نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

همه ما نیک می دانیم، قدر و منزلت ما در چشم و دل دیگران چه اندازه است. و آنچه که قدر و منزلت ماست، همان است که هست، محکم و تغییر ناپذیراست و بیش از آن را نه باید طلب کرد، و نه باید انتظار داشت، و نه باید آرزومند بود، و اصلن نباید حتا بهش فکر کرد.باید یاد بگیریم که قناعت پیشه کنیم،که به همان ارزشی که نزد دیگران داریم، قانع باشیم و راضی.

بی معرفت کسی است، که نمی‌تواند ما را به اندازه خوبی‌هایی که در حقش کرده‌ایم، قدر نهد.بی‌معرفت کسی است، که نمی‌تواند آنقدری دوستمان داشته باشد، که ما دوستش داریم. که نمی‌تواند، آنقدر که ما برایش خودمان را به آب و آتش زده‌ایم،یادمان کند. و به گفتن عبارت خشک و خالیِ:من به یادت هستم، اکتفا می‌کند.مثلن انگار قرار است من خیلی خوشحال شوم،که فلانی که سالی یکبار هم مرا نمی‌بیند،شب و روز به یاد من است.یا اینکه این به یاد من بودنِ فلانی،خیلی ارزشمند است.خیلی به درد من می‌خورد! 

خب تا حدی قابل درک است. برای همه ما پیش می‌آید، که نمی توانیم کسی را دوست داشته باشیم، و آن یک کسی ما را دوست دارد.پیش می‌آید که یک نفر به دلمان نمی‌نشیند،کاریش نمی‌شود کرد، و آن یک نفر انقدر خاطر ما را می‌خواهد، که همه کار برایمان می‌کند،حتا اگر راضی نباشیم و منعش کنیم. بعضی وقتها واقعن نمی‌شود کاری کرد، و این خود ما هستیم که بی‌معرفت شدیم.

حالا اینش مهم نیست،برحق یا ناحق. وقتی که چنین است، باید قانع بود .من فکر می‌کنم،وقتی کسی نمی‌خواهد که بماند،(حالا مهم نیست درجایگاه رفاقت،یا عاشقی یا هر چیز دیگر) فقط باید به او گفت:به سلامت، و بعد گذاشت که برود.فایده ندارد،نگاه داشتن آدم ها.فایده ندارد، هی مدام به یاد کسی باشیم، مدام سیخش بکنیم که فلانی چرا به یاد من نیستی. که فلانی من دلم برایت تنگ شده، فلانی بیا ببینمت و فلانی هم هی توی رودربایستی گیر بکند، و بگوید:کار و بدبختیه دیگه.خودت که میدونی.به خدا وقت سر خاروندن ندارم. وگرنه من که از خدامه ببینمت....

نه فایده ندارد،شنیدن این عبارات.اصلن نباید شنید. وقتی دیدیم کسی دیگر نیست، رفته انگار که اصلن نبوده.انگار که اصلن دوستش نداشتیم و برایش خیلی کارها نکردیم و بهش تکیه نکردیم..رفته انگار که اصلن نیامده بوده...دیگر فایده ندارد تلاش برای نگه داشتن کسی.باید قانع باشیم..

قانع باشیم به همان که بگویند:به خدا ما به یادت هستیما...

* * *   

خیلی پیش آمده،که از دست کسانی که مرا گذاشته اند و رفته اند، دلگیر بوده ام.خیلی در طول زندگی ام،این دلتنگی و طعم تلخ فراموش شدن و به هیچ انگاشته شدن را چشیده ام. خدا می داند، چقدر از شنیدن این عبارت به یادت هستم، بیزارم .

تازگی ها یاد گرفتم، بگذارم بروند.به سلامت!تنها بودن، و به امید کسی نبودن، هزار بار بهتر از این است که دائم انتظار داشته باشم، یکی باشد. به درک که نیستند و درک نمی‌کنند و فقط وقتی که کارشان گیر می‌افتد،یاد من می‌افتند..من در چند ماهه گذشته،گذاشتم که دو تا از بهترین و قدیمی‌ترین دوستهایم بروند. دلیلش ساده است.  چون دیگر دوست من نبودند.  کسی دوست من است که از حال من ودل من خبر داشته باشد.وقتی دوستی رسید به جملهِ‌ی به یادت هستم،باید در آن دوستی را گل گرفت.نه این از آن مدل ها نیست که گفتم قابل درک است.! این یکی قابل درک نیست اصلن. که یکی دوست من بوده و حالا ناگهان دیگر قدر و منزلتی برایش ندارم. این قابل درک نیست. من به این می گویم .... و به آدم های ... می گویم به سلامت.

