بعضی‌ها هستند که در مورد خودشان اغراق می‌کنند، قابلیتی را که ندارند، دانشی را که نیاموخته‌اند، مهارتی را که دارا نیستند، ادعا می‌کنند و بعد یواش یواش از دل خالی‌بندی به یقین هم می‌رسند. منتها یقین الکی که پشتش هیچی نیست.
 
*  *  * 
اگر آدم بفهمد یک کسی درباره‌ی یک چیز ناخوشایندی بهش دروغ گفته، باید بابت شنیدن دروغ ناراحت باشد، یا بابت راست نبودن آن چیز ناخوشایند خوشحال؟
اگر آدم(آن‌قدر ابله بوده باشد) که آن خری را که دروغ گفته، دوست داشته باشد چه؟ باید بابت دروغ عصبانی باشد، یا خوشحال که راست نبوده؟
 
این قسمت، به آن قسمت بالا هیچ ربطی نداشت.
*  *  *
 
من امروز بیست و شش، هفت طولِ پنجاه متری را شنا کردم. که تازه بعضی از طول‌ها را کرال سینه یا کرال پشت رفتم. وسطش هم یک چیزی حدود هفت هشت دقیقه استراحت کردم. من راضی هستم!ژ
 
*  *  *
گاهی وقت‌ها از همه‌ی کسایی که صاحبِ آرزوهای من هستند، متنفر می‌شوم.
گاهی وقت‌ها حجم اندوه خیلی بیشتر از گاهی وقت‌های دیگر است.
گاهی‌ وقت‌ها حسرت، مثل یک حجم عظیم و خاکستری، روی تمام وجودِ آدم سنگینی می‌کند.
گاهی وقت‌ها همه چیز تلخ و دردناک می‌شود.
 
بیشترِ وقت‌ها از خودم می‌پرسم اصلن چرا زنده‌ام؟
یک‌وقت‌هایی به زمین خیلی نزدیک هستم و حس می‌کنم، امروز قدرتش را دارم که توش فرو بروم و راحت بگیرم بخوابم، تا روزی روی برگِ قرمز رنگ افرایی، یا توی گل‌های سفیدِ یاسی دوباره سبز شود.
یک‌وقت‌هایی حس می‌کنم، خودش است، امروز دیگر، وقتِ خوبی است برای نبودن. برای مردن.ژ
گاهی وقت‌ها وسوسه خیلی عمیق می‌شود.
 
 

بر چسب ها: تفکرات
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

من قبل از نوشتن این مطلب کلی دچار گیرهای فلسفی شدم و درست مثل شیرین، از خودم پرسیدم توی مملکتی که سرانه‌ی کتاب‌خونی سالی یک دقیقه است و تازه بالای هشتاددرصد کتاب‌خون‌های ما، به آثار سطح پایین و کاملن زردرنگ علاقه دارند، فایده‌ی معرفی کتابی مثل ایلیوم چی می‌تونه باشه؟

خب من هیچ جوابی برای این سوال پیدا نکردم و به هرحال دست به کار نوشتن این مطلب شدم.

دریافت ایبوکِ ایلیوم

ایلیوم نوشته‌ی دن سیمونز، اثریست که ارزش خواندن را دارد. ایلیوم یک نوع حماسه‌ی علمی‌تخیلی محسوب می‌شود، اما اگر از من بپرسید می‌گویم هجویه و در عین حال فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد، اثر سترگ هومر، شاعر یونانی.

فن‌فیکشن به ادبیات هواخواهانه می‌گویند. آثاری که بر اساس یک اثر محبوب و مطرح و توسط هوادارن آن اثر نوشته می‌شوند. ادبیات هوادارانه، یک ادبیات حرفه‌ای و ارزشمند محسوب نمی‌شود و بیشتر یک جور سرگرمی است تا یک کار جدی ادبی، با این‌حال فن‌فیکشن‌های معروفی هم داریم. در فن‌فیکشن، نویسنده با استفاده از المان‌های اثر مورد علاقه‌اش داستانی جدید می‌نویسد که ممکن است خط روایی آن به کل با داستان اصلی فرق کند. هوادارن آثار معروف با خلق فن‌فیکشن در واقع داستان را به سمت و سویی که دلشان می‌خواسته هدایت می‌کند وبا استفاده از آن المان‌های اصلی، داستانی را روایت می‌کنند که در اصل دوست داشته‌ان بخوانند. قهرمان‌ِ مورد علاقه‌شان را که مرده به زندگی برمی‌گردانند،‌ یک شکست سهمگین را تلافی می‌کنند، ضدقهرمانی را که از آن بیزارند به خاک سیاه می‌نشانند و...

