نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧
 

معمولن اهل گذاشتن لیریک به جای آپدیت نیستم.ولی این یکی رو نشد ازش بگذرم،و البته مدتیه که حس میکنم دیگه نمی تونم بنویسم..پس با هم میخونیم لیریک ترانه سلام رو که جناب ستار خوندنش

* * *

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
 

حتمن برای خیلی هاتون پیش اومده ببینید:

یک نفر از تنهایی؛نداشتن همراه؛بی همزبونی یا...برای یک نفر درد دل کند؛که آن یک نفر شنونده هم دست بر قضا دوست یا آشنا یا یک چیزی تو این مایه ها باشد.و بعد وقتی آن شنونده می شوند که طرف مقابلش از تنهایی شکوه می کند؛می گوید :«مگه من مردم؟»

یا

«مگه من هویجم؟»

و به هر حال مفهوم کلی عبارت این است که من دوست تو هستم.

فکر کنم برایتان پیش آمده باشد؛که یا جای درد دل کننده یا جای شنونده یا شاید هم جای هر دو بوده باشید.اینجور وقتها درد دل کننده کمی معذب می شود؛چون با اینکار به هر حال احساسات طرف مقابل را که چیزی تو مایه های دوست است؛جریحه دار کرده.از طرفی شنونده هم با خودش فکر می کند(اینجا دو حالت دارد قضیه)

۱-شنونده با خودش ودیگران صادق است؛پس فکر می کند: «من که هیچوقت واقعن کنار و همراه او نبوده ام.پس چطور می توانم ادعای دوستی بکنم.؟؟»

۲-صادق نباشد؛خصوصن با خودش؛پس فکر می کند:«عجب آدم زیاده خواه و بی ادبی!انگار که برای رفاقت چیزی بیش از یک گوش شنوا لازم است!»

حالا چه شد که اینها را نوشتم؟

دیشب دوستی از دو کلمه متفاوت برای بیان تفاوت بین یک دوست واقعی و یک نفر که همینطوری هست استفاده کرد و تعبیرش چنان به نظرم جالب آمد که نشد ننویسم.

دوستم از تنهایی گله کرد و من گفتم من دوست تو هستم.بعد او گفت:«تو دوست منی؛رفیق من نیستی.رفیق یعنی کسی که همپای من باشد.؟»فکر کردم دیدم راست می گوید.چقدر پیش آمده که بین تفاوت این دو مفهوم فکر کردم و به جایی نرسیدم.حالا دوست ؛رفیق؛یا هر چیز دیگر اصلن مهم نیست...مهم تفاوفت باطنی این دو مفهوم است.

دوست واقعی(همان که دوستم گفت رفیق!) کسی است که اگر دلتنگ بودم بتوانم بدون احساس خجالت و شرمندگی به او تلفن کنم؛یا بروم پیشش.دوست واقعی کسی است که وقتی تنها و آواره خیابان های بارانی را گز می کنم؛بتوانم امید به بودنش و همراهی اش داشته باشم؛دوست واقعی کسی است که بشود روی کمک او حساب کرد؛بدون رودربایستی و شرمندگی..دوست واقعی کسی است که خودش باشد ؛نه اینکه به زور تلفن و دیدارهای سرسری در فرند لیست حفظ شود..آن بقیه را که در این شرایط نمی گنجند؛شاید بتوان گفت آشنا یا دوست دورادور یا چه میدانم هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..دوست کسی نیست که مجبور باشی هی خبرش کنی و هی بترسی که او هرگز برای تو ارزشی قائل نباشد و دوزار از وقت عزیزش رو برای تو تلف نکند...

واقعن چه چیز خوبی گفت دیشب این دوست من!!!

نظرات شما پس از خواندن توسط من تایید می شوند.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
 

stalker اگه نگم یکی از بهترین،می تونم بگم یکی از تاثیر گذارترین فیلم هایی بوده که تا به حال دیدم.فیلم محصول سال 1979 روسیه است و کارگردانش هم  the great tarkovsky!

