نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
 

من چهار میخ شدم به ساحل، به ماسه‌های دلتنگ لب آب و امواج اندوه، بلند، سیاه، سرد و تلخ به جانم می‌نشینند...

با هر بار رفتن و آمدن امواج، یک چیزی از وجودم کنده می‌شود، شسته می‌شود و می‌رود درون آب.

دلم تنها

غمم دریا

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق‌ها....

این زنجیر خونین تعلق را همیشه خودم به جان خریدم. با همین به ساحل چهارمیخم کرده اند. با همین زنجیر خونین تعلق.

من غلام همت سرو نیستم که از تعلق آزاد است! من غلام همت آنم که هنوز تعلق را ارج می‌نهد.

عجب دنیای بدی خواهد بود جایی که کسی به کسی دل نبندد...عجب جای دلتنگ و تیره‌روزی خواهد بود.

من همین‌جا کنار این ساحل می مانم.

امواج اندوه شور هستند و رد خونین تعلق بر بند بند وجودم مانده...

امواج اندوه رد خونین زخم را می‌شونید و تطهیر می‌کنند.

من فریاد می‌کشم

به سان خدایی در بند!

باشد من شکنجه ام را تا هر کجا مقدر شده تاب می‌آورم. ..

انگار رسالت من روی این خاک همین است

چهار میخ شده باشم به ساحل و امواج اندوه به جانم بنشینند و من همچنان دوست داشته باشم و دلبسته باشم...

*  *‌ *‌

یک وقت خیال نکنی که تو می‌روی و همه‌چیز برمی‌گردد سر جای خودش و من خوشحال و خرم ادامه می دهم...

تو می‌روی و من همینطور سالهای سال به انتظار می‌شنیم. انتظار موهایم را سفید می‌کند، دلم را تنگ می‌کند، و من همینطور چشم به راه می‌نشینم..درست مثل ترانه‌های غم انگیز ...

این دوست  داشتن و فراموش نکردن هم صلیب من است. زندان من است.

همان زندانی که شاملو نوشته. زندان دوست داشتن.

خودم سنگ می‌کشم بر دوش و برج و باروی زندانم را بالا می‌آورم و آن تو محبوس می‌شوم. دست خودم نیست، دست تقدیر است.

یک وقت خیال نکنی این نوشته‌ها، تلاشی مذبوحانه برای خلق یک نوشته‌ی خوش‌آب‌رنگ تراژدیک عاشقانه است. نه اینها حقیقت محض است. حقیقت من...

احمقم من شاید!

باش! بگذار همان یک دم اندک ماندنت مرهمی باشد بر رد خونین این تعلق‌ها...

بگذار ماندنت تنها امید باشد روی این ساحل غمناک...

*  *‌ *‌

این توی تیکه‌ی بالا خطاب به هیچ توی خاصی پرتاب نشده، خطاب است به همه‌ی توهایی که اینطوری فکر می کنند در مواجهه با من‌هایی مثل من.! اما هر کس دلش خواست برش دارد، برش دارد، تقدیم به هر تویی که باور می کند من این چنینم! این چنین ثابت و پایدار در دوست داشتنی که من هیچ تفاوتش نمی‌نهم با عشق...

ای کاش می‌شد خون رگان خود را

قطره

قطره

قطره بگریم

تا باورم کنند!

باور می کنی؟ چقدر؟ چند تا دریا گریه کنم باور می کنی؟

این نوشته‌ی بالا درد دل من و خیلی کسان دیگر مثل من است.یعنی در واقع حاصل یک درد ودل دوستانه است، مگه نه فافا؟:دییی

*  *‌ *‌

پ.ن.۱.ایتالیک اول از فریدون مشیری و ایتالیک دوم از شاملو هستش.

پ.ن.۲.اگه کامنتا تاییدی هستن بیشتر به خاطر اینه که خیلی ها نظراتی دارن که گاهن با حرفای خصوصی قاطی می‌شه و آدم دوست داره فقط خود نویسنده بخونه. بقیه کامنتا رو همیشه تایید می‌کنم، مگه بد و بیراه باشه یا اینکه از این خیلی خوب بود ها باشه!:دیی باور کنید..