 

مقدمه:

آقای دن سیمونز یک نویسنده‌ی حرفه‌ایست که توسط منتقدان زیادی ستوده شده، با این‌حال در تمام خطوط ایلیوم می‌شود علاقه‌ی عمیق آقای سیمونز به ایلیاد را دید و حس کرد. و کاملن مشخص است که دن سیمونز، در ایلیوم، ماجرای جنگ تروا را به سمت و سویی که دوست داشته کشانده و پایان کاری کاملن متفاوت برای قهرمانان نبرد افسانه‌ای تروا رقم زده. به همین دلیل، از دید من می‌شد که به عنوان یک فن‌فیکشن بر ایلیاد در نظر گرفتش. فن‌فیکشن و نه بازنویسی چون ساختار، نثر و حال و هوای ایلیوم بسیار متفاوت از فضای ایلیاد است و از طرفی قصد نویسنده به هیچ عنوان بازنویسی ایلیاد نبوده. من هنگام خواندن داستان این حس را داشتم که نویسنده با روایت کردن نبرد تروا و تغییر دادن آن، واقعن لذت برده و پایانی را که دل خودش را راضی می‌کرده، برای این نبرد در نظر گرفته.

اما پیشتر گفتم، ایلیوم هم هجویه و هم فن‌فیکشنی بود بر ایلیاد. هجویه بود به این خاطر که جا به جای داستان، وقتی صحبت از نبرد تروا می‌شود، نویسنده از زبان روای داستان که یک پروفسور قرن بیست و یکمی با تخصص ایلیاد است، دست به استهزا و ریشخند کردن قهرمانان و ماجراهای نبرد تروا می‌کند. و این ریشخند و استهزا، طنز نیست و بار طنز را منتقل نمی‌کند، بلکه از دید من کاملن هجویه محسوب می‌شود. هر چند که خیلی خیلی ملایم و نامحسوس باشد. به نظر می‌رسد نویسنده در عین حال که ماجرای نبرد را دوست داشته و از روایت کردنش لذت می‌برده، به نظرش تمام این رشادت‌ها، خون و خون‌ریزی‌ها، رجز‌خوانی قهرمانان، عشق‌بازیشان با یکدیگر و با خدایان، سرسپردگی‌شان به خدایان و نذر و قربانی‌دادن‌هایشان و...نمایشی مضحک و عبث بوده.

جنگ، برای مردمان سه هزار سال پیش، تنها وسیله‌ی ابراز شجاعت و مردانگی بوده(گویا که هنوز هم هست) و چقدر گاه تمام این ماجراها و حتا شیوه‌ی روایت کردن هومر، از دید پروفسور هاکنبری که از قرن بیست و یکم یک‌راست به صحنه‌ی نبرد تروا منتقل شده، مضحک و خند‌داره و هجو هستند.

ایلیوم کتابیست درباره‌ی ادبیات. درباره‌ی شکسپیر، پروست و هومر.

ساختار کتاب

داستان ایلیوم، سه خط روایی مجزا دارد که با پیشرفت داستان، اندک اندک به هم نزدیک می‌شوند تا این که در آخر تقریبن( و نه کاملن) این سه خط به هم می‌پیوندد.

در یکی از این خطوط، ماجرای نبرد تروا را داریم که توسط خدایان‌ِ المپ هدایت می‌شود و پروفسور هاکنبری که به اذعان خودش، علی‌رغم میل خودش باززاده شده تا شاهد این نبرد خونبار باشد. ایلیوم با همین داستان شروع می‌شود و دقیقن در نقطه‌ای آغاز می‌شود که ایلیاد آغاز شده. با جدال لفظی آگاممنون و آکیلیس بر سر برده‌ی آکیلیس که منجر به کناره‌گیری آکیلیس و میرمیدون‌هایش از نبرد تروا می‌شود.

