نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
 

پیرزنی که مسئول نظافت یکی از دستشویی‌های پارک لاله است، آنقدر پیر و فرتوت است که نمی‌شود سنش را حدس زد. هشتاد؟ نود؟ صد؟ واقعن معلوم نیست. خدا حفظش کند، با وجود این سن و سال همچنان سرحال و سرپاست و انگار شستن دستشویی بهترین و لذت‌بخش‌ترین کار دنیا باشد که به عهده‌اش گذاشته‌اند... خیلی وقت است آنجاست(لااقل از وقتی که من به آن دستشویی می‌روم که آرایش کنم!!:دییی) همیشه خوش و خرم و خندان است. هر وقت آنجا باشم یک گپی باهاش می‌زنم.! خوشحال‌تر می‌شود.

 هفته‌ی پیش که آنجا بودم، مقنعه را از سرم برداشته بودم که موهام را مرتب کنم، برگشت بهم گفت: موهاتو یه وقت کوتاه نکنی عزیزم...

گفتم:نه کوتاه نمی‌کنم

گفت: مدرسه می‌ری؟

گفتم: نه سر کار می‌رم

گفت: خوبه. ازدواج کردی؟

گفتم: نه هنوز.

گفت: ازدواج کردی یه وقت کارتو ول نکنیا عزیزم...مردا خیلی بد شدن! باید کار کنی.....

!

پیرزن هشتاد و خورده‌ای ساله‌ی مسئول نظافت پارک لاله هم در مورد استقلال و حقوق زنان صاحب نظر است! روزگار غریبی است نازنین؟

بیشتر کسایی که به آنجا رفت و آمد دارند، خیلی که لطف داشته باشند، با یک تشکر خشک و خالی از در می‌روند بیرون. من همیشه یک چیزکی بهش می‌دهم و آنوقت صدای دعا کردنش می‌آد تا وقتی که از آنجا دور دور بشم. همینطور دعا می‌کند، انگار می‌خواهد مطمئن شود تا وقتی صدایش بهم می‌رسد، من بشنوم که دعا می‌کند.

به خودم می‌گویم، خیلی خوب است که دعای خیر پیرزن مسئول نظافت دستشویی پارک لاله، پشت سرم باشد.!

با خودم فکر می‌کنم، می‌شد جای آن پیرزنه باشم! شاد از شستن دستشویی‌ها! همیشه شلنگ به دست با یک عالمه گل و بلبل و باغچه که دور و برم را گرفته بود و دختری که هر از گاهی به آنجا می‌آید و با من گپ می‌زند و بهم یک چیزکی هم می‌دهد و می‌رود! بعد من هم حسابی دعایش می کردم!!!

*‌ * *

من با این زنها که هر روز تو خیابون از کنارت می‌گذرند فرق دارم! من مثل این ضعیفه‌ها نیستم که فراگرفتن راه و روش‌های دلبری همه هنرشان باشد و عدم توانایی در کارکردن با کنترل تلویزیون و ویدیو جزو افتخاراتشان!

من فرق دارم! به من چیزی آموخته‌اند که به این عروسکها نیاموخته‌اند. به من چیزی داده‌اند که به کمتر کسی داده‌اند...

*‌ * *

برای تو:

می‌خوام تو باشی سهم من از این روزگار..

می‌خوام من باشم سهم تو از این روزگار...

تیک ایت ایزی!

پ.ن. با یک مقنعه‌ی بلند و یک مانتوی گشاد و بدون هیچ آرایشی، مثل یک بچه مدرسه ای مفلوک و بدون اعتماد به نفس هستم! برای همین هر از گاهی سر رفتن به جایی، خودم را از شر لباسهایی که مثل وزنه‌ی مجرمان باید به دوش بکشیم خلاص می‌کنم! اینهم یک توضیح کوچک برای اینکه چرا سر و کارم به آن پیرزنه می‌افته..


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

اعتیاد به اینترنت

تا به حال به این موضوع به طور جدی فکر کرده‌اید؟ متخصصان و کسانی که قضیه را بررسی کرده‌اند،‌ انواع اعتیاد‌های اینترنتی را طبقه‌بندی کرده‌اند. اما منظور من اصل  قضیه است. اعتیاد به اینترنت، به این معنا که نتوانید آنلاین نبودن را تحمل کنید. آیا جزو این دسته هستید؟

من هستم!

استفاده از اینترنت، حتا استفاده‌ی زیاد از آن هم اعتیاد نیست، اعتیاد یعنی اعتیاد!