کلمه stalker را اگر بخواهیم به فارسی ترجمه کنیم،می شود یک چیزی تو مایه های شکارچی.اما بهتر است از همان stalker استفاده کنیم.در فیلم به زبان اصلی(روسی) هم از همین کلمه استفاده شده.البته نمی دانم آیا این کلمه دقیقن به همین صورت  در زبان روسی هم وجود دارد یا خیر.این فیلم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شده و نمی دانم معادل stalker چه کلمه ای استفاده کرده اند.به هر حال این اسم به تنهایی مهم نیست.همراه با فیلم است که معنا می یابد و تا فیلم را ندیده باشید،معنی کردن stalker فایده  ندارد.

قبل از اینکه سراغ خود فیلم بروم یک توضیح کوچکی بدهم.با دیدن این فیلم یکی از نکاتی که بهش پی می برید،تفاوت سینمای پر زرق و برق هالیوود و سینمای روسیه است.نکته دیگه خود سینمای تارکوفسکی.سینمایی که به قول یکی از آقایون تحلیل گر صدا و سیما ،مبهم است.!

این مبهم بودنش یکی از آن چیزهایی است که من خیلی دوست دارم.یعنی فیلم را که می بینی همه چیز را برایت عین قصه تعریف نمی کنند،باید نگاه کنی،فکر کنی،بعد یک بار دیگر فیلم را ببینی،بعد دنبال فیلم نامه بگردی و خلاصه کلی ذهنت را مشغول می کند.از خوبیهای دیگر این نوع فیلم ها این است که به محیط و موسیقی و اجزا فیلم خیلی بیش از فیلم های تجاری بها داده می شود.هر چیزی در فیلم می تواند پیغامی داشته باشد.سینمای تارکوفسکی یک جورایی به مفاهیم spiritual  پرداخته.پرداختش از یک زوایه دید خاص و قابل تامل است.جوری که بیننده را به فکر فرو می رود.

یک نکته دیگر هم که باید به آن توجه کنید،این است که در این فیلم(و فیلم ها مشابه آن) پایانی جنجالی وغیر منتظره در کار نیست که بشود این نوشته من را spoiler به حساب آورد.فیلم از آن نوع فیلم های تجاری نیست که آخرش قهرمان بمیرد یا نمیرد که تعریف کردنش لطف دیدن فیلم را از بین ببرد.باید فیلم را دید!به هر حال اگر به این چیزها حساس هستید،اول ببینید بعد بیایید سراغ این نوشته من

* * *

stalker درفضای سیاه سفید و دلمرده یک خانه محقر و با بگو مگوی یک زن و شوهر شروع می شود.مرد همان stalker است.در نزدیکی این شهر سیاه سفید و دلمرده ،شهری است به نام زن(zone) که توسط سربازها محافظت می شود.متوجه می شویم،کار stalker این است که اشخاصی را که علاقه مند به دیدن zone هستند به نحوی داخل شهر می برد.ورود به zone ممنوع است و باید به صورت غیر مجاز و به سختی وارد آن شد.اشاره ای به اینکه zone از کجا آمده و چند سال است که اینجا است نمی شود(اگر هم شده من نفهمیدم!چون فیلم به زبان روسی بود و من بدو بدو زیر نویس ها رو میخوندم!)تنها چیزی که میدانیم،این است که zone شهری ساخته دست انسان نیست.در مورد stalker ها فقط اشاراتی مبهم وجود دارد،گویا این اشخاص قدرت های spiritual خاصی دارند.شاید بشود گفت یک نوع راهنمای معنوی هستند به قلب نا شناخته ها. اینبار stalkerیک نویسنده و یک دانشمند فیزیک را به zone می برد.تا رسیدن به zone فیلم سیاه سفید و دلتنگ است،اما با ورود به zone ناگهان فیلم رنگی می شود.مثل این است که یکباره راه نفستان باز شده باشد!چیزی که در ابتدا می بینیم،شهری است که به حال خود رها شده و همه جایش را بوته ها و علف های خودرو گرفته اند.

