نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱
 

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر ........... بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم ............. تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی ........ تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت .. ... حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود ........... هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند............ غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند ..... هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت............ کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست........ غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

این هم آن درخت گردو که یکبار حرفش را زده بودم و این هم لینک چیزی که توی یاهو نوشتم!

این هم یکی از دوستای بالدارم:

توجه کنید تار بودن عکسا برای اینکه از اینور پنجره گرفتم و این پنجره از اونجا که باز نمیشه اونورش غیر قابل تمیز کردنه. اونورش هم رو به باغچه است و دائما آب ، آب پاش ها می‌ریزه روش و خشک می‌شه و خلاصه کثیفه دیگه! ببخشید به بزرگی خودتون..

پ.ن.شیرین جان حتا درخت گردو هم تایید نظرات لازم داره!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳
 

داشتم فکر می‌کردم، برگردان مناسب این فعل به فارسی چه می‌شود؟ ایثار؟ قربانی؟ بیشتر دیده‌ام که ایثار را به جایش به کار می‌برند، اما ایثار آن ابهت و عظمت sacrifice را ندارد. در حقیقت خیلی خیلی کم‌تر از آن است. نمی‌دانم به این دلیل است که این کلمه‌ی ایثار از بس که که هرکجا استفاده شده، مبتذل شده، یا اینکه کلن کمبود زبان فارسی است که قادر به برگردان sacrifice  نیست.

 

به نظر من در روابط و تعاملات انسانی این sacrifice عظیم‌ترین و با ابهت‌ترین فعلی‌است که کسی می‌تواند در حق دیگری انجام دهد. و بعد فکر می کنم بر خلاف خیلی افعال دیگر، وقتی کسی sacrifice انجام می دهد، هیچ منتی بر گردن دیگری نیست. مثل مواقعی نیست که برای کسی یک کار خوب انجام می دهیم و بعد حقی به گردنش داریم. مثل گذشت نیست. مثل هیچ چیز دیگر نیست. خودش عظیم و بزرگ و بخشنده است و رها.

 

 یکی از شخصیت‌های فیلم Sacrifice ساخته‌ی تارکوفسکی یک جایی می‌گوید:

every gift is a sacrifice, if not, then what kind of gift would it be?

 

 

شاید اینجا آن ابهامی که بر عظمت این فعل افتاده کمی رفع شود. وقتی به کسی چیزی هدیه می‌دهیم، وقتی از ته دل اینکار را انجام می‌دهیم، نه که از روی اجبار و رودربایستی و هزار چیز دیگر مجبور شده باشیم برای کسی چیزی بخریم، وقتی دلمان می خواهد و با نهایت ذوق و شوق و شادمانی اینکار را انجام می‌دهیم، برای آن دیگری هم شادمانی به ارمغان می‌بریم و می‌شود معنای نهفته‌ی Sacrifice  را حس کرد.

 

چیزی که الان برای شرح دادن Sacrifice در ذهن دارم، فیلم هزارتوی فاون است. از آنجا که از تلویزیون صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده، احتمالن دیده باشید.

 

ماجرا در زمان جنگ های داخلی اسپانیا اتفاق می‌افتد و داستان دختر نوجوانی است که با مادر باردارش به یک کمپ نظامی نقل مکان کرده. مادرش به تازگی با فرمانده‌ی وحشی! و زورگوی کمپ ازدواج کرده. افیلیا غرق افسانه‌های جن و پریان است. شاید که برای دور شدن از دنیای وحشی و بی‌رحم.

 

در هزارتوی مجاور خانه‌ی فرمانده، او یک فاون را می‌بیند( خدای نیمه انسان-نیمه بز اساطیری) فاون به او می‌گوید، او شاهزاده‌ای نامیرا از دنیای دیگر است که روحش میان انسان‌ها آوارده شده است. فاون به او می گوید برای بازگشت به سرزمین و زندگی جاودانی اش باید سه کار انجام دهد که به او گفته می‌شود.

 

آخرین کاری که باید انجام دهد این است که برادر تازه متولد شده‌اش را داخل هزارتو ببرد. او این کار را می‌کند و وقتی بالای دریچه‌ای می‌رسند که به دنیای او باز می‌شود، فاون به او می گوید دریچه با یک قطره خون یک بی‌گناه گشوده می‌شود و او باید یک قطره از خون برادرش را بدهد.

 

افیلیا حاضر نمی‌شود برادرش را زخمی کند که یک قطره خون او را بدهد.

 

فاون به او می گوید اگر حالا اینکار را نکنی دیگر هرگز نمی‌توانی به سرزمین باز گردی و تا ابد روحت میان انسان ها سرگردان خواهد بود و زجر خواهد کشید.

