نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٩
 

حالا یک جایی ایستادم، شبیه به جنگل. جنگل اشباح است انگار. یک جور نور آبی محو افتاده روی جنگل. نور ماه که نمی‌تواند باشد، نور ماه این رنگی نیست.

حالا کم کم دارد حالیم می‌شود اینجا چه خبر است. سقوط کردم به دنیای زیرین. نکیر و منکر هم لابد دیدند، امیدی به من نیست و بیخیال شدند.

اینجا یک جنگل مردگان است در دنیای زیرین. جسمم آن بالا تو یک اتاقی خوابیده. توی بالاترین اتاق یک برج، و روحم اینجا این پایین در جنگل مردگان گیر افتاده. هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا همچون اتفاقی برایم افتاده. روحم از جسمم افتاده بیرون و سقوط کرده، انگار که جسمم لیوان آب بوده باشد و بعد یک کسی لیوان را سر و ته کرده و روحم از توش ریخته بیرون.

بیچاره جسمم آن بالا خوابیده، توی بلندترین اتاق یک برج و من این زیر توی این جنگل دلتنگ گیر افتادم. جسمم وقتی بیدار شود، می‌فهمد یک چیزی کم دارد، ولی احتمالن نمی‌تواند تشخیص دهد چه چیزی.

لابد حالا مثل داستان‌های کلاسیک باید شاهزاده‌ایی چیزی پیدا شود و مثلن یک چیزی را قربانی کند واز دروازه‌های مرگ عبور کند و بیاید روحم را نجات بدهد با خودش ببرد بالا.

ولی بیخیال می‌شوم،دوست ندارم خواب کلاسیک ببینم.

جسمم توی بالاترین اتاق آن برج بیدار می‌شود و شروع می‌کند به گشتن دنبال آن چیز گم شده. بعد من این پایین کورمال کورمال، سرحدات دنیای مرگ را پیدا می‌کنم. یک دیوار بلند و تاریک است که همینطور رفته بالا. لابد فکر می‌کنید برای یک روح نباید از کوه بالارفتن سخت باشد ، ولی اینطوریا هم نیست! خدا را شکر می‌کنم که جسمم کوه‌نوردی می‌کند، چون حالا کار برای من راحت‌تر است.

حالا بالاخره دیوار را می‌گیرم و راه می‌افتم بالا، وقتی فکرمی‌کنم چقدر سقوط کردم تنم می‌لرزد، ولی چاره‌ایی نیست، این قصه قرار است بدون شاهزاده و اینجور چیزا تمام شود.

یادم باشد وقت بالا رفتن یک دهن‌کجی هم به نکیر و منکر بکنم...

بقیه‌ی خواب باشد برای بعد. حالا دیگر باید بیدار شوم.

پ.ن.دلم خیلی خیلی می‌خواد یک متن عاشقانه‌ی قشنگ بنویسم، منتهاش به هزار و یک دلیل دستم به نوشتن نمی‌ره...فقط اگه نوشتم لطف کنید و به خودتون نگیرید!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٢
 

هر بار چشمانم را می بندم، خودم را می‌بینم که دارم سقوط می‌کنم.

سقوط عجیب غریبی است. من خودم را می‌بینم که به پهلو روی زمین خوابیدم، محیط تاریک و یک جورایی ترسناک است. بعد کف آپارتمان زیر بدنم، خراب می‌شود و من سقوط می‌کنم به طبقه‌ی پایین. انگار در یکی از طبقات بلند یک ساختمان خوابیده باشم و بعد از یک طبقه سقوط می‌کنم به طبقه‌ی پایین‌تر. هر بار که می‌افتم، یک طبقه خراب می‌شود و من همراه آوار سقوط می‌‌کنم به طبقه‌ی پایین تر.

در تمام زمانی که سقوط می‌کنم، همینطور به پهلو خوابیدم و حتا چشمهایم را باز نمی‌کنم. انگار اصلن اتفاق مهمی نیافتاده باشد.

