نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
 

نگاه کن!

ببین چقدر دیوار ساختی!

هی آجر چیدی از جنس بی‌وفایی و هی   سیمان ریختی از جنس دلتنگی و کدورت و رفتن.

نگاه کن! از دیوار چین طولانی‌تر شده این دیوار بلند و طولانی جدایی که ساختی.

چطور؟ با کدام امید، با کدام خاطره با کدام سلاح اینهمه دیوار را خراب کنم؟

به دست‌هام نگاه می‌کنم. دست‌هام خالیِ خالی هستند. به دست‌های خالی‌ام نگاه می‌کنم و ترس برم می‌دارد. یک‌جور وحشت تلخ و زهر‌آلود، توی وجودم بالا می‌خزد، تمام من را می‌گیرد و از ترس می‌لرزم.

آسمان گرفته، آسمان خالی شده. درست مثل دست‌های من. نه پر رنگی پرنده هست، نه بالهای مهربان فرشته‌ام.

چنگ می‌اندازم به دیوار. با دست‌های خالی‌ام. می‌دانم پیروزی در کار نیست. مگر می‌شود دست خالی، دیواری به بلندای دیوار چین را خراب کرد؟ اگر می‌شد که تا حالا دیوار چین را خراب کرده بودند.

من چنگ می‌اندازم به دیوار، دست‌های خالی‌ام خسته و زخمی می‌شوند. خون راه می‌افتد روی دیوار. دیوار چین رنگین می‌شود. با خراش ناخن‌هام سعی می‌کنم برات یادگاری بنویسم. هی فکر می‌کنم، یک چیزی بوده ته ذهنم، عاشقانه و شاعرانه و زیبا بوده. ولی هر کار می‌کنم یادم نمی‌آد. ارواح خبیث دلتنگی، شعرها و نوشته‌هام را بردند.

ارواح خبیث دلتنگی، دار و ندارم را بردند. از تو چه پنهان، یکی‌شان هر شب بالای سرم می‌نشیند، اول اشک‌هام را می‌شمرد و بعد تا صبح همینطور رویاهای دلتنگ و خیس اشک برایم می‌سازد. رویاهام خیسِ خیس می‌شوند.خیس و پر از یاد تو. پر از لبخند تو، پر از دست‌های نامهربان تو که مال من نبودند و تقدیر من نبودند.

سایه‌ام از آن دورترها رد می‌شود، یک دسته گل نرگس گرفته دستش و فکر می‌کند، چقدر جای دست‌های تو خالیست.

فکر می‌کند:

برای گلدون دست‌هات یه سبد رازقی دارم

بهترین قلبو تو دنیا برای عاشقی دارم.

نرگس یا رازقی، فرقش چیست؟ به هر حال که تو نیستی. جای تو این دیوار هست. دیوار بلند حاشا، دیوار بلند دلتنگی و از یاد رفتن.

نگاه کن!

چقدر دلتنگی در ثانیه‌هامان پیداست. نگاه کن ما آدم‌ها چه‌ها که نمی‌کنیم با دل هم. بیچاره خدا! بیچاره‌ خدا که از صبح تا شب هم اگر به این همه بیداد و ظلمی که ما در حق هم می‌کنیم، رسیدگی کند، باز هم وقت کم می‌آرد. تا آخر ابدیت هم بخواهد به این ظلم و بی‌رحمی ما رسیدگی کن وقت کم می‌آرد.

قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین...

پ.ن. امروز از اون روزاست که با خدا مهربون شدم و دلم به حالش می‌سوزه! هر چند که در کل هیچ عذر موجهی نداره!

پ.ن.۲ روی عکس کلیک کنید تا آلبوم مربوطه رو ببینید! خودمو کشتم تا اینو گرفتم قدر بدونید!

پ.ن.۳. هرگز نخواستم که به داشتن تو  عادت بکنم، بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
 
 

خب امروز 16 دسامبر 2007، نودمین سالروز تولد سر آتور سی کلارک هستش. روی لینک کلیک کنید لطفن! باور بفرمایید اونقده توی ویکی نوشتم و اونقده برای مراسم بزرگداشتش که پنجشنبه توی فرهنگسرای ارسباران برگذار شد، تلاش کردم که دیگه نا ندارم بازم بنویسم!

فقط همینقدر بگم که یکی از بزرگترین نویسنده ها و متفکرهای این قرن هستند ایشون. دانشمند بزرگی هستند و یکی از

 مهم ترین ایده هاشون، ماهواره های مخابراتی هستش.

و مدار زمین ثابت را به افتخار ایشون، مدار کلارک هم می گن.

بله دیگه! اگه شما الان پای ام بی سی اکشن نشسته بودید یا اینکه مرجع تقلیدتون پی ام سیه، به نوعی از لطف آقای کلارک

 هست. پس حتا اگه هیچی ازش نخوندین و تا حالا هیچی ازش نشنیدین، الان وقتشه که روی لینک بالا کلیک کنید و یک کمی

 درباره ی ایشون بخونید.

