نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
 

Only For you


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

همین الان یک نفر که خدا عمرش بده و همیشه خوش خبر باشه، به من خبر دادکه قراره پرشین بلاگ آپگرید بشه و بعدش امکان منتقل کردن پست‌ها وجود خواهد داشت!

هورا!

اونوقت منم وبلاگمو منتقل می‌کنم یه جا که تو نتونی بخونی!:دییی

اونوقت با هم مساوی می‌شیم رفیق! نه تو نوشته‌های پر اشک و آه منو بخون، و نه من نوشته‌های پر نمی‌دونم چی چیه تو رو!

تارگت این تیکه همه هستن:

تا وقتی که فرصت باقیست، هر چی دوست دارید از چیزشعرهای من رو سیو کنید، بردارید! چون ممکنه بعدش به آدرس جدید من اینوایت نشید!:دیییییییییییییییییی

(الان این تریپ خودشیفتگی و از خود متشکری و اینا بود. تو مایه‌های عکس خودم که گذاشتم بک گراند لپ تاپم....بله می‌خواستم بگم من لپ تاپ دارم)


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳
 

طعم گس رفتنت هنوز لای دفتر خاطرات باقی مانده. گس مثل خرمالوی گس. مثل خرمالویی که نرسیده از درخت چیده باشند و هنوز حسرت بودن به شاخه در تمام رگ و پی خرمالو باقی باشد.

وسط یک‌جور قصه‌ی پریان باورنکردنی گیر کردم.

من شدم، آدم عاشق داستان که دلش را داده به باد و منتظر است جادوگری پری‌ای چیزی از راه برسد و به پاداش وفاداری عشقش را بهش بدهد، تو و آن بقیه‌ی آدم‌های بیرون هم شدید، همان‌هایی که توی قصه‌ی پریان هستند، اما باورش ندارند.

همه چیز درست مثل قصه‌ي پریان شده. ببین،

یک لحظه، یک نگاه ، یک عمر دلبستگی. درست مثل قصه‌های پریان. با این تفاوت که اینجا قصه‌ي پریان نیست!

آدم‌های توی قصه‌های پریان جا دارند تا ابد لا به لای صفحات کتاب اشتباه کنند و دل ببازند و پای عاشقی‌هاشان بشینند. آدم‌های توی قصه‌های پریان وقتی تحقیر هم می‌شوند باز سربلند هستند، چون قهرمان قصه‌ی پریان هستند. کم چیزی که نیست!

شاید هم راست است که می‌گویند دنیا یک قصه‌ي پریان شگفت‌انگیز است.

*  *  *

دیشب خواب پرستو و تو و لبخند دیدم.  خوابم طعم بال‌های پرستو می‌داد. پرستوی توی خواب گذاشت نوازشش کنم، مادربزرگم اگر زنده بود، لابد می‌گفت علامت خوبی بوده. ولی می‌دانی که این روزها تنها چیزهای واقعی کابوس‌ها هستند. کابوس اگر ببینی، بی‌برو برگرد تعبیر می‌شود، ولی در مورد رویااینطور نیست. رویاها متعلق به دنیای دیگر هستند.

تمام مدت توی خوابم لبخند به لب‌هات بود. از آن خواب‌ها بود که دلت نمی‌خواهد بلند بشی و بعد هم که بلند شدی همه‌اش منتظری یک اتفاق خوبی بیافتد.

همه‌اش منتظرم یک اتفاق خوبی بیافتد.

منتظرم یک نفر از سمت و سوی باران بیاید، که لبخندش واقعی باشد. درست مثل لبخند‌های توی داستان‌های پریان.

 همه‌اش به خودم می‌گویم، بالاخره یک نفر خواهد آمد که سایه‌اش خاکستری و اندوهگین نباشد و توی کوله‌بارش برای من هم لبخند آورده باشد.

به خودم می‌گویم بالاخره باید یک بارانی بیاید، اینهمه نرسیدن و ناکامی را با خودش بشوید و ببرد.

بالاخره...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
 

این کامنت رو یکی از دوستان واسه پست قبلی گذاشته و خیلی قشنگه:

حتی هنگامی که احساس می کنیم بی فایده ایم ، هنوز می توانیم عشق بورزیم – بدون توقع پاداش ،جبران یا تشکر .
کارمایه عشق ....جهان پیرامون ما را تغییر می دهد .
عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم
و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم
هر كجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم
چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظيم او قيام كنيم
گل وزنبور دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام در كارند
تا كه ما شادي مدام كنيم
شهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم
علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم
زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم
اي عزيز، اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم
عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم

پ.ن. داش آکل خیلی دمت گرم. خیلی آقایی


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
 

خب من قرار بوده متن عاشقانه بنویسم، پس بنویسم!

یک چیزی هست خیلی وقته روی اعصاب منه و باید بنویسمش.