خط روایی بعدی، در یک دنیای post apocalyptic در آینده‌ی زمین می‌گذرد. قهرمانان این خط روایی، 5 نفر هستند که ناگهان سر از ماجرایی عجیب و غریب در‌آورده‌اند و فهمیده‌اند چیزهایی در دنیا هست که آن‌ها هیچ خبری ازش ندارند، و تصمیم می‌گیرند دست به اکتشافاتی بزنند که برای نسل آن‌ها بی‌معناست.

و خط روایی سوم، ماشین‌هایی ارگانیک و هوشمند را به تصویر می‌کشد که شیفته‌ی پروست و شکسپیر هستند. این روبات‌ها که سالیان سال قبل توسط انسان‌ها ساخته شده‌اند، بانک اطلاعاتی غنی‌ای از ادبیات انسانی رابه همراه دارند و در طول سالیان خود به خود پیشرفت کرده‌اند و حالا همگی منتقدان ادبی هستند.

در طول کل کتاب، دو تا از این ماشین‌ها که درماموریتی با هم همسفر هستند، درباره‌ی مفاهیم در جستجوی زمان از دست رفته اثر معروف مارسل پروست و نمایشنامه‌های شکسپیر با یکدیگر به مناظره می‌پردازند. و مناظراتشان گاه به مفاهیم بسیار عمیق در آثار شکسپیر و پروست می‌پردازد. طوری که خواننده اگربا کارهای شکسپیر و پروست آشنا نباشد، در درک مفهوم این مناظرات دچار مشکل می‌شود.

به عبارتی برای این که از ایلیوم استفاده‌ی کامل را ببرید، باید ایلیاد، در جستجوی زمان از دست رفته و نمایشنامه‌ی طوفان شکسپیر را خوانده باشید. اما اگر نخوانده باشید هم مهم نیست، با خواندن ایلیوم، با سه اثر ادبی بزرگ آشنا می‌شود.

با این‌حال ایلیوم همچنان یک علمی‌تخیلی حماسی است. و مثل بیشتر علمی‌تخیلی های دوره‌ی جدید پر است از بازی کردن با مفاهیم تئوری کوانتوم و نگاه تلخ و بدبینانه به آینده‌ی بشر روی کره‌ی زمین.

 

بررسی محتوایی:

 

در آینده‌ای که ایلیوم روایت می‌کند، کره‌ی زمین به لحاظ جغرافیایی و اکولوژیکی دچار دگرگونی‌های سهمناکی شده که دلیلش فقط تا حدی بر خواننده مشخص می‌شود. بیشتر کره‌ی زمین غیرمسکونی شده و چیزی حدود دو سه هزار انسان در نهایت نادانی و بی‌خبری از همه جا، غرق در لهو و لعب هستند و از زندگی چیزی به جز میهمانی و خوشگذرانی نمی‌دانند. انسان‌های این آینده نه گذشته دارند، نه تاریخ، نه ادبیات، نه هنر، نه علم و تکنولوژی و نه حتا جنگ و دلاوری. حتا بلد نیستند بخوانند و بنویسند. نه هواپیمایی دارند و نه ماشینی، نه دانشگاهی نه کارخانه‌ای، نه اداره‌ای.

این انسان‌ها توسط ماشین‌ها و موجوداتی که ماهیت‌شان بر ایشان معلوم نیست، تر و خشک می‌شوند. هر کدام صد سال مهلت زندگی دارند و در این صد سال، هر بیست سال یک بار سلول‌های بدنشان از نو ساخته می‌شوند، تا در کل صد سال سالم و جوان باشند. بعد از آن هم به حلقه‌هایی که در مدار زمین می‌گردند و مسکنِ موجوداتی ناشناخته از نسل بشر هستند، متنقل می‌شوند. هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای ندارند و برای رفتن از جایی به جای دیگر از تکنولوژی ناشناخته‌ای تحت عنوان faxing استفاده می‌کنند که ظاهرن یک جور تله‌پورتر است.

