نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

آدم‌ها را نمی‌شوند Bind کرد. DataGrid که نیستند، بایندشان کنی به یک datasource و بعد گرید بیچاره موظف باشد فقط به همان یک جا وصل باشد. آدم‌ها فرق می‌کنند. هر کس از صبح که پایش را از خانه بیرون می‌گذارد، تا شب که برگردد با یک عالم اتفاقات و شرایط جدید رو به رو می‌شود.

آدم‌ها در جامعه یکدیگر را می‌بینند، به هم نزدیک می‌شوند، دوست می‌شوند، دشمن می‌شوند. نمی‌شود که در چشم و گوش و دلشان را بست. آدم‌ها دوست می‌شوند، عاشق می‌شوند، گاهی هم خیانت می‌کنند. کاریش نمی‌شود کرد.

اما این وسط، اصرار به Bind کردن آدم‌ها و از این راه خریدن وفاداریشان، احمقانه‌ترین تلاشی بوده که از زمان آدم و حوا صورت گرفته. همان موقع هم، خانوم حوا که چند تکه برگ را دور خودشان پیچیده بودند و به کار پخت و پز منزل مشغول بودند، نگران بودند نکند جناب آدم که از منزل بیرون می‌روند، آن دور دورها دور از چشم ایشان خلاف بکنند.

خب این نگرانی و جاسوسی چه فایده دارد؟ کسی که دلش لغزیده باشد، از همان نخستین لحظه که دلش لغزید، از دست رفته. کسی که با قصد و هدف،‌ دیگری را ترک کند، همان لحظه که تصمیم به ترک کردن بگیرد، رفته. و کسی را که رفته نمی‌شود برگرداند. نه با زور و نه با ناز و عشوه و کرشمه. یک وقت‌هایی هم هست، کسانی که رفته‌اند خودشان برمی‌گردند. ولی خودشان برمی‌گردند.

نمی‌شود که دوست‌دخترت/دوست‌پسرت/همسرت/شریک زندگی‌ات...را تمام مدت بپایی و جاسوسی‌اش را بکنی، مبادا که با یکی دیگر حرف زده باشد. نمی‌شود! باید اصل را برائت بگذاری. باید راه را برای صداقت طرف باز بگذاری. و باید بدانی اگر شریکت خواست که برود، یا اگر دلش لغزید از دست تو کاری ساخته نیست. پس اصل را همیشه بر برائت بگذار.

پائولو کوئلو در زهیر، دیدگاهی را معرفی می‌کند که بسیار بسیار جسورانه است و حتا شاید از دید جامعه‌ی به اصطلاح[ما] ولنگ و واز غربی هم غیرقابل تحمل بیاید. کوئلو می‌گوید برای این‌که یک ازدواج همیشه سرحال و پویا باقی بماند، زن و مرد علاوه بر این که باید همدیگر را در دوستی‌ها و معاشراتشان آزاد بگذارند، بلکه باید بگذارند این آزادی تا حد س* ک * س پیش برود.

کوئلو می‌گوید، ذات آدم‌ها تنوع‌طلب است( مال مردها خیلی بیشتر) و کاریش هم نمی‌شود کرد. مثل این حقیقت که دو تا چشم داریم و هیچوقت نه سه تا می‌شود نه یکی. و می‌گوید این ذات تنوع‌طلب آدم‌هاست که عشق را تحت‌شعاع قرار می‌دهد و باعث دلزدگی و نابودی روابط عشقی می‌شود. حالا او معتقد است اگر به این ذات تنوع‌طلبمان میدان بدهیم به دلخوشی‌های سطح پایینش برسد، چیزی که به عنوان رابطه‌ی عشقی می‌شناسیم همیشه پویا و سرحال باقی می‌ماند و آن بلهوسی‌ها مشکلی پیش نمی‌آورند. در داستان زهیر، مرد شخصیت اول ماجرا هر موقع عشقش بکشد و با هر زنی که عشقش بکشد، هر کاری عشقش بکشد می‌کند و مدعی است که درباره‌ی همسرش هم همینطور بوده و آن‌دو هیچوقت در این امور کوچک یکدیگر دخالت نکرده‌اند.