 

اما افیلیا حاضر نمی‌شود.

 

فاون به او می‌گوید،‌یعنی تو زندگی جاودانه و سرزمین و پادشاهی ات را به خاطر این بچه قربانی می‌کنی؟

 

و افیلیا می‌گوید:

 

sí, sacrifico 

 

....

 

عمر جاودان و دیدن دوباره‌ی پدر و مادرش و مقام شاهزادگی، همه را می‌دهد و یک عمر سرگردانی و آوارگی را به جان می خرد ، فقط به خاطر یک قطره خون..

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢
 

هراس...

هیولایی است به همان هیبت اندوه، همانقدر ترسناک و بی‌رحم و قوی.

هراس از دست دادن. مهم نیست از دست دادن چه چیز باشد، مال و منال و مادیات دنیا، یا هراس از دست دادن آنکه دوست می‌داریم، هراس از دست دادن هر چیز باشد که دیو همانقدر عظیم و بی‌رحم و قوی است.

دیو هراس باعث می‌شود به پستوهای تاریک و نمور پناه ببری. یک گوشه‌ی یک اتاق تاریک و ترسناک و متعفن، زیر یک طاقچه کز کنی و بلرزی و اشک بریزی، و می‌دانی دیو آن بیرون ایستاده و قهقهه می‌زند...بی‌اعتنا به گریه‌های تو قهقه می‌‌زند، ونه خدا، نه شیطان و نه بتی که دیگرانش می‌پرسیدند، هیچ‌کدام نمی‌توانند برای رهایت از دام این دیو کاری بکنند.

ترسِ از دادن، به تاریکی هدایتت می‌کند!

در نهایت، آنچه باید بشود، می‌شود. چه ترسیده باشی و چه نترسیده باشی. اینطوری می‌شود که از اسارت یک دیو، به اسارت دیو دیگر در می‌آیی. هر دم غل و زنجیرهای گران‌تر بر دست و پای روحت می‌زنند.

در پستوهای متعفن ناشناخته شلاقت می‌زنند. نه! این تو نیستی که روحت را شلاق می‌زنی. دیوهایی هستند که آن بیرون وجود دارند و کلید رهایی از آنها ، این است که راز رهایی را فراگرفته باشی.

بدانی که چطور ترس از دست دادن نداشته باشی. ولی مگر می‌شود که دلبسته باشی و هراسناک نباشی؟

* *‌ *

ترس! ترس از دست دادن، این دیو آشناترین کسان من است. تمام زندگیم را با او زیستم. همینطور همه‌ی عمر تازیانه‌اش پاره پاره‌ام کرده و هنوز دست بردار من نیست.

* *‌ *

تو استاروارز، وقتی آناکین خواب می‌بینه که پادمه داره می‌میره، می‌ره پیش یودا و باهاش حرف می‌زنه و یودا بهش می گه ترس از دست دادن، چیزیه که به سمت تاریک نیرو هدایتت می‌کنه.

وقتی می‌ترسیم چیزی رو از دست بدیم، برای اینکه از دست ندیمش هر کاری می‌کنیم. هر متنی شیطون جلو رومون بذاره؛ بدون اینکه بخونیشم زیرشو امضامی‌کنیم.

* *‌ *

we dream of hope, and one day our dreams will come ture..

I dream of u, and one day you will come...

i keep dreaming of hope...

واسه عوض شدن جو دیوناک اینجا! یه عکس می‌ذارم که خیلی دوستش دارم! البته این عکسو توی یاهو هم گذاشتم ولی گفتم شاید یه وقت یاهو رو نبینید، اونوقت حس خودپرستی من ارضا نمی‌شه..


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸
 

دیو اندوه، بلند بالا و خشمگین و توانمند،

ایستاده بالای سرم و من از اندوه فلج شدم...

 

فلج شدم..

از اندوه... 

 

و این وسط نفرین من این است که نفرت‌ها و کدورت‌ها و دلتنگی‌ها از خاطرم می‌روند اما دوست داشتن‌ها و دوست‌داشته شده‌ها هرگز...

 

نفرین من این است که دوست بدارم بی‌انتها و در این دنیای خاکستری دلسرد،‌ که آدمها سرگشته و حیران سر در پی هیچ دارند، من ایستاده‌ام دوست می‌دارم و زخم دوست داشتن‌ها هرگز کهنه نمی‌شود و روحم همچنان خونریزی دارد و تمام نمی‌شود...

 

 

* * * 

 

 

بام تهران، امروز بالای تهران بودم، زیر باد وباران و در میانه‌ی طوفانی وحشی و خشن و کوه را نگاه می‌کردم که با صلابت و مظلوم به آسمان قدبرافراشته و به تفریح جدیدم فکر می‌کردم. کوه‌نوردی...