پ.ن.:با راهنمایی های اله سار عزیز؛متوجه شدم اون پاپ آپی که روی صفحه باز میشه؛ربطی به این کامیپوتر نداره.من اولش فکر می‌کردم چون این ویروس داره؛اینطوریه.خوب به نظر می‌آد مشکل از ان چت باکس باشه..در صورتی که دیگه پاپ آپ رو نمی‌بینید؛بهم اطلاع بدین..و در صورتی که اون چت باکسه رو دوست داشتین!به من خبر بدین!اگه متقاضی هاش زیاد باشن؛خودم یکی می نویسم میذارم جاش!که پاپ آپ هم نداشته باشه....


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢
 

نه نمی شود زندگی را تغییر داد،نمی شود چیزی را که مقدر شده تغییر داد.

وقتی مقدر شده فقیر و تنها و دلتنگ باشی ،یعنی همین است که هست و نمی توانی دلت را به معجزه خوش کنی و هر چه بکوبی همان است که دیدی*.

آن چیزی را که خدا یا شیطان یا بتی که دیگرانش می پرستیدند، یا هر کوفت زهرمار دیگری،مقدر کرده نمی توان تغییر داد...نه نمی شود..راهی از این ویرانه نیست..

* * *

من اینجا ایستادم،لبه عمرم.لبه همه خاطراتم.مرز بین جوانی و سالخوردگی.

من سالیان بی عشق را سفر کردم و حالا عشق سالیان گذشته همچنان سنگین است و دیر و دور و دست نیافتنی..

من اینجا ایستادم و رد خیس خاطراتم از کودکی های دوردست تاهمین جاکشیده شده و هنوز ستاره ای در برکه های خیس اشکم نمی درخشد...

من ..من سالیان گذشته...اینجا ایستادم تنها،دلتنگ و با راهی که همینطور ادامه میابد..

چه بگویم از این همه درد و این راه دراز و اینهمه حرف نگفته...من همینطور امتداد یافته ام..از گذشته تا آینده..همینطوری تنها و دردناک

* * *

چرا نمی شود که تو را بگذارم و بروم.؟؟چرا جرات و شهامت و جسارتش را ندارم که از تو و این ماجرای دردناک دیر امتداد یافته بگذرم؟

آخر من به چه زبان بگویم که نمی توانم؟؟؟به چه زبان بگویم ،همین وهم بودن تو همه زندگی من است؟همه زندگی مزخرف و لجن مال من که هیچ روزنه امیدی در آن نیست؟؟به که بگویم؟

به خدا؟

* * *

خدای بیچاره و ناتوان من،خدایی که نمی توانی حتا گاهی گاهی کمی مهربان باشی..تو فانتزی شدی رفتی پی کارت!شنیدی؟دیروز توی جلسه یکی از بچه ها گفت خدا دیگه فانتزی شده...شنیدی؟

پ.ن(یعنی شرح اون ستاره بالا)خیلی خیلی وقت پیشا یه فیلم دیدم تو تلویزیون.از این تریپ عربی ها بود.یکی بود به اسم اباالعلا که نمد مال یا یه چیزی تو این مایه هابود.یه روز همینطور که داشت می کوبید با خودش زمزمه می کرد:بکوب بکوب ابالعلا هر چه بکوبی همان است که دیدی.یکی رد میشده(یا پیشش بوده حالا یادم نیست) ازش می پرسه جریان چیه؟میگه خواب دیده رفته یه جایی یه کوهی چیزی بوده و یک سری چشمه ازش جاری بوده.بعد این چشمه ها اندازه های مختلف داشتن.بعضی ها خیلی پت و پهن بودن و بعضی ها آب باریکه.بعد تو خواب می فهمه اینا روزی مقدر شده ملته.بعد مال خودش رو میبینه که یه آب باریکه فاجعه بوده.خلاصه می فهمه که هر چه بکوبه همان است که دیده!!!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
 

ادامه پست قبلی...

