نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٧
 

MSOneNote

خب می‌خوام براتون از MsOneNote بگم.

این نرم‌افزار بخشی از package آفیس مایکروسافت2007 هستش. چیزی که من خودم هم نمی‌دانستم این بود که ورژن 2007 این نرم‌افزار ورژن اول آن نیست و oneNote 2003 هم داریم. شاید حالا چون همراه آفیس در مجموعه قرار گرفته، بیشتر شناخته شده باشد. به هر حال ، اگر تا به حال با این نرم‌افزار کار نکرده‌اید خواندن این متن برای شما مفید خواهد بود.

نصب:

نصب کردنش کار خاصی ندارد. در صورتی که یکبار قبلن آفیس نصب کرده باشید، می‌دانید که با دو سه بار زدن Next می‌شود کل package را نصب کرد. اگر هم نصب نکرده‌اید، نگران نباشید. همین است که گفتم. سی دی یا دی وی دی را در درایو گذاشته و وقتی برنامه ران شد، Next ها را می‌زنید. یک جایی اول کار باید یک سریال نامبر وارد کنید که قاعدتن روی پاکت سی دی‌ها نوشته یا داخل خود سی دی در یک فایل تکست قرار گرفته. یک جا هم باید کامپوننت‌هایی که می‌خواهید نصب کنید انتخاب کنید. آفیس کامپوننت های مختلفی دارد و آفیس 2007 چند ورژن هم شده. ورژن اینترپرایز دارد و ورژن آفیشال و... و کامپوننت‌های داخل هر پکیج فرق می‌کنند. به هر حال شما می‌توانید کامپوننت‌ها را بر حسب نیازتان انتخاب کنید. اکثر کاربران معمولی، Word  ، powerpoint ، Excel و OutLook را می‌شناسند و نصب می‌کنند. بسته‌ی آفیس، نرم‌افزارهای دیگری هم دارد که اینجا درباره‌ی آن صحبت نمی‌کنیم.

موارد استفاده:

OneNote یک دفترچه یادداشت الکترونیک و هوشمند است. در صورتی که لپ‌تاپ یا PDA و یا یک موبایل پیشرفته با سیستم عامل درست و حسابی داشته باشید، کاربرد OneNote برایتان چندین برابر می‌شود. چون دفترچه یادداشتی است که در همه حال همراه شما خواهد بود.

ساختارOneNote به این صورت است که در بالای همه چیز دفترچه یادداشت قرار گرفته. هر دفترچه‌یادداشت شامل تعدای Section است و هر section شامل صفحات یادداشت هاست.  

شما می‌توانید هر تعداد دفترچه یادداشت که بخواهید تعریف کنید. مثلن یک دفترچه یادداشت برای مسائل کاری، یکی برای نوشته‌های شخصی و خاطرات، یکی برای نگاه‌داری اطلاعات مالی و...

در زیر نمایی از OneNote را مشاهده می‌کنید.

این عکس از راهنمای خود OneNote گرفته شده.

همانطور که گفته داخل هر دفترچه‌یادداشت، می‌توانید تعدادی section داشته باشید. Section ها را به صورت تب‌های رنگی بالای صفحه مشاهده می‌کنید. این رنگها و اسامی قابل تنظیم هستند. روی هر section که بروید صفحات داخل آن seciotn را در منوی سمت چپ(اگر فارسی ساز نصب کرده باشید سمت راست) مشاهده می‌کنید. برای صفحات می‌توانید نام بگذارید و یا با تاریخ ذخیره‌شان کنید. برای ذخیره سازی با تاریخ کافیست از منو insertàdate and time استفاده کنید.

برای ایجاد دفترچه یادداشت  جدید ، Section جدید و یا زیرصفحه‌ی جدید می‌توانید از منوی

Fileànew استفاده کنید.

یکی از خصوصیات جالب OneNote این است که نیازی به ذخیره کردن صفحات ندارید و لازم نیست نگران از دست رفتن نوشته‌هایتان باشید.

 همین که شروع به نوشتن در آن بکنید، نوشته‌ها ذخیره می‌شوند.