درد ندارد. همینطور، طبقه به طبقه سقوط می‌کنم و همراه سقوط من آپارتمان خراب می‌شود.

آپارتمان یک جای تاریک و نیم‌ساخته به نظر می‌رسد. شبیه به اسکلت‌های پیش‌ساخته‌ایست که وقتی بچه بودم، با هزار مصیبت و جان کندن از پله‌های نداشته‌اش بالا می‌رفتم که ببینم طبقه‌ی بالا چه خبر است.

توی یکی از اتاق‌های چیز بدی مخفی شده. می‌دانم. حس می‌کنم...

حالا دارم توی خود زمین فرو می‌روم. از یک سوراخی که برای کار گذاشتن کاسه‌ی توالت، کنده شده پایین افتادم. اینجا سرویس دستشویی طبقه‌ی اول است. چاله  یک کمی هم شبیه قبر است. تنگ و باریک است و لابد نکیر و منکر هم آن تو منتظر ایستاده‌اند.

نکیر و منکر توی چاه توالت، منتظر روح من ایستاده‌اند، که سقوطش را تمام کند.

بالاخره سقوط تمام می‌شود.

حالا توی دنیای زیرین، یعنی همان انتهای مسیر فاضلاب خوابیدم. هنوز به پهلو خوابیدم. انگار نه انگار که اینهمه توی زمین فرو رفتم، و حالا نکیر و منکر بالای سرم ایستادند...

فکر می‌کنم، پس چرا این خواب لعنتی تمام نمی‌شود؟ یک نفر چند طبقه بالاترتوی یکی از اتاق‌ها منتظرم ایستاده. پشت یک گلدان بزرگ کاج قایم شده و منتظر من است، فقط کافیست بلند شوم و برگردم بالا.

ولی نمی‌شود. اول باید جواب نکیر و منکر را بدهم.

*  *   * 

شاید بقیه‌شو نوشتم، شایدم نه!!!! فعلن همینه که هست!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦
 
خب تقصیر منه که اینقدر بد شانسم
اما در اصل تقصیر آرش می‌شه، که اینقدر از لذت و هیجان و باحالی کوه‌نوردی در شب تعریف کرده.
اینقدر گفت که من با این شانس گندم، تصمیم گرفتم یک روز عصر(یعنی دیروز) راه بیافتیم بریم بالا و مثلن ساعت ده یازده برگردیم پایین.

حالا که دارم می‌نویسم، وقتی بهش فکر می‌کنم شبیه به یک خاطره‌ی جالب از یک کوه‌نوری هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد. اما دیروز در حالیکه رعد و برق در فواصل نزدیکمان می‌غرید و باد داشت از جا می کندمان و قطرات باران را عین خنجر به سر و صورتمان می کوبید، اصلن قشنگ یا هیجان انگیز به نظر نمی‌رسید!


ماجرا اینطوری شروع شد که ساعت 3 باران گرفت. خیلی هم شدید. ولی بعد قطع شد و یک باریکه‌ای از آسمان و نور خورشید هم معلوم بود. اینطوری شد که تصمیم گرفتیم، به رفتن ادامه بدهیم-مقصد هم در ابتدا ایستگاه پنج کوه نوردی توچال بود، از مسیر بام تهران-
بعد که بالاتر رفتیم، دوباره باران گرفت و نسبتن هم شدید بود. کمی بعد، باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. آنقدر شدید بود که قدرت داشت آدم را تکان بدهد. باور کنید اگر یک موجود تیتیش و نازک و نارنجی بودم حتا می‌شد که باد پرتم کند پایین.
کمی بعد، گل بود و به سبزه نیز آراسته شد، به این صورت که رعد و برق هم شروع به درخشید و غریدن کرد! این یکی دیگر اصلن شوخی سرش نمی‌شد. فکر کردم همین دو ماه پیش یکی از کارکنان اداره‌ی که در آن کار می کنم، بر اثر اصابت رعد و برق جانش را از دست داده و بعد فکر کردم تازه او روی زمین بوده، نه این بالا روی کوه و بی هیچ محافظی.
خلاصه اینجا بود که فهمیدم، چطوری می‌شود آدم توی کوه یخ بزند. هر کدام از اعضای گروه دیوانگان-که ما باشیم- نهایتن یک سوییت شرت به همراه داشتند.

