نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
 

به یادِ آرتور سی کلارک

برای خواندنِ زندگی‌نامه و باقیِ مخلفات، لینکِ بالا را کلیک کنید.

و به مناسبِ سالروزِ درگذشتِ کلارک، داستانِ ستاره از کلارک، با ترجمه‌ی حسین شهرابی را بخوانید.

* * *

کلارک، مردِ بزرگی بود. خیلی بزرگ. به قولِ یکی از دوستان، کلارک از آن دسته آدم‌هایی بود که اگر هزار سال هم عمر می‌کرد، باز هم بعد از درگذشتش همه دلگیر می‌شدند.

آرتور سی کلارک، چیزی فراتر از یک نویسنده‌ی موفقِ داستان‌های علمی‌تخیلی بود. او مردی بود با ایده‌های درخشان، چنان درخشان که ناسا و مایکروسافت و مهندسانِ بسیاری از ایده‌های او الهام گرفته‌اند و او را ستوده‌اند.

و بزرگیِ او در ایده‌های درخشان و فوق‌العاده‌اش خلاصه نمی‌شدند، او نویسنده‌ی خوش‌بینی بود که به سرانجامِ بشریت اعتقاد داشت، او معتقد بود انسان‌ها در ذاتِ خویش خوب هستند و اگر ما به جای تصور کردنِ آینده‌های شوم و تلخ و تاریک، به تصویر کردنِ آینده‌های روشن و خوب بپردازیم، یک روزی به آن‌ها می‌رسیم.

زمانی که از او خواسته شد تاسه آرزو بکند، اولین آرزویش صلحِ پایدار در سریلانکا(جایی که آن را خانه می‌نامید) و در جهان بود.

او به بشریت عشق می‌ورزید و به اخلاقیات معتقد بود.

او در انگلستان به دنیا آمد، در یک روستای کوچک، پدر و مادر و خاله‌اش در اداره‌ی پست کار می‌کردند و کلارک می‌گوید این مسائل مربوط به پست انگار در خونش بوده‌اند که بعدها منجر به ارائه‌ی ایده‌ی ماهواره‌های مخابراتی شدند.

این یکی ازدرخشان‌ترین ایده‌های کلارک است. ماهوراه‌های مخابراتی. او مبدعِ این ایده‌ی شگفت‌انگیز بود و شاید به جرات بتوان گفت، تلفن‌های همراه و ماهوراه‌های هواشناسی و(خدای نکرده) ماهواره‌های تلویزیونی، همه را مدیون ذهنِ درخشانِ کلارک هستیم.

او در مقاله‌ای کوتاه که در سال !945منتشر شد، ایده‌ی ماهواره‌هایی را مطرح کرد که در مداری ثابت،‌ به گرد زمین می‌چرخند و محاسباتی هم درباره‌ی این مدار که امروزه به افتخار او مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک نامیده می‌شود، انجام داد.

توضیحاتِ کامل درباره‌ی مدارِ زمین‌ثابتِ کلارک و محاسباتِ مربوط به آن.

اصلِ مقاله‌ی کلارک درباره‌ی ماهواره‌های مخابراتی

 

کلارک بسیار فراتر از زمانِ خویش را می‌دید، هنگامی که او در ادیسه‌ی 2001، از هوش‌مصنوعی نوشت، کوچکترین کامپیوترها به اندازه‌ی یک ساختمان حجم داشتند و بزرگ‌ترین کارهایی که از عهده‌ی انجامش برمی‌آمدند در حدِ اعمال محاسباتی بود.

 

از دیگر ایده‌های درخشانِ او که این روزها بحثش داغ است، ایده‌ی آسانسور فضایی است، آسانسوری که تا مدار زمین بالا رفته باشد و برای انتقال اشخاص به مدار زمین دیگر نیازی به شاتل نباشد، تا چندی پیش حتا فکر کردن به این آسانسور جزو محالات بود، چون هر ماده‌ای که برای ساختنِ کابل‌ها به کار می‌رفت، در فاصله‌ای مشخصس نسبت وزنش به تحملش طوری می‌شد که باعث فرو ریختنش می‌شد، اما کشف یک کریستالِ خاص از کربن(که جایزه‌ی نوبل برای کاشفش، آدام فروچی به ارمغان آورد) فکر کردن به ایده‌ی آسانسور فضایی را امکان‌پذیر ساخت.