به محض ورود به شهر stalker می رود که با شهر خلوت کند،انگار که با معشقوی که مدتهاست ندیده ،خلوت کند.

و بعد quest به طرف اتاقی خاص در zoneشروع می شود.گفته می شود در این اتاق پنهانی ترین آرزوهای هر شخص بر آورده می شود.اینطور که stalker می گوید ازراه صاف نمی توان به آن اتاق رسید.او می گوید هر چه راه نزدیکتر باشد خطر مرگ هم بیشتر است.مشخص نیست چه خطری می تواند در این شهر متروک و آرام در انتظار بازدید کننده ها باشد،اما stalker اینگونه می گوید.او آنها را از راه های سخت می برد و هر راهی را قبل از رفتن با پرتاب کردن حلقه هایی که به انتهای آنها یک تکه پارچه بسته شده،امتحان می کند.

بالاخره بعد از تحمل رنج فراوان به آن اتاق می رسند.دانشمند داستان قصد دارد با استفاده از بمب آنجا را منفجر کند،زیرا فکر می کند،ممکن است آرزوهای مخربی در ذهن کسانی باشد که به اینجا می رسند.stalker سعی می کند مخالفت کند ...

در نهایت از آنجا باز می گردند،بدون اینکه آرزویی کرده باشند.

سکانس یکی مانده به آخر فیلم،stalker است که با اندوه می گرید و برای زنش تعریف می کند،که هیچ کس در آن اتاق آروزیی نمی کند.هیچ کس باور ندارد.!

و سکانس پایانی فیلم دختر stalker  است که گویی با نگاهش لیوانی را روی میز تکان می دهد...

* * *

آنقدر فیلم پر از نکات و مفاهیم عمیق است که اگر بخواهم بنویسم،آنقدر طولانی می شود که کسی نمی خواند.اما یک چیزهایی را من مطرح می کنم،شما در موردش نظر بدهید.چرا راه رسیدن به آن اتاق نباید صاف باشد؟(ترجیحن اگر فیلم را دیده اید!)

چرا هیچ کس باور ندارد؟

چرا هچ کس حتا امتحان نمی کند؟مگر آرزو کردن در اتاقی متروک خرجی دارد؟آنهم بعد از انهمه سختی کشیدن در راه رسیدن به اتاق..

و چرا خود stalker نمی تواند برای خودش آروزیی بکند..

 

راستی یک نکته خیلی جالب درباره stalker این است که این راهنمای معنوی شخصی مفلوک و بیچاره  با ظاهری درب و داغان است و خودش هم مجاز نیست در zoneآرزویی بکند.اما او آرزویی هم ندارد.انگار که دیدار zone برایش تحقق بهترین آرزو باشد.

شاید بشود گفت stalker کسی است که روح های پریشان و گم شده را می برد به جایی که رهایی را بیابند ولی آنها هرگز موفق نمی شوند.

* * *

به نظر من آن اتاق و quest (رو این کلمه quest یا حالا اگه دوست داین پویش!تاکید میکنم.رفتن به اون اتاق رسمن یک quest)رسیدن به آن را می توان به روش های مختلفی تعبیر کرد.راه رسیدن به هدف،راه آسانی نیست.راه آسان گمراه کننده هستند و ممکن است تا ابد گمراه شویم.اما وقتی به سرمنزل مقصود رسیدیم چه؟آیا اصلن همچین جایی وجود دارد؟اگر با یک اتاق درب و داغان و فرو ریخته مواجه شدیم چه؟

آیا اصلن می ارزد آرزویی خرجش کنیم؟

آیا به راستی همه ما این نیستیم؟حتا اگر به جایی ببرندمان وبگویند هر آرزویی خواستی بکن،می ایستم و نگاه می کنیم و بی هیچ آروزیی باز می گردیم؟شاید اصلن آرزویی نداریم و همه عمر در توهم داشتن آرزوهای بزرگ سر می کنیم و وقتی نوبت به آرزو کردن می رسد،تازه می فهمیم آرزویی نداریم...