اگرچه همچنان معتقدم این دیدگاه کوئلو بسیار جسورانه، افراطی و اغراق‌آمیز است، با این‌حال رگه‌هایی از حقیقت در آن وجود دارد. آدم‌ها نیاز دارند به برقراری روابط جدید و نمی‌شود که محدودشان کرد، اگر همسر یا شریکی در زندگی دارند، از این به بعد تمام روابطشان محدود باشد به هم‌جنس‌های خودشان. نه نمی‌شود! اما از این جا به بعد با کوئلو مخالفم. بر عکس جناب کوئلو من به چیزی معتقدم که اسمش هست اخلاقیات و به چیزی معتقدم که اسمش هست عشق. من معتقدم آدمیزاد می‌تواند که آن ذات بولهوس و تنوع‌طلبش را تربیت کند. نه که مهار کند، بلکه ترتبیت کند. تربیتش کند که تا کجا می‌تواند تنوع‌طلبیش را ادامه دهد و تربیتش کند که با عشق راضی و خرسند باشد. بالاخره باید یک فرقی بین تنوع‌طلبی ما و چهارپایان باشد دیگر.

من معتقدم اگر کسی عشق و وجدان و احساس مسئولیت در وجودش به قدر کفایت قوی باشد، باید به او اعتماد کرد. باید اصل را بر برائت گذاشت و از حضور دیگری لذت برد و با حسادت  وجاسوسی و خاله‌زنک بازی زندگی خود و آن دیگری را به لجن نکشید.

حسادت! حسادت! این مار دو سر، این اژدهای غول‌پیکر، این جام زهر...از حسادت به این سادگی‌ها نمی‌شود گذر کرد، آدم‌هایی که به وجود خودشان آگاه نیستند و قدرت قضاوت و مشاهده‌ی خودشان از بیرون را ندارند،  هرگز بر دیو حسادت پیروز نمی‌شوند. پیروز شدن بر حسادت، یعنی گذر از یک مرحله.

 

*  *  *

پ.ن. اونقدر آرزوهایی که باید به گور ببرم زیادن که باید وصیت کنم قبرم را دو سه متر گودتر بکنند.

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳
 

موضوع  این‌جاست که شجاعت نداریم واقعیت را باور کنیم. ما که می‌گویم منظورم اکثر ماست، نه همه‌ی ما. جرات نداریم واقعیتِ‌ خشک و خالی را باور کنیم. شجاعت نداریم بلایا و مصایبی را که گریبان‌گیرمان می‌شود بپذیریم. تحملش را نداریم قبول کنیم که در این دنیا نه حکمتی هست ونه هدفی و نه اراده‌ای،‌ برتر از مال خودمان.

برای همین است که پناه می‌بریم به استعاره و شعر و والفاظ زیبا. برای همین است که پناه می‌بریم به انگاره‌ی خدایی که نیست و شاید هم هست و برایش مهم نیست. خودمان را قایم می‌کنیم پشت رنگ و لعاب شعر و شاعری و سعی می‌کنیم یک‌جوری از حقیقت بگریزیم. پشتمان را بکنیم بهش و تا جایی که توان داریم بدویم و ازش دور بشویم. منتها حقیقتی که بهش پشت کردیم همان‌جا سر جایش ایستاده. بلند و سترگ و قابل دیدن. و مایی که فرار کردیم می‌دانیم حقیقت آن پشت سرمان، ایستاده.

اما من جرات داشته‌ام. من باور کردم. من سر خم کردم. من! من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود. اما من جلوی حقیقت سر خم کردم.