درباره‌ی آسانسور فضایی

کلارک ایده‌ی آسانسور فضایی را اولین بار در کتابِ «فواره‌های بهشت» معرفی کرد.

و «گارد فضا» که اولین بار در مقالات با راما از آن صحبت کرد، حالا در ناسا مراحل اولیه‌ی عملی‌شدن را می‌گذارند. در واقع حالا ناسا پروژه‌ای به عنوان گارد فضا دارد که کارش شناسایی شهاب‌ها و اجرامی است که به زمین نزدیک می‌شوند.

* * *

او درباره‌ی علمی تخیلی می‌گوید:

« علمی‌تخیلی به ما این امکان را می‌دهد که را پیشاپیش ببینیم که هنوز وجود ندارد، و ما را برای آینده آماده می‌کند، برای آینده‌های احتمالی.»

آلوین تافلر در لابه‌لای صحبت‌هایش درباره‌ی کلارک می‌گوید: «علمی تخیلی راهیست که ذهن را به خصوص اذهان جوانان را برای مقابله با آینده آماده می‌کند. آینده چیزی اجتناب‌ناپذیر نیست که بتوان آن را دید، اما الگوهایی وجود دارند که برخی آن الگوها را می‌بینند، برخی چون آرتور سی کلارک.»

کلارک در آثارش به مفاهیم فلسفی و عرفانی می‌پرداخت و اغلب کاراکترهای داستانش را پیشِ رو چالش‌های بزرگِ فلسفی قرار می‌داد.( از این بغل از بخش معرفیِ کتاب می‌تونید دو سه تا معرفی از کتاب‌های کلارک را که نوشتم بخوانید.)

*  * *

وقتی هشت سال داشتم ادیسه‌ی 2001 را خواندم و با این که تقریبن هیچی از آن نفهمیدم، جادوی کلارک تسخیرم کرد. پیرمرد را عاشقانه دوست داشتم، او را لا به لای کلماتش می‌شناختم و یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که روزی از نزدیک با او گفتگو کنم. سال پیش، بیست و نه اسفند ماه بود که کلارک درگذشت، ساعتِ سه نصفه‌شب(فرداش عید بود) یکی از دوستان لطف کرد و خبر فوتش را اس ام اس کرد و یکی از معدود شب‌هایی بود که فراموش کرده بودم تلفنم را خاموش کنم و این بود که در جا از فوتش با خبر شدم و واقعن نمی‌تونم بگم چقدر غمگین شدم. مهم نیست که نود سال داشت، حتا اگر هزار ساله بود، باز هم همین‌قدر غمگین می‌شدم.

این مطلب را پارسال دو سه روز بعد از فوتِ کلارک نوشتم:

 

 

یک صبح زیبای بهاری من نشستم این‌جا و دارم اخبار مراسم تشییع جنازه‌ی کلارک و حرف‌هایی که آشناها و طرفداراش زدند رو می‌خونم. انگار که کار بهتری توی دنیا وجودنداشته باشه.!

خب این وسط‌ها به چیزای جالبی هم برخوردم. باور بفرمایید.

1- همون روزی که کلارک درگذشت، ماهواره‌ی Swift ناسا، یک انفجار ستاره‌ای بسیار بسیار درخشان رو که رکورد اجرام قابل دیدن با چشم غیرمسلح رو شکسته، مشاهده کرد. به این انفجار gama ray burst می‌گن.

دیوید بارو یکی از دانشمندای قضیه گفت: «از سه سال پیش که swift شروع به مشاهده‌ی آسمان کرد، در انتظار همچون چیزی بودیم، و حالا یکی اتفاق افتاده که حتا با چشم غیر مسلح هم می‌شد دیدش و در عین حال اون‌طرف جهان واقع شده.»

این گاما ری برست‌ها، بعد از خود بیگ‌بنگ، نورانی‌ترین اجرام آسمان هستند و وقتی اتفاق می‌افتند که سوخت اتمی یک ستاره تموم می‌شه. یعنی دیگه هیدروژن نداره که با هم ترکیب بشن و هلیوم بسازند. این مواقع هسته‌ی ستاره تو خودش فرو می‌ریزه و یک سیاه‌چاله یا ستاره‌ی نوترونی بوجود می‌آد. موقع فروپاشی هسته پرتوهای بسیار پرانرژی گاما و ذرات پرانرژی دیگه از خودش ساطع می‌کنه که همون نوری باشه که می‌بینیم.