حالا چرا اینقدر این آقای کلارک برای من عزیزه! عجیبه؟ یک پیرمرد نود ساله، ساکن سریلانکا اینقده برای من مهم و عزیزه؟ها؟

دلایلش خیلی زیاد هستند. یکی اینکه من از بچگی عاشق کتاب هایی بودم، که ذهنم رو مشغول می کردند. کتاب هایی که

 سوژه ای برای فکر کردن داشته باشند. مثلن من هیچوقت ربه کا یا دزیره رو نخوندم! کلن هیچوقت نتونستم خودم را راضی کنم، کتاب عشقی بخونم. (واسه همین اینقده خراب عشقم همیشه! لابد اگه دزیره خونده بودم بلد بودم چیکار کنم!) همیشه دنبال چیزی بودم که عجیب غریب باشه. منو به فکر

 وادار کنه و منو غرق خودش بکنه. و چی بهتر ازکتاب های علمی-تخیلی؟

وقتی تازه کلاس اول را تمام کرده بودم، خوب یادم هست که کتاب سفر به ماه ژول ورن، یک جوری از روی ویترین مغازه منو

صدا کرد که پریدم و خریدمش!

کلاس دوم ابتدایی را که تمام کرده بودم، یک کتاب کاهیی و زهوار در رفته توی کتابخانه ی دایی ام پیدا کردم که اسمش بود راز کیهان. اسم نویسنده: آرتور سی کلارک.

خب قطعن اون موقع ها نه می دونستم کلارک کیه و نه می دونستم رازکیهان و فیلمی که استنلی کوبریک از روش ساخته، جزو مهم ترین وبرترین اثار تاریخ سینما و ادبیات هستند.

ادیسه ی 2001( همون راز کیهان) را وقتی اولین بار تمام کردم، هیچی نفهمیدم. ولی دونستم که چیز مهمی بوده! سالهای بعد، بارها و بارها خواندمش و بعدها هر وقت کتابی دیدم که روش اسم سر آترتور سی کلارک، نوشته بود، خریدمش.

اینطوری شد که من شدم، فن کلارک!

چیزی که توی کتاب های کلارک غیر از تم علمی-تخیلی منو جذب می کنه، درون مایه های عرفانی و فلسفی کارهاش هستش. کلارک همیشه در جستجو بوده. جستجوی چیزی که بهش خدا می گویند و به قول حسین شهرابی، آنقدر جسارت داشته که در جمع دانشمندان و علما، به لاادری گری خودش اعتراف کرده و به کل منکر همه چیز نشده. همینش را دوست دارم.

سردرگمی و روحیه ی جستجوگریش را  و آنطوریکه لااقل من را به فکر می دارد. و خلاصه اینکه یک طورایی بودایی هم هست! همه و همه باعث می شوند که خیلی دوستش داشته باشم.!

احیانن اگر قادر به باز کردن یوتیوب هستید، این لینک محتوای پیغامی هستش که کلارک به مناسب روز تولدش، برای همه ی طرفدارهاش ضبط کرده.

و احیانن اگه بتونم، فایل بروشوری که برای مراسم درست کردم( من محتواشو جمع و جور کردم) را هم آپلود می کنم.

پ.ن. دوست داشتم خیلی بیشتر بنویسم و این بشه مقاله، ولی از طرفی خیلی نوشتم این روزا و از طرفی هم اصلن حوصله ندارم بیشتر بنویسم!

پ.ن. همونطور که می بینید، به خودم زحمت دادم و htmlدرست کردم برای این ÷ستم! که این واقعن خیلی شاهکار محسوب می شه! چون همه می دونن من چقدر سختمه با html کار کردن!

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

صبح‌هایی که هوای بیرون سردو یخ زده است ، وقتی توی تاکسی می‌نشینم و وقتی راننده‌ی تاکسی هیچ‌نوع موزیک بند‌تنبانی نمی‌گذارد و کم کم خوابم می‌گیرد، یاد آن‌وقت‌ها می‌افتم که مرده بودم و دلم حسابی برای توی قبر تنگ می‌شود.

همه فکر می‌کنند، توی قبر باید سرد باشد، اما راستش را بخواهید اصلن اینطور نیست. توی قبر گرم و نرم است. باید مرده باشید تا این را خوب درک کنید.

من زیاد مردم، هر وقت که فقط آن‌تو هستم، دلتنگ این بیرون می‌شوم. فکر می‌کنم شاید خبرایی باشد، شاید یکبار بلاخره معجزه‌ی بشود و آن پایین با این بالا یک فرقی بکند. چون راستش را بخواهید چندان با هم فرقی ندارند.

ولی خب، وقتی هم که این بالا هستم، فکر‌ می کنم، مرده بودن و همدم کرم‌ها و سوسک‌ها بودن به هر حال خیلی بهتر است.