پ.ن.۳. من اگه عکسم رو گذاشتم واسه اینه که دلم خواست یه شخصیت حقیقی به این نوشته‌ها بدم.  یعنی در کل خیلی هدف خاصی نداشتم ولی خب اینکه گفتم نزدیک ترین چیز به هدفمه. خلاصه اینکه هدف دریافت شماره تلفن و اینجور چیزا نیست! اصرار نفرمایید چون اصلن نمی‌شه. دلیلش هم الان ربطی به مجازی بودن اینجا و اینجور چیزا نداره، یه دلیل دیگه داره که خیلی هم دلیل خوبیه و خودم خیلی دوستش دارم:دیییییییی


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۸
 

نگاه کن

چه فروتنانه بر خاک می‌گسترد

آنکه نهال نازک دستانش از عشق خداست. . .

 *  *  *

پ.ن. نگو نمیشه

پ.ن.۲ قبلن هم این شعر رو گذاشته بودم خودم می‌دونم

پ.ن.۳من اگه کامنت‌ها رو تاییدی کردم یعنی این حق رو برای خودم قائل شدم که کامنتی رو تایید نکنم، بنابراین اگر ناراحت می‌شید کامنت نذارید.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۳
 

چند بار منو شکستن؟

صد؟ ده؟ هزار؟

هیچ؟

سوگل با خنده می‌گه: قبول داری هر کس تو این دنیا خوب باشه و سعی کنه که درست زندگی کنه بدبخت‌تره و چوب کلفت‌تری..اهم..بیپ..!!!(یعنی بقیه‌شو خودتون حدس بزنید!)

من با گریه می‌گم:آره! استاد ما می‌گه اینجور وقتا بدونید تو راه درست هستین! هر چی سخت‌تر باشه یعنی که خدا بیشتر حواسش به شماست.

هلال نوشته: بهاییه که برای بالارفتن سطح آگاهیمون می‌پردازیم...

کدومش؟

من بارها و بارها شکستم. زیر بار تنهایی‌هایی خودم، زیر بار شکستم به عنوان یک دانش‌آموز، شکستم به عنوان یک بازیکن بسکتبال، شکستم به عنوان یک دانشجو، شکستم به عنوان یک عاشق.

زیر بار زجر و تنهایی و دعوا و مرافه تمام نشدنی خانه، زیر بار بامعرفت بودن و بی‌معرفتی دیدن..

من هزار بار شکستم زیر بار دیدن و دانستن و به ازای دانستن درد کشیدن.

من همیشه دیدم، همیشه فکر کردم و همینطور با بالارفتن سن بیشتر و بیشتر به فکر فرو رفتم. به خودم، به دنیای خودم.

از وقتی که چیزی فهمیدم، شیرجه زدم در اقیانوس رازهای زندگی و همینطور دارم پایین‌تر و پایین‌تر می‌رم. و همینطور که پایین‌تر و پایین‌تر می‌رم، فشاری که بهم میاد بیشتر میشود و تنهاتر می‌شوم. اما هنوز دارم  پایین می‌روم.

من هنوز می‌شکنم و هنوز فرو می‌روم وهنوز ایمان دارم! به افق روشن! افق روشنی که شاملو انتظارش را می‌کشید، حتا حالا که دیگر نیست.

باخدا یا بی‌خدا! مهم نیست که تا ابد رو به سوی آسمان‌های خالی و اندوهگین فریاد بکشیم و دری را بکوبیم که کسی پشت سرش نیست، اصلن مهم نیست که خدا آنجا باشد یا نباشد! ما هستیم! انسان هستیم و انسان چیزی فراتر از مشتی سلول است. ما هستیم و باید رو به سوی بهتر شدن برویم. از هر مرام و مسلک احمقانه که باشد مهم نیست!

من به مردم کوچه و خیابان معقتدم! به همان پیرزن دستشویی پارک لاله. خوبی و محبت را در وجود همان پیرزن می‌بینم که از ته دل دعام می‌کند. اصلن مهم نیست دعایش به جایی ارسال می‌شود یا نه! مهم این است که محبتش را حس می کنم.

من به مردم کوچه و خیابان معتقدم ! مثل همان دختری که توی اتوبوس کلاسورش را به من قرض داد تا آفتاب صورتم را نزند.

