نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 

تو کمی چرخیدی به سمت چپ و داری بالا را نگاه می‌کنی و با کسی که پشت سرت ایستاده خداحافظی می‌کنی. من همینطور نگاهت می‌کنم و چهره‌ی تو در این حالت که معصومانه بالا را نگاه می‌کنی، در خاطراتم قاب گرفته می‌شود. هر وقت یادت می‌افتم، همین چهره است که یادم می‌آید و لبخند محجوبانه‌ات.

باد می‌خورد به صورتم و یواش یواش رها می‌شوم در باد.

یک شکاف عمیق در باغچه‌ ایجاد شده. خیلی عمیق. انگار تا خود هسته‌ی زمین پایین می‌رود. یک چیزی شبیه درخت داخل شکاف روییده. شبیه درخت نارون است، ولی باریک‌تر و بلندتر. درخت به این بلندی تا به حال ندیدم.

باغچه‌مان گود شده، تا خود جهنم ادامه دارد.

شاید هم بهشت. چه کسی گفته جهنم آن پایین است و بهشت آن بالا؟

شاید هم بهشت آن پایین باشد.

لب پرتگاه می‌روم و پایین را نگاه می‌کنم. ترس برم می‌دارد، سردم می‌شود، یک جور سرمای موذی زیر پوستم می‌دود و می‌لرزم.

تصویر تو که چرخیدی و بالا را نگاه می‌کنی، همینطور توی ذهنم باقی مانده. باید پایین بروم. لابد یک خبرایی هست آن پایین.

دوباره رها می‌شوم. پایین، پایین و پایین‌تر.

 درخت نارون انگار پل ارتباطی بین دنیای پایین چاله و دنیای بالای چاله است.درخت نارون که نه، بوته‌ی نارون است در اصل.  فکر می‌کنم اگر بخواهم بروم بالا، بوته‌ی نارون تحمل وزنم را نخواهد داشت.تا ابد این پایین می‌مانم. و تا ابد باید به تصویر تو که چرخیدی و با لبخند داری بالا را نگاه می‌کنی فکر کنم.

فکر می‌کنم سقوط کردم و بعد ترس برم می‌دارد. خسته‌ام. باید بخوابم. می‌خوابم و بعد که چشمانم را باز می‌کنم، نه درخت هست و نه گودال. روی یک تخت چوبی دراز کشیدم. وقتی تکان می‌خورم تخت غژ غژ صدا می‌دهد. انگار که حسابی کهنه باشد. رو به روی تختم، یک آیینه کهنه و رنگ و رو رفته به دیوار کوبیده شده. یک قفسه‌ی چوبی و خاک خورده کمی آنطرف تر قرار دارد و توش پر است از خرت و پرت‌هایی که اصلن به یاد ندارم. پایین تختم، روی یک صندلی زهوار دررفته، یک دامن است. یک دامن بلند و رنگارنگ و چین و واچین. دامن طبقه طبقه است و هر طبقه‌اش یک رنگ. زیبا و خوشدوخت به نظر می‌رسد و با کهنگی اتاق در تضاد است.

یک گوشه‌ی ذهنم، تصویر مردیست که برگشته و بالا را نگاه می‌کند و لبخندی محجوبانه بر لب دارد. اولش تصویر گنگ و ناشناس است، هیچ یادم نیست تصویر چه کسی می‌تواند باشد. شاید خواب دیدم؟ اما چرا باید خواب کسی را ببینم که نمی‌شناسم. یک چیزی انگار اشکال دارد. حواسم سر جایش نیست. بعد فکر می‌کنم خودش است. همانی که آن روز دیدم.

کدام روز؟ مهم نیست، لابد یکی از همین روزها.

نور خورشید که از پنجره‌های قدیمی وارد می‌شود، بیدارم می‌کند. خوشحال بلند می‌شوم. نگاهی به دامن می‌اندازم. همه چیز رو به راه است. خودم را در آیینه برانداز می‌کنم. چشمکی به دختر توی آیینه می‌زنم و بیرون می‌روم. کف چوبی خانه زیر پایم غژ غژ صدا می‌دهد. صدای مرغ و خروس‌ها از بیرون می‌آید. یک روز عادی دیگر شروع شده. پشت میز آشپزخانه می‌نشینم. خواهرها و برادرهایم هم هستند. همه برای جشن آماده شده‌اند.