صفحات OneNote قابلیت ذخیره سازی فایل تصویری، صوتی و movie را دارند. مثلن می‌توانید یک خاطره بنویسید و عکس‌های خاطره همراه با فیلمش را در یک صفحه قرار دهید. یا صدای یک کنفرانس را به همراه پیاده‌سازی آن در یک صفحه نگاه داری کنید.

یکی دیگر از قابلیت‌های جالب صفحات این است که در هر گوشه‌ی آن که بخواهید می‌توانید بنویسید. یعنی اینطور نیست که مثل ورد مجبور باشید خط به خط و زیر هم بنویسید. درست مثل یک دفترچه یادداشت کاغذی است. می‌توانید بالا سمت راست یک چیز بنویسید و بعد پایین سمت چپ یک چیز دیگر.

OneNote می‌تواند با outlook کار کند و با آن Synchronize شود. می‌توانید در OneNote برای اوت لوک Task تعریف کنید و برای task یادداشت بنویسید. Task تعریف شده در قسمت task های اوت لوک دیده می‌شود. برای اینکار از

Insert > Outlook Task

استفاده کنید.

می‌توانید صفحات OneNote را مستقیمن به کسی ایمیل کنید.

FileàEmail

و یکی از جالبترین قابلیت‌های onenote ، امکان جستجوی آن است. فرض کنید شما یک عکس در یکی از یادداشت‌ها گذاشته اید و در عکس نوشته‌ شده project . حالا اگر کلمه‌ی project را جستجو کنید، یادداشتی که در آن فایل تصویری حاوی نوشته‌ی project وجود دارد، پیدا می‌شود.

Shortcut های oneNote هم خیلی جالب هستند و کارآیی آن را راحت‌تر می‌کنند؛ منتها من به علت بی‌استعدادی در یادگیری Shortcut چیزی بلد نیستم که بنویسم.

خب بیشتر از این طولانی نشود بهتر است. اینها که گفتم برای اینکه راه بیافتید و از این نرم‌افزار مفید استفاده کنید، کافی است.

پ.ن. دیگر از من از اندوه باران چیزی نخواهید شنید.

نظردهی باز است.

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 

هر چندکه چیز بامزه‌ای بود، ولی احساس خوبی نداشتم نسبت به اینکه یه پست تحت عنوان دستشویی بالای وبلاگم باشه. خصوصن که ممکنه مدت زیادی هم بمونه بالا.

خلاصه شرمنده دیگه! من کامنتا رو گذاشتم بمونه


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۱
 

دردهایی هست در زندگی که در انزوا، روح را مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

انگار که خوره به جانت افتاده باشد و هیچ‌کار از دستت ساخته نباشد. هر چقدر گریه کنی، هر چقدر به خودت وعده وعید خوب و روشن بدهی، هر چقدر رویای بهار ببینی، هر چقدر پند و اندروز فیلسوفانه به خودت بدهی، هر چقدر به آینده امیدوار باشی، هر چقدر سمت و سوی روشن همه‌ چیزها را ببینی، هر چقدر فال حافظ بگیری و تفسیر عاشقانه بکنی‌اش، هر چقدر آسمان را نگاه کنی و بال فرشتگان را در آن ببینی، هر چقدر رو به سوی خورشید دعا کنی، هرچقدر با ستاره‌ی روشن شامگاهی صحبت کنی، هر قدر رو به سوی روح جهان فریاد بکشی و بگویی می‌خواهمش، هر قدر به حرفهای پائولو کوئلو باور داشته باشی که می‌گوید اگر چیزی را طلب کنی تمام جهان دست به دست هم می‌دهند که تو به خواستت برسی، هر قدر که الکی لبخند بزنی و بخندی و برای رفیقت نقش یک آدم خوشحال به مراد رسیده را بازی کنی، هر قدر که برای همه نقش بازی کنی، سرت را فرو کنی توی این دنیای مجازی و یک جمله‌ی چرند کنار اسمت بنویسی و بگی بخندی، هر قدر که سرت را توی کار فرو کنی و به خودت بگویی من خیلی کارم درست است!، هر قدر که ابی و داریوش گوش کنی و فکر کنی دنیا عوض می‌شود، هر قدر زیر لب بخوانی دور دنیا گر دو روزی بر مراد ما نگشت....