 مثل خودم که دلواپس همه‌ی دلهای شکسته و همه‌ی دردمندان هستم.

من به خوبی بشر ایمان دارم! ایمان!

به راهی که آمدم و دردی که کشیدم ایمان دارم.

من می خواهم خوب باشم! انسان باشم و باورم هست که زیر این آسمان دلتنگ خاکستری

خوبی نمرده...

نه هنوز نه!

پ.ن.

این حرفهای کلیشه‌ای عین حقیقت هستند! عین عین حقیقت!

پ.ن.

مهشید، دوست عزیز من، یکی از کسایی که واقعن دوستش داشتم میگه که من آدم بدی هستم! میگه خیلی هم بد هستم! و البته هر چی ازش می‌پرسم چرا، دلیل به خصوصی نمیاره..البته میگه من زودرنج هستم و زود عصبی می‌شم که قبول دارم، ولی این یه نفر رو تبدیل به یه آدم بد نمی‌کنه، من عوض زودرنجیم زود هم بخشیدم..بعد میگه من فقط فکر خودم هستم...هوم! والا من که همیشه غم همه‌ی دنیا رو خوردم جز خودم..خلاصه مهشید میگه من اینجا واسه یه مشت آدم که منو نمی‌شناسن خالی بستم! گفتم بنویسم..ببینم کسایی که منو یه کم بیشتر از مهشید می‌شناسن..نظرشون چیه...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
 

کلام ساده‌ی دوست داشتن:

دوستت دارم...

و

ای کاش عشق را زبان سخن بود...

ای کاش عشق را طاقتی و توانی بود تا باری از دوشی برگیرد و مرهمی باشد..

ای کاش عشق را قدرت این بود که درد‌های واقعی را شفا دهد..

ای کاش من را توانی بود

* *‌ *

دوستت دارم بی قید و شرط و بی مرز...

* *‌ *

پ.ن. به دلیل تند بودن نوشته‌ی انتقادی من درباره‌ی حجاب، تا اطلاع ثانوی اینجا فقط نوشته‌ی عشقولانه میخ می‌شود..

پ.ن.۲ یکی از افتخارات من اینه که تقریبن هیچوقت مسلمون نبودم! هیچوقت کسی توی خونواده زورم نکرد که مسلمون باشم و البته فکر کنم همیشه به یه خدایی معتقد بودم یا دوست داشتم که معتقد باشم.

 بیلیو می!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥
 

خب من از زنجان برگشتم! این عکس هم که می‌بیند، نمای هتلی هست که توش بودیم. انصافن که هتل تر و تمیز و دیجیتالی بود! حتا دستشویی‌هاش هم دیجیتال بود! باور کنید!

سر مزار آقام چلبی اغلو یه مقدار سرد بود و مراسم مراقبه و مدیتیشن دو ساعته، باعث شد که به گسترش انفورماتیک برم! این آنفولانزا امسال می‌خواد منو بکشه! دو ماه به دو ماه بر می‌گرده و من هر بار مقاومت می‌کنم، کی سد مقاومتم شکسته بشه خدا می‌دونه! اما دوستان درباره‌ی سرماخوردگی بنده می‌فرمایند که برون ریزی هست! برون ریزی هست؟؟ البته امروز استادمون فرمودند که تو این راه گه گاه پیش می‌آد که دوستان توهم را به جای واقعیت بگیرند و باید مواظب باشند! این هم شد صحه‌ای بر فرمایشات پادشاه بزرگوار! توهم هست ولی حقیقت هم هست گویا!

حالا این آنفولانزای من برون ریزی هست یا اثر همون نشستن روی خاک سرد آقام چلبی اوغلو دیگه اینشو نمی‌دونم!

این قضیه مراقبه و مدیتیشن برای من یک بعد کاملن حقیقی داره، اونهم اینه که مراقبه و مدیتیشن فرصتی به ما می‌ده که در اعماق وجودمون تفحص کنیم!( واه چه قلمبه!) یعنی که بتونیم چیزی را که روانشناس‌ها بهش می‌گن ایگو مشاهده کنیم، و سعی کنیم حذفش کنیم. با مراقبه فرصت پیدا می‌کنیم خودمون رو ببینیم. خود واقعی‌مون رو و بهش فکر کنیم. مراقبه اگر درست انجام بشه راهیه برای بهتر شدن، قدم زدن به طرف انسان خوب شدن. و این رو من بهش می‌گم معنویت! رها از تمام صحبت‌های عجیب و غریب درباره‌ی چاکراها و برون ریزی و غیره..خیلی بعید می‌دونم که سیذارتا زیر اون درخته جیغ و هوار می‌کشیده و خاک تو سرش می‌کرده!!!