خوب اینها نظر شخصی من هستند و قطعن نظرم رو به اهداف تارکوفسکی بزرگ تعمیم نمی دم.خوبی این فیلم و فیلم های مفهومی اینه که می تونید هر قدر دلتون میخواد درباره اش فکر کنید و نظریه پردازی کنید..

 

نظرات شما پس از تایید من نمایش داده می شوند.


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۸
 

خدا بیامرز دائی ام؛چند سالی بود که ذره ذره مردن رو شروع کرده بود.جوری که وقتی قلبش از تپیدن ایستاد؛دیگه اصلن زنده نبود....

* * *‌

به گذشته که نگاه می کنم؛می بینم دائی ام همه جای زندگی من بوده.درست عین یک پدر تو لحظه لحظه زندگی ام بوده ؛ و بوده گذشته ای که که خدابیامرز دائی ام؛توش زنده بوده.واقعن زنده بوده و نفس می کشیده.یادم می آید همیشه مثل این چند سال آخر مرده ای نبوده که نعش زندگی رو به دوش بکشه.

بچگی های خیلی دوردستم رو خوب یادمه؛زمانی که خونمون با هم یکی بود.تقریبن همه چیز اون خونه رو یادمه و البته دائی ام رو..خدا بیامرز دائی ام رو....خیلی چیزهای یادمه..قصه های عجیب غریبی که دائی ام برام می گفت؛نصیحت کردن هاش و دادن درس های ابتدایی زندگی رو یادمه..چیزهایی مثل هر شب دندوناتو مسواک کن و فحش نده و برادرت رو اذیت نکن.مهمونی های ظهر پنج شنبه ها رو که به خرج دائی ام بود و همه خاله های خدابیامرزم و دخترخاله هام و اونیکی دائی ام که الان رفته آمریکا؛می اومدن خونمون.یک سفره مینداختیم از این سر اتاق تا اون سر و من قاعدتن میبایست می خوابیدم؛ولی بود زمانهایی که بیدار بودم و مهمونی رو به خاطر سپردم.شعرها و جملات سیاسی رو که دائی ام زمزمه می کرد رو یادمه..شعرهایی که اون موقع ها برام بی معنی بود و بعدترها بی معنی تر شد...اون لیوان رو هم یادمه..لیوانی که همیشه روی میز دائی ام بود.لیوانی که نمی دونستم توش چیه..

 

* * *

دعوا ها و آشوب های خانوادگی رو که منجر به جدا شدن ما از دائی ام شد رو یادمه.ما رفتیم تو یک اتاق درب داغون تو جنوب شهر و دائی ام رفت امیرآباد نزدیک دانشکده فیزیک؛ یک خونه اجاره کرد.تمام پنج شنبه هایی که میرفتیم خونه اش و شب می موندیم رو یادمه.تلویزیون تماشا می کردیم؛دائی ام تو بالکن برای کبوترها دونه می ریخت و بعد من مدتها محو تماشای دونه چیدن کبوترها میشدم.کبوتری بود که دائی ام از همه بیشتر دوست داشت..هنوز اسم کبوتر یادمه...نقاشی اش رو کشیده بودم.هنوز نقاشی اش رو دارم..شبا تا دیر وقت بیدار بودن و فیلم نگاه کردن تو اون خونه جمع و جور رو یادمه.خونه قشنگی بود و خدا بیامرز دائی ام؛هنوز زنده بود و من دوستش داشتم....

لیوان هنوز اونجا روی میز ؛جلوی دائی ام بود..