انسان‌های این آینده موجوداتی از دست‌رفته و فنا شده هستند. موجوداتی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، اسم شکسپیر به گوششان نخورده، نمی‌دانند بدنشان از مولکول و اتم ساخته شده، نمی‌دانند منظومه‌ی شمسی چند تا سیاره دارد یا اصلن منظومه‌ی شمسی چیست(آشنا نیست براتون؟ چند نفر می‌شناید این طوری باشن؟) مفهومی به اسم سینما و فیلم برایشان غریبه است، هیچ نمی‌دانند داوینچی چه کسی بوده یا اصلن نقاشی کردن یعنی چه و....

این انسان‌ها فقط خوردن،‌خوابیدن، مست کردن و س×ک×س را می‌شناسند. فقط و فقط همین.

این‌جور نگاه بدبینانه به آینده‌ی بشریت چیز جدید یا خاصی نیست. خیلی‌ها با قضاوت از شرایط فعلیِ فرهنگی زندگی انسان‌ها به این فکر می‌افتند که در آینده، تمام آن‌چه که مظاهر انسانی تمدن ما هستند خواهند مرد و از بشریت چیزی به جز خوشگذرانی نخواهد ماند.

این هم یک جور آرمان شهر است. ایلیوم هم یک جور یوتویپیا را توصیف می کند که از دید ساکنانش به واقع یوتوپیاست و هیچ چیز کم و کاست ندارد. زشتی این آرمان‌شهر فقط از دید ناظر بیرونی آشکار می‌شود. وگرنه کسی که تا به حال اسم داوینچی یا هیچ نقاش دیگری به گوشش نخورده، چرا هرگز باید برای از بین رفتن هنر مرثیه سر دهد؟ اصلن برای چنین کسی از بین رفتن هنر چه مفهومی دارد؟

و انگار که ماشین‌های هوشمندِ ساکن ماه‌های مشتری که وارثان تمدن و هنر و فرهنگ بشریت هستند، کنایه‌ای هستند بر حماقت بشریت.

 

بررسی فنی:

ایلیوم به لحاظ نثر، قوی و زیباست. هرکجا که ایلیاد روایت شده، تلاش شده که نثر و حالت روایی ایلیاد حفظ شود و هر کجا صحبت از شکسپیر و پروست بوده با نقل قول از آثار این دو نفر، نثری سطح بالا شکل گرفته.

اما به لحاظ ساختار روایی، داستان روانی محسوب نمی‌شود. ایلیوم یک داستان خیلی بلند را روایت می‌کند که معماهای بسیاری در دل خود دارد. ابتدای داستان خیلی کند و سنگین می‌گذرد. خواننده در دنیایی به کل متفاوت قرار دارد که هیچ‌چیزش را نمی‌شناسند و نویسنده به عمد او را در تاریکی نگاه می‌دارد بعد و خواننده بعد از گذشتن سی چهل صفحه، کم کم خسته می‌شود و در حالی که مطلقن از هیچ‌چیز سر در نمی‌آورد تصمیم می‌گیرد کتاب را کنار بگذارد. بنابراین ایلیوم برای خواننده‌ی کم حوصله نوشته نشده. اگر خواننده حوصله کند، نزدیک‌های یک هفتم داستان که رسید،‌ کم کم شروع به درک ارتباط میان سه خط روایی می‌کند و کم کم می‌فهمد صورت مسئله چیست.

و بعد از نزدیک‌های دو سوم کتاب به آن طرف، ناگهان   ضرباهنگ روایت تند شده و تبدیل به یک تریلر نفس‌گیر می‌شود، و از آن‌جا که خواندن مثلن دویست صفحه در دو ساعت امکان‌پذیر نیست، خواننده‌ی بی‌نوا دچار مشکل می‌شود.

در کل ایلیوم کتابی ارزشمند بود و نمره‌ی من به این اثر هفت از ده می‌باشد.

 

پ.ن. کامنتینگ باز می‌باشد. لطفن در صورت‌ِ تمایل به ارسال پیام خصوصی، چک باکس پیام خصوصی را حتمن تیک بزنید.