 

و ناگهان فکر کردم اگر شانس رهایی از این زندگی باشد، همینجاست...تنها خوشی و لذت من این چند وقت اخیر، پیمودن راه‌های سخت و بالا رفتن از کوه بوده. فکر می‌کنم شاید یک لحظه آنقدر خوشبخت باشم که بلغزم و بیافتم و همه چی‌تمام شود.

 

با طعنه فکر می‌کنم، اگر اینطور شود با یک تیر دو نشان زده‌ام، هم آرزوی دیرینه‌ام که تجربه کردن سقوط آزاد بوده جامه‌ی عمل پوشیده و هم رها شده‌ام...

 

داشتم فکر می‌کردم نه از افتادن هراسی دارم و نه از یخ‌بستن. اما از دیو و ددهای انسان‌واره چرا. برای همین نمی‌توانم تک و تنها سر به کوه بگذارم...

 

به همین زودی قصد دارم به توچال بزنم! راه‌های فرعی‌اش واقعن وسوسه کننده هستند.

 

باشد که بیافتم و تمام شوم و رها شوم...

 

 

* * * 

 

من فراموش نمی‌کنم. این دل من است و این‌ها دل‌نوشته‌های من. اگر گفتم دوستت دارم هرگز فراموش نمی کنم...

 

 

اقاقیا و ماگنولیا به گل نشسته‌اند..

 

اندوه من نیز!

 

بچینش که به گل نشسته...

 

 

* * * 

 

 

* * * 

 

پ.ن. بگذار امید داشته باشیم، که روزی هم خواهد آمد اینقدر دلتنگ نباشد. امید! امید! این مخرب‌ترین سلاح بشری! بگذار امید داشته باشیم..

 

The only thing we need to survive is to have somebody who truly loves us

You have her!

Always…

 

 

 

 

 

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦
 
این روزها من به شدت غرق سیلماریلیون و دنیای آردا شدم! برای اونا که تو باغ نیستن یه توضیح کوچیک بدم.

 

سیلماریلیون نام کتابیست از جی آر آر تالکین. کاری که جناب تالکین کرده‌اند در این کتاب این است که نوعی افسانه‌ی آفرینش جدید خلق کرده‌اند. حدیث پیدایش جهان و مردمان آن سروده و این کار را بسیار بسیار باشکوه و عالی انجام داده است. طوری که حالا می فهمم چرا بعضی از این آرداییست‌ها وسوسه می شوند باور کنند تمام این چیزها اتفاق افتاده و تالکین پیامبری بوده که الهاماتش را نگاشته!

 

خیالتان راحت بنده هنوز به آن مرحله از جنون نرسیدم! (انگ آرداباز بودن هم بهم نمی‌چسبد!)

 

آردا هم نام دنیای خیالی خلق شده توسط تالکین است. جایی که مردمان و دیگر موجودات هوشمند و غیرهوشمند زندگی می‌کردند.

 

اینکه این کتاب یک شاهکار به معنای واقعیست و باید حتمن خوانده شود، امری مسلم است!

 

تالکین سعی کرده دنیایی به کل نوین خلق کند و تا جایی که دانش من اجازه می‌دهد افسانه‌ی خلق شده توسط او با سایر افسانه‌هایی که در این زمینه وجود دارند، وجه اشتراکی ندارد و تمامن ثمره‌ی اندیشه اوست.

 

اما تشبهاتی که آردا با دنیای واقعی ما دارد، بعضی‌ اوقات واقعن وسوسه کننده می‌شوند!

 

مثال می‌زنم.

 

در آردا خداوند را ایلواتار یا ارو می‌خوانند. اوست که سرآغاز هستی است.

 

اما شباهتی که امروز خیلی بهش فکر کردم، شباهت نقش ایلواتار در آردا، با نقش خدا در دنیای ماست.

 

ایلواتار در آردا همانقدر شلغم است که خدا در دنیای ما:دییییی( خدای را صد مرتبه شکر من برگشتم به وادی کفر! همین جا از دوست عزیزم که منو از گمراهی خداپرستی نجات داد تشکر می‌کنم!)

 

یک بابایی به نام ملکور(یعنی دارک لرد ماجرا) یک تنه تمام آردا را به گه می‌کشد و هیچ‌کس هم کاری از دستش ساخته نیست! هر قدر هم سایر آینور( یک چیز تو مایه‌های فرشته فرض کنید!) با او می‌جنگند حاصلی ندارد که ندارد! حضرت ایلواتار هم که عاشق فرزندانش هست، (توجه کنید درست مثل خدای ما که عاشق ماست) آن بالا نشسته و کار سرزمین میانه( همان آردا) را واگذار کرده به دست خود آفریدگانش تا یک تنه با هیولایی مثل ملکور مقابله کنند. و مثلن با اختیار و عشق و ارده و این حرفا بر او پیروز شوند .