* * *

اومدنمون به یک شهرک توی جاده و بعد دوباره نزدیک شدن دائی ام به ما رو خوب یادمه.دائی ام اومد طبقه بالای ما.سالهای سال هر عصر و هر شب بدو بدو می رفتیم بالا پیش دائی ام.ما تلویزیون رنگی داشتیم؛دائی ام نداشت.ولی همه سریال ها و فیلم های مورد علاقه مون رو تو تلویزیون دائی ام میدیدم؛سیاه سفید بود؛ولی ما دائی رو خیلی دوست داشتیم.جای پدر مون بود.جای پدری که هیچ وقت سر جاش نبود..

حالا خوب می دونستم تو لیوان دائی ام چیه

* * *

اول مهر ماه که می شد؛لباسها و کتاب های مدرسه و خرت و پرت های دیگه رو دائی امون می خرید.عید که می شد؛منتظر بودیم دائی مون عیدمون رو بده که بریم لباس های عید رو بخریم.

بزرگتر که شدیم؛ باز هم دائی همه کسمون بود.تلفنش شد؛مخصوص تلفن های یواشکی ما.ضبط و صوتش مخصوص نوار گوش کردن های یواشکی ما....

دانشگاه که قبول شدم؛هر چند دائی ام دانشگاه آزاد رو قبول نداشت؛ولی شهریه دانشگاه رو هم اون داد..دائی ام بعد از مادرم همه کسمون بود.همه چیزمون بود...

حالا دیگه لیوان دایی داشت بزگتر می شد...

* * *

دائی ام تلویزیون رنگی خرید؛ولی دیگه انگار هیچ فیلم و سریالی تو تلویزیونش به ما نمی چسبید..دائی ام پیر شده بود ما جوون.دائی ام خیلی خیلی خیلی احساساتی و دل نازک بود.از اونا که تا یه فیلم غمگین می بینن اشک به چشم میارن و نصفه کاره ولش می کنن.هیچوقت دل نداشت با ما بشینه از اول تا آخر یه فیلمو نگاه کنه.یا بزن بکش فیلم ناراحتش میکرد؛یا غمگین بودنش.خلاصه هیچ نوع فیلمی رو پایه نبود.همینطور که پیر تر میشد؛غصه های سالیان دور و دراز بیشتر رو دلش تل انبار میشد و کم طاقت تر میشد؛دیگه زندگی تنها رو انگار نمی خواست.دائی ام تنها بود.نه زن داشت نه بچه...نه که خودش نخواد..روزگار نخواست واسش...

همینطور که حساس تر و پیر تر میشد و لیوانش روز به روز بزگتر؛ما هم هی ازش دورتر می شدیم..انگار که همه چی تقصیر اون لیوانه باشه و دائی رو ملامت می کردیم به خاطر اون لیوانه..البته نه تو روش؛جرات نداشتیم ولی همینطوری..

دایی مون رو همیشه دوست داشتیم..همیشه...اگه کم کم سر طاقچه تکرار از خاطرم رفت؛برای این بود که دیگه خودم هم از خاطرم رفته بودم..دیگه پناهنگاهیی جز این صفحه شیشه ای نداشتم..دیگه حرفی نداشتم با کسی بزنم....

آخرین خاطره هام از دائی ام؛آزمایشگاه فیزیک دانشگاه خودمونه.دوشنبه ها اون منتظر من بود و من گاهی یادم می رفت برم پیشش...فقط گاهیی..شایدم بیشتر خجالت می کشیدم جلو دانشجو ها برم تو و سلام علیک کنم..اما دوشنبه ها رو خوب یادمه....

* *‌*

حالا دیگه لیوان دایی انقدر بزرگ شده بود که دائی رو نمیشد از پشتش دید..حالا دیگه همه ازش دلخور بودیم و دائی ام تو غم سالیان غرق شده بود...

من هم دلخور و غمگین بودم و دیگه نمی رفتم خونه اش.خدا بیامرز دائی ام ذره ذره مردن روشروع کرده بود..