یکی از دانشمندای دیگه‌ی پروژه گفت:«به نظر می‌رسه درگذشت آرتور سی کلارک تصادفاً باعث شده، جهان با انوار گاما ری بدرخشه.»

اینم لینک خبر توی سایت اسپیس دات کام.

2-توی یکی از اخباری که در این باره نوشته شده جملات جالبی از خود کلارک و سایرین نقل قول شده:

یک معلم توی سریلانکا گفت:« فکر نکنم تا یک میلیون سال دیگه، کسی مثل کلارک پیدا بشه.»

کلارک درخواست کرده بود مراسم به خاک‌سپاریش شبیه به مراسم هیچ مذهبی نباشه و روی سنگ قبرش نوشته باشه:

« این‌جا آرتور کلارک آرمیده. او هرگز بزرگ نشد ولی هیچ‌گاه دست از بزرگ شدن نکشید.»

سال قبل از او سوال شده بود که آیا بنای یادبودی خواهد داشت و او پاسخ داد:

« به یک کتابخانه بروید و آن‌جا میراث مرا خواهید دید

او معتقد بود که «برنامه باید ادامه پیدا کند.» همچنین او خواسته بود در رسایش سوگواری نکنند، بلکه جشن بگیرند.

لینک مطلب کامل

3- یک نفر به نام جان سی شروود که مدیر گروه کلارک توی یاهو هستش، مطلبی درباره‌ی آشنایی خودش و کلارک نوشته. جان سی شروود وقتی دبیرستانی بوده، باید مقاله‌ای درباره‌ی یک نویسنده‌ی بریتانیایی می‌نوشته و اون تصمیم می‌گیره به جای نوشتن از مرده‌هایی مثل شکسپیر، از کلارک بنویسه. چون دسترسی به کلارک براش سخت بوده، دست به دامن آسیموف می شه و آسیموف آدرس ایجنت کلارک توی نیویورک رو بهش می‌ده. آقای شروود یه نامه برای کلارک می‌نویسه که توش یک سری سوال پرسیده بوده و یک مدت بعد کلارک نامه رو با خط خودش جواب می‌ده، در حالیکه تمام سوالاتش رو به دقت جواب داده بوده. بعدش به کار آقای شروود علاقه‌مند میشه و رابطه‌شون نامه‌ای و تلفنی حفظ می‌شه.

شروود هیچوقت کلارک رو ندیده از نزدیک، ولی توی اینترنت یک جورایی ایجنت رسمی‌اش محسوب می‌شدو اخبار مربوط به کلارک و متن نامه‌ها و حرف‌هاشو توی گروپش می‌ذاشت.

متن کامل نوشته‌ی جان سی شروود

( که البته بنا به دلایل نامشخصی فیلتر شده و باید با زحمت بازش کنید)

اینم عکسایی از خود کلارک و مراسم به خاک‌سپاری که برادرش فرد هم توی اونا حضور داره.

 

 

پ.ن. اگر این متن را به دقت خواندید، اگر هیچی از کلارک نخوانده‌اید و اگر هنوز فکر می‌کنید با خواندن کافکا و سارتر و بورخس و...تمام آدم‌های بزرگِ دنیا را شناخته‌اید، shame on you!

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

به خصوص اگر فکر می‌کنید علمی‌تخیلی یک چیزیست برای بچه‌های چهارده پانزده ساله، خواندن متنی که در ادامه می‌آید به شما توصیه می‌شود.(پانویس‌ها را حتمن بخوانید)

بتل‌استار گالاکتیکا(battlestar galatica)نام یک سریال علمی‌تخیلی است که از یک شبکه‌ی کابلیِ آمریکایی به اسم Scifi Channel پخش می‌شود. پخش آن از سال 2004 شروع شده و فردا شب قسمتِ آخر آن پخش می‌شود.(نوشته‌ی من درباره‌ی این سریال را بخوانید)

و دیروز نویسنده و کارگردان و دو هنرپیشه‌ی نقشِ اول این سریال( مری مک دانل در نقش لورا رازلینِ رییس جمهور و ادروارد جیمز اولموس در نقش آدمیرال آداما)  در دپارتمانِ اطلاعاتِ عمومیِ سازمان یک نشست داشتند. در مقابل هر یک از دویست جایگاهِ ویژه‌ی سازمانِ ملل(که مترجم و میکروفون دارند) پلاکاردهایی با نمادِ دوازده کولونیِ کوبول قرار گرفته بودند*.