پ.ن.2کامنت‌های به به و چه چه پاک خواهند شد.

پ.ن.3. بحث و گفتگو درباره‌ی این اثر

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦
 

اصولن بخشی از درست نوشتن، رعایت قواعد رسم‌الخط است. خودم تا وقتی که  مجبور نشده بودم، کارهای خودم توی سایتمون را با رسم‌الخط سایت بنویسم، اصلن به این نکته توجه نکرده بودم. ولی از آن موقع به بعد کم کم توجهم به شیوه‌ی نگارش جلب شد و الان هم به obsession رسم‌الخط مبتلا شدم.

امروز داشتم، یکی از document های فنی را که خودم سه سال پیش نوشته بودم، نگاه می‌کردم و این احساس بهم دست داد که یک انسان بی‌سواد آن داکیومنت را نوشته بوده.

البته، البته من اصلن قصد ندارم این‌جا شعارهای روشنفکرانه بدم که آی فارسی از دست رفت و آی شما که رعایت نمی‌کنید چنین و چنان هستید، منتها قصد دارم بگویم بخشی از درست نوشتن، رعایت کردن شیوه‌ی نگارش است. و این حقیقتی است غیرقابل انکار. رعایت قواعد نگارش، به نوشته شخصیت می‌دهد.

اما من باب خود رسم‌الخط، یک چیزی هست مصوب فرهنگستان ادب فارسی که من اصلن خبر ندارم چیست! چون این رسم‌الخط هم مثل خیلی چیزهای دیگر، محل مناقشات روشنفکری است و هر کسی کمی تا قسمتی اِهه اِهه* باشد، می‌آید ادعا می‌کند که فلان جای رسم‌الخط مصوب فرهنگستان، مشکل دارد و برای خودش یک تبصره می‌زند. بنابراین، این نوشته درباره‌ی مناقشات بی‌پایان رسم‌الخط  هم نیست، و این که آیا "آنها" را باید سرهم نوشت یا جدا.

این نوشته، درباره‌ی سه چهار تا اصل خیلی ساده است که با رعایت کردن آن‌ها(شما اهمیت ندین من جدا نوشتم!)، متن شکیل و مرتب می‌شود. و خدمتتان عرض کنم، بر هر وبلاگ‌نویس و سایت‌نویسی واجب عینی است که این چند مورد را رعایت کند.

الف-جدا نویسی

این‌جا مفهومی داریم به اسم نیم‌فاصله که توی متون الکترونیکی مطرح می‌شه. اگه شما بین دو تا عبارت اسپیس بزنید، بینشون یک فاصله‌ی کاملن قابل مشاهده می‌افته. مثلن همین می‌افته، این‌طوری می‌شه: می افته. اما نیم فاصله، دو تا واژه را بدون این که بین آن دو فاصله‌ای دیده شود، از هم جدا می‌کند.

موراد استفاده‌ی نیم فاصله:

1-می، نمی، همی، همواره جدا از واژه‌ی پس از خود و با یک نیم‌فاصله نوشته می‌شوند.

مثال: می‌رویم، نمی‌خوریم، همی‌گوید.  

شکل غلط: می رویم، میرویم

2-م،ت،ش، مان، تان، شان به واژه‌ی پیش از خودشان می‌چسبند، مگر این که واژه‌ی قبلی به "ی" و یا "ه" ختم شده باشد. در این صورت با یک نیم فاصله نوشته می‌شوند.

مثال: خانه‌ام، خانه‌مان، خانه‌تان. کشتی‌شان، کشتی‌مان

غلط: خانه ام.

3- واژه‌های مرکبی که به صورت جدا نوشته می‌شوند.

مثال: خنده‌دار، طبقه‌بندی، لباس‌فروشی...

جدا نویسی با فاصله:

حرف "به" هموراه جدا و با یک فاصله( خود شخصِ شخیص اسپیس) نوشته می‌شود.

حرف ندا، همیشه از منادا جدا و با یک فاصله نوشته می‌شود. ای خدا، ای مردم...

