نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۳۱
 

من باد در موهایت هستم..

همان نسیم که گه گاه موهایت را پریشان می کند...

همان که گاهی خاکی به مژگانت می نشاند..باور کن تعمدی نیست  ابر نیز گاهی چشمان ماه را تیره می کند..

من ستاره هستم در شبهایت..

همان ستاره ها که تمام روز چشم به راه دیدنت هستند..

من خاک هستم زیر پایت..

برای رسیدن به تو باید خاک بشم نه؟؟؟

برای شنیدت من باید خاک بشم من باید خاک بشم من باید خاک بشم

من باد در موهایت هستم....

همان نسیم که گونه هایت را نوازش می کند..

من باد در موهایت هستم...

پ.ن.دوستای عزیزم مطالب قبلی من رو بایگانی شده فرض کنید..من قطعن داشتم راه اشتباهی می رفتم..صحبت از کج فهمی و نفهمی نیست!اونها که می نویسم وبلاگ قشنگی داری به من سر بزن اصلن واسه من وجود ندارن..کمی دچار احساس یاس شدم اونهم تقصیر کسی نبود جز خودم.....


نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩
 

بنویسم برای که؟ یا برای چه؟

این درست که وبلاگ متعلق به من است و آزادم هر چه می خواهم بنویسم؛اما در نهایت وبلاگ نوشته می شود برای خوانده شدن ؛برای فهمیده شدن....اینجا که ظاهرا کسی مرا نمی فهمد!!

من از عشق می نویسم محکومم می کنند به کلیشه

از جامعه و دردهای جامعه می نویسم محکوم می شوم به خودخواهی و نفهم بودن و مسخره کردن جامعه

از عرفان و بودا می نویسم محکوم می شوم به نادانی و تازه به دوران رسیدگی

از علم و تخیل می نویسم محکوم می شوم لابد به سبک مغزی!

انگارهمه یادشان رفته وبلاگ که می خوانند قرار است متن را نقد کنند و راجع به متن نظر بدهند نه راجع به نویسنده!انگار یادشان رفته اصلن بخوانند ببینند این آدم خودخواه؛خودپسند؛سبک مغز؛تازه به دوران رسیده و عاشق دلشکسته بدبخت چی نوشته!

بابا بخوانید شاید بد هم ننوشته باشد!

گیریم من یک تازه به دوران رسیده که همین دیروز کتاب گفتار بودا را خواندم و شب هم یک سرچ در اینترنت انجام دادم و بعد آمدم اینها را اینجا کپی پیست کردم؛شما چه کار به این کارها دارید؟؟؟بخوانید شاید بد هم ننوشته باشم!حداقل چهار خط راجع به فرهنگ کهن هند که نوشتم!!

جوابیه ای به دوستی که نخواست کامنتش منتشر بشه

این حرف ها در غرب بود؟خب بوده باشه .ما را چه به غرب؟یعنی میگید چون غربیها کهنه اش کردند ما ولش کنیم و بریم کشکمون را بسابیم؟یعنی چون این حرفها خیلی قدیمی هستند دیگر ارزش خواندن و نوشتن را ندارند؟یا من مال این حرفها نیستم!از نوشته هام معلوم ؟معلومه که من یم بچه مدرسه ای هستم که تازه دستم رسیده به یک ردیف کتابهای عرفان تو کتابخونه دائی بزرگم؟

یعنی انقدر نپخته و نسنجیده نوشتم؟باشه قبول نپخته و نابالغ نوشتم.این احتمال را هم بدین که من یک کمی(فقط یک کمی) یه چیزهایی حالیم باشه ولی قدرت بیانم مشکل داشته باشه؛

به هر حال دوست عزیزم برای رک بودنتون ازتون متشکرم..برای نقد ها هم متشکرم..من ترجیح می دم بد فهمیده شوم و بد برداشت شوم تا اینکه کسی اصلن مرا نخواند..من از همه نوشته هاتون متشکرم.فکر نکنید رنجیدم و دارم دست می کشم اما نوشته های شما به من میگه راه را دارم اشتباه می رم..این چیزها که می نویسم تو کله من هستند ولی وقتی نمی توانم به طرز مفیدی منتقل شان کنم دیگه چه فایده از نوشتنشون..

دیگه از بودا و عشق و عرفان و علم و تخیل و ..نمی نویسم!

بودا ؟؟فراموشش کنید.