فرقی ندارد.....

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره می‌خورد.

مثل خوره روحت و جانت را می‌خورد و تمام نمی‌شوی که بمیری و راحت شوی. همینطور هستی و سر بر در و دیوار می‌کوبی و زجر می‌کشی و تسکینی نمی‌یابی.

مثل این است که با ناخن‌گیر سر کسی را ببرند. مثل اینکه با کارد میوه‌پوست کنی کسی را زنده زنده، قطعه قطعه کنند.

مثل خوره می‌خورد..

* * *

همه‌ی این حرفها بهانه است.

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

تو ندیدی به پشیزی نگرفتی دل مارو

 

لحظه‌های تلخ غربت

هفته‌های بی‌مروت

تو نبودی که ببینی شب تار انتظارو....

 

* * *

پ.ن.نظر دهی باز است.

پ.ن.۲ الهی هر کی هر جا نذری داره ادا شه

چشم انتظار نباشه موی سرش سفید شه...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩
 

فعلن که چیزی واسه نوشتن ندارم! پس یک بخشی از قصیده‌ی آبی خاکستری سیاه، سروده‌ی حمید مصدق رو براتون می‌ذارم.

یک زمانی بود شعرهای حمید مصدق بدجور به دلم می‌نشستند، امروز بعد از سالها این شعر رو دوباره خوندم و دیدم بد نیست بذارمش اینجا.

چون حوصله ندارم نظرها رو تایید کنم، نظردهی بازه!

......

کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
.........


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳
 

غرقه‌ی اندوه می‌شوم و هیچ امید و آرزو و خیال رهایی بخشی نمی‌ماند.

عده‌ای هستند باور دارند، آنچه جهان پیرامون ما را شکل می‌دهد، تصورات خود ماست.

با خودم فکر می‌کنم، من هیچوقت دلم نخواسته اینطور دلتنگ و تنها باشم. دلم نخواسته اینطوری بشود..دلم نخواسته...

ولی بعد می‌بینم که یک جورایی این حرف درست است. آنچه جهان پیرامون ما را شکل می‌دهد، تصورات که نه، کابوس‌های ماست. هراس‌های ما و دلتنگی های ما.

کائنات نسبت به هراس‌های ما حساس است و سریع شکل آنها را به خود می‌گیرد.

و من می‌ترسم...

ترس از دست دادن....

 و کائنات هراس من را شکل می‌دهد..

غرقه‌ی اندوه می‌شوم و کاری از دستم بر نمی‌آید.

* * *

پ.ن. آقا من غلط کردم! می‌نویسم!:دییی کی می‌گه بستمش؟


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 

 و اما نظر من درباره‌ی کتاب چشمهایش!

اگر بخواهم در یک جمله نظرم را درباره‌ی این کتاب بگویم، می‌شود:

خیلی بد بود!

خب امیدوارم طرفداران مرحوم علوی و رمان‌های فارسی به دل نگیرند. ولی واقعن بد بود.!

اما برویم سراغ نقد مفصل:

داستان خوب شروع می‌شود، منصفانه بگویم، خیلی خوب شروع می‌شود و همین باعث شد که ادامه بدهم و تصمیم بگیرم تا آخر بخوانم. داستان با توصیف حال و هوای سیاسی آن روز تهران شروع می‌شود، و خواننده گمان می کند قرار است داستانی بخواند که ته مایه‌های سیاسی هم دارد. بعد از یک توصیف نسبتن کوتاه از چهره‌ی آن روزگار تهران، می‌رسیم به استاد ماکان.  بزرگترین نقاش قرن اخیر ایران که به تازگی درگذشته و مرگش در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. او هنرمندی متعهد و مردمی بوده. و رازی بزرگ بر زندگی او سایه انداخته. بر زندگی که نه، در واقع بر مرگش. تنها تابلویی که استاد در دوران تبعیدش کشیده، چشمهایش نام دارد  و تصویر زنی ناشناس است. هیچ‌کس نشنیده بود که استاد ماکان با زنی رابطه داشته باشد، اما همین تابلو سرمنشا انواع و اقسام شایعات می‌شود.

