نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
 

این مطلب رو به یاد تمام خاطرات خوبی که از این آهنگ دارم می‌نویسم. خاطرات روزای بچگی و نوجونی. خاطرات دوستایی که حالا دیگه نیستند.

اگرچه کلیت نوشته همون متن ترانه‌ی معروف هتل کالیفرنیا از گروه ایگلز هستش، ولی من به سبک خودم نوشتمش و چیزی رو ترجمه نکردم. اگه جایی شبیه متن ترانه است ولی فکر می‌کنید ترجمه‌اش اشتباهه بدونید که ترجمه نیست. حس من هستش.

خب این هم گل برای همه‌ی دوستانم:

خب این هم آخرین پست من در سال ۱۳۸۶:

 

جاده چشم‌اندازی بود سراسر مه گرفته. مه بود و باد بود و طوفان. به امتدادِ بی‌نهایت رویایی مغشوش می‌مانست. سرم سنگین شده بود. تمام آسمان‌خراش‌های جهنمی دنیا را کاشته بودند توی سرم. 

پچ پچ‌ها وزمزمه‌هایی محو و گنگ به گوش می‌رسیدند. از درون خودم و از میان هیاهوی باد و طوفان. ارواح مرغان دریایی میان طوفان پراکنده بودند و هر وقت یکی‌شان ازمقابل ماه پرواز می‌کرد، روشنایی ماه برای لحظه‌ای محو می‌شد.

خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. گاهی آدم خواب می‌بیند که بیدار است و گاهی هم بیدار است و خواب می‌بیند.

یک جایی در دوردست‌های جاده، میان هنگامه‌ی باد و طوفان نوری سوسو می‌زد. شاید فانوس دریایی خدایان بود‌ که میان صحرا برپا شده، شاید هم سراب ناشی از باد و طوفان بود. ولی وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی، باید  به هر امید اندکی،‌ چنگ بیاندازی.

به طرف نور رفتم.

و بعد،او آنجا ایستاده بود میان درگاه. محو و رنگ‌‌پریده و روشن، به روحی سرگردان می‌مانست. شاید یکی از ارواح سرگردان مرغ‌های دریایی بود. ارواح مرغ‌های دریایی در خواب ابدی، گاهی اوقات آواره‌ی بیابان‌ها می‌شوند.

بالای راه پله ایستاده بود، شمعی در دست داشت و لبخندی غریب بر لب. موهایش میان باد در اهتزاز بود.

گم شده بودم.

می‌دانستم.

می‌دانم.

سرم سنگین بود و تمام ناقوس‌های جهان توی سرم صدا می‌کردند. بهشت یا جهنم؟ کسی هم هست بتواند بین‌شان فرقی بگذارد. همانطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم با خودم فکر می‌کردم، کجا می‌روم؟ آیا اینجا سرپناهیست تا در آن کابوس طوفان را به سر آورم، یا پناهگاه دوزخیِ هزاران روح گم‌شده میان بیابان است.

معلوم نبود.

معلوم نبود بهشت است آنجا یا جهنم.

او بی‌آنکه حرفی بزند، در را بست و جلوی من به راه افتاد. نور شمع، راهروی تاریک و مرموز را روشن می‌کرد. تاریک بود، به ظلمات قبر.

گم شده بودم.

نور شمع در ظلمت می‌درخشید و هنوز هم زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. حالا صداها را واضح‌تر می‌شنیدم.

از همه‌جای آن ظلمت‌آباد شگفت‌انگیز صدا می‌آمد. زمزمه‌ی گنگ و مبهمی بود که می‌خواند:

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

اتاق‌های هتل کالیفرنیا همیشه خالی هستند.

هر موقع از سال که بخواهید.

هتل کالیفرنیا همیشه اینجاست...

 

و ناگهان وارد محوطه‌ی باز پشتی هتل شدیم. حیاط هتل، گویی دنیای دیگری بود. تابستان بود و ستارگان بر سقف آسمان آویخته بودند. نه بادی بود و نه طوفانی. جهان به یکباره زیر و رو شده بود. هتل کالیفرنیا انگار که دیگر بخشی از این دنیا نبود. گویی خودش، جهانی بود مستقل.

