نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
 

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

انگار رسم شده اولین بارون که میاد اینو بنویسم..حالا این رسم رو تا کی باید ادامه بدم خدا می دونه.البته خودم می دونم؛تا وقتی که کسی نقش تو را از دل من بشوید..

چقدر دلم میخواست بهت بگم دوست دارم؛دوست دارم؛دوست دارم(با صدای بنیامین!)

آه.همه گفتن

این دوستت دارم رو همه گفتن و رفتن

من موندم و یه آسمون بارونی و دلی که کسی قرار نیست نقش تو رو از روش پاک کنه..

همه گفتن و رفتن سراغ زندگیشون

من موندم و داستایوفسکی و کلارک و کافکا....

کافکا رو چیکارش کنم این وسط؟ من غرق شدم تو کلاه کافکا!(تریپ بر و بچ پست مدرن آکادمی!)

* * *

امروز بالاخره بعد از یه تابستون دیگه؛آسمون یه فصل حسابی گریه کرد؛شایدم نکرد و من فکر کردم داره گریه می کنه...

گفتم انصاف نیست بالهای فرشته ام برافراشته در آسمان و من پشت شیشه..شیشه ای که باران می شستش..اما انگار قسمت نبود..

فرشته ام دست خالی رفت؛شاید هم من دست خالی رفتم..

باز هم درخواستم از فرشته ام همون درخواست چند سال اخیر بود..

دلم میخواست بهت بگم دوست دارم ؛دوست دارم؛دوست دارم:....


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
 

روزی یک نفر به یک استاد ذن گفت:ما می توانیم خیلی کارها بکینم.فکر کنیم،تحقیق کنیم،دعا کنیم...چه چیزی در این کار احمقانه خالی کردن ذهن وجود دارد؟

 

استاد در پاسخ او را به باغچه برد و یک دلو چوبی پر از آب را روی زمین گذاشت،بعد با ضربه زدن به دلو آب داخل آن را مواج کرد و به آن شخص گفت نگاه کن ببین در آب چه می بینی؟آن شخص در آب نگاه کرد و گفت یک سری خطوط نورانی می بینم.بعد استاد چند دقیقه سکوت کرد تا هنگامیکه سطح آب صاف شد.سپس از او پرسید :حالا چه می بینی؟

و آن شخص جواب داد:ماه!

به راستی اگر ماه را ندیده بودیم و نمی دانستیم ماهی وجود دارد،آیا هرگز با نگاه کردن به سطح مواج آب و خطوط نورانی می توانستیم ماه را تصور کنیم؟.

ذهن آدمی همیشه پریشان است.همیشه به هزاران چیز مختلف فکر می کنیم.ذهن هیچگاه یک جا نمی ایستد..همیشه در حال رفت و آمد است.همیشه هزار موضوع مختلف در بک گراند ذهنمان در حال اجرا هستند.وقتی مدیتیشن می کنیم،سعی می کنیم این رفت و آمد های ذهن را متوقف کنیم.سعی می کنیم همه برنامه هایی را که در بک گراند اجرا می شوند استاپ کنیم،بلکه بتوانیم تصویر ماه را ببینیم.کسی چه می داند در ذهن آرام شده ما چه چیزها که نمی توان دید...

در طبیعت نشستن و سعی در رهاندن ذهن از تمام افکار مزاحم،حسی روحانی و غریب دارد.حس نزدیک بودن به روح جهان،به آنچه خدا می نامندش....


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٦
 

پرم از ستاره امشب...

نه که اتفاق خاصی افتاده باشه.طرفهای ما اتفاق خاصی نمی افته.من حتا از خواب خدا هم رفتم چه برسه به بنده هاش..اما پرم از ستاره؛عاشق تر از همیشه...

فصل آرزو که برام گذشته؛سر طاقچه تکرار از یاد رفتم.از یاد همه سررسید های خاک گرفته هم رفته ام.دیگه حتا نمی تونم فکرشو بکنم یه روز تو بیایی..بیایی برای همیشه ..بیایی که بمونی و رفتن نداشته باشی..بیایی که من بتونم تو چشمهات نگاه کنم و اینقدر سکوتم سرشار از اعتراف به این عشق نهان نباشه...

حالا شما بگید نهان که نیست خواجه حافظ شیراز هم خبر داره..من میگم اهالی کویینتا هم که خبر داشته باشن بازم نهانِ چون که من نتونستم فریاد بزنم دوستت دارم..نشد تو چشمهاش نگاه کنم بگم دوست دارم..عوضش هی بغضمو خوردم و خوردم و خوردم که بعض کردن هم یادم رفت..

حالا این حال و هوای امشب رو مدیون چی هستم؟بازم مدیون چشمهای تو...انگار زیاد نگاه کردم...مست چشمهای تو شدم..ننوشیده مست شدم..عجب شرابی هستی تو....

باز هم نوشته هام شد کلیشه.کلیشه همیشه تکرار..باز هم نشد یه حرف جدید بنویسم..