در این نقطه، صحنه را تصور کنید: باد شدید می‌وزد، باران شدید فرو می‌ریزد و رعد و برق همینطور دور و برمان می غرد، من یاد قولی افتادم که به مامانم داده بودم. قول داده بودم که راه اصلن خطرناک نیست و هیچ طوری نمی‌شود و تا نیمه شب برگشتم خانه. فکر کردم بیچاره مادرم چه گناهی کرده که من ابله دخترش هستم. خلاصه در حالیکه به زمین و زمان فحش‌های نسبتن رکیک می‌دادم و به شدت از شرایط و شانس بدم شاکی شده بودم، بنا را گذاشتم به اعتراض و خواهش کردم برگردیم.

دوستان معتقد بودند به خاطر رعد و برق بهتر است ادامه بدهیم تا به پناه‌گاه ایستگاه دو برسیم-چندان راهی هم نمانده بود انصافن- اما من معتقد بودم همان راه را به طرف پایین برویم، عاقلانه تر است. در این نقطه، یک زن و شوهر مسن و قهرمان از وسط راه پیدایشان شد، و ما را تشویق به ادامه‌ی صعود کردند.
معلوم می‌شود فقط جوانان نیستندکه ابله هستند!:دییی

و ما هم در همان شرایط وحشتناک به راه ادامه دادیم. دیگه راست راستی اشکم در آمده بوده. داشتم گریه می کردم و از شدت حرص و عصبانیت دیوانه می‌شدم. فکر می‌کردم، من یکبار دلم خواست این صعود در شب را تجربه کنم و آنهم اینطوری شد. من اشک می‌ریختم و خوشبختانه باد وباران و سیاهی شب نمی‌گذاشت کسی بفهمد-شاید هم فهمیدند-
بالاخره به پناه گاه رسیدیم و آن تو آنقدر سرد بود که فهمیدیم اگر هم به فرض محال می خواستیم شب اینجا بمانیم، فرقی نمی‌کرد و یخ می‌زدیم!

بالاخره سفر مطبوع رو به پایین را شروع کردیم، در حالیکه دیگر متوجه باران نبودیم. آنقدر خیس شده بودیم که دیگر حسش نمی‌کردیم. شما فرض کنید با لباس‌هایتان شیرجه بزنید توی استخر و یک نیم ساعتی آن تو بمانید، بعد بیایید بیرون و زیر باد و باران شدید راه بروید.

یادم نمی‌آید اینقدر در زندگی سردم شده باشد. اینقدر دندان‌هایم به شدت به هم خورده باشند. از خودم می‌پرسیدم، ممکن است مغزم یخ ببند یا نه؟ اما آرش می گفت، سی پی یو تا وقتی روی مین برد باشد و در حال کار کردن باشد، متوقف نمی‌شود! خب لابد راست می‌گفت دیگه!

و بالاخره ما رسیدیم پایین و من سوار آژانس شدم و آمدم خانه. وقتی رسیدم، آنقدر حالم بد بود که نفهمیدم موبایلم افتاده توی ماشین و هر قدر سعی کردم شماره‌ام را بگیرم فقط می‌گفت:
برقراری تماس با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی‌باشد.
فکر کردم هر نامردی که برداشته سریع سیم کارت را مرخص کرده. و اینطوری فکر کردم بدشانسی های یک روز به نحو احسن تمام شده!

تا اینکه امروز صبح راننده‌ی آژانس زنگ زد و گفت گوشی من را زیر صندلی ماشینش پیدا کرده.!!!!
زیر صندلی ماشینش عجب نقطه‌ی کوری بود ها!