خیالتان را راحت کنم، آن پایین خبری از خدا و فرشته و اینجور چیزا هم نیست. فقط خاک و سنگ و کرم و سوسک. فرقش این است که می‌توانی راحت بگیری بخوابی! بدون اینکه عاشق بشی، ترک بشی، تحقیر بشی، دلت بشکنه، بی‌پول بشی، یا هر چی دیگه..

مردن مثل یک جریان راحت و آرام می‌ماند. یک‌جور خاکستری ساکت و بی‌حرکت است. گرم و نرم و بی‌دغدغه...

فکر می‌کنم، همیشه مردن بهتر از زنده بودن است، ولی وقتی آمدی اینجا، برگشتن به آرامش و سکون مرگ، طول می‌کشد. زندگی مثل تحمل کردن محکومیتیست که آن سرش ناپیداست...

*   *   * 

توی ذهنم یک چیز دیگه بود. یک متن آبی و عاشقانه و قشنگ. یک کمی دلتنگ هم بود، ولی رنگش آبی بود. منتها نخواست که نوشته شه. شرمسار بود و فکر کرد نوشته شدنش بیهوده است. به جاش این متن خاکستری اومد و خواست که نوشته بشه


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥
 

دارم سعی می‌کنم، به زبون عکس‌هایی که می‌گیرم حرف بزنم! چیزی مفهومه؟

‍پ.ن. برای دیدن سایز واقعی، اینجا را کلیک کنید.

پ.ن.۲ من یک اشتباه بزرگی کردم و اونم اینکه سایز اصلی توی وب‌شات داینامیک ساخته می‌شه و ثابت نیست. پس تشریف ببرید توی آلبومم و اگه دوست داشتید سایز واقعی رو ببینید.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩
 

استاد گفت:

احساس می‌کنید کشیده شده‌اید...

به قدر طاقت‌تان امتحان خواهید شد...

تا مرز طاقت‌تان...

گفت:

به آتش گداخته خواهید شد، به سخت‌ترین آتش‌ها...

دیدم و حس کردم خیلی‌ها که در کلاس بودند، انگار ترسیده‌اند. انگار وحشت برشان داشته که آتش چه خواهد بود و چطور خواهد بود.

خودم را دیدم که با خونسردی و آرامش نشستم و از هیچ آتشی هراسی ندارم.

می‌خواستم بگم:(شاید هم در دل گفتم)

آنچنان در این شش هفت سال گذشته،‌و به خصوص در این یکسال گذشته به سخت‌ترین آتش‌ها گداخته شدم، که هیچ هراسی از هیچ آتشی ندارم...

آنچنان به داغ‌ترین آتش‌ها گداخته شدم، که به خودم تعظیم می‌کنم...

تعظیم می‌کنم...

آتش عشق، سوگ از دست دادن عزیزی، از دست دادن سلامتی....

فقط مانده همین نفسی که می‌آید و می‌رود بی هیچ دلخوشی، بگویید بیاید همین را هم بازستاند، شاید که او خشنود باشد و من رستگار...

بگوییدش جز همین نفسی که می‌آیدو می‌رود با دلتنگی و حسرت، چیزی نمانده که نگرفته باشد، بگوییدش بیا و همین را هم بگیر، من راضی هستم، نه به رضای تو، ولی تسلیمم به خواست و اراده‌ی تو....

تسلیم!

نه به رضای تو چون...

من بی‌نوا بندگی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من بزرو طوع و خاکساری نبود،

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای

که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند

و همچنان خودم را تعظیم می‌کنم، که اینهمه را تاب آوردم...

تعظیم می‌کنم

پ.ن. در صورتی که حرفی برای گفتن ندارید، هیچی نگید! اگه کامنت نذارید من فکر نمی‌کنم کیبورد نداشتین، یا تایپ کردن بلد نیستین! تبادل لینک هم نمی‌کنم با کسی! خودتونو خسته نکنید!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 

برای خوشبخت بودن، یک جاده‌ی بارانی،  یک چند تایی درخت خزان‌زده، یک آسمان آبی با چند لکه ابر، شاید هم یک آسمان ابری و چشمان تو کافی بود...

کاش مردم می‌دانستند، مهربان بودن،‌ خوب بودن و بخشنده بودن چقدر آسان است...

کاش تو می‌دانستی خوشحال کردن و خوشحال شدن آنقدرها سخت نیست.

کاش می‌دانستی توی آن منظره‌ی پاییزی، توی آن قاب خزان‌زده و آن جاده‌ی خالی ...

چقدر جای تو خالی بود.... 

پ.ن.

این عکس‌ها رو فردا با سایز اصلی توی وب‌شات آپلود می‌کنم. بنابراین اگه دیدین لینک شدن، یعنی می‌تونید روشون کلیک کنید و سایز اصلی رو ببینید.


بر چسب ها:
نظرات ()