این نشست درباره‌ی جنگ و سرنوشتِ انسان‌ها روی زمین بود. مسائلی که در بتل‌استار گالاکتیکا بسیار عالی پرداخت شده‌اند. شاید رونالد دی مور(کارگردان) سال 2004 که شروع به ساختِ این سریال کرد حتا فکرش را هم نمی‌کرد که سریالش این قدر موفق از کار دربیاید، سریالی علمی‌تخیلی که از یک شبکه‌ی کابلی پخش می‌شد.

بتل‌استار گالاکتیکا به طور خیلی خلاصه درباره‌ی معدود انسان‌هاییست که از یک فاجعه‌ی عظیم جان سالم به در برده‌اند، سیاره‌های مسکونی‌شان ویران شده و سوار بر سفینه‌هاشان در سرتاسر عالم آواره شده‌اند تا یک سیاره‌ی قابل سکونتِ دیگر پیدا کنند. مسئولِ ویرانیِ سیاره‌های آن‌ها روبات‌های انسان‌نمایی هستند که به دستِ خودِ انسان‌ها خلق شده‌اند و بعد به این نتیجه رسیده‌اند که انسان‌ها به خاطر صفاتِ منفیِ اخلاقی‌شان، به خاطر جنگ و کشتار و ظلم و بی‌رحمی که به هم‌نوعان خود می‌کنند، ارزش زندگی ندارند و باید از صحنه‌ی گیتی پاک شوند. اما خب اخترناوِ جنگیِ بزرگ بتل‌استار گالاکتیکا از نبرد جان سالم به در می‌برد و با تنها بازمانده‌های بشریت آوارده‌ی کائنات می‌شود و سایلون‌ها(روبات‌های انسان‌نما) به دنبالشان می‌روند تا کارِ شروع شده را به آخر برسانند.

اما موفقیتِ فوق‌العادهِ بتل‌استار گالاکتیکا چیست؟

بتل‌استار گالاکتیکا درباره‌ی روبات‌ها و نبردهای فضایی نیست، محوریتِ آن روی جنگ‌ها فضایی و جلوه‌های ویژه‌ و بزن و بکش نیست.

بتل‌استار گالاکتیکا درباره‌ی انسان‌هاست.

محوریتِ سریال درباره‌ی موضوعاتیست چون: جنگ، دلایلِ انسان‌ها برای جنگ، عشق، اخلاقیات، حقوق فردی و اجتماعی، خدا، مذهب، برخوردِ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و مذاهبِ مختلف، فلسفه‌ی وجودِ انسان، جایگاهِ انسان در هستی، رابطه‌ی انسان با خدا و...

و چیزی که این سریال به نشست سازمان ملل برد، پرداختِ عالیِ آن در این مفاهیم بود. سریالی که در آغاز مثل خیلی دیگر از فیلم‌های علمی‌تخیلی به نظر می‌رسید، به جایی رسید که به چالش‌های عمیق روحِ آدمی و سوال‌های بزرگ و پاسخ داده نشده‌اش می‌پردازد.

روبات‌های سریال یکتا پرست هستند و انسان‌ها مذهبی مشابه یونانی‌ها و رمی‌های باستان دارند. و این تقابل مذهب‌ها به جایی می‌رسد که کم کم دو گروه شروع به درک یکدیگری می‌کنند و گفتگوی تمدن‌ها آغاز می‌شود.

جنگ! تنها بازمانده‌های بشریت که آواره‌ی کائنات هستند، باز هم بر سر سیاست و عشق و س*کس و مذهب با یکدیگر می‌جنگند و همدیگر را می‌کشند.