* * *‌

خورشید غروب کرده و وقت شادی و رقص است. من دامن رنگی چیندارم را پوشیدم، موهایم را در باد رها کردم و خوشحالم. مردی گوشه‌ی خاطراتم محجوبانه لبخند می‌زند. پیدایش می‌کنم.

خودش است. بعد می‌رقصیم و می‌رقصیم و می‌رقصیم....

دنیا دور سرم می‌چرخد. دوباره کنار گودال هستم و اینبار حسابی ترسیدم.

هنوز از گوشه‌ی خاطراتم لبخند می‌زنی و نقش چشمانت در خاطراتم قاب گرفته شده‌اند.

* *‌‌ *

من به این نوشته می‌گم سوررئال!!!!!!


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
 

 

 

 از لابه‌لای رویاها و خاطرات خیس از اشکم می‌گریزی. رویاهام سیاه هستند، سیاه هستند و صدای قهقهه‌ی شیطان از یک گوشه کناریش می‌آید. و بعد تو که همینطور از لابه‌لای رویاهام می‌گریزی . 

 

مثل آب از لابه‌لای انگشتان دستم. از دست‌های خالی‌ام. دست‌های بدون رویام. توی دستهام نه چشم هست و نه رویا. دست‌هایم نه خواب دست‌های تو را می‌بیند نه برگ‌ریز پاییز و نه باران. 

 

جای پاهات مانده. جا به جای خالی رویاهام جای پاهای تو هست. جای پای رفتن و برنگشتنت. 

 

 زیر همان درخت توت که شیطان همیشه از همان‌جا صدایم می‌کند. تو که از زیر درخت توت ما رد نشدی، شدی؟ 

 

رضا صادقی می‌گه: تو رو جون لحظه برگرد. 

 

درخت توت، توی باد تکان می‌خورد و من فکر می کنم یک فوج فرشته بالایش پرواز می‌کنند. برای دیدن فرشته‌ها کافیست به هوا تمرکز کنی. فرشته‌ها را می‌بینم و قمری‌هایی را که شب در درخت توت می‌خوابند. 

 

فکر می‌کنم، اگر اینهمه فرشته بالای درخت هست، پس چرا شیطان همیشه مرا از همان‌جا صدا می‌زند و بعد فکر می‌کنم جای پای رفتن تو، زیر درخت توت ما چه کار می کند؟ 

 

درخت توت، خیلی وقت است که توت دادن یادش رفته. فقط اسمش مانده روی درخت! چیز دیگرکه نمی‌شود بهش گفت. درخت توت! و قمری‌ها هنوز دوستش دارند. یادشان نیست درخت یک زمانی هم توت می داده. اصلن چه فرقی می‌کند؟ 

 

فرق می‌کند! 

 

یک زمانی بود که  بچه بودم و زیر همان درخت توت بازی می کردم و شیطانی هم گوشه کنار رویاهام کمین نکرده بود. روحم هم دست نخورده مال خودم بود. همه کس و همه چیز را دوست داشتم. از مرغ قهوه‌ای پرخور و تنبلمان بگیر، تا خانم معلم‌های بداخلاق و بچه‌هایی که هیچوقت من را بازی نمی‌دادند. دوست داشتم و خیالم راحت بود و دستهایم پر بود از رویا... 

 

دعا کن نره امشب، دل عاشق تره امشب... 

 

تلخ شدم. تلخی به جانم نشسته. مثل زهر هلاهل.

 

تلخ شدم.

 

تلخ و ناکام

 

دست‌هایم خالی هستند. مرغ قهوه‌ای پرخورمان مرده و زیر یکی از کاج‌های خشکیده و بی نا‌ و رمقمان دفن شده. درخت توتمان هم دیگر توت نمی دهد. تازه جای پای تو هم که زیرش مانده...