هی میگم دیگه نمی نویسم..نه دلخوشی تو دنیا هست ..نه بلدم فلسفه بافی کنم طوری که به مذاق همه خوش بیاد..نه عشق جدیدی هست و نه خیال خوشی....باید بساطمو جمع کنم برم

شاید هم شعر پست مدرن بگم!پست مدرن که با(بیب*)شعر فرقی نداره..همه می تونن بگن و به تفسیر و تاویل هم نیازی نداره...

نظر شما چیه

عجب حال و هوایی دارم امشب..بی قرار..نه عین یه عاشق سالیان گذشته بی خاطره..مثل عاشقی جوونا که پر از هزار آرزو و خیال رنگیه...

رنگی؟خواب و خیال من همیشه سیاه سفید بوده عوضش ها کابوس ها تا دلتون بخواد رنگی..رنگ واقعیت..رئالیسم...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۱
 

این شعر رو می خواستم یک هفته قبل بنویسم برای....

هفته قبل که نشد الان می نویسم برای....

برای شیر آهن کوه مردی که زنده است اما شعری برازنده تر از این سراغ نداشتم که برایش بنویسم...

* * *‌

در آوار ِ خونين ِ گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز مي‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين ِ زنان

که اين‌اش
 
 به نظر

هديّتي نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.


چه مردی! چه مردی!
 
 که مي‌گفت

قلب را شايسته‌تر آن

که به هفت شمشير ِ عشق
 
 در خون نشيند

و گلو را بايسته‌تر آن

که زيباترين ِ نام‌ها را
 
 بگويد.

و شيرآهن‌کوه مردی از اين‌گونه عاشق
ميدان ِ خونين ِ سرنوشت

به پاشنه‌ی آشيل
 
 درنوشت.ــ
رويينه‌تني
 
 که راز ِ مرگ‌اش

اندوه ِ عشق و
غم ِ تنهايي بود.




«ــ آه، اسفنديار ِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده باشي!»




«ــ آيا نه
 
 يکي نه
 
 بسنده بود

که سرنوشت ِ مرا بسازد؟


من

تنها فرياد زدم
 
 نه!
من از
 
 فرورفتن
 
 تن زدم.

صدايي بودم من
ــ شکلي ميان ِ اشکال ــ،
و معنايي يافتم.


من بودم
و شدم،

نه زان‌گونه که غنچه‌يي
 
 گُلي
يا ريشه‌يي
 
 که جوانه‌يي
يا يکي دانه
 
 که جنگلي ــ

راست بدان‌گونه

که عامي‌مردی
 
 شهيدی;

تا آسمان بر او نماز بَرَد.





من بي‌نوا بند‌گکي سربه‌راه
 
 نبودم

و راه ِ بهشت ِ مينوی من

بُز روِ طوع و خاک‌ساری
 
 نبود:

مرا ديگرگونه خدايي مي‌بايست
شايسته‌ی ِ آفرينه‌يي

که نواله‌ی ناگزير را
 
 گردن
 
 کج نمي‌کند.

و خدايي
ديگرگونه
آفريدم».




دريغا شيرآهن‌کوه مردا
 
 که تو بودی،

و کوه‌وار
پيش از آن که به خاک افتي

نستوه و استوار
 
 مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را
 
 بُتي رقم زد
که ديگران
 
 مي‌پرستيدند.
بُتي که
 
 ديگران‌اش
 
 مي‌پرستيدند.


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦
 

یه وقتهایی پیش می آد آرزو می کنیم کاش می شد روی زمان pause گرفت و دکمه review رو زد تا بتونیم یه جاهایی رو اصلاح کنیم..

وقتی عزیزی رو از دست میدیم و یادمون می آید می تونستیم مهربون تر و بهتر باشیم...

وقتی فکر می کنیم می شد بهتر باشیم....

چقدر زندگی تلخ...چقدر گاهی تلخ..

مرگ بد نیست..تلخ..


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٤
 

تمنای خواستن که دیگر نیست؛چشم به راهی و انتظار هم نیست..فقط یک آرزوی محال که دلم از یادم خودم هم رفته..فقط وقتی بوی پاییز میاد و دم غروب هوا یه کمی خنک میشه یادم میافته که عمرم رفت و همه آرزوهام به همراهش..به همین راحتی آدم پیر میشه و همه چیزهایی که روزی مایه ذوق و شوق بودن فراموش میشن.....

به همین راحتی فراموش شدم..از یادم خودم هم رفتم چه برسه به دیگران.زندگی همینه..یهو چشم باز می کنیم می بینیم عمرمون رفته....

*‌  *‌  *

برای روز میلاد تن من

نمی خواد پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتا

برایم جام سرمستی بنوشی...

* * *

این ترانه رو هم به مناسبت روز میلادم برای خودم نوشتم!!!

نه کسی هست برام پیرهن شادی بپوشه نه کسی هست جام سر مستی بنوشه...

فقط منم و صفحه کهنه یادداشت های من که میگه فردا روز میلاد منه......


بر چسب ها:
نظرات ()