عشق! آدمیرال آداما زمانی که می‌فهمد بهترین و نزدیک‌ترین دوستش، افسر شماره‌ی دوم سفینه‌اش که چهل سال دوشادوشِ او خدمت کرده، یک روباتِ انسان‌نماست، با چالشی عظیم رو به رو می‌شود. نفرت، خشم، عجز و در نهایت می‌فهمد که فرقی نمی‌کند کسی که دوستش داشته یک مخلوق هوش مصنوعی باشد یا انسان یا هر چیز دیگر.

مذهب! انسان‌های آواره هنوز هم همان درگیری‌های مذهبی را دارند که انسان‌های هزاران سال پیش داشته‌اند.

....

بتل‌استار گالاکتیکا کاری متفاوت است، کاری که شاید به طور تصادفی خیلی خیلی خوب و پخته از کار درآمده و تراژدی‌های بشری را به صورتی تلخ و سیاه و در عین حال دوست‌داشتنی و جذاب به تصویر کشیده.

برای خواندنِ اصل خبر و دانلود ویدئو به لینک‌های زیر مراجعه کنید:

http://popwatch.ew.com/popwatch/2009/03/galactica-un.html

 

http://featuresblogs.chicagotribune.com/entertainment_tv/2009/03/battlestar-galactica-united-nations.html

 

http://screenrant.com/battlestar-galacticas-panel-brusimm-6115/

 

پانویس:

*داستانِ این سریال در دنیایی موازی می‌گذرد، در این دنیا انسان‌ها در کهکشانی دوردست روی دوازده‌ سیاره‌ی مسکونی زندگی می‌کنند که نام‌هایشان همان نمادهای زودیاک است که می‌شناسیم(capricorn,pycon, gemenie...) و کوبول سیاره‌ی زادگاهِ انسان‌ها در دنیای این سریال است. سیاره‌ایی که خدایان(آپولو، هرا، زئوس..) روی آن همراه با انسان‌ها زندگی می‌کرده‌اند.

 

1- سریال را می‌توانید از انواع و اقسام شبکه‌های تورنت دانلود کنید و یا از این‌جا بخرید.

2- برای اطلاعاتِ بیشتر درباره‌ی سریال هم به سایفای دات کام مراجعه کنید.

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤
 
و من آخرین جمعه‌ی سال1387 رو در دفتر پرشین بلاگ و کنار هفت‌سین پرشین بلاگ بودم. ببینید تو رو خدا از پرتابِ خمپاره به پرشین‌بلاگ به کجا رسیدم!!:دی












توی هر گندابِ راکدی قورباغه پیدا می‌شه، ولی ماهی نه.


بر چسب ها: عکس، نوروز، هفت‌ سین
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
 

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» اسم آخرین کتابِ جی کی رولینگ، خالق هری‌پاتر است. درباره‌ی هری‌پاتر تا جایی که من فهمیدم دو دسته نظر وجود دارد، یک عده عاشقِ آن هستند و فکر می‌کنند بهترین چیزیست که خوانده‌اند و یک عده هم اصلن کتاب را نخوانده‌اند، ولی چون اسمش هری‌پاتر است و چون خیلی فروش کرده و چون خانم رولینگ هیچ سابقه‌ی نویسندگی نداشته و از همه بدتر چون فانتزی است، خیلی چیز خز و مزخرفی است و بهتر است اگر آدم دارد وقتش را تلف می‌کند کتاب بخواند، یک چیزی از سالینجر یا مارکز یا بورخس یا کافکا بخواند که بعدن جلوی در و همسایه یک چیزی برای پز دادن داشته باشد.

من هری‌پاتر را خوانده‌ام و خیلی دوستش داشتم و حسابی هم ازخواندنش لذت بردم. هری‌پاتر به لحاظِ ادبی یک شاهکار محسوب نمی‌شود و به لحاظ فنی ایراداتِ بسیاری دارد که بحث درباره‌ی آن‌ها از حوصله‌ی این پست( و خوانندگانِ احتمالیِ این وبلاگ) خارج است. اما اگر آدم شروع کند به خواندنش و از قدرتِ تخیل هم بی‌بهره نباشد، می‌تواند خیلی لذت‌بخش باشد.