 

راستی تو هیچوقت از زیر درخت توت ما رد نشدی؟

 

از کوچه باغ رویا و خاطره چی؟

 

از زیر آسمان‌های ابری و بارانی چی؟

 

بالاخره که باید از یک جای این تقدیر دلتنگ رد شده باشی...

 

تو یادت هست درختمان توت می‌داد؟

* * *

 

  

 

 

 

 پ.ن. آدم ها همیشه اول به خودشان فکر می کنند، بعد دیگران. اگر می‌شد گاهی اول به دیگران فکر کنند بعد خوشان، آنوقت گاهی ، بعضی‌ آدم های دلتنگ هم لبخند می‌زدند..


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥
 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله..

دل اسیر آرزوهای محاله...

غبار پشت شیشه می‌گه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره...

پ.ن. این گوگولی واقعن دوست داشتنی نیست؟

برای دیدن سایز درست عکس، روش کلیک کنید! واقعن حوصله نداشتم  اندازه‌ی کادر اینجا بکنمش.

کدوم گوگولی‌ها؟؟؟؟ خب سایت محترم Freeshare به رحمت ایزدی پیوست!!بسیار هم عالی!!!!!

می ذارم حالا یه جای دیگه


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

دستم خالی، دلم خالی تر..

اولین نفس‌های پاییز را حالا دیگر می‌شود در هوا حس کرد. پاییز از راه می‌رسد...

پاییز با آن غروبهایش که حال آدم را دگرگون می‌کند. پاییز و غم عشق‌های بی‌سرانجام و غروب زندگی و تنهایی..

پاییز و صدای مرحوم فروغی که می‌خواند:

غم تنهایی اسیرت می‌کنه، تا بیای بجنبی پیرت می‌کنه......

پیر شدم.

دستم خالی، دلم خالی‌تر...

چیک چیک چیک...

باران می‌چکد روی سرم، روی صورتم، روی زمین، همه جا..

چیک چیک چیک..

اشکهام می‌چکند، روی دفتر خالی‌ام، روی میزم، روی کیبورد، همه جا...

صورتم خیس است، موهایم آشفته، دلم غمگین و ساکت...

من گریه کردم....گریه کردم...گریه کردم...

پس کی تمام می‌شود؟؟؟

* * *

دلم آرام است. از اضطراب خبری نیست. عشق هم رفته ته دلم. ته دلم درست مثل یک آب انبار شده. اشکهام آن ته جمع شده‌اند. بعد تاریک است. تاریکِ تاریک. درست مثل طبقه‌ی ماقبل اول دوزخ که افلاطون وابن سینا و مابقی دانشمندان را آنجا گذاشته اند.* یک باریکه نور از یک جایی می‌آید، که لابد ایمان من است به معجزه‌ی خوبی آدم‌ها...

بعد اشکهام همینطور جمع شدند آن ته. رنگ آب  سبز است، شاید هم آبی تیره. جلبک و خزه و چیزهای دیگر در آن رشد کردند. حتا خیلی چیزها که خودم هم نمی‌دانم. چیزهای فراموش شده..!! لابد اگر به یک کارگر افغانی یک پولی بدهم که برود و آن ته را تمیز کند، کلی چیزهای عجیب غریب ازش بیرون بیاورد.

ولی نمی خواهم! نمی‌خواهم کسی تمیزش کند! دل من است و اینجوری بهتر است! از آن دلهایی که کفشان کاشی آبی و سفید شده و جلوی پنجره‌هاش گلدان اطلسی گذاشتند، بهتر است. دل من می تواند خواب گلدان اطلسی ببیند، ولی آن دلی که پر از گلدان اطلسی است، نمی‌تواند خواب اشک و عشق‌های ناگفته و آرزوهای برباد رفته ببیند.

توی آب اشکهام ، پر است و شلوغ و پلوغ و یک عالمه چیز آنجاست که باید دفن شوند. درست مثل آن یک کپه DVD رایت شده، که روی میزم همینطور تلنبار شدند و هرگز به دست کسی که برایش رایت شده، نمی‌رسند!