بر خلاف تصور همگان، من معتقدم کسانی که صرف چت به اینترنت می‌آیند معتاد آن نیستند. آنها به دنبال ایجاد رابطه هستند و وقتی رابطه را ایجاد کردند(شک نکنید که این کار را می‌کنند!) دنیای اینترنت را ترک می‌گویند.

کسانی که به وبگردی معتاد هستند، قطعن جزو معتادان به حساب می‌آیند، اما باز هم منظور من کسان دیگریست. 

من کسانی را می‌گویم که در جستجوی گرمای جمع هستند. اینترنت یک جور جامعه‌ی مجازی شده. وقتی به آن وارد می‌شویم، در کوچه پس کوچ‌های مملکتی بی سر و ته قدم می‌زنیم که انگار تمامی ندارد. می‌شود رفت توی کوچه پس کوچه‌هایش گم شد. و این وسط یک مشت انسان دیگر هستند، درست مثل خود ما(ما یعنی ما معتادان اساسی!) آنها هم در همین هزارتو سرگردان هستند و گاه می‌شود که در این هزارتو همدیگر را پیدا می‌کنیم و آن گرمای اتصال را حس می‌کنیم.

آیا ما تنها هستیم؟ فقدان عشق  باعث می شود دربه‌در کوچه‌های اینترنت باشیم؟

شاید! لااقل دور و وریهای خودم را که نگاه می‌کنم،‌ آنها که غرق یک رابطه‌ عاشقانه هستند چندان سر و کاری با اینترنت ندارند. اما البته این را به عنوان یک حکم قطعی نمی‌گویم.

اینکه بالا گفتم رابطه دوشرطی هم نیست! یعنی برعکسش درست نیست. آدم که فقدان عشق داشته باشد و هیچ هم سر و کارش به اینترنت نیافتد زیاد می‌شناسم.!!

من فکر می‌کنم، ما یعنی کسانی که همه زندگیمان در اینترنت خلاصه می‌شود،‌ پیشگامان نسلی هستیم که کلارک در کتاب پرتو روزهای دیگر، توصیفش را کرده. مردمانی که اذهان خود را با تار و پودی نامرئی به هم گره زده‌اند و همیشه جذب در ارتباطی نادیدنی هستند. این نسل تنها نمی‌شود. یک مای فراگیر و همیشگیست و همه جور اطلاعاتی هم در آن پیدا می‌شود و تازه می‌تواند به هر نوع شبکه‌ای هم وصل شود!

حالا می‌شود که این مای فراگیر و کلی هم ناگهان احساس تنهایی کند؟ آیا چیزی شبیه به تنهایی خدا می‌شود؟ خدا که کل است و از جز مبرا؟

نمی‌دانم!

حالا این روزها آنقدرا هم بی‌عشق و دردناک نیستم، نمی‌دانم عاشق هستم یا نه، ولی خب یک فرقهایی کرده‌ام با گذشته، اما این اعتیاد به اینترنت، این حس یکی شدن با یک جمع مجازی، همچنان پابرجاست!

همچنان دربه‌در هزارتوی اینترنت هستم. گوناگونی و فراوانی اطلاعاتی که دوست دارم در آنها غرق شوم، متنوع بودن وب‌سایت‌ها و هزاران چیز نخوانده که می‌شود اینجا به راحتی خواند، آنقدر وسوسه کننده است که باور ندارم زمانی این اعتیاد را ترک کنم.! تازه از دید خودم اصلن هم مضر و مخرب نیست.

شاید تنها ضررش همان قبض تلفن لعنتی باشد!

*‌‌ * *‌

آسمون شهرم بدجور ابر و بارونیه!

آسمون تهرون لعنتی!

همین الان زیر بارون بودم. زیر بالهای فرشته‌ی نگهبانم! بدجور خیسم کرد! ولی اشکال نداره..هنوز دوستش دارم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

بالا..بالا..بالاتر...

خیلی بالا، خیلی دور، یه نوری هست. زیر آوار موندم. سقف رو سرم خراب شده، هوا نیست..

هوا نبود، نفس نبود قصه به آخر نرسید..

قصه‌های مادربزرگ آیینه‌ی خود منه

طلسم جادوگر باید

با دستای تو بشکنه

حالا وقتشه صدا کنم؟

آهای آهای یکی بیاد

یه شعر تازه‌تر بگه

برای گیس گلابتون

از مرگ جادوگر بگه..

از مرگ جادوگر بد که از کتابا می‌اومد..

تو غار زندگی، داشتم می‌کندم و جلو می‌رفتم. از وقتی پا به دنیا گذاشتم همینطور بوده. انگار داخل همین غار متولد شدم. اینکه تا کی و چطور باید جلو خزید را هم نمی‌دانم. فقط انگار آن بالاها، خیلی خیلی دورتر از دسترس من، یک نوری هست. خیلی ضعیف.