توصیفی که از تابلوی چشمهایش می‌شود، توصیف گیراییست. چشمهایی که انگار هیچ حرفی ندارند و درعین حال همه حرفی دارند. می‌شود هزارجور برداشت کرد از چشمها و صاحب چشمها. انگار استاد تابلو را طوری کشیده که آن چشمها هزار حرف ناگفته داشته باشند و ببینده بتواند با نگاه کردن به تصویر افسون چشمها شود...

تا اینجایش خوب بود! کمی حرف سیاسی، مرگ مرموز یک هنرمند و راز چشمهایی اسرار آمیز که معلوم نیست مربوط به چه کسی است.

اما بعد از این داستان افت می‌کند. واقعن افت می‌کند و تبدیل به یک داستان بسیار سطح پایین و کسالت بار می‌شود.

اوائل داستان از زبان ناظم مدرسه‌ی هنری که استاد در آن تدریس می‌کرده روایت می‌شود، بعد از اینکه ناظم مدرسه زن ناشناس را می‌یابد، داستان تبدیل به مونولوگی بلند و خسته کننده و بی سر و ته و جدن کسالت بار، از زن ناشناس می‌شود، که داستان زندگی خود را روایت می کند.

او ادعا می کند، اگر می خواهید استاد را بشناسید باید من را بشناسید و بعد با جملاتی طولانی و با استفاده از توصیفات و تعاریف زائد و خسته کننده به شرح سرنوشت‌اش می‌پردازد، که آن هم همه اش شرح زیبایی بی حد و حصر ، لوندی و زندگی بی‌بند و بارش در فرنگستان و عشق سوزان و آنچنانی‌اش به استاد است.

فرنگیس(همان زن ناشناس) دائمن در حال تکرار مکررات است. یک حرف را به هزار زبان می‌زند. حوصله‌ات را سر می‌برد، بسکه از زیبایی و لوندی و بی‌بندوباری‌اش می‌گوید. به هزار زبان از خودش و حال و هوای زندگیش حرف می‌زند و همه اش هم یک چیز را تکرار می‌کند.  انگار که نویسنده فکر کرده، اینطور شرح و بسط دادن یک موضوع، از هنرهای نویسندگی محسوب می‌شود.

وقتی فرنگیس حرف می زند،دلت می‌خواهد جای ناظم مدرسه که مخاطب اوست، می‌بودی و یکی محکم می‌زدی پس گردنش و می‌گفتی، خب بعد چی؟

فرنگیس با یک نگاه عاشق استاد ماکان شده. با یک نگاه و یک برخورد و عجیب اینکه استاد ماکانی که اینقدر به خودداری ومردم‌داری و تعهد و غیره معروف است نیز با یک نگاه عاشق زنی هرزه شده که از در نرسیده قصد هوسبازی و از راه به در کردن استاد را دارد. استاد علی‌رغم اینکه عاشق فرنگیس می‌شود، عشقش را پنهان می‌کند و همین باعث سرخوردگی فرنگیس می‌شود. و فرنگیس تمام هدف زندگیش می‌شود بدست آوردن استاد! به فرنگستان می‌رود که نقاشی یاد بگیرد تا بلکه استاد را کنف کند و بعد وقتی می‌فهمد استاد در فعالیت‌های سیاسی دست دارد، وارد حذب می‌شود تا به استاد نزدیک شود.

استاد هم که گویا دیوانه‌ی فرنگیس شده و به ادعای فرنگیس اصلن به خاطر عشق اوست که وارد کارهای سیاسی می‌شود!

اوووف! از آن عشق‌هایی که فقط در کتابهای ایرانی و فیلم‌های هندی یافت می‌شود!

خلاصه فرنگیس حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند..