برداشت من از داستانی که خلاصه اش را نوشتم،کمی با چیزی که دوست عزیزم شیرین گفت(در کامنت ها موجود می باشد) فرق می کند،شاید حرف اصلی نویسنده هم همان بوده باشد،که شیرین گفت،یعنی قصد داشته اهمیت اختیار و نقش اختیار داشتن آدمی را به مخاطب گوشزد کند.اما همانطور که نوشتم ما آزادیم برداشت های خودمان رو داشته باشیم.برداشت من این بود که محتوای داستان به صورت ضمنی قصد دارد بگوید،خدا همین است.خدا به ما اختیار داده و لاغیر.خدا فقط یک ناظر است.البته کتمان نمی کنم،این پندار خود من درباره خداست.من همیشه فکر کرده ام،اگر خدایی باشد،آن خدا نقشی در زندگی ما انسان ها و یا احتمالن هوشمندان دیگری که در نقاط دیگر هستی زندگی می کنند،ندارد. دلیلش هم واضح و مشخص است(البته برای من).اینهمه ظلم و جور و بی عدالتی...اینهمه ناامید و خسته و در راه مانده...اینهمه بچه گرسنه..اینهمه سر بی گناه بر دار..اینجا زمین است!زمین!بنا نیست بهشت باشد.قصد خدا از اولش هم خلق بهشت نبود و حال در این ویرانه،چطور می شود امید بست به معجزه و دست یاری خداوند؟وقتی که بچه ای گوشه از گرسنگی جان می دهد،وقتی دسته دسته مردم بی گناه قتل عام می شوند،وقتی مادری تنها فرزندش را از دست می دهد،من با چه امیدی به درگاه خدا دعا کنم و درد دلهایم را برای من کوه ولی در مقابل چنان دردهایی هیچند،بیان کنم؟اصلن ممکن هم هست خدا گوش بدهد؟

من بن هراّن سیاه پوش را خدا دیدم!سیاهی او در مقابل سپیدی آن جاودانان،کنایه ای بود از سیاهی دنیای تحت سلطه او،یا آنطور که در حقیقت هست،تمام کائنات...

البته اگر من بودم،حاضر بودم مغزم را بدهم و تمام مردم خوشحال باشند.من بودم همان جهان تحت تسلط را انتخاب می کردم(راست میگی آقای گردو!).گفتم که..به درک که بتهوون و موتسارتی هم نمی بود!اصلن موسیقی چه اهمیتی دارد؟مثلن این جیغ و داد های آمیخته به گیتار برقی که ما گوش می کنیم،اگر نبود خیلی بد می شد؟کاش معزهای پر از شرارت ما تحت سلطه بود و همه عاشق و خرسند بودیم و داوینچی هم نداشتیم..کاش هیچوقت انیشتین و نظریه نسبیت عام نمی بود،اما همه همچون بودا و پیروانش در صلح و آرامش با هستی زندگی می کردیم.....

البته اینها خواست من است،نه خواست خدا.خداوند اینطور مقرر داشته که ما دارای اختیار باشیم و با نهاد پلید خویش بجنگیم،شاید که روزی به رستگاری برسیم.شاید روزی دست از خراب کردن این سیاره که از آب زهرآلود و هوای مسموم در حال مرگ است(کپی لفت! این جمله از فونه گات بود) برداریم و با گل و پروانه مهربان شویم..شاید! اما نباید انتظار معجزه و دست یاری از آسمان داشته باشیم و اینگونه می شود که ....

در این دنیا محکمه ای نیست، جز وجدان ما..

نظرات شما پس از خواندن تایید می شوند.


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
 
مطلبی که می خوانید،ربطی به اعتقادات من ندارد،ربطش به تفکرات من است،چون اصولا آدم چندان با اعتقادی نیستم.اینها تفکرات من هستند که هی در ذهنم می چرخند و با هم مخلوط می شوند و بعد دوباره تفکیک می شوند و بعد چیزی جدید،نگرشی جدید از آنها متولد می شود،اما بعد این تفکر جدید مرا راضی نمی کند و دوباره سرکشی ذهنم آغاز می شود.