کسی چه می‌داند می‌رسم به نور یا همین زیر می‌میرم.

تا شعر گیس‌گلابتون

یه شعر پر امید باشه

آینه‌های تو به تو

هر کدومش خورشید باشه

آهای آهای یکی بیاد...

خدایا بس است دیگر! تا کی می‌خوابی! بیدار شو. من اینجا سرد و دلتنگم.

دلم خیلی تنگ است. خیلی.

نه نمی‌توانم بگویم به من هیچ ندادی. ولی حالا چرا اینقدر سخت و اینقدر دور و دیر؟

استاد می‌گوید: راهتان هر چقدر سخت‌تر و دورتر، بدانید که نزدیک‌تر هستید و مقرب‌تر. می‌گوید اگر سختی و بلا در هر قدم افزون می‌شود، خدا دوستتان دارد و هدایتتان می‌کند.

نون و پنیر و هق هق، سفره‌ی سرد عاشق.

....

حریق سبز جنگلا

 به دست کبریت جنون

از کاشی‌های آبیمون

سر زده فواره‌ی خون

نون و پنیر و بادوم

یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می‌ارزی......

تو بیش از این می‌ارزی. من بیش از این می‌ارزم. حتا آن دیگری هم بیش از این می‌ارزد.

پونه می‌ریخت تو دامنش

تا مادرش چادر کنه

می رفت که از بوی علف تمام شهرو پر کنه...

غافل از اینکه راهشو

جادوگره دزدیده بود

رو صورت خورشید خانوم

خط سیاه کشیده بود

چشمای گیس گلابتون چیزی به جز شب نمی‌دید...

هوا نبود نفس نبود

قصه به آخر نرسید...

با دستای رفاقتت

تاریکی وحشت نداره

نوری که حرف آخره

به قصمون پا می‌ذاره

حیفه که شهر آینه

سیاه بشه حروم بشه

قصه‌ی تو، قصه‌ی من

اینجوری ناتموم بشه..

آهای آهای..

نه نباید اینطوری تمام بشوم. حق من نیست. حق من نیست که در این دنج سقوط آخرم، نفس آخر را بکشم.

من ترسو هستم!

من ضعیف هستم!

من وابسته هستم!

من همیشه عاشق و همیشه بی‌نصیب هستم.

خدایا معجزتی کن...

آهای آهای...

پ.ن. این نوشته تارگت ندارد! گیس گلابتون خود من هستم!

پ.ن.۲. این ترانه به عمد به صورت درهم‌ریخته اینجا نوشته شده. چرا؟ چون من  اینجوری حال کردم!

 

 


بر چسب ها: عاشقانه‌ها
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
 

 

 

 

 

اسم سریال استار‌ترک را احتمالن شنیده باشید. شروع این سریال برمی‌گردد به سالهای دهه‌ 60 و هفتاد و از آنجا که خیلی معروف شد، همینطور ادامه پیدا کرد. اما سری اولیه این سریال چیز دیگری بود. چیزی که لقب the most successful TV show of all the time را به خودش اختصاص داد و هنوز که هنوز قسمتهای مختلفش، در انواع نرم‌افزارهای فایل شیرینگ، وجود دارد و بسیار پرطرفدار است. سری اولیه این سریال، همان سالهای قبل از انقلاب به اسم پیشتازان فضا از تلویزیون پخش شده بود.

 

معروف‌ترین شخصیت این سریال و احتمالا یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های سینمایی که تا به حال خلق شده، آقای اسپاک نام دارد. آقای اسپاک یک دورگه‌ی نیمه انسان، نیمه ولکان است. ولکان هم یک سیاره‌ایست که در آن سالهای دوردست کشف شده و اهالی آن با ساکنان زمین در صلح هستند. یک خصوصیت بسیار مهم ولکان‌ها، که الان قصد دارم از آن بنویسم، این است که ولکان‌ها فاقد احساسات هستندو سراپا منطق. یعنی که کلن هیچ‌گونه احساسی ندارند، وقتی می‌گویم احساس، این کلمه تمام طیف عواطف و احساسات را در بر می‌گیرد. از عشق و محبت و تعلق خاطر گرفته تا خشم و نفرت و کینه و انتقام و....

حالا شما تصور کنید این موجود، چطور موجودی می‌شود!

 

این قضیه‌ی بی‌احساس بودن آقای اسپاک، یکی از دستمایه‌های اصلی ماجراهای هر قسمت است و نقشی تعیین کننده در ماجراهای سفینه‌ی اینترپرایز دارد. از طرفی تامین کننده بخش مهمی از طنز ماجرا هم هست.