و لابه‌لای این حرفا یک کمی هم از رابطه‌ی او با استاد می خوانیم. اینکه با هم در یک حذب فعالیت می‌کنند و فرنگیس چون همچنان لوند و ترسو و...نمی‌تواند که در کنارش باشد و استاد هم او را ریجکت می‌کند و بعد وقتی استاد به زندان افتاده، فرنگیس همه‌ی زندگی خود را فدا می‌کند و با رییس شهربانی ازدواج می‌کند تا استاد را از زندان نجات دهد و بعد هم همین دیگر!

استاد تبعید می‌شود و در تبعید می میرد و ما نمی‌فهمیم چطور و چرا.

خلاصه اینکه کلن چیز زیادی از استاد ماکان نمی‌خوانیم. آنچه می‌خوانیم شرح احوالات فرنگیس و عشقش به استاد است که خیلی ناشیانه و سطح پایین است و به شدت به داستان آب بسته شده. شاید بگویید اسم کتاب هست چشمهایش و از اول قرار نبوده درباره‌ی استاد باشد، بلکه قرار بوده درباره‌ی صاحب چشم‌ها باشد.

قبول! اما آن تیکه‌ی اول کتاب که گفتم خوب بود و خواننده را ترغیب به خواندن می‌کرد، درباره‌ی استاد بود.

جمع‌بندی.

به نظر من عشقی که در کتاب توصیف شده، با حال و هوای یک کتاب رئال که به شدت سعی دارد سیاست را وارد ماجرا کند و آن را رمانی سیاسی جلوه دهد، اصلن سازگار نیست. اینطور عشق افلاطونی و آن توصیفات به درد یک کتاب کاملن رومنس می‌خورد.

توصیفات در عین زیاد بودن، اصلن زیبا نیستند و فقط خسته کنند. تصویر سازی کتاب صفر است!

همین داستان اگر در قالب یک داستان کوتاه سی صفحه‌ای نوشته می‌شد، و توصیفات زائد و پرچانگی‌های فرنگیس از آن حذف می‌شد، خیلی بهتر می‌شد.

این به اصطلاح نقدی که من نوشتم، درباره‌ی ساختار داستان بود. یعنی به لحاظ زیبایی و گیرایی داستان. من داخل شخصیت‌ها نرفتم. که بگویم مثلن فرنگیس چنان بود و چنین.

اما منصفانه بگویم، شخصیت‌پردازی بد نبود. هم شخصیت‌ استاد ماکان، هم ناظم مدرسه و هم خود فرنگیس. شخصیت‌ها خوب بودند، اما قالب داستانی اصلن خوب نبود.

اما اینجا، یک کسی شخصیت فرنگیس را مورد بررسی قرار داده. خب این هم یک زاویه دید نسبت به رمان است.

دیباچه هم یک بررسی دیگر از این رمان گذاشته که می توانید اینجا بخوانید.

* * *

پ.ن.۱ من نویسنده نیستم و همچون ادعایی هم ندارم، اما داستان خوان خوبی هستم!

پ.ن.۲. شما فهمیدید چرا انتشار این کتاب تا مدتها ممنوع بوده؟


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

این مطلب و مطلب بعدی رو می خوام درباره‌ی کتاب چشمهایش بنویسم. اگر اهل کتاب باشید، حتا اگر نخوانده باشید، باید اسم این کتاب نوشته‌ی بزرگ علوی به گوشتان خورده باشد. به گوشتان هم که نخورده باشد، حالا اینجا درباره‌اش می‌خوانید. کتاب در زمان خودش و حتا زمانهای بعدی بسیار جنجالی بوده و تا مدتها اجازه‌ی انتشار نداشته( واقعن نمی‌فهمم چرا!) که به جنجالی بودن آن افزوده. خلاصه اینکه اگرچه بنده اینکاره نیستم، ولی تو این مطلب بخش‌هایی از چند صفحه‌ی آغازین کتاب را می‌ذارم و تو مطلب بعدی با کمال پررویی نقدش خواهم کرد!