توی حیاط، یک‌جور مجلس رقص برپا بود. زنان و مردان جوان داشتند می‌رقصیدند. انگار که از اول عمرشان همینطور رقصیده بودند و تا آخر عمر هم می‌رقصیدند.

می‌رقصیدند که فراموش کنند، شاید هم در رقص بودند که به خاطر بیاورند. خاطرات نداشته را به خاطر بیاورند.

پشت میزی نشستم و غرق تماشای رقص شدم. رقص جاودانه زیر آسمان شبانگاه تابستان. لابد آن‌هم جادوانه.

هتل کالیفرنیا همیشه شب بود.

همیشه تابستان بود.

مسئول بار را صدا کردم و گفتم، لطفن برای من شراب بیاور. مرد آمد کنار من و در گوشم گفت، از سال 1969 دیگر شراب نداشته‌ایم. پرسیدم آخر چرا؟ و جوابی نداشت جز لبخندی غریب.

چرا 1969؟

برخاستم و میان جمعیت گشتم تا دختری که در را باز کرده بود پیدا کنم. اما آنجا نبود. کسی چه می‌دانست کجای این مکان عجیب غریب ممکن است رفته باشد. از پیشخدمت دیگری خواستم مرا به اتاقم راهنمایی کند.

دوباره میان راهروهای تاریک و مرموز هتل بودیم. پیشخدمت با شمعی در دستش جلوی من حرکت می‌کرد.

حالا باز آن صداها را می‌شنیدم. از همه جای هتل، از همه‌جای همه جا می‌آمدند.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

مکانی زیبا و چهره‌هایی زیباتر.

ما اینجا زندگی می‌کنیم. درهتل کالیفرنیا.

اوه عجب شگفتی بزرگی است، اگر اعتراضی دارید بیان کنید.

 

از پیشخدمت پرسیدم آیا او هم این صداها را می‌شنود؟ و در پاسخ فقط همان لبخند مرموز را دریافت کردم. اهالی اینجا انگار مسخ شده بودند. انگار به جز آن لبخند غریب هیچ چیز دیگر نداشتند. کالبدهایی خالی بودند، که در میانه‌ی کابوس و واقعیت اسیر شده بودند.

 

پیشخدمت در اتاق را باز کرد و شمع را روی میز گذاشت. بعد شب به خیر گفت و رفت. روی میز روزنامه‌ای قرار داشت. تاریخ روزنامه را نگاه کردم: 1969

هتل کالیفرنیا در گوشه‌ای از هزارتوی زمان گیر افتاده بود. حبس شده بود. محو شده بود.

 

نیمه شب از آن صدای مرموز از خواب برخاستم.

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدین.

 

سقف اتاق آیینه کاری شده بود. من در سقف بودم. میان آینه‌ها. همه جا آینه بود و آینه بازتاب من بود و من بخشی از آینه. دختر شبح‌وار و رنگ‌پریده در آغوشم بود. لیوان شامپیان دستش بود و میان آینه‌ها گم شده بودیم. شامپاین و یخ.

او گفت: همه‌ی مابه نوعی زندانی هستیم. زندانی خودمان.

در سقف افتاده بودم. در آینه‌های سقف و دیوانه‌وار می‌کوشیدم نجات پیدا کنم. تصویر آینه در من سقوط می‌کرد و مرا در خود می‌بلعید. سرم به دوران افتاده بود. کاش راهی برای فرار از افسون آینه می‌یافتم.

او ادامه داد.

آنجا، آن پشت، پشت آینه، توی تالارهای پنهان. تلاش می‌کنند با دیو بجنگند. سالهاست چنین می‌کنند. با خنجرهای پولادین به آن ضربه می‌زنند، ولی فایده ندارد.

ما زندانی هستیم. زندانی خودمان.

 لبخند می‌زد و شامپاین می‌خورد و در آینه لمیده بود.

 

و بعد چیزی به خاطر نمی‌آورم. داشتم می‌گریختم. میان راهروهای تاریک و افسون‌شده‌ی هتل کالیفرنیا می دویدم و دنبال در می‌گشتم. باید فرار می‌کردم. باید به امنیت طوفان باز می‌گشتم. باید به جایی که از آن آمده بودم باز می‌گشتم.