 

برای مثال عشق از دید آقای اسپاک چیزی غیرمنطقی و غیرقابل درک است. فداکاری و ایثار را درک نمی‌کند و خشم و نفرت برایش به کل بیگانه است. آقای اسپاک یک کامپیوتر متحرک است با اینحال این سراپا منطق بودن و بی احساسی او، مسئله‌ای بسیار قابل تعمق است. از دید من این سریال که از لحاظ خط سیر داستانی و جلوه‌های ویژه بسیار ضعیف است، از لحاظ شخصیت‌پردازی و به اصطلاح نتایج اخلاقی  پخته و قوی عمل کرده.

 

حالا بعد از دیدن حدودن 40 قسمت از این سریال، دارم به یک نتایجی می‌رسم. و آن اینکه اگر احساس نمی‌داشتیم و مثل آقای اسپاک سراپا منطق بودیم، نه تنها همه چیز بهتر می‌شد، بلکه اصلن هم دنیا خشک و بی احساس نبود.

 

این قسمت حرفم از نظر انتقال یک مقدار مشکل است. من می‌خواهم بگویم تصمیمات آقای اسپاک منطقی هستند، اما نتیجه‌ی آنها اصلن خشک و غیرعاطفی نیست.

 

بگذارید مثال بزنم.

 

در یکی از قسمتها، چند نفر از خدمه برای عملیات اکتشافی روی یک سیاره‌ی ناشناخته فرود می‌آیند و روی این سیاره گیاهی پیدا می‌شود که نوعی گرد مرگبار پخش می‌کند. (حالا یادم نیست مرگبار بود یا یک اتفاق بدی برای کسی که از آن تنفس می‌کرد، می‌افتاد.) این گیاه وقتی کسی به آن نزدیک می‌شد، گرد را در هوا شلیک می‌کرد. در یکی از صحنه‌ها کاپیتان حواسش جای دیگری بود و گیاه او را نشانه گرفته بود، در همین حال آقای اسپاک روی کاپیتان می‌پرد، او را به زمین می‌اندازد و گرده‌ی گیاه به سیستم تنفسی خودش وارد می‌شود، ولی چون او نیمه ولکان است جان سالم به در می‌برد. بعد وقتی از او سوال می‌شود که چرا اینکار را کرد و مثلن کاپیتان را صدا نکرد، پاسخ می‌دهد که منطقی نبود. ممکن بود تا صدای مرا بشنود و واکنش نشان دهد، دیر شده باشد. تنها راه منطقی همین بود.

 

می‌بیند! شاید اگر یک انسان هم آنجا بود همین کار را می‌کرد. انسان بدون فکر کردن به منطق قضیه و فقط با یک تصمیم گیری احساسی و آقای اسپاک همان‌کار را با منطق کرد.

 

یک مثال دیگر.

 

در یکی از قسمتها پدر آقای اسپاک که سالهاست با او صحبت نکرده، میهمان سفینه است. روابط پدر و فرزند کاملن از هم گسیخته است با اینحال چون طرفین احساساتی نیستند، از این قضیه ناراحت نیستند. پدر اسپاک دچار حمله‌ی قلبی می‌شود و نیاز به عمل جراحی پیدا می‌کند که در جریان عمل باید مقدار زیادی خون دریافت کند. و کسی جز آقای اسپاک وجود ندارد که به او خون بدهد. آقای اسپاک علی‌رغم سالها قهر بودن قبول می‌کند که خون را اهدا کند. چون به لحاظ منطقی او تنها کسی بوده که می‌توانسته این کار را بکند و به لحاظ منطقی وقتی کسی می‌تواند با اهدا‌ی خون از مرگ یک شخص دیگر جلوگیری بکند، باید اینکار را بکند. می‌بیند! همه جای کار منطقی است! هیچ خبری از عواطف پدر فرزندی و این حرفها نیست! با اینحال هدف تامین شده. 

 

حالا با این دو تا مثال می‌توانم حرفم را بزنم.

 

قضیه اینطوری است که اگر ما هم سراپا منطق بودیم و بی‌احساس، دنیا یک جای خشک خالی نمی‌شد، برعکس خیلی هم درست و حسابی بود.

 

شاید اشک نمی‌ریختیم و عاشق نمی‌شدیم . اما وقتی یکی درد می‌کشید، به لحاظ منطقی باید کمکش می‌کردیم. پس درد کمتر می‌شد یا اصلن حذف می‌شد. 

 

خب خیلی نوشتم! آیا متوجه منظور من شدید؟

 

شما چه فکر می‌کنید؟

 

 


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()