نه این‌گونه نبوده که من بلند‌پرواز،‌ خواخواه و خودبین یا ناباور بوده باشم. این‌گونه نبوده که چیزی در چشمانم حقیر بوده باشد و از گوشه‌ی چشمانم دور مانده باشم. من حتا عشق دو بلبل نسبت به هم را حس می‌کنم. من حتا از تماشای بلبلی که خودش را در چاله‌ای آب شسته شعف‌زده شدم. من از تماشای گل‌های سفید و درشت ماگنولیا روی شاخه‌هایی که کمتر کسی می‌بیندشان شاد شدم، من با نگاه کردن پرواز پرستو آن بالاها، دلم پرپر زده. من کسی نیستم که ندیده باشم یا به خاطر خودخواهی گذشته باشم. چیزی که نبوده،‌ نبوده.

من از نبودنش ترسیدم، وحشت کردم، گریه کردم. اما در نهایت ترسیدگی و وحشت باورش کردم! چه حاصل از ناباوری؟ حالا چه حاصل از بهتان زدن به خودم که ندیدمش! که بوده و من حسش نکردم یا جانانه نفس نکشیدم؟ چه حاصل از این الفاظ؟ خدا را بری می‌کند از بی‌عدالتی؟؟ باشد شما بری‌اش کنید. شما که سر به درگاهش گذاشتید. من اما سر نگذاشتم بر آستانش. من بی‌نوا بندگی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود.

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند.

من گردن کج نکردم و نمی‌کنم. تمام آن‌ها را که می‌گویید نفس کشیدم و چه بسا بهتر از خیلی‌های دیگر نفس کشیده باشم، اما جای خالی آن که باید باشد و نیست، حس می‌شود...تلخ و تیز و دردناک، به سان دشنه‌ای که در پهلویی نشسته باشد.

عشق هست همه‌جا، در شستشوی بلبل کوچک، پرواز پرنده و شکوفه‌دادن ماگنولیا. قبول! من قبول دارم ولی عشق فقط این‌ها نیست. اگر عشق قرار بود فقط همین ها باشد، نسل آدمیان که به تماشای بلبل ها و پرستوها و ماگنولیا‌ها نشسته‌اند، باید همان اوائل خلقت منقرض می‌شد، لابد چون متعالی‌ترین شکل عشق همین‌هاست که شما می‌گویید.

نه عزیزان من! این‌ها هست و ولی فقط همین‌ها نیست. من جرات دارم باور کنم. باور کنم که در این دنیا عدالتی حاکم نیست و خدایش یا رفته و یا نگاه نمی‌کند و یا اصلن نبوده. من جرات دارم باور کنم حکمتی در کار نیست و عقل من برای فهمیدن حمکت زندگیِ من کفایت می‌کند! من جرات دارم! من سنت‌شکنم!

من هم پناه بردم به شعر و ترانه و باران و این حرف‌های قشنگ که می‌گویند بالاخره یک روزی همه چیز درست می‌شود. من هم گریستم در باران، من هم دعا کردم کنار ساحل دریا. من هم بالاخره یک روزی روزگاری سر بر آستانش گذاشته بودم. اما همان موقع هم می‌دانستم دنیا راه خودش را می‌رود.

به من نگویید تو شاید ندیدی، که بلکه این طوری آن خدایتان را تبرئه کرده باشید از بی‌عدالتی، یا مثلن من را تسکین داده باشید. من دیدم هر آن‌چه را که دیدنی بوده، حتا اگر اندازه‌ی یک بلبل کوچک، زیر بته‌های پرپشت بوده باشد.

به من نگویید نفس نکشیدم، یا به قدر کفایت عمیق نکشیدم. به من بهتان نزنید! من در سخت‌ترین آتش‌ها سوختم و تلخ‌ترین دقایق را تاب آوردم. من شکستم، ترک شدم، رها شدم، تحقیر شدم و باز آخرش عشق ورزیدم. من به هر دستاویزی هر قدر هم که کوچک بوده چنگ انداختم، من با کورسوی شمعی که معلوم نبوده توی دست شیطان است یا فرشته‌ی پینوکیو توی یک جنگل وهم‌ناک پیاده رفتم و آخرش چیزی بدتر از شیطان به انتظارم ایستاده بود.