و بعد وقتی وحشت‌زده میان راهروها می‌دویدم، پیشخدمت شب از راه رسید.

او گفت: آرام باشید آقا. اتفاقی نیافتاده. ما مسئول آرامش و امنیت شما هستیم. اینطوری برنامه‌ریزی شدیم. شما هر موقع که مایل باشید می‌تونید، اتاقتون رو تحویل بدین ولی بدونین که دیگه هرگز نمی‌تونید اینجا رو ترک کنید.

 

هرگز...

 

پ.ن. تو را به جای تمام خاطرات نداشته‌ام دوست داشته‌ام. پشیمان نیستم که ندیدی و باور نکردی. پشیمان نیستم که دوستم نداشتی، نه حتا پشیمان نیستم که تحقیرم کردی. از دید من همه لایق دوست داشتن هستند.  دوست داشتن من واقعی بود، متاسفم که ندیدی و حس نکردی و باور نکردی و پشیمان نیستم که آنقدر بی‌پروا و از ته دل دوستت داشتم. متاسفم که نشد به باورت برسانم. متاسفم که نشد دستت را بگیرم  و لااقل یک چند سانتی‌متری از آن غرقاب نفرت و سیاهی بیرونت بکشم،‌که لااقل چشمانت از آن تو خارج شوند و آسمان را ببینی و ماه راکه بالای سر تنهایی ماست. نشد آسمان را نشانت بدهم تا باور کنی جز نفرت و گنداب هم چیزی توی این دنیای بزرگ هست. با اینحال من دلت را که غرق آن گنداب بود، دوست می‌داشتم.

عیدت مبارک

 

پ.ن۲ عید همه‌ی دوستام مبارک

بازم گل برای شما:

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
 

پایان طفولیت یکی از قویترین و تاثیرگذارترین آثار سر آرتور سی کلارک محسوب می‌شود.

کتاب در سال ۱۹۵۶ میلادی منتشر شده است و با اینحال هنوز بعد از پنجاه سال، خواندنش تاثیرگذار و تکان‌دهنده است. از آنجا که این کتاب علی‌رغم تلخی و غم‌انگیز بودنش، جزو کتاب‌های به شدت موردعلاقه‌ی من محسوب می‌شود، در ادامه یک چیزی تو مایه‌های نقد و معرفی کتاب می‌خوانید.

پلات:

درست در کشاکش مسابقه‌ی آمریکا و شوروی برای تسخیر فضا، سفینه‌هایی ناشناخته بر فراز تمام شهرهای مهم کره‌ی زمین ظاهر می‌شوند و نقطه‌ی پایانی بر این مسابقه می‌گذارند. مسافران سفینه‌ها از نشان دادن چهره‌ی خود پرهیز می‌کنند، اما آنها صلح و رفاه و امنیت برای بشر به ارمغان آورده‌اند. بازدیدکنندگان ناشناخته‌ی کره‌ی زمین، به چنان پیشرفت تکنولوژیکی رسیده‌اند که توانایی‌های آن‌ها از دید بشر، چیزی شبیه به جادوست. مقابله کردن با خواست و اراده‌ی آن‌ها هیچ فایده‌ای ندارد. اگرچه قصد و هدف غایی آن‌ها بر بشریت پوشیده است، با اینحال آن‌ها آشکارا به زمین و ساکنان آن کمک می‌کنند و حتا با خشونت علیه حیوانات نیز مبارزه می‌کنند.

انسان این محافظان ناشناخته‌اش را ابرفرمانروایان نام می‌گذارد.(Overlords) شخص مسئول ابرفرمانروایان، کارلن نام دارد. او بی‌آنکه چهره‌ی خویش را نمایان سازد، از طریق ریکی استرومگرن، دبیرکل سازمان ملل متحد، با مردم جهان در ارتباط است و دستورات خویش را ابلاغ می‌کند.

خیلی زود،‌ابرفرمانروایان موفق می‌شوند، دولت‌های محلی را منحل کرده و از کل زمین یک ایالات متحده بسازند. جنگ و برده‌داری و دشمنی و گرسنگی را حذف می‌کنند و دنیا به سمت آن چیزی که آرمان‌شهر نامیده می‌شود، پیش می‌رود.