باید جمعشان کنم. DVD ها را می‌گویم. آنها هم باید بروند آن ته، توی آب اشکهام و قاطی شوند با بقیه چیزهای آن ته. با خاطرات ننوشته وپیش نیامده و اعتراف به عشق‌های نهان و چیزهای دیگه...

از بس که احساس‌هایم را پنهان کردم ته آب‌انبار اشکهام، یادم رفته اصلن چطور می‌شود ابراز احساسات کرد. ولی حالا عوضش آزادام تا وقتی زنده‌ام همینطوری دوست داشته باشم...

خدایا متشکرم که دلم پره از اندوه عشق و اندوه درد دیگران و شرمساری تنهایی. شکرت که دلم پر نیست از عقده‌های چرکین و نفرت و حسد و کینه و دشمنی و تنگ‌نظری.

من پرم از عشق و بی‌دریغ بخشیدم به همه‌کس. همه‌کس. اما خودم همیشه بی‌نصیب! ایکاش می شد که زندگی‌ام همین‌ روزها تمام شود. همین‌ روزها که عشق و دوست داشتنم به چشم خودم لااقل زیبا هستند. دوست ندارم یک پیرزن چروکیده‌ی نفرت انگیز بشم، که خودم هم از فکر لبریز بودن از عشق حالم به هم بخورد ! پیرزن‌ها فقط باید عاشق نوه‌هاشان باشند و بچه‌هاشان که کم کم سالخورده می‌شوند. پیرزن‌ها نباید لبریز از عشق ناکام باشند.

خدایا به من جسارت بده که قبل از پیرزن شدن، تمامش کرده باشم و رفته باشم.

* * *

پ.ن. هروقت آخرین پست اینجا رو می‌خونم، پریشون می‌شم و اشکهام می‌ریزن. به خودم می‌گم اینم فقط یه متنه، مثل بقیه متن‌ها. حقیقت نداره، ولی...ولی اشکام می‌ریزن...متنش خیلی واقعیه.

هلال تو یکی از کسایی هستی که به عشق خوندن کامنتهات اینجا نوشتم، خواهش می‌کنم...

پ.ن.2.هیچ‌کجای این نوشته تارگت خاصی نداشت. بیخود لا به لای کلمات من رو جستجو نکنید. حالا اگر نوشته‌ای باشد برای یک کسی، توی دفتر خالی‌ام می‌نویسم، یا توی همان ام اس وان نت عزیز، چه حاصل از نوشتن چیزهایی که کسی دوست ندارد بخواند. من که حمید مصدق نیستم، قصه‌های دلتنگی‌ام را شعر کنم و بسرایم تا چهار نفر دیگر هم تسکینی در آنها بیابند..

پ.ن.۳ مریم میگه: یه روزی می‌بینی دعاهات مستجاب شدن و اونوقت خوشحال می‌شی، می‌گم راست میگی؟؟؟ اونم می‌گه آره بابا! معلومه که راست می‌گم و من الکی خوشحال می‌شم، هر چند می‌دونم اونم این حرفا رو می‌زنه که منو الکی خوشحال کنه...

پانویس

* در دوزخ دانته، ابن سینا به همراه تعداد زیادی از دانشمندان، در یک جایی از دوزخ هستند که مجازاتشان تاریکی است. دانته از زبان ویرژیل اینطور می‌گوید که جرم آنها این است که خواستند خداوند را تنها از راه علمشان بشناسند. در تمام ظلمتی که احاطه‌شان کرده یک باریکه نور از جایی می تابد که آن هم علمشان است. علمی که خواستند با آن خدا را بشناسند. اینکه طبقه‌ی اول بود یا سوم را دقیقن یادم نیست! حالا باید نگاه کنم. فکر کنم آن طبقه‌ی ماقبل اول جایگاه غیرمسیحی‌های مومن بوده که ویرژیل هم همراه آنها زندگی می‌کرده.

مطمئن که شدم اینجا را ویرایش می کنم.


بر چسب ها:
نظرات ()