به روشنیدگی رسید.زیر درختی که بودا می نامیدندش...ما را چه به بودا!!شاید اصلن نبوده!اینکه دغدغه ما نیست..هست؟؟

عشق؟من را چه به عاشقی!مال این حرفها نیستم!اگه بودم که الان این نبود روزگارم..

علم و تخیل؟؟در جامعه ای که ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ درصد نمی دانند علمی تخیلی اصلن یعنی چی نوشتن از علمی تخیلی کار عبثی است!همان توی آکادمی که جان می کنیم برای هیچ کافیست!

از چه می نویسم؟نمی دانم به خدا!خسته ام و نا امید و تمام شده...نمی دانم از چه بنویسم که خود من در آن نمایان باشد؛نه یک بچه مدرسه ای نپخته و نابالغ؛نه یک عاشق بدبخت کلیشه ای؛نه یک درمانده در انتظار ترحم نه یک کافر ابله..من !!!من!!چطور از من بنویسم؟

نوشتن را دوست دارم..دلم نمی خواهد خداحافظی کنم با نوشتن..واقعن دلم نمی خواهد ولی بریدم دیگر!نمی دانم چه بنویسم...پس می روم با خودم خلوت کنم..ببینم از چه بنویسم بهتر است...


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٤
 

مقدمه ای کوتاه بر زندگی بودا:

آنچه که از زندگی بودا در اینجا نقل خواهد شد تاریخ به معنای واقعی آن نیست.زندگی بودا نیز همچون بسیاری دیگر از بزرگان در هاله ای از ابهام قرار دارد و بیشتر از آنکه واقعی به نظر برسد ،به افسانه ها شباهت دارد.من عقیده دارم مهم نیست افسانه باشد یا واقعیت،از دید من مهم این است که گئوتاما بودا روی این زمین زیسته و آموزه های او نسل به نسل ،سینه به سینه حفظ شده و تا به امروز باقی مانده.من دوست دارم باور کنم بودا یک شخصیت واقعی بوده.و البته از دید تاریخ شناسان نیز چنین شخصی وجود داشته ،هر چند که از دید تاریخی افسانه های حول و حوش زندگی او اعتباری ندارند.اما چیزی که هیچ تاریخ شناسی از دید من قادر به نقضش نیست،به روشنیدگی رسیدن بوداست.این نوع مسائل طوری نیستند که تاریخ هرگز بتواند صحت و سقم شان را مشخص کند.مگر کسی می تواند بگوید عیسا واقعن مرده ای را زنده کرد یا محمد واقعن ماه را به دونیم کرد؟این مسائل را باید از دید دیگری نگاه کرد.(آنطور که دوست خوبم ن.باور در وبلاگش نوشت.اینها از دیدگاه منطق پارادوکس هستند،از دیدگاه عرفان باید به این نوع مسائل نگریست.)

به هرحال من دوست دارم باور کنم بودا بوده و حالا به طور خلاصه زندگی او و افسانه های مربوط به او را می نویسم.

دوستان عزیز دقت کنند بنده هیچ هدفی خاصی از این نوشتار ندارم.من به بودا و زندگی او علاقه مند هستم.و به راه و روش او برای جستن خدا اعتقاد دارم.اگر به شک می افتید و در ایمانتان خدشه وارد می شود لطف کنید نخوانید!اگر دوست دارید این مطلب را 18+  می نامم!منتها اینجا 18 به معنی سن فیزیکی نیست!سن عقلی را می گویم!