ابرفرمانروایان درست در زمانی سر می‌رسند که چیزی نمانده بود، بشر خودش را با بمب‌های اتمی نابود کند.

و تنها یک ممنوعیت بزرگ برای انسان می‌گذارند. آن‌ها هرگونه تحقیق و آزمایش فضایی را ممنوع می‌کنند.

کارلن می‌گوید: شاید یک روز شما صاحب سیاره‌های منظومه‌تان باشید، اما ستاره‌ها برای انسان نیستند.

The starts are not for man.

اما اینجا سوال مهمی پیش می‌آید و آن اینکه چرا؟ چرا ابرفرمانروایان به انسان‌ها کمک می‌کنند؟ هدف آن‌ها چیست؟

کارلن به استورمگرن می‌گوید، که پنجاه سال بعد چهره‌ی خود را نشان خواهد داد اما چیزی از قصد و هدف نهایی‌اش نمی‌گوید.

پنجاه سال بعد کارلن چهره‌ی خود را نشان می‌دهد و منشا یکی از قدیمی‌ترین افسانه‌های بشریت مشخص می‌شود...

آرمان‌شهری که ابرفرمانروایان ساخته‌اند، اگرچه به واقع آرمان‌شهر است، اما مثل تمام آرمان‌شهرها یک جای کار اشکال دارد. انسان قدرت خلاقه‌ی خود را از دست داده. دیگر چیزی به اسم هنر معنا ندارد. نه اثر نقاشی خلق می‌شود و نه شعری گفته می‌شود.

ورزش‌های قهرمانی هم منسوخ شده‌اند. در دنیایی که همه، پول کافی برای همه‌جور ماجراجویی دارند، تعداد آدم‌هایی که در یک رشته خیلی خوب می‌شوند، بیشتر از آن است که بشود رقابتی داشت.

انسان به لذت‌های مادی پناه می‌برد و دیگر به جز برای دل خودش لازم نیست کار کند. کره‌ی زمین تبدیل به تفریح گاهی بزرگ شده و همچنان آن سوال بی‌پاسخ باقی مانده که هدف ابرفرمانروایان چیست؟

 

نقد و بررسی

کتاب به سه بخش تقسیم شده.

ابرفرمانروایان و زمینEarth and overlords

عصرطلاییThe Golden Age

آخرین نسلThe last Generation

مقدمه‌ی کتاب، جایی که سفینه‌های ابرفرمانروایان بر فراز شهرهای زمین ظاهر می‌شوند، یکی از برجسته‌ترین صحنه‌ها در دنیای علمی‌تخیلی به شمار می‌رود. در بسیاری از فیلم‌ها و کتاب‌ها از این صحنه الهام گرفته شده که از آن جمله می‌توان به فیلم معروف روز استقلال اشاره کرد.

هر کدام از سه بخش کتاب، بازگو کننده‌ی یک روایت است و تم خاص خود را دارد. در کل کتاب شخصیت اول به معنای واقعی کلمه نداریم. در هر بخش یک آدم به خصوص در محور ماجرا قرار دارد، اما حتا آن شخص هم، کاراکتر اول ماجرا نیست. می‌شود گفت آن شخص، به نوعی نماینده‌ی بشریت است. انسان است در مقابل ابرفرمانرواها.

در فصل یک استورمگرن را داریم که اولین انسانِ دوست کارلن محسوب می‌شود. استورمگرن چهره‌ی یک انسان روشنفکر است، که رویایی جز خوشبختی بشریت ندارد و از صمیم قلب به ابرفرمانروایان و اهداف ناشناخته‌شان حالا هر چه که می‌خواهد باشد، ایمان دارد.

فصل یک، پیامدهای ورود ابرفرمانروایان به سرنوشت بشریت را بررسی می‌کند. واین میان هستند کسانی که به خاطر بربادرفتن استقلال بشریت دلخور هستند. یک‌جورایی به نظر می‌رسد کلارک خودش با آن‌ها هم‌عقیده است، وقتی که می‌گویند ترجیح می‌دادند با بمب‌های خودشان نابود می‌شدند، اما آزاد بودند.