این و آن همیشه جدا از واژه‌ی پس از خود نوشته می‌شوند، مگر در مورد این‌ها و آن‌ها که محل مناقشات بی‌پایان روشنفکران است!(:دیی)

ب-علائم نقطه‌گذاری:

نقطه، همیشه به واژه‌ی قبل از خود می‌چسبد و با واژه‌ی بعد از خود یک فاصله دارد.

ویرگول همیشه به واژه‌ی قبل از خود می‌چسبد و با واژه‌ی بعد از خود یک فاصله دارد.

گیومه‌ی سمت راست"«"  با یک فاصله از واژه‌ی قبل از خود و بدون فاصله از عبارت داخل خود نوشته می‌شود. گیومه‌ی سمت چپ "»" همیشه بدون فاصله از واژه‌ی داخل خود و با یک فاصله از واژه‌ی سمت چپش نوشته می‌شود.

مثال: آنها گفتند: «ما می‌رویم» و رفتند.

برای نقل قول همیشه از گیومه استفاده می‌شود.

ج. ی‌ کوتاه یا بلند بدل از کسره در کلماتی که به "ه" ختم می‌شوند. در این کلمات به جای همزه از ی استفاده می‌شود.

مثال: خانه‌ی، مدرسه‌ی

د:رعایت فونت

این مورد شاید خیلی مهم به نظر نرسد، ولی هست. در اینترنت تنها فونت فارسی که کاملن برای خواندن مناسب است، فونت تاهماست. فونت‌های آریال و تایمز ریز هستند و برخی حروفشان کاملن مشخص نیست.

فونت رسمی، برای کتاب و به طور کلی رسانه‌ی چاپی، لوتوس است.

خب با رعایت این چند نکته، بدون این که به دام مناقشات روشنفکرانه من باب رسم‌الخط بیافتیم، می‌توانیم درست و مرتب بنویسم.

برای درج نیم‌فاصله در محیط ویرایشگر پرشین بلاگ، Shift+space عمل می کند. در محیط‌های غیر از پرشین بلاگ می‌توان از برنامه‌ی اپن سورسِ persian traylayout استفاده کرد.

تری‌لی‌اوت را از این‌جا دریافت کنید.

* اهه اهه لفظی است که به آدم‌هایی اطلاق می‌شود که فکر می‌کنند خیلی یک چیزی هستند و دائم در حال اظهار فضله(با فضل فرق می‌کند) هستند.

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٧
 

می‌دانی، بارها گفتم که، بودن یا نبودن، مسئله این نیست اصلن.

بودن یا نبودن، وسوسه این است.

من عمله‌ی مرگ خویش بودم.

برای بعضی‌ها این‌طوری می‌شود. بودن یا نبودن می‌شود یک وسوسه. برای آن‌ها که دلیلی برای زندگی کردن ندارند. آن‌ها که توی هر کوچه پس کوچه و توی هر بیغوله و در پسِ هر دیواری دنبال مرگ هستند. برخی‌ها آن‌قدر شجاع هستند یا آن‌قدر خراب هستند که یک‌جوری تمامش می‌کنند خودشان. بعضی‌های دیگر نمی‌توانند تمامش کنند و می‌شوند عمله‌ی مرگ خودشان.

درست مثل من.

من همیشه دیر و دور و رها شده بودم.

دیر رسیدم. خیلی دیر.

این‌جا همه چیز چکه می‌کند. از سقف آسمان بگیر، تا سقف خانه‌ی ما، تا چشم‌های من...

همه چیز.

این‌جا نه شکوهی در کار است و نه امیدی و نه آینده‌ای.

من دست‌هایم خالیست. به چه زبان بگویم، این‌ها که می‌نویسم شعر نیستند، بازتابِ تلخ و هراس‌انگیزِ حقیقتِ‌ یک زندگی هستند.

حقیقتِ یک آدمِ برباد رفته. آدمی که نمی‌خواست بر باد برود ولی رفت.

و شد عمله‌ی مرگ خودش.

همه افق‌های روشن، آن پشتِ دیوارهای سنگیِ‌ امروز و همیشه ماندند. اصلن افق روشنی در کار نیست. روزی که معنای هر کلام دوست داشتن باشد، فریبی و دروغی بیش نیست.