«افسانه‌های بیدلِ خنیاگر» یک داستانِ جن و پری است که در دنیای هری‌پاتر بچه‌ها دوستش دارند، ایده‌‌ی این کتاب در جلدِ هفتمِ(آخر) هری‌پاتر مطرح شد. یک جلد از این داستان را پروفسوردامبلدور، مدیر مدرسه‌ی هاگوارتز برای هرماینی(هرمیون) گرنجر به ارث گذاشته بود. بعد از اتمامِ کتاب خواننده‌ها هی از رولینگ درخواست کردند حالا که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و جینی هر شب جوراب‌های هری‌پاتر را می‌شورد و هرماینی هم هر روز صبح برای رون تخم‌مرغ نیمرو درست می‌کند، این بیدلِ خنیاگر را بنویس ما یک چیزی داشته باشیم بخوانیم و خانم رولینگ هم روی طرفداران را زمین نیانداختند.

و این جوری شد که افسانه‌های بیدلِ خنیاگر نوشته شد و در ایران هم بلافاصله روی چندین و چند وب‌سایت ترجمه شد و دو سه تا نشر هم نسخه‌ی کاغذیِ آن را چاپ کردند.

گروهِ ادبی آکادمی فانتزی، از همان ابتدای انتشارِ کتاب قصد داشت این کتاب را ترجمه کند. اولین نسخه‌ی کتاب که خودِ رولینگ آن را نوشته و طراحی کرده بود، در یک  مزایده به مبلغ سنگینی فروخته شد و سود حاصل از آن به یک بنیادِ خیریه‌ی مخصوص کودکان اهدا شد.

همین باعث شد که گروه ادبی آکادمی فانتزی به سرش بزن که این کتاب را ترجمه کند و ترجمه‌ی آن را به مَحَک(موسسه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان) اهدا کند. یعنی که سودِ حاصل از نشرِ کتاب به محک اهدا شود. مشکل این بود که وبگاه آکادمی فانتزی، یک انجمنِ ادبیِ غیرانتفاعی( و تا حدی بدبخت بیچاره) محسوب می‌شود و هزینه‌ی چاپِ کتاب را نمی‌توانست هیچ رقمه تهیه کند. این وسط کلی مذاکره با محک صورت گرفت و همه بی‌نتیجه ماند.

در نهایت ترجمه‌ی کتاب روی سایت آپلود شد که کسانی که حال و حوصله‌ی خریدنش از کتاب‌فروشی‌ها را ندارند و احیانن ترجمه‌های دیگری که در اینترنت موجود هستند را نخوانده‌اند، دانلود بفرمایند.

نه به عنوانِ عضوی از آکادمی فانتزی، بلکه به عنوانِ آدمی که حالا چهار پنج سالی می‌شود توی این زمینه‌ها فعالیت می‌کند، به شما اطمینان می‌دهم ترجمه‌ی آکادمی فانتزی، بهترین ترجمه‌ی الکترونیکِ این کتاب است، چون اعضای ما آدم‌های باسوادی هستند و برای این که هر چه سریع‌تر کتاب منتشر شود، دست به دامن نرم‌افزارهای ترجمه و کارهای گروهیِ بی‌کیفیت نشده‌اند.

پس اگر دوست داشتید، دانلود بفرمایید.

 

*  *  *

مایکل‌ سوان‌ویک از نویسنده‌های معروفِ علمی‌تخیلی است که اگرچه از اعضای دورانِ طلاییِ آن نیست، ولی داستان‌های کوتاه و بلند قشنگ و باارزشی دارد.

داستانِ « عصا گفت سلام» باترجمه‌ی شیرین‌سادات صفوی، هفته‌ی گذشته روی سایت قرار گرفته، بخوانید.

 

سگ گفت واق واق داستانِ دیگری از سوان‌ویک است، که آن هم را هم می‌توانید در سایت بخوانید.

 

*  *  *

لینک‌های این کنار هم به روز شد،  این لینک‌ها اگر تا حالا روشون کلیک نکردین، داستان‌های کوتاهی هستند که روی آکادمی فانتزی ترجمه شده‌اند. سعی کردم کارهای خیلی خاص رو جدا کنم و این‌جا لینک بدم که راحت دمِ دست باشند. اگر تا حالا کلیک نکردین، حالا دیگه وقتشه، مطمئن باشید دکمه‌ی سمتِ چپِ ماوستون خراب نمی‌شه و مطمئن باشید بیست دقیقه وقت بذارید یک داستان بخونید چیزی رو از دست نمی دین.