فصل دوم، دوران طلایی بشر است. زمانی که زمین تجسم یک آرمان‌شهر واقعیست. در این فصل با جرج گرگسون و جان رودریکس آشنا می‌شویم. جرج نمونه‌ی یک انسان عصر طلاییست. آدمی که سرش به کار خودش گرم است و ذهن خودش را چندان درگیر چراها نمی‌کند و جان رودریکس، یک ماجراجوست. انسانی که دنبال چراهاست. جان رویای فضا را در سر می‌پروراند و درک نمی‌کند، چرا انسان نباید قدم به فضا بگذارد.

فصل سوم، آخرین نسل. اگرچه در کل کتاب می‌شود ردی از اندوه را حس کرد و دید، اما این فصل آخر تلخ‌ترین فصل است. به نظر می‌رسد کلارک از طرفی با پایانی که رقم زده کاملن راضی بوده و از طرفی خودش آن را نقد کرده.

در فصل سوم می‌فهمیم، مسیر تکامل هوشمندان به دو پایان می‌رسد. یکی از پایان‌ها جاییست که ابرفرمانروایان قرار دارند. آنها به آخر علم رسیده‌اند. هر آنچه برای کشف شدن وجود داشته کشف کرده‌اند و به لحاظ اخلاقی نیز، به نهایت تکامل رسیده‌اند. اما تکامل آن‌ها همین‌جا تمام شده، نژادشان آینده‌ای جز این ندارد.

و پایان دیگر، چیزیست که برای بیشتر موجودات اتفاق می‌افتد. پیوستن به ابرذهن! ابرذهن نامی است که ابرفرمانروایان بر آن گذاشته‌اند. موجودی غیرمادی، یک ذهنیت خالص که از به هم پیوستن ذهنیت بسیاری از نژادهای هوشمند به وجود آمده. موجودی که از مرزهای ماده فراتر رفته و تبدیل به چیزی شده، که موجودات مادی توان درکش را ندارند.

 شاید به نوعی بشود همان یکی شدن با ذات حق دانستش که در بسیار از ادیان و مکاتب معنوی به طرق مختلف ذکر شده.

اسپویلر(اگه می‌خوایین کتاب رو بخونید، می‌تونید از این تیکه بگذرید)

کلارک گویا در تمام عمرش، مسائل ماوراالطبیه علاقه‌مند بوده. اگرچه کلارک دانشمند است و هرگز چیزی از این موارد را تایید نکرده، اما به نظر می‌رسد همیشه درحال جستجو و بررسی بوده و خصوصن بعد از مهاجرت به سریلانکا، و نزدیک شدن به خاستگاه عرفان شرق، این شور و علاقه در او افزایش یافته.

کلارک سال 1954 به سریلانکا مهاجرت کرد و این کتاب را در سال 1956 نگاشت. به من باشد می‌گویم، به شدت تحت تاثیر عقاید بودایی بوده. در بودیسم، آخرین مرحله‌ی تکامل معنوی انسان، نیرواناست. پیوستن به روح هستی،‌خدا، خالق..یا هر چه که می‌نامیدش. آنجاست که فردیت یک شخص در کل هستی حل می‌شود و دیگر چیزی به اسم یک انسان منفرد وجود ندارد.

اتفاقی که در کتاب می‌افتد از همین نوع است. البته این ایده قبل و بعد از کلارک بارها استفاده شده، ولی می‌توان به جرات گفت بهترین و زیباترین پیاده‌سازی این ایده بوده. اما در عین حال، به عقیده‌ی من در همه‌جای کتاب می‌شود نگاه انتقادی کلارک را دید. انگار که دودل بوده. از طرفی به نظرش این آینده و این تکامل، شایسته بشر بوده و از طرفی انگار که نقدش بکند.

وقتی ابرفرمانروایان هدف واقعی خود از حضور در زمین را فاش می‌کنند و می‌گویند آنها تنها نگاه‌بانانی هستند که آخرین مرحله‌ی تکامل بشر را نظاره کرده و یاری می‌دهند، بارها می‌گویند که به بشر حسادت می‌کنند. اینکه آنها به بن‌بست تکامل رسیده‌اند و بشر در حال تجربه‌کردن چیزی به کل متفاوت است.