تو گم شده بودی، بیراهه رفته بودی و به اشتباه از بیغوله‌های تهی از عشق و امید و آینده‌ی من گذر کردی.

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو....

حالا یکی مانده این‌جا که جز سقف و دیوارهای خیس و دست‌های تهی از عشق و امید و آینده‌اش هیچی ندارد. حتا خیال تو را هم ندارد. حتا خیال هیچ‌چیز دیگر هم ندارد...

گاهی وقت‌ها خواب می‌بینم که هنوز امیداورم. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم خدایی هست که مهربان است و آن بالاهاست. گاهی وقت‌ها خیال می‌کنم هنوز امیدی دارم برای زنده ماندن...

اشتباه می‌کنم. نه گاهی وقت‌ها که همیشه اشتباه می‌کنم.

مثل تمام زندگی‌ام که اشتباه کردم. آدم‌ها را اشتباه گرفتم، راه‌ها را اشتباه گرفتم....

من هستم و یک عالم خاطره‌ی خیس و دست‌های تهی از عشق و امید و آینده‌ام.

من و کوله‌باری از شکستن و یک عالم تظاهر به خوشی.

من و لبخندهای الکیِ هر روز صبحم.

من خانه‌ای تاریکم میان بیابان. بیابان‌های تاریک. از هر طرف که نگاه کنی هیچی به جز بیابان نیست و چراغی نیست، اتاقم را روشن کند. من میان تاریکی‌ها نشستم و هی تلاش می‌کنم که باشم و باور کنم.

هیچ چراغی، هیچگاه شبِ‌ تاریکم روشن نکرد و من بهتر از هر کسی می‌دانم هرگز دستی از غیب نخواهند آمد و خدایی نیست بالای سر این‌همه بی‌عدالتی. این‌همه هق هق تاریک. این‌همه تنهایی و ترک‌شده‌گی. از من بپرسید.

هنوز هم گاهی دلم می‌خواست آن بالاها بودی تا از تو متنفر باشم. لااقل از تو متنفر باشم. نشد که از کسی متنفر باشم بابت این تکرارِ پوچ و عبث و بیهوده.

من به چه زبان بگویم من شکسته‌ام؟ ازمن انتظار لبخند نداشته باشید. از من انتظار بودن نداشته باشید. من عمله‌ی مرگ خویش هستم. من بالاخره یک روزی تصمیم وسوسه می‌شوم. من حوصله ندارم. من تنها، غمگین، ترسیده و بی‌امید و آینده‌ام.

به چه زبان بگویم از همه‌ی شماها که سعی می‌کنید با دروغ‌های بزرگ و قشنگ این زندگیِ لعنتی را برایم توجیه کنید حالم به هم می‌خورد!

حالم به هم می‌خورد. پر می‌شوم از خشم و کینه وقتی بهم می‌گویید، بی‌خیالش می‌گذرد. پر می‌شوم از خشمی کورکننده و مهارناشدنی وقتی بهم می‌گویید، زندگی زیباست.

من پرم از نفرت،‌ از تلخی، از نرسیدن، از شکستن. پرم کردید از نفرت. تمام دار و ندارم و عشقم را گرفتید از من.

من نامردی‌هایی که در حقم شد بخشیدم، ولی نامردها باید کوله‌بار نامردیشان را به دوش بکشند و من خوشحالم که به دوش می‌کشند بار چرکینِ نامردی‌هایشان را.

من تنها تسلای خاطرم این است که نامرد نبودم. عهد‌شکن و خائن نبودم. من تنها تسلای خاطرم این است که دلی امیدوار را زیرِ پا له نکردم.

من خالی شدم از عشق و امید و آینده. همه‌ش یک فنجان آب بود که بر برهوتی بی‌پایان ریخته باشم. ریختم و تمام شد. هیچ‌چیز ندارم حالا. هیچ‌چیز ندارم و عمله‌ی مرگ خودم هستم و منتظرم این لعنتی تمام شود.

می‌ترسم مردن هم بهم نرسد و مجبور باشم تا آخر دنیا زنده بمان.