***

گائوتاما بودا(گائوتاما در گویش های مختلف به طرق دیگر هم تلفظ می شود) حدود بین سالهای 563 تا 483 قبل از میلاد مسیح در ناحیه از هند که لومبینی(Lumibni) نامیده می شد(نپال امروز) متولد شد.نام اصلی او سیذارتا گائوتاما بود.نام بودا که به معنای شخص به روشیندگی رسیده است،بعدها توسط پیروانش بر او نهاده شد.آنچه که از نظر تاریخ هم معتبر است ،این است که بودا در خانواده ای ثروتمند متولد شد.پدرش پادشاه شودهودانا و مادرش ملکه ماهایاما بود.(درباره اسامی پدر و مادرش هم تلفظ های دیگر وجود دارد)بودا یک شاهزاده بود.درباره میلاد بودا افسانه های زیادی وجود دارد.یکی از معروفترین افسانه های این است که مادرش قبل از تولد او خواب دید،فیل سفیدی از سمت راست به پهلوی او وارد شد.آناندا که معروفترین شخص از پیروان اوست گفته بودا قبل از تولدش در بهشت توسیتا(یا توشیتا) بوده و از آنجا مانند نوری عظیم به رحم مادرش وارد شده.(ظاهرا منظور همان فیل سفید است).(این قضیه زندگی بودا  همچون یک خدا دربهشت و بعد آمدنش به زمین در جسم بودا بی شباهت به زندگی مسیح نیست ولی اصلن قصد ندارم وارد تفسیر این افسانه ها بشوم!شما هم هر چه می گویم همینطوری بخوانید!)گفته می شود تاثیر بودا بر مادرش این بود که او را تبدیل به شخصی پرهیزگار کرد و او را ملزم به رعایت پنج اصل کرد:1-آزار نرساندن به تمام موجودات زنده،2-پرهیز از گرفتن چیزی که به او داده نشده،3-پرهیز از خلاف های جنسی4-پرهیز از دروغ،5-پرهیز از داروها و نوشیندنی های سمی و او را تبدیل به شخصی کرد که خالی از افکار شهوانی بود.گفته می شود بودا بعد از تولدش هفت قدم راه رفت و گفت :«من بالاترین در دنیا هستم،من بهترین در دنیا هستم،من برترین در دنیا هستم،این آخرین تولد من است و دیگر متولد نخواهم شد.»گفته های آناندا در مورد بودا بسیار افسانه ای به نظر می رسند و از نظر تاریخ اعتباری بر آنها نیست.

فیل مقدس ترین حیوان در هندوستان است و مظهر فرازنگی و قدرت پادشاهی. به همین دلیل در مورد خواب ملکه پیشگوها گفتند که سیذارتا یا پادشاهی قدرتمند می شود و یا مردی روحانی. مادر بودا یک هفته بعد از تولد او درگذشت.

پنج روز بعد از تولدش نام سیذارتا بر او نهاده شد.سیذارتا به معنای آرزوی برآورده شده است.در همان روز پدرش برهمن ها را فراخواند تا درباره آینده او پیشگویی کنند.برهمن ها گفتند که او از مادیات دنیا دل خواهد کند و در جستجوی فرزانگی و راه رهایی از رنج آواره خواهد شد.

پادشاه شودهودانا از ترس اینکه مبادا پیشگویی به حقیقت بپیوندد،سیذارتا را در قلعه ای مجلل دور از دنیای حقیقی بیرون نگاه داشت تا او معنای درد و رنج را هرگز نفهمد .تا فکر رها کردن زندگی و جستن راهی برای رهایی از رنج به ذهنش نرسد.گفته می شود جایی که بودا در آن زندگی می کرد بسیار مجلل بود و سه قصر داشت.یکی برای فصل باران،یکی برای فصل زمستان  و یکی هم برای فصل  آفتاب .او چهار ماه در قصر بارانی اش زندگی می کرد و نوازندگانی  که همگی زن بودند برایش ساز می نواختند.سیذارتا در شانزده سالگی با شاهزاه ای محلی به نام یسودهارا (ظاهرا نسبتی فامیلی هم با او داشته)  ازدواج کرد و از او صاحب فرزند پسری شدبه نام راهول.او 13 سال با شادمانی در قصرش به دور از دنیای بیرون زندگی کرد.اما 13 سال بعدزندگی او دستخوش تغییر شد.شادمانی زندگی در قصرش نتوانست جلوی افکار او را بگیرد.ظاهرا پدرسیذارتا محافظانی بر قصر گماشته بود که به او اجازه خارج شدن از قصر را ندهند.اما او بالاخره یک روز موفق شد یکی را متقاعد کند تا دنیای بیرون قصر را به او نشان دهد.و در آنجا بود که سیذارتا برای اولین بار مرد پیری را می بیند.پیری چیزی بود که او تصوری از آن نداشت.نشانه های پیری و رنج در آن مرد او را متحیر می کند.بعد از آن سیذارتا مردی چلاق می بیند و جسدی که به سوی قبرستان حمل می شد.او از هیچ یک از این چیزها خبر نداشته.پیری،بیماری و مرگ مفاهیمی بودند که برایش بیگانه بودند.او را در قصر به نحوی  بزرگ کرده بودند که از بیماری و پیری و مرگ خبر نداشت.او در آن روز معنای رنج را درک می کند.