* * *‌

بالاخره اونقدر لیوانه بزرگ شد که دائی ام توش غرق شد..هر کار کردیم چوبی چیزی برسونیم دستش نشد که نشد..خدا بیامرز دائی ام تو لیوانه غرق شد و جز مادرم دیگه کسی بالای سر غرقابش نمی رفت که گه گاهی براش دستی تکون بده..و بالاخره بعد از دو سال دست و پا زدن تو اعماق لیوانه دائی ام خدابیامرز شد..خودش اینطور خواسته بود..دیگه تنهایی رو نمی خواست ته اون لیوان هم جای مناسبی نبود...اما رفتنش درست یک روز بعد از تولد من؛انگار مجازات منه..مجازات من که سعی نکردم درکش کنم....ولی اون میدونست همیشه چقدر دوستش داشتم...

* * *

ای کاش وقتی که مرگمون می رسه؛هنوز زنده باشیم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
 

استادمون میگه:هیچ وقت قضاوت نکنید؛تا یک نفر از در اومد تو با خودتون نگید از ریخت این آدم بدم می آد.به آدم ها فرصت بدین..

از وقتی استاد این رو گفته خیلی سعی می کنم ؛قضاوت نکنم؛اما حقیقت اینه که من همیشه زندگیم اینطوری بودم که آدم ها رو حس می کردم؛بعضی ها رو گنگ و دوردست طوری که نمی تونم بگم حسم درسته یا غلط؛ولی حسم در مورد بعضی ها اونقدر عمیق و واقعیِ که محالِ اشتباه کرده باشم..

حتمن برای خیلی از شماها هم پیش اومده؛یا شاید اصلن همه اینطوری باشن.گاهی وقت ها می تونیم به روشنی حس کنیم یک نفر چطور آدمیِ.گاهی وقت ها بدون اینکه با یک نفر حتا یک کلمه حرف زده باشیم؛حس می کنیم از اون آدم خوشمون می آد یا بدمون می آد(که میشه همون قضاوت که غلطِ)گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم این حرفها که میگن فلانی انرژی منفی می ده؛یا انرژی مثبت می ده کاملن درست هستن؛وگرنه چطور میشه انقدر به وضوح آدم ها رو حس کنیم؟؟

* * *

چند روز پیش صبح که می رفتم سر کار؛توی اتوبوس ایستاده بودم؛یک دختر چند صندلی جلوتر از جایی که من ایستاده بودم نشسته بود.پشتش به من بود و صورتش رو نمی دیدم.دو شاخه گل رز روی کتابش باز بود.از کتابش و سر و وضعش معلوم بود بچه مدرسه ایه.همینطور بدون دلیل نگاهم روی گل سرخ های اون دختر ثابت مونده بود.دیدم که برگهای گل ها رو کند و بعد با دقت خاصی برگها رو روی هم تا کرد؛انقدر تا کرد تا شدن یک گلوله کوچیک.پنجره ی پهلوی صندلی اش باز بود.یک لحظه انتظار داشتم اون برگها رو از پنجره بندازه بیرون؛ولی اینکارو نکرد.گلوله برگها رو گذاشت بین دوتا پاش و سرش رو به کتابش گرم کرد...ناگهان موتور حسم روشن شد و دختره رو حس کردم.با اینکه حتا چهره اش رو نمی دیدم ؛دونستم از این آدم الکی ها نیست!(این صفت الکی رو دفعه اول یکی از دوستام برای شرح دادن یکی از این آدم های روزمره..یکی از همین ها که جوناتان رو از خونه روندن به کار برد و دیدم بهترین صفت برای توضیح دادن خیل خفتگان).نه به خاطر اینکه آشغال رو از پنجره پرت نکرد بیرون؛به خاطر دستهاش؛حرکاتش و رفتارش با گل ها؛نه شاید اصلن هیچ کدوم اینها نبود..اینها زمینه ساز شدن که حس کنم این دختر از اون آدم الکی ها نیست.

