نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧
 

این مردم دانه‌های دلشان که پیدا نیست هیچ، دانه‌های دل دیگران را هم نمی‌بینند. هرقدر هم که سعی می‌کنم در دلم را باز بگذارم و دستم  را با محبت و صمیمت دراز کنم، فایده ندارد که ندارد. اصلن انگار نمی‌شود که همه چیز را به بدترین شکل ممکن تعبیر نکنند. نمی‌شود که پیش‌فرض‌های یکسر تیره و تار ذهنشان را پاک کنند و فکر کنند، شاید این یکی واقعن قصدش خیر باشد.

نخیر نمی‌شود!

هرگز قضاوت نکنید.

اگر ملت تلاش می‌کردند، فقط به همین یک رهنمود بودای عزیز عمل کنند، دنیا صد مرتبه جای بهتری می‌شد.

نمی‌شود دیگر! یاد گرفته‌اند که قضاوت کنند. و اینکار را به بدترین شکل ممکن انجام دهند.

آقاجان ساختار اداری ما مشکل دارد. ایرانی هستیم و کون‌گشاد. ایرانی هستیم و کسی حق ندارد به کارمند دولت نگاه چپ بکند. ایرانی هستیم و کارمند دولت به جز خاله‌زنک بازی و غیبت و دودره بازی و زیر‌آب‌زنی و اعلان جنگ به اتاق بغلی هیچ‌کاری ندارد که انجام بدهد.

(من دیدم کارمندی را که اختلاس چند میلیونی‌اش رو شده، تبعید کردند به یک سازمان و بخش دیگر، پشت یک میز که مثلن دیگر خلاف نکند.! پس به چه دلیلی روی این زمین ممکن است اینها اخراج شوند؟ قتل؟)

ایرانی هستیم و مدیر یک سازمان دولتی کت و کلفت به یک کارمند زیردستش اعتماد نمی‌کند، که یک پروژه‌ی سنگین را به او واگذار کند و اینطوری می‌شود که پیمانکار و کارمند دولت، رو در روی هم قرار می‌گیرند. کارمند عزیز دولت به خون پیمانکار تشنه است و گمان می‌برد  پیمان‌کار است که جلوی رشد و پیشرفتش را گرفته.

حالا هر چقدر پیمانکار بدبخت دستمال سفید بالا بگیرد و لبخند بزند و از در دوستی وارد شود و سعی کند که مفید باشد و دانه‌های دلش را نشان بدهد، فایده ندارد که ندارد! کارمند دولت عزیز باید به چشم یک دشمن به او نگاه کند و با او درست مثل یک دشمن خونی رفتار کند.

خب چه می‌شود کرد؟ این یک لوپ بی نهایت است. یک دور باطل است!

رییس به کارمند دولت اعتماد نمی‌کند، کارمند دولت فرصت جلب اعتماد ندارد. حالا چه می‌شود کرد؟ کی قرار است این وضعیت درست شود؟

این موج انرژی منفی و گمان بد در این چند روزه دارد خفه‌ام می‌کند. باید حرف گوش می‌کردم!

I'm so sorry i didn't listened to you, it seems you are always right..and it seems i'm always wrong! my budhhist thoughts, wont work in this dirty land. but i can't help it! i am born a budhhist! it's me! i have to be like this. i have to trust , i have to be kind, cause i can't be something else...

دلم بدجور از این شرایط پر است!

از زیر‌آب زنی . از متهم شدن. از بدگمانی و گوشه کنایه، آنهم وقتی قصدم خیر خیر است!

خسته شدم! از این ساختار دولتی نافرم!

از این آدمها که دانه‌های دلشان پیدا نیست و قضاوت می‌کنند و بدگمانی چنان در روحشان ریشه دوانده که جز بدگمانی کاری ازشان ساخته نیست.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٠
 

سرد،

تلخ،

ساکت و آرامم

به مرده‌ای می‌مانم که زیر مرداب دفن شده.