مشخصات کتاب:

نام:چشمهایش

نویسنده: بزرگ علوی

تاریخ انتشار: چاپ هفتم ۱۳۸۴

*  *  *‌

شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش در نمی‌آمد، همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین‌شان، معلمین از فراش‌ها، وفراش‌ها از سلمانی و دلاک،  همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت تراوز، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان می‌دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان می‌نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته‌ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ‌آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می‌کردند. روزنامه‌ها جز مدح دیکتاتورها چیزی نداشتند بنویسند. مردم تشنه‌ی خبر بودند و پنهانی دروغ‌های شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علنن بگوید که فلان چیز بد است، مرگ می‌شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.

اندوه و بیحالی و بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می‌زد، مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابان‌ها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مورد سوظن قرار گیرند.

خیابان‌های شهر تهران را آفتاب سوزانی غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان‌های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درخت‌های کهن را می‌انداختند. کوچه‌های تنگ را خراب می‌کردند. بنیان محله‌ها را برمی‌انداختند. مردم را بی‌خانمان می‌کردند و سال‌ها طول می‌کشید تا در این بر برهوت خانه‌ای ساخته شود. آنچه هم ساخته می‌شد، توسری خورده و بی‌‌قواره بود. در سرتاسر کشور زندان می‌ساختند  و باز هم کفاف زندانیان را نمی‌داد. از شرق و غرب از شمال و جنو پیرمرد و پسربچه‌ی ده ساله، آخوند و رعیت، بقال و حمامی و آب‌حوض‌کش را به جرم اینکه خواب‌نما شده بودند و در خواب سقوط رژیم دیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندان‌ها انداخته بودند. هم شاگرد مدرسه می‌گرفتند، هم وزیر و وکیل. یکی را به اتهام اینکه در سلمانی از کاریکاتور روزنامه‌ای در فرانسه درباره‌ی شاه گفتگو کرده بود می‌گرفتند، یکی را به اتهام اینکه در ضمن مسافرت فرنگستان با نمایندگان یک دولت خارجی سر و سری داشته، و دیگری را به اتهام اینکه سهام نفت جنوب را پنهانی از دولت به سرمایه‌دارن انگلیسی فروخته است.

در چنین شرایطی استاد ماکان درگذشت. استاد بزرگ‌ترین نقاش ایران در صد سال اخیر بود. پس از چند قرن باز آثار یک مرد نقاش ایرانی در اروپا مشتری پیدا کرده بود و مجلات هنری آمریکا و اروپا پرده‌های او را به چاپ می‌رساندند....

عوام می‌گفتند که عشق زنی او را از پا در آورد. فهمیده‌ها معقتد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند....

گروه گروه مردم می‌رفتند که خودشان را تماشا کنند. در پرده‌های خوشرنگ و با صلابت او تصویر خودشان را می‌یافتند و بخصوص در برابر پرده‌ی نقاشی که زیر آن به خط خود استاد«چشم‌هایش»نوشته شده بود، می‌ایستاند و خیره به آن می‌نگریستند.....

*  *  *‌

اینها که نوشتم، دو صفحه‌اول و دو سه جمله از دو سه صحفه‌ی بعدی بودند. به دلایل این قسمت‌ها را انتخاب کردم که در پست بعدی درباره‌ش خواهم نوشت.

*  *  *‌

ماجراهای کتاب مربوط به اوائل قرن فعلی هستند. یعنی سالهای ۱۳۱۰ ...یعنی مثلن هفتاد هشتاد سال قبل.

*  *  *‌

بی‌ربط به نقد کتاب: چقدر این تهرانی که توصیف کرده آشنا است! انگار که در آن زندگی کرده باشم( یا می‌کنم؟؟!!)

پ.ن. چقدر لبریزم از فریاد، از حرف نگفته، از شکایت، از دلتنگی و از غرور شکسته...چقدر دلم می‌خواهد دنیا را فریاد کنم، خودم را فریاد کنم، غم‌هایم را فریاد کنم....اما افسوس رهایی نیست...


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()