سیذارتا دانست به جز قصر باشکوه او و لذتهایش دنیای دیگری هم وجود دارد که انسان ها در آن رنج می کشند و انگاه تصمیم گرفت تمام لذت های مادی را ترک کند و به جستجوی هدف زندگانی برود.به جستجوی روشنی و روشنیدگی.سیذارتا در 29 سالگی قصر پدرش را ترک گفت.

.....

To be Continued 

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥
 
چطور شد که بودایی شدم؟

 

دارم کتاب شیاطین و فرشتگان رو می خونم.جایی از کتاب ویتوریا از لنگدان می پرسه به خدا اعتقاد داری یا نه و لنگدان میگه چون کتب آسمانی همشون محدودیت روی زندگی می ذارن مذهبی نیست و ویتوریا میگه من ازت پرسیدم به خدا اعتقاد داری یا نه ؟نه اونچه که مردم درباره خدا گفتند.و البته ویتوریا تو این داستان یک گیاه خوار یوگا کار هست و به نظرم رسید از اونجا که منم یه مدته رفتم تو همین خط ها کمی از این مسائل بنویسم که مطالب بلاگم هم غیر کلیشه ای بشن.

 

*********************************************************

 

از نظر من مذاهب و کتاب های آسمانی تلاش های بشریت برای درک مفهوم خدا هستند.کتب آسمانی تعاریف بشر از خدا هستند.کتب آسمانی ادبیات هستند و نه آنچه که واقعا خدا هست .کتب آسمانی از دیدگاه من بیان کننده هدف و مقصود خداوند نیستند،بلکه آن چیزی را بیان میکنند که بشر سعی کرده با ذهن خودش از خدا درک کند.حقیقت در مورد خدا و هدف خدا کاملن روشن است.ما هرگز درک نخواهیم کردش.هرگز.این کلمه هرگز مفهوم و معنای مطلق دارد.خدا(چه باشد و چه نباشد) چیزی نیست که ما درکش کنیم.

 

پیامبرها از دید من انسان های پرهیخته و درستکاری بودند که تلاش کردند خدا را کمی بیشتر از دیگران درک کنند .به کتب آسمانی که نگاه کنید،جای به جای آن اثر دست انسان ها را میبینید.خشونت و تعصب و بی رحمی از سر و روی این کتب می بارد.من واقعن نمی توانم بهفمم!

 

اما آیا تا به حال به بودا فکر کرده اید؟بودا کتاب مقدس نداشته .اگرچه سخنانی به او منصوب است ولی تا جایی که من می دانم از خودش کتابی نداشته.قوانین مذهب بود(اگر بتوان آن را مذهب خواند) سهل و ممتنع هستند.بودا در یک کلام پیروانش را به سوی انسانیت دعوت کرد.مراقبه و مدیتیشن راه های رسیدن به خدا در مذهب بودا هستند.چیزی که من در مورد بودا دوست دارم و می پسندم این است که از کد خبری نیست.کد هایی که بخواهند شخصیت تو را زیر و رو کنند به اسم اینکه باید پاک شوی.سخن بودا واضح و آشکار است.انسان باشید.مراقبه و مدیتیشن گه گاه سخت و طاقت فرسا هستند ولی سختی آنها چیزی نیست که به زور توی کله ات کرده باشند.سختی و طاقت فرسایی شان وقتی که می گذرد تازه می فهمی که چه گامی برداشته ای.راه رستگاری راه آسانی نیست.ولی چیزی که مرا در مورد مذاهب دیگر آزار میدهد کدهای خشن و بی رحم آنهاست.خدایی که اگر سی روز روزه نگیری وعده غل و زنجیر و آتش داغ و هیولا و اژدها به تو می دهد مرا اصلن دلگرم نمی کند.در یوگا و مدیتیشن چله خام گیاه خواری داریم.چهل روز فقط میوه و سبزی نپخته.می گویند چله را امتحان کن و مراقبه کن تا بدانی که چه تاثیری بر تو دارد.اما اگر هم نتوانستی از عذاب و سرب جوشان و غل و زنجیر خبری نیست.در یوگا می گویند هیچ چیز به خدا از سکوت نزدیک تر نیست.برای صحبت با خدا و درک حضورش نیازی نیست به زبانی که بلد نیستی نیایش کنی.کافیست تمام ورودیهای منطقی مغرت را ببندی و بنیشینی تا در درونت حضور خدا حس شود.آسان است؟البته که نه!سالها تمرین و سخت کوشی می خواد.راه رستگاری چنین است.