 

هفته پیش کتابی خواندم به نام محافظان کهکشان نوشته لوییس لورنس.که البته اگر بخواهیم نام کتاب را دقیق ترجمه کنیم،می شود محافظ کهکشان.نام اصلی کتاب keeper of universe است.و اتفاقا این مفرد بودن کلمه keeper بارمعنایی زیادی دارد،که از دید مترجم محترم پنهان مانده.خود کتاب،یک علمی-تخیلی سافت به حساب می آید،اما نظر مرا بخواهید ،بیشتر به فانتزی می زند تا علمی تخیلی.ولی چیزی که در این کتاب نظر مرا جلب کرد،ایده و تفکرات پشت داستان بود.پس ابتدا خلاصه ای از داستان را می نویسم و بعد ربطش به تفکرات خودم را:

 

زمان و مکان داستان تقریبا نامعلوم است.زمان را شاید بشود گفت اواخر قرن بیستم و مکان همه جا و هیچ کجای کائنات.جهانی وجود دارد به نام آتویی(از آنجا که کتاب پانویس ندارد و به لحاظ ترجمه و ویراستاری هم قوی نیست،نمی توانم بگویم این نام درست است،معنایی دارد یا اینکه یک کلمه بی معنای تصادفی است) که در واقعیتی موازی جهان ما وجود دارد.(همان جهان های موازی خودمان!) آتویی آرمان شهر است،یا شاید اگر از توصیفات رویایی کتاب بخواهیم نتیجه گیری کنیم،همان بهشت است.عطر همیشه جاری گلها در هوا،نور و موسیقی و هارمونی و گنبد های طلایی.خیابان های زیبا و آراسته و مردمانی به غایت زیبا و هوشمند و فرهیخته..این است سیمای آتویی.و مردمان آتویی حاکمان کهکشان ها هستند.حاکمان تمام هوشمندان دنیای ما.هر کهکشان و هر بخشی محافظ خاص خودش را دارد.(چیزی مثل شهردار) و هر محافظ از ماموران ویژه ای به نام ناظر برای کنترل هوشمندانی که در کهکشان حوزه حکومتش زندگی می کنند،استفاده می کند.ناظران با استفاده از ماهواره هایی که در مدار سیارات قرار می دهند،مغز و ذهن هوشمندان آن سیاره را کنترل می کنند.با استفاده از کنترل اذهان،احساسات و عواطف منفی در وجود انسان ها سرکوب می شود، ودر واقع انسان ها هرگز از نیمه تاریک خود مطلع نمی شوند.این سیارات هر کدام به خودی خود یک آرمان شهر هستند.هرگز جنایتی در آنها رخ نمی دهد،برتری قومی و نژادی وجود ندارد،همه از لحاظ مادی برابر هستند،حرص پول و مقام و شهرت معنا ندارد و.....و البته خلاقیت و ابتکار نیز وجود ندارد.نابغه ای ظهور نمی کند، و اتفاقی خارق العاده نمی افتد.اما البته همه خوشحال و راضی هستند.به ساکنان این سیاره،حقایقی درباره جهان آتویی گفته می شود و آنها از طریق ناظران قوانین زندگی را می آموزند و شگفتا که این قوانین زندگی چقدر به قوانین بودیسم شباهت دارند!گیاه خواری ،ارزش قائل شدن برای تمام موجودات زنده،تجسم بخشیدن به افکار از طریق تمرکز...(وه که این بودا چه بوده و چه کرده!) البته اسمی از هیچ مذهب خاصی نیست و ساکنان این سیاره ها چیزی از خدا نمی دانند.حتا به آن فکر هم نمی کنند.و زندگی پس از مرگ برایشان حقیقتی مسلم است.به آنها گفته شده،مرگ دریست به سوی واقعیتی دیگر،بعدی دیگر از زندگی.