 

یک نکته‌ی جالب دیگر اینکه این ملکور از اندیشه‌ی ایلواتار پدید آمده، بنابراین تمام این شر و پلیدی در ایلواتار نیز بوده. نه؟ ( این بحث رو نمیشد روی فروم آکادمی مطرح کرد! اینه که اینجا نوشتم!)

 

پ.ن. درباب اعتقاد به خدا قدری مزاح کردم. من در این زمینه همان بهتر که بودایی باشم. می‌دانید خدایی که بودایی‌ها بهش معتقد هستند یک چیز خیلی کلی و فراگیر است شاید مثل مفهوم فورس در استاروارز( البته این را از سر قیاس می گویم)

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥
 

درست پشت پنجره‌ی اتاق* دلتنگی که محل کار من است، یک درخت گردوی کت و کلفت هست. یعنی این پنجره مشرف است به یک باغچه‌ و درخت گردو هم در همان باغچه است. شاخه‌های درخت گردو رسیده‌اند  به پنجره و چسبیده‌اند به آن.

از آنجا که این باغچه پشت ساختمان است و و نسبتن دور از مسیر‌های رفت و آمد، پرنده‌های زیادی در آن هستند. این پنجره‌ها هم یک طوری هستند که نه باز می شوند، نه صدا ازشان رد می‌شود و نه از بیرون می‌شود داخل را دید. من خیلی وقتها برای فرار از فضای ماشین‌زده پشت پنجره می‌ایستم و پرنده‌ها را نگاه می‌کنم.

یک چندتایی پرنده آنجا هست که در دیگر خیابان‌های گندگرفته‌ی تهران دیده نمی شوند و البته من هم اسمشان را نمی‌دانم. یک مدلشان یک پرنده‌ی کوچک است. یک کمی از گنجشک لاغرتر است. تنش تقریبن یک دست خاکستری است، پاهایش از گنجشک بلندتر است و کله‌اش یک نیمچه کاکلی دارد. یعنی کرک‌های روی کله‌اش یک کمی برجسته شده‌اند. و به نظر می‌رسد آواز هم می خواند. از آنجا که من صدای بیرون را نمی‌شنوم و وقتی هم بیرون می‌روم نمی بینمش، نمی‌توانم مطمئن باشم، اما از طرز تکان خوردن گلو و بدنش حدس می‌زنم آواز هم بخواند.

یک اتفاق عجیبی که امروز افتاد این بود که، یک جفت از این پرنده‌ها دائما بیرون پنجره پرواز می‌کردند. گاهی در یک نقطه ثابت می‌ماندند و انگار که دنبال راهی به درون بودند و گاهی هم روی همان شاخه‌ی درخت گردو که چسبیده به پنجره بود، می‌نشستند و آواز می‌خواندند( یا من فکر می‌کنم آواز می‌خواندند.) بعد من هم درست چسبیده به پنجره ایستاده بودم و پرنده با صورت من کمتر از مثلن بیست سانتی‌متر فاصله داشت.( البته متاسفانه شیشه دوجداره بخشی از این فاصله را تشکیل می‌داد.) خب نکته‌ی جالب این جریان این بود که تا به حال از این فاصله یک پرنده را نگاه نکرده بودم.( البته اگه از مرغ چاق و خپل و خدا‌بیامرزم بگذریم). جالب بود که تا وقتی داشتم می‌آمدم بیرون، همچنان دو پرنده مجذوب آن پنجره بودند و یکبار یکیشان به پنجره خورد.

اینکه چه چیز نظرشان را جلب کرده بود، هرگز نمی‌فهمم. ولی این باعث شد که من یک پرنده‌ی کوچک و جالب رو از نزدیک نزدیک ببینم! اگر پنجره از بیرون مات نبود، احتمالن این شانس را پیدا نمی‌کردم. بنابراین نتیجه‌ی اخلاقی این می‌شود که پنجره‌های مات و عایق‌صدا هم به یک دردهایی می‌خورند!

کلی پشیمان شدم که دوربین همراهم نبود!

 * اتاق زیاد کلمه‌ی مناسبی برای توضیح دادن یک سایت به مساحت تقریبی یک زمین فوتبال نیست، ولی خب اتاق دیگه!

پ.ن. هر آنچه بعد از این بنویسم متعلق به تو خواهد بود!


بر چسب ها:
نظرات ()