 

بودا نگفته اگر به چهره کسی که دوستش می داری نگاه کنی سیخ داغ به چشمانت فرو می کنیم.نگفته اگر موهایت را که خود خدا به تو داده در باد رها کنی از تک تک آنها آویخته می شوی.بودا گفته انسان باشید.گناه یعنی چیزی که به دیگران آسیب برساند.(شما را به خدا صحبت از شهوت و انحراف و اینکه برای زن لازم است در حجاب باشد نکنید.یک نگاه به این جامعه داغان و افتضاح بیاندازید و حرفهایتان را قورت بدهید)گناه یعنی چیزی که به نفس انسان آسیب برساند.گناه یعنی هدر دادن وقت و زندگی و لحظه های زندگی.گناه آن نیست که کسی قوزک پایت را ببیند و تو هی حریص تر شوی که آن قوزک پایت را به نمایش بگذاری.

 

ذن ،مدیتیشن ،یوگا و غیره به راحتی می گویند انسان باش.قوانین انسانیت مطلق هستند.دوستان من از اخلاقیات حرف نمی زنم.از انسانیت حرف می زنم که مطلق است.انسانیت را باید درک کرد.باید به سختی در راهش رفت.گاهی باید چهل روز گیاه خوار بود.برای چه؟برای اینکه حس کنیم طبیعت چه چیزها به ما ارزانی داشته.برای لمس مادر زمین.برای یکی شدن با روح جهان.با آنچه که هست.

 

مذهب بودا ،آزادگیست.آشتی با خداست.خدایی که مهربان و فهیم است.خدایی که زورگو و خشن نیست.خدایی که غل و زنجیر ندارد.و البته منطق بودایی مجازات بشر گناه کار را کاملن مشخص کرده.تناسخ.من نمی دانم حقیقت دارد یا نه. و اگر هم حقیقت داشته باشد تا دم مرگ نخواهم دانست.اما تناسخ تنها پاسخ منطقی برای زندگی ما روی این زمین است.منطقی از دیدگاه ما .حتا اگر هم چنین نباشد ،ذهن ما را راهی به منطق خدای گونه نیست.

 

در مطالب بعدی ام از بودا و زندگی او و راه و رسمش خواهم نوشت.

 

پ.ن.یک باری خواستم تو بلاگم مطالب علمی تخیلی بنویسم.ولی در اینباره فعالیت هام به شدت محدود به آکادمی هستند و در واقع نمی تونم انرژیمو جایی بیرون آکادمی بذارم.بنابراین وبلاگم شامل همون چرندیات معمول خواهد بود.ولی هر از چند گاهی سعی می کنم تنوعی داشته باشم.مثل همین که این بالا نوشتم و مطالب بعدی.

 


بر چسب ها: مقاله‌
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٦
 

حتمن هم مفهوم تنهایی را می دانید و هم این کلمه را از زبان اشخاص مختلف می شنوید ،در روزنامه و کتاب و مجله می خوانید و در رادیو  و تلویزیون می شنوید.وقتی می گویم معنای تنهایی را می دانید،منظورم این نیست که تنهایی کلمه ایست با معنا و مفهوم مطلق.بلکه منظورم این است که حتمن آن را برای خودتان معنا کرده اید.مهم نیست از چه قشری هستید.اهل دل هستید یا اهل تجارت.اهل کتاب هستید یا اهل ام تی وی و نرگس.اهل فکر هستید یا اهل میلادنور و آیینه ونک و کافی شاپ جام جم.واقعن مهم نیست اهل کدام دسته باشید،مهم این است که به هر حال لحظاتی در زندگیتان بوده که تنهایی را در عالم خودتان حس کرده اید.قطعن تنهایی اهل دل با اهل تجارت یا اهل فکر یکی نیست.ولی آنچه که هست کلمه ایست که همه ما درکش می کنیم و وقتی یکی می گوید تنهاست ،تنهایی او را با فرهنگ لغات خودمان معنا می کنیم و بعد حس همدردی می کنیم.

تنهایی ابعاد مختلفی دارد.برای خیلی ها تنهایی حسی گذراست.مثلن بعضی ها وقتی معشوقشان به سفر می رود یا مادرشان به یک مهمانی بلند می رود یا وقتی که همه دوستهایشان به نحوی خارج از دسترس هستند،حس می کنند تنها شده اند.