پ.ن. من تلخم، دلتنگم و دلگیر. من جا ماندم از زندگی. من متنفرم از حرف‌های حکیمانه و دروغ‌های شاخ‌دار. من فقط دلم می‌خواهد گریه کنم. دلم می‌خواهد یکی تسکینم بدهد نه با دروغ که با حقیقت. با حقیقتی که این قدر تلخ و سخت و هولناک نباشد.

پ.ن. تکه‌های عاشقانه‌ی این نوشته هیچ تارگتی ندارند. متاسفم که مجبورم هی هر بار این را بگویم، مجبورم!

پ.ن. ا زهمه‌ی اونایی که نوشته‌هامو می‌خونن، متشکرم. ممنون که به این عمله‌ی تلخ و درهم شکسته توجه می‌کنید.

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
 

داشتم فکر می‌کردم به عنوان یک وبلاگ نویس، کاملن شکست خوردم و از اونجایی که دیگه حال و حوصله‌ی نوشتن رو هم ندارم، شاید بد نباشه راست راستی بیخیال این‌جا بشم!

یکی می‌تونه به من بگه فایده‌ی نوشتن وبلاگی که کسی نمی‌خوندش چیه؟؟؟

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
 
عنوان این پست اسم یک نرم‌افزار free از مایکروسافت می‌باشد که البته به درد کسانی می‌خورد که اینترنت پرسرعت دارند. که خب فکرکنم این روزها تقریبن همه دارند.
این نرم‌افزار، یک نرم‌افزار webbased برای رصد کردن انواع و اقسام اجرام آسمانیست. از منظومه‌ی شمسی خودمان گرفته تا کهکشان‌های دوردست.
در این زمینه‌ نرم‌افزرهای دیگری هم هستند که از معروف‌ترین‌هایشان می‌توان   stellarium و starry night را نام برد. مزیت این برنامه نسبت به استاری نایت این است که سبک‌تر است و چون Free و آنلاین است، شما می‌تونید عکس‌های به روز را با آن نگاه کنید و نگران لو رفتن برنامه‌ی کرک‌شده‌تان نباشید.( از آن‌جا که نسخه‌ی کرک شده‌ی استاری نایت در ایران موجود است، هنگام کار کردن آنلاین و به روزرسانی ، معمولن مشکل پیدا می‌کند)
 از طرفی  این برنامه تورهای آموزشی‌ای در قالب کلیپ‌های صوتی و تصویری دارد که توسط دانشمندان ناسا تهیه شده‌اند.(کلیپ‌ها داخل خود برنامه نیستند و برای دانلود شدن، باید هنگام کار با برنامه به اینترنت متصل باشید) و مزیتش نسبت به stellarium اینه که کار کردن با این برنامه خیلی خیلی راحت‌تر است. (من اصلن مایکروسافت را تبلیغ نمی‌کنم! اصلن!)
برنامه قابلیت کار کردن آفلاین را هم دارد. وقتی یک بار تصویر یا کلیپی را دانلود کردید، می‌توانید بعدن به صورت آفلاین آن را تماشا کنید.
حجم خودِ برنامه بیست مگابایت است.
حداقل نیازمندی‌های لازم برای نصب برنامه:
 ویندوز ایکس‌پی سرویس‌پک2 یا بالاتر، سی پی یو core2duo 2GB or faster
رم حداقل 1GB ، حداقل 1GB فضای آزاد روی هارد دیسک.
نرم افزارهای مورد نیاز: مایکروسافت دات‌نت فریم ورک2  و آخرین نسخه‌ی directx، که این دو مورد را اگر نداشته باشید، گویا خودش موقع نصب دانلود می‌کند .(من برنامه را دانلود و نصب کردم، اون گویا برای این بود که چون من یک مایکروسافت باز خفنی هستم، دات‌نت‌فریم ورک را دارم خودم.)
برای اطلاعات بیشتر و دانلود نرم‌افزار به این آدرس مراجعه کنید:

 

*‌  *  * 

قسمت اول داستانِ گزارش اقلیت، یکی از شاه‌کارهای فیلیپ کی دیک.

قسمت دوم به زودی در همان سایت قرار می‌گیرد.

 


بر چسب ها: کامپیوتر
نظرات ()