می‌خواستم خدمت تمام کسانی که کمبود جنسی، عقده‌ی جنسی، محرومیت جنسی و موارد مشابه دارند و یا خیلی سخت و بی‌احساس و خشک و منزوی هستند، عرض کنم که

بله!

عشق پاک وجود دارد!

یعنی که عشق وجود دارد و حسابش هم از سکس جداست. می‌شود که کسی را دوست داشت و از ته قلب و روح و جاهای دیگه عاشقش بود و باهاش سکس هم داشت و شاید هم نداشت! عشق یعنی که کسی را دوست داشته باشی و حاضر باشی دنیا روی سر تو خراب شود، ولی آن کسی که دوستش داری خوشبخت و خوشحال باشد و این هیچ ربطی به آن چیزی که سکس می‌نامندش ندارد! سکس همان eleven minutes است که جناب کوئلو فرمودند! یک مدتی با یک یارویی بروی در یک عالم دیگر و شاید هم فقط محض فان باشد و عاشقش هم نباشی.

حالا کسی هست که نمی‌داند عشق پاک هم داریم؟

خب پس

بیا خرجو خرت یافتم!

اگه گفتین جریان این چیه؟

یک شعر بلندی هست که نقل به مضمونش اینه:

یک بابایی رفته بود یک جایی، مثلن یک روستا و خرش را گم می‌کند. فرض بگیرید بابائه گرفته بوده خوابیده بوده و خر هم شاد می‌زده و طنابش را پاره می‌کند و شلنگ‌تخته انداز می‌رود پی کارش.

بابائه بلند می‌شه و می‌ره توی ده دنبال خرش بگرده. می‌رسه یک جایی می‌بینه یک نفر داره سخنرانی می‌کنه. موضوع را به سخنران می‌گوید و می‌سپرد از مردم درباره‌ی خر این بابائه سوال کند.

سخنران دست بر قضا داشته درباره‌ی عشق صحبت می‌کرده. یکی از حضار بلند می‌شود و می‌گوید معنی عشق را نمی‌داند(مثلن در همان راستای عشق پاک نداریم و همه‌ش سکسه و عشق کیلو چنده) سخنران یارو را صدا می‌کند پیش خودش و بعد می‌گوید:

بیا خرجو خرت یافتم!

اینجوریا!

در همین راستا از تمام نوشته‌های آقایون تولستوی، خورخه لوییس بورخس، فاکنر و غیره که توشون زن یک جور کالای پست بی‌ارزش محسوب می‌شه و تو نوشته‌هاشون خیلی خیلی پست شده متنفرم!

یک داستانی تازگی‌ها خوندم از بورخس. یک نفر داشت خاطراتش رو تعریف می‌کرد که وقتی یازده ساله بوده، می‌ره تو یک کافه و با یک زن سرخپوست اسیر، اهم اهم و بعد هم یک عده می‌ریزند تو و یک نفر رو می‌کشند. و بعد یارو می‌گه: بله من در یک شب هم با عشق آشنا شدم و هم چهره‌ی مرگ را دیدم

یعنی هووووووووووووووووووووووووووق تو روحت بورخس! یعنی اگه جلوم بودی روت بالا می‌آوردم!

یعنی هوووووووووووووووووووق به این زندگی و این وضعیت زندگی!

گویا اعتقاد به عشق هم شده مثل اعتقاد به خدا!

توضیح:

منظور من از اینکه می‌گم عشق پاک وجود داره، این نیست که سکس چیز بدیه، منظورم این بود که میشه کسی رو دوست داشت و عاشقش بود و قضیه فقط به خاطر سکس نباشه! واضحه؟ دارم فارسی صحبت می‌کنم! لطفن وقتی درست درک نمی‌کنید، تفسیر نکنید!

حرف من این بود که برخلاف چیزی که دوستان روشنفکرمون می‌گن، اینطوری نیست که تمام روابط انسانی مبناش کشش جنسی باشه و میشه که مبناش عاطفی و احساسی هم باشه. چه ربطی داشت به اینکه سکس بده و ناپاکه و یا اینکه خوبه؟

هان چه ربطی داشت؟

حرف من چیز دیگه بود! واضحه حالا؟ حرفم این بود که می‌شه کسی رو دوست داشته باشی بدون اینکه کشش ژنتیکی و هورمونی و سکسی و جنسی توی قضیه دخیل باشه. میشه که عشق و محبت و عاطفه و انسانیت وجود داشته باشه، بی‌اونکه به کشش جنسی ربط داده بشه.

اوکی؟

اصلن نمی‌خواد نظر بدین!

it's my fucking weblog, so i write my damn  fucking ancient ideas, in it. and i like to make them simple. i like to write simple! it's me, don't try to change me, don't try to fix me.!

I'm all on my own, so i don't care what people think about me.

i do believe in love, even if i am the last one who believe in love.

so don't waste your time, proving for me, that there is no love.


بر چسب ها:
نظرات ()