وقتی داشت پیاده می شد؛از نیمرخ دیدمش.دیدم یک ساعت سواچ صورتی دستشِ و یک کوله پشتی قرمز هم داره.به خودم گفتم یک نوجون به معنای واقعی کلمه..

* * *

امروز زودتر از معمول داشتم بر می گشتم خونه.تقریبن حول و حوش تعطیل شدن مدارس بود. سوار اتوبوس شدم و دیدم پرِ.تو قسمت بین زنونه و مردونه که یک کمی جای خالی هست؛ایستادم و به نرده صندلی پشت سرم تکیه دادم.صورتم رو به پنجره بود.همیشه وقتی سوار اتوبوس هستم ؛باید بیرون رو ببینم.بعد دیدم که دختری هم اومد و کنار من ایستاد.منتها به پنجره تکیه داد.بعد چشمم به ساعت سواچ صورتی اش افتاد و بعد کوله پشتی قرمزش.اینبار صورتش رو از نیمرخ دیدم.خودش بود؛همون دختره که برگهای گل سرخ رو از پنجره پرت نکرده بود بیرون.چهره اش بچه گانه بود.حتا کوچیکتر از اونکه فکرش رو می کردم.بعد بدون اینکه خودم بخوام؛دوباره رفتم تو بحر دخترِ.به خودم گفتم نه این از اون الکی هاش نیست.دخترِتو فکر بود.حتا یک نگاه هم به این ور و اون ور نمینداخت.فکرش هم مثل فکر دختر مدرسه ای های معمولی نبود.عمیق تر بود.البته نمی دونم به چی فکر می کرد؛ولی هر چه بود به پسرهای اونور میله که مسخره بازی در می آوردن فکر نمی کرد.یا به هزار تا گروه عجیب غریب بلک متال و انواع اقسام مدهای جدید...نه به این چیزا فکر نمی کرد..فکرش عمیق بود..خیلی عمیق تر از این حرفا.با خودم فکر کردم؛کاش می تونستم باهاش حرف بزنم.اصلن نمی دونم چرا.همینطوری دلم خواست انقدر ساکت و درون گرا نبودم.یک لحظه به حال آدم هایی که پهلوی هر کس میشینن سر صحبت رو باز می کنن و نیم ساعته رفیق میشن؛غبطه خوردم.واقعن نمی دونستم چرا؛اما فکر می کردم این دخترِاز اونهاست که ارزش هم صحبت شدن رو داره.تو این افکار غرق بودم و آفتاب یک طرف صورتم رو برشته کرده بود که دیدم یک کلاسور آبی جلوی صورتمه؛اولش (یک چیز تو مایه هایی یک تریلیونیوم ثانیه) نفهمیدم موضوع چیه؛بعد دیدم داره کلاسورش رو بهم تعارف می کنه؛که بگیرم جلوی صورتم؛که آفتاب اذیتم نکنه.........

* * *

بعضی از این مردم؛واقعن دانه های دلشان پیداست..بعضی از همین غریبه ها که هر روز از کنارمون رد میشن..بعضی ها رو میشه عمیقن حس کرد.بعضی ها خوبی نمایانی تو وجودشون هست؛که حتا اگه پشتشون بهت باشه ؛می تونی حسش کنی..با بعضی ها میشه با سکوت حرف زد...من نمی دونم ما هاله انرژی داریم یا نه؛نمی دونم روح داریم یا نه؛نمی دونم قبلن زندگی کردیم یا نه؛خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی دونم.ولی می دونم میشه آدم ها رو حس کرد..بدی ها و خوبی های وجودشون رو میشه حس کرد و بعضی وقتها بدی یا خوبی تو وجود کسی اونقدر نمایانه که آدم برای فرار یا نزدیک شدن به اونها بی تاب میشه....

* * *

بعضی ها واقعن دانه های دلشان پیداست.......


بر چسب ها:
نظرات ()