 

پ.ن. دارم فکر می‌کنم من باید مسئول تشویق و ترغیبِ ملت در زمینه‌های مختلف می‌شدم، خداییش خیلی این کاره هستما!:دیی

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
 

 

بهار...

 

 

 

 

این هم آسمونی که می‌تونست مال ما باشه، ولی نیست. آسمونی که خیلی خیلی کم پیش میاد این رنگی باشه. وقتی آسمون این رنگیه و زمین پر از گل، با خودم فکر می‌کنم این سیاره، جای قشنگ و منحصر به فردیه.

برای دیدنِ تصاویر در سایز اصلی، روشون کلیک کنید.
چیه خب من وب‌شاتس رو دوست دارم! اون موقعی که ملت به سیب‌زمینی می‌گفتن «دیب‌دَمنی» و وب‌دویی در کار نبود، این وب‌شاتس بود. یعنی تا اون‌جا که من خبر دارم، قدیمی‌ترین سرویسِ اشتراکِ عکسه. و اون زمان که ملتِ یک قُل دوقل بازی می‌کردن، این‌جا یک عالم آدم حرفه‌ای عکس آپلود می‌کردن که هنوز همین تو هستند.
حالا چون دو هزار تا سیستمِ جدیدتر اومده، من باید تمام آلبوم‌هام رو با هزار مشقت دوباره آپلود کنم توی یکی دیگه؟ خب چرا اون‌وقت؟ الان چیه این مزخرفه دقیقن؟ یک عالم فضا می‌ده، با فیس‌بوک و دلیشِس و هفت هشت جای دیگه در ارتباطه و به قدر کافی محبوب و شناخته شده هست. چرا من باید دنبالِ یک سرویسِ دیگه بگردم؟

بر چسب ها: عکس
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦
 

همان‌طور که حتما متوجه شدید، سایتِ آکادمی فانتزی از پنجشنبه‌ی گذشته در دسترس نبود. هاستینگِ اکادمی فانتزی در سال گذشته شرکتِ بزرگ و معروف بلوهاست بود که از چندی قبل به دلیل الحاق یک بندِ جدید به قوانین و مقرراتشان، چندین کشور و از جمله ایران را از فهرست کشورهایی که به آن‌ها خدمات ارائه می‌دهند، حذف کردند و سایت‌‌ها و وبلاگ‌هایِ ایرانیِ زیادی که آکادمی فانتزی هم جزو آن‌ها بود، از دسترس خارج شدند.
اگرچه بلوهاست امکان بک‌آپ گیری از سایت را ارائه کرده بود، ولی ما همچنان برای دانلود فایل بک‌آپ که نسبتا حجیم بود مشکل داشتیم، زیرا پهنای باندِ ارائه شده به کشورهای غیرآمریکایی برای دانلود، بسیار محدود بود. و پس از آن هم فرآیند نقل و انتقال سایت به یک هاستِ جدید چندین روز طول کشید.
بابتِ بسته بودن سایت در این چند روز از تمام همراهان و علاقه‌مندان سایت پوزش می‌خواهیم.

 

پ.ن1. مهم: به دلیل یک هفته بسته بودنِ سایت، صفحه‌ی مربوط به اخطارِ ساسپند شدن از سوی بلوهاست، روی اکثر آی اس پی‌ها cache شده، بنابراین ممکن است عده‌ای همچنان در باز کردن سایت مشکل داشته باشند، کسانی که سایت را درست می‌بینند، روی صفحات ctrl+F5 بزنند، تا کش به تدریج اصلاح شود.

 

پ.ن.2 احتمالا به دلیل مشکلِ پیش آمده، زمان مسابقه‌ی داستان‌نویسی تمدید می‌شود.