 

مردمان آتویی گویا عمری جاودان دارند.تمامی آنها بلوند و زیبا رو هستند.(موهای طلایی و چشم آبی و پوست سفید و باقی مخلفات...روی این بلوندش تاکید شده!).اما یک محافظ کهکشان هست که با دیگران فرق دارد.او بن هرّان نام دارد.بن هرّان سیاه پوست است و سیاه پوش است و هاله ای سیاه در اطرافش موج می زند.بن هرّان در مورد ادراه کهکشان نظری متفاوت دارد.او از ناظری استفاده نمی کند ، و ذهن هوشمندانی که در کهکشان او زندگی می کنند را کنترل نمی کند.و خوب حتمن حدس زده اید که زمین در کهکشان بن هرّان واقع شده!چه چیز غیر از این می تواند باشد؟بله کهشکان راه شیری حوزه حکمروایی این فرمانروای سیاه پوست سیاه پوش است.در ابتدا که شخصیت بن هرّان معرفی می شود،به نظر کاملن دارک!می آید،اما بعدن نظر خواننده تغییر می کند.اوضاع از این قرار است ، که در کهکشان بن هرّان اوضاع بسیار خراب است،تقریبا تمام سیارات مثل زمین هستند.در آنها ظلم و فساد و جنایت و تباهی بیداد میکند،جو سیارات و محیط زیست آلوده شده و سلاح های هسته ای پیشرفته ساخته شده اند و در این میان، سیاره ای به نام زیدا به علت جنگ اتمی نابود شده و تمام موجودات زنده آن نیز از بین رفته اند.حال بن هرّان به دلیل عدم کفایت و بی وجدانی به دادگاه آتویی فراخوانده شده.بن هرّان پسری معمولی از زمین،دختری آرام از یکی از دنیاهای تحت کنترل آتویی، و زنی وحشی از سیاره ای به نام هرا وندا( که از نظر تکاملی چیزی تو مایه های دو هزار سال قبل زمین است) را دزدیده و به دژ خود که در قلب یک سحابی واقع شده،برده است.او از این کار هدفی دنبال می کند.دختر اهل سیاره ارینوس وقتی کنترل از مغزش برداشته می شود،ناگهان با شیطان درونش مواجه می شود و از هم می پاشد.زن هرا وندایی وقتی به او محبت می شود، و او را با نیمه تاریکش تنها می گذارند،متنبه می شود و دچار تحول شخصیت می گردد،پسر زمینی دچار دوگانگی فکری می شود،از سویی فکر می کند،اگر زمین هم تحت کنترل آتویی بود،تبدیل به یک بهشت می شد.دیگر هیچ بی گناهی نمی مرد و هیچ بچه ای گرسنه نمی ماند. دیگر جنگ اتمی و نابرابری نبود.اما از طرفی،او نوازنده است و می داند اگر زمین هم تحت کنترل بود،موسیقی هم نمی بود..حال کدام را باید انتخاب کند؟

 

بن هرّان معتقد است،هوشمندان باید آزاد باشند، تا خودشان تصمیم بگیرند.هوشمندان باید آزاد باشند و اختیار داشته باشند تا شیطان درونشان را کشف کنند و با ان مبارزه کنند.او معتقد است تا زمانی که بشر(یا هوشمندان دیگر!) با دارک ساید خودشان مواجه نشوند،طفل می مانند و هرگز رشد نخواهند کرد...

 

خب مثل اینکه خیلی طولانی تر از چیزی شد که فکر می کردم.بنابراین شما اینو بخونید ،تفکرات من باشه واسه پست بعدی.....

 

(خواهشن منو نقد نکنید!درباره نوشته نظر بدین و بیایین درباره چنین دنیای حرف بزنیم!)

 


بر چسب ها: معرفی کتاب
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۸
 

!


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢
 

If you are not beautifull,you could be many things:

Inteldligent,honorable,respectable,friendly,powerfull..even famous,but there is certainly one thing,that you can't be if you are not pretty..

And that is….

…..

A God with a such an unfair rule is not deserved to be worshiped,maybe you say this is not God's rule,but the sinfull human's rule,but I say this is the God's rule,he has created this word the way we see it,with all it's rules

.it is just a bit of his selfishness,

I say maybe he was drunken when he created all these…

I say I can't pray to such God..

tell me if I am wrong..

show me his justice..

show me his mercy

God!where is your justice?where is your mercy?

 your comments will be shown after i read them

 


بر چسب ها:
نظرات ()