به من نگویید تو ندیدی، شما هیچ نمی‌دانید من چه دیدم و چه ندیدم! قضاوتم نکنید، شما که دخترِ‌مهر، دختر باران را نمی‌شناسید و ندیدین او چطور برای مردی که تحقیرش کرده بود اشک ریخته و آخرش زیر تمام باران‌ها خودش را سربلند دیده. شکسته و مغروق اما سربلند.

پ.ن. باورجان هر کار کردم نشد برات کامنت بذارم. نمی‌دونم چرا دیگه نمی‌تونم توی بلاگفا کامنت بذارم. داش‌آکل جان ممنون از حضورت.

 


بر چسب ها: شکایت‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٠
 

پیدا کردن عشق باید مثل پیدا کردن همان دو تا جوجه بلبلی باشد که عکسش را دو پست پایین‌تر می‌بینید.

باورنکردنی، زیبا، شورانگیز و درست جایی و مکانی که فکرش را نمی‌کنید.

جوجه بلبل‌ها را همین‌طوری پیدا کردم. یک روز صبح رفتم توی باغچه‌ی شرکت و دیدمشان.  باورنکردنی بود. دوستی بهم گفت، چطور هر چیزی که دوست داری پیدا می‌کنی. با خودم فکر کردم، راست است. من عاشق پرنده‌ها هستم و حالا دو تا جوجه بلبل درست در دسترس من هستند.

اما متاسفانه حق با دوستم نیست. من به چیزهای خیلی ساده نرسیدم که آرزویم بودند. و فکر کردم پیدا کردن عشق باید مثل حسی باشد که به آن دو تا جوجه داشتم.

هر بار که بهشان فکر می‌کردم سرشار از شوق می‌شدم. نمی‌شود عشق را ساخت، به زور ایجادش کرد، باید کسی بیاید و برود توی دلت و دل سپرده باشی...

باید مثل همان دو تا جوجه بلبل، دوست‌داشتنی و ساده و قابل‌دسترس باشد..

پ.ن. جا داره از داش‌آکل که خواننده‌ی پر و پا قرص وبلاگ منه تشکر کنم. داشی جون تو نبودی من واسه کی می‌نوشتم؟

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸
 

حضورها مهم هستند و بودن‌ها و لحظه‌های بودن، نه صرف خاطرات. وقتی با کسی بودیم، از بودنش خاطره داریم. خاطره‌ها گاه زیبا هستند، گاه زشت، گاه دردناک، گاه تلخ و گاه شیرین. اما آن‌چه مهم است، حضور‌ است و بودن.

اگر خاطره‌ای از کسی داریم که دیگر نیست، و اگر هنوز به آن خاطره فکر می‌کنیم، هنوز به آن آدم فکر می‌کنیم، نباید تصویری که از آن شخص داریم رابا خاطره‌ای که از او داریم یکی کنیم. اگر کسی رفته و خاطره‌ش هم با خودش رفته و دیگر در خاطرمان نیست، یعنی که آن آدم برای ما تمام شده، بایگانی شده و رفته پی کارش. اما اگر هنوز خاطره‌ای از کسی در ذهنمان زنده است، یعنی که آن آدم هنوز حضور دارد در محدوده‌ی بودن ما. و اگر کسی هنوز حضور دارد، نباید یادش را با خاطراتی که از او داریم و خاطراتی که زیبا یا دلنشین یا شیرین نیستند یکی کنیم، نباید حضورش را پیوند بزنیم به خاطره‌ای که تلخ بوده و بعد بگوییم افسوس که با فلانی خاطره‌ی زیبایی نداریم.