* * *
یکی از بهترین مناظری که تا به حال توی عمرم دیده ام، تماشا کردن باران از بالا بود.
دیروز این منظره را برای اولین بار دیدم.
شما بالای شهر هستین و باران را به شکل یک جریان خاکستری عمودی می‌بینید که از ابر تا روی شهر کشیده شده. اول یک جریان ثابت به نظر می‌رسد، انگار که ابر در حال فرو ریختن به سمت پایین باشد، بعد که خوب نگاه کنید، متوجه حرکت آن جریان هم می‌شوید.
جدن معرکه است! شاید دیدن همین یک منظره، به تمام آن رنج و مصیبت و بدبختی بیارزد!! شاید!!
داشتم فکر می‌کردم، اگر زودتر راه افتاده بودیم و بالاتر رفته بودیم، با توجه به اینکه هیچ‌نوع امکانات واقعی کوه نوردی نداشتیم،‌ درصدبالایی احتمال داشت که کلکمان کنده شود!!!
:دیی

بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

در برگ ریزباغ وقتی که گل شکست

وقتی که آفتاب در من به شب نشست

* * *

حالا  اینجا همان برگ‌ریز باغ است. من دارم در خیابانی خلوت راه می‌روم. هیاهوی آدم‌ها از دور دست به گوش می‌رسد. تمام پیاده رو از برگ‌ پوشیده شده. زرد، قرمز، نارنجی  و گاهن برگ‌های سبز. همینطور که راه می‌روم، برگ‌ها خش خش زیر پایم صدا می‌کنند.

گفته بودی دیگر از اندوه باران چیزی نخواهیم شنید. نگاه کن ببین این‌همه برگ زرد! دست کدامین معجزه است که بخواهد دوباره به زندگی برشان گرداند. نگاه کن! کوچه و خیابان اندوه باران را فریاد می‌زنند.

گفته بودی کسی از کوچه باغ باران خواهد آمد، نگفته بودی تا ابد دلتنگ ماندن یک لحظه اتفاق می‌افتد.

* * *

باد می‌وزد ناگهان، یک چیزیست شبیه به گردبادهای توی کارتون‌ها. انگار که فقط من را دوره کرده باشد. مثل یک قیف است و من ته قیف. تمام برگ‌های کف خیابان را هم بلند کرده. برگ‌ها دور من توی قیف به رقص در‌آمده‌اند. دور من طوفانی از رنگ‌های زرد و قرمز و نارنجی بر پاست. بوی باران می‌آید.

حالا باران گرفته.

فکر می‌کنم این منظره‌ی من که توی گردباد گیر افتادم، با اینهمه برگ که دورم می‌چرخند، و بارانی که فرو می‌ریزد، از بیرون چقدر فانتزی به نظر می‌رسد. لابد شبیه فرشته‌ای چیزی شدم. جان می‌دهد برای یک شعر عاشقانه‌ی پاییزی.

حالا من فرشته‌ی بارانم در احاطه‌ی برگ‌های زرد پاییز. اینجا سمفونی باران و برگ است.

سمفونی پاییز

گردباد از زمین بلندم کرده، دارم به هوا می‌روم. باران همینطور از آسمان فرو می‌ریزد.

همسرایی فرشته‌ها:

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه

بعد من می‌گویم، نه نه ! من بی‌نوا بندگکی سر به راه نبودم...

باد و باران و رقص برگ‌ها، سمفونی پاییز را کامل می‌کنند.

* * *

سه روز هست که دارم تلاش می‌کنم یک چیزی بنویسم. خود چیز توی کلمه‌ام هست، اما نمی‌شود نوشتش. افکار توی سرم جرم ندارند. نمی‌شود به کلمه تبدیلشان کرد. مثل آدمی که صورت نداشته باشد.

تولدت مبارک.


بر چسب ها:
نظرات ()