خیلی ها حس می کنند در عقیده و مرام و مکتبشان تنها هستند.یعنی دور و برشان پر از آدم است و هیچوقت هم دلتنگ و چشم انتظار به غروب خورشید  نگاه نمی کنند،اما درونشان چیزی هست که کسی جز خودشان قادر به درکش نیست و به همین دلیل احساس تنهایی می کنند.

 برخی دیگر هستند به ظاهر دوست و آشنا زیاد دارند و دوستان و آشنایان همیشه در دسترس هستند،اما وقتی قصد دارند به جایی بروند و همراهی نیاز دارند،همه کارهای عالم سر دوستان عزیزشان می ریزد و تنها می مانند(این هم از بدشانسی است دیگر!کاریش نمی شود کرد)

اما تنهایی ای هست از همه این تنهایی ها بدتر و غیر قابل تحمل تر.می گویند خداوند در قرآن(شاید هم کتب آسمانی دیگر) گفته ما شما را جفت آفریدیم.مهم نیست که این حرف را خدا زده یا توی دهن خدا گذاشتند،مهم این است که به هر طرف نگاه کنید می بینید همین طور است.انسان ها هم قرار است که جفت باشند.لعنت به من اگر قصدم صحبت از آن عشقی باشد که همه تان معتقدید وجود ندارد!من از عشق حرف نمی زنم.من از جفت آدمی حرف می زنم.همان کسی که قرار است همدم انسان باشد.همان کسی که قرار است وقتی هیچ کس نیست او باشد.حالا وقتی انسانی همدمی ندارد،یعنی وقتی جفتش و آن نیمه دیگرش را ندارد،تنهایی اش عظیم تر و دردناک تر و غیر قابل تحمل تر از هر نوع تنهایی دیگری است.و این تنهایی ،تنهایی معمولی نیست.تنهایی است که باعث شرمندگی و خجالت زدگی می شود.باور کنید!

کسانی که یاری ندارند(اگر این انتخاب به دلخواه خودشان نبوده باشد) از این مسئله شرمسار و خجالت زده می شوند.من نمی دانم کجایش شرمندگی دارد یا خجالت آور است،این را می دانم که وقتی برای اولین بار درکتاب ظهیر کوئلو از مردمی خواندم که تنها هستند و خجالت زده ،با تمام آن مردم احساس همدردی کردم.کوئلو نوشته شرمساری را می شود در چهره هایشان خواند.(نقل به مضمون)همینطور است.

درچنین تنهایی هیچ رهایی و آزادی و بی قید و بندی ای نیست.در این تنهایی حسرت است و اندوه و شرمساری.

اگر می دانید چرا به من هم بگویید.

* * * 

یک توضیح کوچیک بدم بابت پست قبلی ام:

من قصدم توهین به شهرستانی یا ترک یا هر چیز دیگه نبود.من قصدم این نبود بگم که مردم شهر خوبن مردم روستا بد.من حرفم خیلی ساده تر از این حرفها بود.می خواستم بگم اون روستایی ساده دل که تو شعرها و کتاب ها خوندیم دیگه تقریبن وجود نداره.می خواستم بگم مردم روستا هم عین خودمون به طرف حقه بازی و دروغ دلنگ می رن.می خواستم بگم هممون سر و ته یه کرباسیم.

اگه هم از آلودگی نوشتم همینه که هست! اگه منم یه دو ماه به خودم نرسم ممکنه پوز اون زنه رو هم بزنم!بنابراین هدفم انتقاد از اون زنه نبود.از فرهنگ بی فرهنگی و آلودگی بود..و در ضمن لطف کنید دیگه در اینباره نظر ندین!از اونهایی که حرف منو فهمیدن به خصوص ن.باور عزیز واقعن تشکر میکنم.اونها هم که گذاشتن به حساب خودخواهی و گند دماغ بودن من فقط می تونم بهشون بگم همینه که هست!من اینطوریم !از شعار دادن حالم به هم میخوره و هر حقیقتی رو هر چقدر هم که زشت باشه میگم!

 

 

 

 


بر چسب ها:
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱
 

چطور شد که من تهرانی شدم؟

سوال عجیبیست نه؟با این حال هر وقت که از تهران خارج می شوم و می بینیم در شهر ها و روستاهای دیگر هم مردمانی زندگی می کنند این سوال برایم پیش می آید.برایم خیلی عجیب است که چطور از بین این همه شهر و روستامن تهرانی شدم!!!!لابد برای اینکه وقتی به مردم در و دهات می رسم پز بدهم که من تهرانی هستم!