نباید تصویر آن آدم را پیوند بزنیم به آن خاطره، باید حضوری را که بوده و ارزشمند بوده با تصویرش یکی کنیم. نباید تصویرش در آینه‌ی ذهن مان چین بردارد از اختلافات و کدورت‌ها و رنجش‌هایی که برای همه هستند. حالا هر قدر آن اختلافات و رنجش‌ها بزرگ باشند. اگر کسی هنوز هست در بازه‌ی هستی ما، باید که حضورش را گرامی بداریم. کسی که لیوانی را شکسته و آبی را به جوی ریخته که دیگر باز نمی‌گردد، حضور ندارد. هیچ‌گاه نداشته. رهگذری بوده لاابالی که تجربه‌ای را رقم زده و گذشته.

کسی که هنوز نامش در خاطر ماست، کسی که هنوز هنگام حرف زدن یادش می‌کنیم، کسی که نوشته‌هایش را می خواینم بی‌ آن که دنبال تسلا دادن یا تنبیه خود باشیم، کسی است که حضور دارد و هست. و باید که حضورش محترم باشد در خاطرمان.

*  *  * 

چقدر با این کلمات بازی کرده‌ام که حرفم را بزنم. نه که بخواهم حرفی را که معنایی ندارد به زرق و برق کلمات بامعنی‌اش کنم. سعی می‌کنم چیزی را که شاید همه می‌دانند با کلمات جدید و قالب جدید بیان کنم، شاید تفکری مجدد را باعث شود.

به روزنوشت‌هایم نگاه می‌کنم و به نوشته‌های این‌جا. آن‌طرف با نثری شکسته نوشتم و گه‌گاه لای نوشته‌هایم کلماتی هست که زشت محسوب می‌شوند و غیراخلاقی و این‌طرف با نثری سنگین و تقریبن هیچگاه پا را از حریم ادب بیرون نگذاشتم.

هر دوی این نوشته‌ها من هستم. دختری که گاهی کلمات رکیک استفاده می‌کند و دختری که از اعماق قلبش می‌نویسد، یک نفر هستند. آدم‌ها هزار بعد دارند، هزار بعد. همین است که می‌گویم یک رنجش و یک کدورت را نباید پیوند داد به تصویر یک آدم که هزار بعد دارد.

*  *  *

خسته شدم از نوشتن. از نوشتن خودم و از نوشتن افکارم. از هر دو بعد نوشتنم خسته شدم. از این کلمات که هی هزار جور شکلشان می‌دهم تا یک چیزی از تویش دربیاورم و بشود نوشته خسته شدم. تمام شدم! با این‌حال هنوز هی می‌نویسم. هی می‌نویسم. انگار این نوشته‌ها یک تیکه از خودم هستند که با ترک کردنشان، حتا از این‌که هستم  تکه تکه‌تر و ناپیوسته‌تر می‌شوم. انگارکه نوشتن هم رسالتی باشد، انگار همان صلیب معروفی باشد که آن ناصری بدبخت تنهایی به پشت کشید  و رفت بالای تپه‌ی جلجتا تا خودش را به آن چهار میخ کنند. این نوشته‌ها، این‌که سعی می‌کنم، دست و پا می‌زنم که خلقشان کنم، همان صلیب من هستند. خودم هستم که بالایشان چهارمیخ شدم و یکی هست که آن دورترها، به تماشا نشسته. منتظر است خورشید پشت تپه‌ی جلجتا غروب کند تا برود پی کارش. خیالش راحت باشد که دیگر کسی این‌جا چیزی نمی‌نویسد.

خیالت راحت! برای تو نمی‌نویسم. برای یادت، خاطره‌ات یا آن چیزی که توی ذهن من بودی شاید، ولی برای تویی که آن بیرون هستی و نیستی و حضور نداری خیر! برای تو نیستند این کلمات. هیچ‌گاه نبودند، حتا همان موقع که قرار بود باشند.

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
 

Taken by me!


بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
 
دقت کردین آسمان شهرمان پر از پرستو شده؟
این روزها در خیلی از شهرهای کشور می‌شود پرستو دید. البته فکر نمی‌کنم زیاد باشند کسانی که آسمان را نگاه می‌کنند!
اما من نگاه می‌کنم و هر بار از یک جایی رد می‌شوم که تجمع پرستوها در آسمان زیاد است، می‌ایستم و پرستوها را نگاه می‌کنم و منتظر می‌شوم یکی‌شان کمی پایین‌تر پرواز کند.
دقت کردید پرستو هیچوقت فرود نمی‌آید؟ حداقل من که ندیدم. انگار از پرواز خسته نمی‌شود. انگار که جایش همان بالاست.
در یک وبلاگی خواندم، که پرواز برای پرستو مثل هواست. همان‌جا که خواندم که پرستو در قفس می‌میرد.
راست می‌گوید، تا به حال در قفس هیچ‌ پرنده فروشی پرستو ندیدم.
هیچ به شکل پرستو دقت کردید؟ من هر بار پرستوها را نگاه می‌کنم یاد نقاشی‌های دوران دبستانم می‌افتم حیرت می‌کنم. به گمانم آن موقع همه‌ی ما پرستو و ستاره نقاشی کردیم. لابد چون شکلشان راحت است. فرم بدن پرست و فرم‌ بال‌هایش یک‌جوری حیر‌ت‌انگیز و در عین حال ساده است. هندسی تر از آن است که واقعی باشد، بیشتر شبیه به نقاشی است و با این‌حال حقیقت دارد و دارد آن بالاها روی جریان‌های هوا برای خودش صفا می‌کند.
این عکس که خیلی هم معروف شده و توی روزنامه‌ی اطلاعات هم ازش استفاده شده، نمونه‌ی پرستوی تهرانیست. آن بالایی هم که خیلی خوشگل است، توی کوه پیدا می‌شود. دیدم.
آن قدر دلم می‌خواست یکی از این‌ها روی دستم می‌نشست و من پرهاش و تن کوچولوش را روی دستم حس می‌کردم.
*‌ *  *
حالا فصل خاموشی من...فصل سکوت و مردن من.
من این‌همه عاشق بوده‌ام. این‌همه عشق ورزیدم. این همه با تمام وجودم خوبی کسی را خواسته‌ام.
چطور می‌شود این قدر بی‌عشق مانده باشم؟
خدایا تو را قسم به عدالتت و مهربانیت،‌ من که جز بی‌انصافی و نامهربانی چیزی از تو ندیدم، ولی بگو چطور می‌شود؟؟؟
دلم نمی‌خواهد بی‌عشق بمیرم و اما دلم دیگر نمی‌خواهد کس دیگری را راه بدهد. دلم در خواب برگشت و انتظار است. دیدن این‌که روزی از خم کوچه بیایی..دلم می‌خواهد همه رویاهای محال بر‌آورده شوند.
دلم بازگشت می‌خواد. پایان انتظار...
اما خسته شدم. کاش دو هزار سال قبل بود و کاش می‌شد رفت و زد به دریا و گم شد، ولی بعد فکر می‌کنم دو هزار سال قبل، لابد هیچ زنی نمی‌توانسته قایق به آب بیاندازد و برود گم شود.
من شرمم می‌آید از واژه‌های تکرار. از تکرار خسته‌ام. از نالیدن. از فریاد کردن اسمت.
من دلم چیزی تازه می‌خواهد. شروعی تازه.
من می‌ترسم.
از سال‌های عمرم که رفتند می‌ترسم....خیلی می‌ترسم...
پ.ن لینک‌های این بغل( سمت راست) به روز رسانی شدند. یک داستان جدید توی سایتمون گذاشتین که همون اولین لینک باشه.
پ.ن.2 عکس‌های این پست همگی از گوگل تهیه شده‌اند

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها، عکس
نظرات ()