یکی از خانوم‌های محترم، دوبار هنگام مراقبه گلاب به روتون!!! ایشون گویا مفهوم تخلیه معنوی رو با فیزیکیش اشتباه گرفته بودن و به جای تخلیه روح، معدشون رو تخلیه می‌کردن! خوب شد زیاد تو حس نمی‌رفتن وگرنه ممکن بود روده‌هاشون رو هم سر مزار چلبی اوغلو تخلیه کنند!! نه آخه فکر کنید! یک نفر که اسم خودش رو گذاشته به اصطلاح یوگی، و اومده که مراقبه کنه و مراحل عرفان رو در پیش بگیره، به خودش اجازه می‌ده تو یکجمع هشتاد نفری اونقدر جیغ بکشه که گلاب به روتون...!! این اسمش فاجعه نیست؟؟ من دارم قضاوت می‌کنم؟ نباید بکنم؟ خب شرمنده نمی‌تونم !!باید قضاوت کنم! من نمره‌ی اخلاق این آدم رو منفی هزار می‌دم! این هنوز اندر خم در خونشون هم نیست چه برسه به یک کوچه از هفت کوچه‌ی عشق!‍ آدمی که اینقدر خودخواه و بی‌مبالاته چی از عشق و خدا می‌دونه؟؟ اووف گور بابای حرفای روانشناسانه‌ی مخلوط با خرافات بعضی‌ها(بیپ یعنی خودمو سانسور کردم!)! بیپ! بعضی‌هاشورشو در آوردن با با این تکنیک‌های مزخرفشون که بیپ....

هوم یک چیز دیگه هم می‌خواستم بگم،

آها! اتفاقی که سر مزار این چلبی اوغلو افتاد این بود که گویا با خدا آشتی کردم! یعنی گفتم خدایا منو ببخش و بیامرز و به دادم برس، این درست که گاهی گه زیادی می‌خورم ولی تو که می‌دونی من قبولت دارم! بعد فرداش که فال حافظ گرفتم این اومد نگاه کنید..

هاتفی از گوشه میخانه دوش                                  گفت ببخشیند گنه می‌بنوش

لطف الهی بکند کار خویش                                     مژده رحمت برساند سروش

....

لطف خدا بیشتر از جرم ماست                              نکته سربسته چه دانی خموش

خب این یعنی که آدم خرافاتی(!!!) مثل من میگه ایول! حافظ هم که جوابمو داد..

:دیی

از همه اینا باحال‌تر اینکه، الان که اومدم تو دیوان حافظ خودم این شعر رو گیر بیارم، دیدم درست صفحه‌ای هست که من پر مرغ نازنین مرحومم رو گذاشتم توش!( من یه مرغ خونگی داشتم که عمرشو داد به شما ولی خیلی با شعور بود!)

این عکس مزار آقام چلبی اوغلو!

من می‌خواستم این نوشته حالت سفرنامه و جدی داشته باشه، نمی‌دونم چرا طنز از آب دراومد!:دییی

پ.ن. من یه دعای دیگه هم کردم سر مزار این آقام چلبی اوغلو که اگه گوش کنه خودم مریدش می‌شم ...

پ.ن.۲ من یه توضیح کوچیک بدم،‌چلبی اوغلو نوه‌ی مولانا و از عرفای بزرگ بوده واینجا هم خانقاهش هست.

مرید یه عارف شدن هم به معنی نقض خدا نیست!:دیی 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦
 

به پرواز شک کرده بودم،

به زمانی که شانه‌هایم از وبال بال خمیده بود

و در پاک‌بازی معصومانه‌ی گرگ و میش

شبکور گرسنه چشم حریص

بال می‌زد

به پراوز شک کرده بودم من.