روستا و دهات برای ما شهر نشین ها (خصوصن اگر تهرانی باشیم) به معنای طبیعت و هوای پاک و مزرعه و باغ و مردم ساده دل روستاست.روستا برای ما یعنی آزادی از تکنولوژی دست و پاگیری که در آن غرق شدیم.ده یعنی شیر تازه؛ یعنی گله گوسفند؛ یعنی آواز پرنده؛ یعنی هوای پاک بدون دود ماشین؛یعنی کوچه های خاکی و مغازه های کوچک و ساده؛ده یعنی سادگی یعنی طراوت...

ولی چقدر از این کلمات و جملات شعارگونه به حقیقت نزدیک هستند؟این درست که تهران شهری کثیف و آلوده است با هوای که می گویند آلوده ترین در دنیاست؛اما غیر از این چه؟

به سرعین رفته بودم و دو سه روزی آنجا زندگی کردم و در احوالات مردم روستا دقیق شدم.

من در دهات و روستا کثیفی هایی می بینم که اگر بدتر ازهوای آلوده تهران نیستند؛چندان بهتر از آن هم نیستند..من مردمانی دیده ام کثیف و دوست نداشتی.مردمانی که به هیچ وجه ساده و مهربان و مهمان نواز نیستند.ساده و مهمان نواز که نیستند هیچ؛اگر بفهمند اهل تهرانی تازه آنوقت است که خباثت هایشان را آشکار می بینی..

کافی است یک آدرس بپرسی.از ده نفر که آدرس بگیری ده جواب به تو می دهند و تازه هیچ کدام از آدرس ها هم به مقصد نمی رسند.کافیست بدانند تو از قیمت اجناس خبر نداری؛آنوقت است که همه چیز را با تو دولاپهنا حساب می کنند و یک دل سیر هم بهت می خندند.اینطوری است دیگر!ساده دلی مردمان اهل روستا..

به استخر آب گرم رفتم.یک حوضچه کوچک بود با آبی جوشان که حتا تا مچ پایم را هم نمی توانستم در آن فرو ببرم.دورتا دور استخر دهاتی ها ساده دل!نشسته اند.زن جوانی را می بینیم که موهای پایش از موهای سر من پر پشت تر است و آنوقت با چنان وسواسی به خودش لیف می کشد که  انگار با این کار تبدیل به یک پری زیبا می شود!نگاهش می کنم و فکر می کنم پاکیزه بودن ربطی به شهری و دهاتی ندارد!دهاتی ایرانی یعنی کثیف!صدایی در ذهنم می گوید تو یک شهری مغرور و گند دماغ لعنتی هستی که می خواهی برای خودخواهی هایت توجیه پیدا کنی.ولی منطقم می گوید من اصلن هم خودخواه و گند دماغ نیستم!حقیقت همین است که هست!غرق تماشای زن می شوم!او هم مرا چپ چپ نگاه می کند..ظاهرا همانقدر که موهای پرپشت پاهای او از نظر من چندش آور است؛بدن بی مو و برنزه من هم برای او نفرت انگیز است!آن از مردم کوچه و خیابان.این هم از زن های ساده دل دهاتی!همه اش کثیفی است!!

من شهرم را دوست دارم.تهران کثیف را با هوای آلوده و مردم نامهربانش دوست دارم.من تکنولوژی دست و پا گیر و کامپیوترم را دوست دارم.من هرگز عزم ترک شهر و زندگی در دهات را نخواهم کرد!

من دوست داشتم خانه ای داشتم در یک ده خلوت و زیبا.اما یک ده مجهز و تمیز.مثل مال خارجی ها.مثل همین ها که توی سریال های خارجی نشان می دهند.یک ده کوچک با صد تا خانه تر و تمیز و یک طبیعت پاک!من ده و روستای ایرانی خاک و خلی با مردمان کثیف و خاک و خلی دوست ندارم!

شاید مغرور باشم ولی حداقل با خودم صادقم!

من فکر می کنم کاش فقط طبیعت بود و طبیعت..کاش شهرها بودند و بیرون شهرها طبیعتی بود دست نخورده و سالم.


بر چسب ها:
نظرات ()