بر چسب ها: آکادمی فانتزی
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢
 
*توی گوگل‌ریدر من در بهترین حالت چیزی نزدیک به دو هزار تا فیدِ نخونده وجود داره. و من همیشه در حال برنامه‌ریزی برای خوندن اون فیدها هستم. فیدها رو طبقه‌بندی کردم به این شکل:
news
scifi
computer
space
science
weblogs
و بعد این‌ها رو به ترتیب اولویت سعی می‌کنم همیشه بخونم.
*توی کتاب‌خونه‌ی من چندین و چند کتاب هست که باید بخونم و یک عالم کتاب هم اون بیرون روی پیشخوانِ کتاب‌فروشی‌هاست که باید بخونم.
*توی کمدِ دی وی دی‌ها یک عالم فیلمِ ندیده هست که باید ببینم و یک عالم فیلم هم هست که هنوز نخریدم یا دانلود نکردم.
* توی یکی دو هفته‌ی گذشته چندین جا رفتم مصاحبه برای کار، تا ببینم اگر بخوام شغلم رو عوض کنم شرایط چه طوریه. این وسط فهمیدم که من علی‌رغم داشتنِ اطلاعاتِ خیلی خوب در زمینه‌ی برنامه‌نویسیِ .net framework و ادعای خدایی در زمینه‌ی SQL همچنان کلی چیز هست که باید یاد بگیرم و قصد دارم شروع کنم به یاد‌گیری‌شون. اون چیزها، این‌ها هستند:
UML
Oracle
Query optimization
J2EE
*یک عالم عنوان هست که دوست دارم درباره‌شون تحقیق کنم و بیشتر بدونم، و این عناوین رو روی یک برچسب یادداشت(مال گوگل‌دسک‌تاپ) نوشتم و گذاشتم روی دسک‌تاپم، عناوینی چون: اکسپرسیونیسم، فراماسونری و...
* یک عالم داستان کوتاه و مطلب و مقاله هست که باید بخونم تا برای سایت از توشون مطلب دربیارم.
خب حالا با این جریانِ سنگینِ اطلاعات که درگیرش هستیم(میلیون‌ها فید) و این همه فیلم و کتابِ نخونده و این همه چیز که باید درباره‌ش بدونیم و غیره، پس کی زندگی کنیم؟
انگار که این زندگی تبدیل شده به ماراتنی برای عقب نموندن از گیگابایت‌ها اطلاعات که به اشکال مختلف به زندگی‌مون(من و خیلی‌های دیگه مثل من) سرازیر شده.
حالا در این میون من فکر می‌کنم که کی کلاس ایروبیک اسم بنویسم، کی به کارهای دیگه‌ی سایت به جز داستان پیدا کردن برسم، کی به کارهای عام‌المنفعه که پذیرفتم بخشی ازش باشم برسم و کلن کی زندگی کنم؟؟؟
هوم؟؟؟
پ.ن. وبلاگ یاهو 360 رو بستم، چون احساسی داشتم از این که یک کسی اون‌جا رو می‌خونه که دیگه  نباید بخونه، و حالا فقط کسانی که توی لیست یاهو 360 من باشن، می‌تونن وبلاگ رو بخونن، اگرچه اون بالاش نوشتم دیگه کسی رو ادد نمی‌کنم، اما خب شما ادد کنید، من تصمیم می‌گیرم.


پ.ن.2 به داش‌آکل: داش آکل جان فقط می‌شه من رو هم در جریان قرار بدی که چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که طرفِ صحبتِ من توی اون پستم توی یاهو 360 شما بودین؟؟؟ خیلی واسم جالبه بدونم که سیر تفکرتون به چه شکلی بود دقیقن. نه واقعن واسم جالبه، که وقتی من اسمی از کسی نبردم و اون‌جا رو روزی دویست سیصد نفر می‌خونن و من هم توی روابطم با یک عالم آدم طرفم که شما حتا از وجودشون خبر ندارین، چطور و از کجا به این نتیجه رسیدین که من با شما بودم؟؟؟
ای کاش ما آدم‌ها یاد می‌گرفتیم این طوری قضاوت نکنیم.
فقط خدا می‌دونه چقدر از این قضاوت‌ها رنجیده‌ام.
به هرحال، برادر گرامیِ من، من شما رو فقط از اشعارتون تو این صفحه می‌شناسم و هیچی دیگه درباره‌ی شما نمی‌دونم، من هرگز به خودم جرات نمی‌دادم درباره‌ی شما همچون چیزی بنویسم، شما یا هر کس دیگه‌ای که این قدر از من دور باشه و من حتا ندونم چه طور آدمیه.


بر چسب ها: روزمره‌ها
نظرات ()