سحرگاهان سحر شیری‌رنگی نام بزرگ

در تجلی بود

با مریمی که می‌شکفت گفتم:شوق دیدار خدایت هست؟

بی‌که به پاسخ آوایی برآرد

خسته‌گی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد

هم‌چنان

که تجلی‌ ساحرانه‌ی نام بزرگ

و شک

 بر شانه‌های خمیده‌ام

جای‌نشین سنگینی توانمند بالی شد

که دیگر بارش

به پرواز

احساس نیازی

نبود.

شاملو

*  * *

بی‌گمان یک جای قصه‌ها، میان کوچه‌باغ‌های دلهره و عاشقی، راه را اشتباه رفته‌ام.

بی‌گمان یک جای ترانه‌ها، سرود بغض را به جای زندگی اشتباه‌ گرفته‌ام.

من و غم همیشه همراه و همزاد بوده‌ایم. تمام کوچه‌ پس‌کوچه‌های جوانی و عاشقی و اضطراب را غم همراهم بوده.

به پرواز شک کرده‌ام، اما به عشق هرگز.

سوختم و ساختم و مصایب عشق را زندگی کرده‌ام. حتا وسوسه شده‌ام. بین بودن و نبودن.

بودن یا نبودن، مسئله این نیست، وسوسه این است.

انکار نمی‌کنم که وسوسه شده‌ام، اما هرگز به عشق شک نکردم.

من خود عشق بوده‌ام. از دورترین خاطرات کودکی خوب به خاطرم هست، چقدر لبریز عشق بودم، چقدر در جستجوی نگاهی مهربان یا دستی محبت‌آمیز بوده‌ام. دستی که مرا از ژرفنای تاریک تنهایی بیرون کشد.

من زجر کشیده‌ام، صیلب تنهایی‌هایم را به دوش کشیدم و شک نکردم.

عاشق بودم بی‌آنکه حتا یکبار دوستت دارم بگویم، بی‌آنکه حتا یکبار دوستت دارم شنیده باشم.

با عشق و برای عشق و به نام عشق، سوختم و ساختم.

ویران شدم، شکستم، تنهای تنها گریستم و از هم پاشیدم و خدای عشق هم همراهم نبود. شاید هم بود و من حسش نکردم.

اما شک نکردم. عشق را محض خاطر خود عشق گرامی داشتم. به عشق وفادار ماندم نه به آن کسی که نبود و همیشه جای خالیش اول قصه‌ها بود. به خود عشق وفادار بودم و ترکش نکردم مگر برای عشق.

باز هم عشق می‌سوزاندم، خاکسترم می‌کند.

باز هم من خراب عشقم.

باز هم ورطه و تنهایی و اشک و هجران، باز هم مصیبت و تنهایی اساطیری و عشق.

اما شک نمی‌کنم.

ای تو مرا خریده از اسارت عشق بی‌فرجامم،

آمدنت را اجر نهادم،آمدنت را به فال نیک گرفتم

حتا اگر سهم من از بودن تو، نبودن تو باشد.

من شک نمی‌کنم. 

من باورت کردم، انگار تمام این سالها منتظر تو بودم. انگار تو بودی همان معجزه‌ای که منتظرش بودم. انگار که خدا منتظر است، شکر بگویم.

 شکر گفتم بودنت را.

 به عشق قسم که شک نمی‌کنم.

*‌ *‌ *

دنیا یه روز شبیه تو، شبیه خواب تو میشه

اینهمه آبادی بد، یه روز خراب تو میشه..

حریق دریا می‌گذره

حریر شبنم می‌رسه

به زخم کوچه‌های شب

نسیم مرهم می‌رسه.

بذار از این دنیای بد،

دنیای کور نابلد

سفر کنم تا خواب تو

به اعتماد شونه‌هات

تکیه کنم، تکیه کنم

بذار بشم خراب تو

بذار بشم خراب تو...

(لابد یکی تو مایه‌های قمیشی! شاعرشو می‌گم!)

*‌ *‌ *

یکی بیاد منو از پای ام بی سی اکشن جمع کنه! روزی چند ساعت ترکیدن مغز و پرتاب روده تماشا می‌کنم!

از فواید ام بی سی اکشن:

فاک به عربی:تباْ


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()