با اینحال تلخی گزنده‌ی این بخش آخر را نمی‌شود ندیده گرفت. اگرچه کلارک از زبان ابرفرمانروایان می‌گوید این پایان شکوهمند است، ولی سوگواری خودش برای نژاد بشر را نمی‌توان نادیده گرفت. انگار که بخواهد بگوید، اگر این نهایت تکامل است، این را نمی‌خواهد!

 

به شدت اسپویل!

یکی از نکات خیلی خیلی جالب داستان چهره‌ی ابرفرمانروایان بود، که چهره‌ی شناخته شده‌ی شیطان در تمام اساطیر وافسانه‌های انسان است. ابرفرمانروایان اولین بار وقتی به زمین آمدند که بشر آماده پذیرش آنها نبود و چهره‌ی آنها به عنوان مظهر شیطان در خاطر انسان نقش بست و بعد کلارک از مفهوم خاطره‌ی قومی می‌گوید که مستقل از زمان است و از گذشته به آینده و برعکس، انعکاس می‌یابد. انسان آینده که ابرفرمانروایان را به منزله‌ی پایان کار نسل خودش دیده بود وحشت کرده بود و این وحشت در طول تاریخ منعکس شده و انسان اولیه، بیست هزار سال قبل؛ به خاطر وحشت اجدادش، از ابرفرمانروایان ترسید.

این شد یک حلقه‌ی بسته! ببیند گذشته‌ها به خاطر تصویر نابودی بشر در آینده، از ابرفرمانروایان وحشت داشتند و آینده‌گان به خاطر هراس اجدادشان در گذشته، از آنها می‌ترسیدند!

:دی

پ.ن. خسته شدم از بس نوشتم! بسه دیگه!

کتاب رو از اینجا می‌تونید دانلود کنید. البته انگلیسیه!

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
 

به اقیانوس می‌ماند، کران تا کرانِ تنهایی‌ها گفته و ناگفته. به تنهایی یک قایق کاغذی که وسط اقیانوس رها شده باشد و تنها امیدش این باشدکه یک مرغ دریایی از راه برسد و با چنگال‌هایش ببردش. کجا؟ اصلن مگر وسط اقیانوس مرغ دریایی هست؟

سرد، آبی، بیکران....درست مثل اقیانوس. مثل مزار دل من. مگر دل آدم چند زخم کاری را تاب می‌آورد؟

اصلن مگر زخم کاری را می‌شود تاب آورد؟ اسمش هست زخم کاری و معنایش هیچ‌گونه ابهامی به جای نمی‌گذارد. آدمی که زخمی کاری خورده، جان می‌کند. کشان کشان خودش را یک گوشه‌ای می‌کشد. خون همینطور از زخم‌هایش جاری می‌شود روی زمین و آنی که دشنه را فرو کرده به پشتش، می‌گوید: به من چه، سر راه دشنه‌ی من ایستاده بود. شاید هم بگوید: من قصد دشنه زدن نداشتم، مجبورم کرد.

چه فرقی می‌کند؟ دشنه خورده افتان و خیزان می‌رود یک گوشه‌ای و همین‌طور جان می‌کند تا تمام شود. وقتی بدانی هرگز معجزه‌ای نخواهد بود و هیچ دستی از غیب نخواهد آمد، چطوری می‌شود امیدوار باشی؟

وقتی بدانی که بشارتی نیست و این بی‌کرانه تنها زندانی‌است عظیم، چطور می‌توانی شاد باشی؟

من را ببخشید بابت این‌همه تلخی. دست خودم نیست که تلخ شدم. تلخ، تنها، شکسته، زخم‌خورده.

لعنت به این کلمات قشنگ! اصل قضیه ساده‌تر از این  حرف‌هاست می‌فهمید؟ تنها یعنی کسی که عشقی ندارد. تنها یعنی کسی که امیدی به کسی ندارد. تنها یعنی کسی که امیدی به آینده ندارد. تنها یعنی کسی که به هیچ خدای دروغینی ایمان ندارد.

تنها یعنی من! یک رئالیست تلخ و درمانده. رئالیست‌ها گاهی الکی سر خودشان را با باورهای عجیب و غریب گرم می‌کنند، اما آخر سر هنوز رئالیست هستند و می‌دانند آن بالا خالی آسمان‌ها فقط یک چیز را فریاد می‌زند: چشم امیدو ببر از آسمون، روزا با همدیگه فرقی ندارن...

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()