سکون است این، سکون!

با من نه امیدی هست، نه اضطرابی

....

فکر کنم یک چیزای دیگه هم قراره این زیر بنویسم، ولی حالا فعلن همین باشه!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 

بعد از انتشار کتاب هفتم هری پاتر، دنیا را جو هری پاتر گرفت. چند روز اول که جو حسابی داغ داغ بود و ملت به شدت هیجان زده! خود من هم هیجان زده شدم وقتی ده فصل اول را دانلود کردم.

به دنبال این جو زدگی، رسانه‌های کشور عزیزمان هم قصد کردند که از جو عقب نمانند و یک جورایی سوار موج شوند. و در راستای این موج سواری روزنامه‌ی عزیز کیهان یک مقاله درباره‌ی ارتباط هری پاتر و رنگ سبز سیدی منتشر کرد. بعد هم کانال دوی آی آر آی بی عزیز، یک برنامه مستند درباره‌ی ارتباط هری پاتر و شیطان پرستی پخش کرد! مقاله را که خوشبختانه نخواندم و فقط یک چیزایی شنیدم و برنامه را هم در حد دو جمله شنیدم(باز هم خوشبختانه!)

خب اون دو جمله‌ای که من شنیدم اینها بودند:(نقل به مضمون)

در هری پاتر، خدا و مقدسات نقشی ندارند. در این دنیا همه کس و همه چیز به یاری هری می‌آیند. او بدون اینکه دعا کند این کمک‌ها را دریافت می‌کند. ققنوس به یاری‌اش می‌آید و با اشک‌هایش زخم مهلک او را شفا می‌دهد.

خب، بریم اول بریم سراغ خود هری‌پاتر واینکه این ادعا تا چه حد صحت داره!

بیاد بگم که دم رولینگ گرم! واقعن توی هفت جلد کتاب اسمی از خدا نبرده! هیچ کجای کتاب شخصیت‌ها مثلن نمی‌گن:

oh my God!

یا

God Help us..

جالبه؟

من از رولینگ نپرسیدم چرا، ولی می‌توانم خودم دلایل خودم را بیاورم.

یک دلیل شاید اینکه، اینجا یک دنیای به کل فانتزی است. جایی که قوانینش با دنیایی که ما می‌شناسیم فرق دارد. و داستان قرار نیست بار مذهبی یا فلسفی داشته باشد.

یک دلیل دیگر اینکه، شاید رولینگ به خدا معتقد نیست و دوست نداشته در کتابش ردی از اعتقاد به خدا باشد.

کسی که ترک شده باشد، رها شده باشد، تنها و درمانده شده باشد، خوب می‌داند اینجور وقت‌ها آدم چقدر احساس بی‌پناهی و بی‌کسی می‌کندو اینجور وقت‌هاست که از ته دل خدا را آرزو می‌کند و گاه اینجور وقت‌هاست که حس می‌کند، خدا چیزی نیست جز یک توهم قشنگ...

و اگر زندگی‌نامه‌ی رولینگ را خوانده باشید، می‌دانید که چطور درمانده شده بوده و چطور خودش، خودش را بالا کشیده و رهانده. پس شاید وجود خدایی مهربان و یاری دهنده، مثل همون اشک ققنوس باشد که جای نیش باسیلیسک را درمان می‌کند. شاید همانقدر دور و دست نیافتنی باشد. شاید همانقدر واقعی باشد. شاید اصلن همان باشد!

خب بعد بریم سراغ برنامه‌ی کانال دو:

برنامه گویا قصد داشت بگوید: تخیل چیز بدی است! تخیل باعث کفر و شیطان پرستی می‌شود. تخیل باعث می‌شود ما بد باشیم!

بله دیگر!

به دنیای 1984 خوش آمدید!

فقط مانده یک دستگاهی اختراع کنند و توی کله‌هامان بگذارند که دیگر فکر نکنیم!


بر چسب ها:
نظرات ()