نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٤
 

 

آنها بی چهرگان بودند...

بی چهره؛بی حافظه؛بی گذشته و بی آینده در خلا پوچ دنیایشان معلق بودند و حتا نمی دانستند که چهره هم ندارند..

پوچی و تهی بودن فضای پیرامونشان را درک نمی کردند چرا که بصیرت به ایشان عطا نشده بود؛

گم و گیج و تلخ و بی گذشته بودند و از کلمات تهی معنا می آفریدند به این امید که تهی بیکران اطرافشان را پر کنند؛خلایی که نمی توانستند ببیند اما لرزشی در دلهاشان پدید می آورد..

آنها عروسک های خیمه شب بازی؛شب نشینی خدایان بودند..

نمی دانستند حتا آینه ها به آنها دروغ می گویند؛هر چه در آینه می دیدند تصاویری از موجودات دنیای دیگری بود که گنگی و بی چهرگی شان را از ورای قاب آینه به سخره نشسته بودند..بی شک از میان بی شمار رویاهای دروغین که همچون تار و پود قالی در تارهای جهان بافته شده بودند؛آنها شرم آور ترینشان بودند..

هرچه می دیدند دروغ بود؛رنگها؛گلها ؛ پرندگان؛باران ؛بهار؛ حتا چهره های یکدیگر که می دیدند.همه و همه دروغ بود..آنها کور بودند و بی خاطره..چشمهاشان را بسته بودند و توهمی بس عظیم را در ذهن های کوچکشان جای داده بودند..

معلق در میان تهی و بی هیچ گذشته و هیچ آینده ای...

و در این تهی آباد بصیرت یافتن و روشنیدگی چه معنا می تواند داشت؟

از میان خیل عظیم بی چهرگان برخی دست و پا می زدند سیاهی تهوع آور پیرامونشان را در جستجوی خدایی مهربان کاوش کنند..برخی می کوشیدند به روشنیدگی دست یابند..آیا ورای اینهمه گنگی و پوچی روشنی ای در کار بود؟

 


بر چسب ها: سوررئال
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥
 

 

من مرده همه زنده ها بوده ام...

 

 

 

زنجیر تفتیده بدنش را سنگ داغ میفشرد کلاغها برای بردن چشمانش با یکدیگر مسابقه می دادند،آفتاب بند بند بدنش را می سوزاند و گویی قصد داشت خون را از درون رگهایش بخار کند،عذابی بود ورای تحمل هر انسانی...اما او انسان بود..انسان بود؟؟

 

فریاد کشید:خدایا چرا؟مگر چه گناهی کرده ام؟

 

پاسخ آمد:تو گناهکاری..گناهکار..نمی بینی اینهمه هق هق تاریک را؟؟تو گناهکاری..

 

 

مرد روی چهارپایه ایستاده بود،طناب دار بر گردنش بود و لحظاتی چند از عمرش باقی نمانده بود فریاد زد انالحق و هنوز شک داشت که آیا او حق هست یا نه...چند لحظه دیگر زندگی اش با زجر به پایان می رسید،به پایان می رسید؟نه!هنوز تاوان گناهش را نپرداخته بود..آویزان شد..خرد شدن مهره گردنش را حس کرد..نمی توانست نفس بکشد..صدایی در گوشش پیچید..

 

تو گناهکاری...گناهکار..نمی بینی اینهمه ظلم و اینهمه فلاکت را؟تو گناهکاری..

 

 

عیسا بر صلیبش آرام گرفته بود..خورشید غروب می کرد.دست و پایش خونین بود،آسمان هم خونین بود..عیسا وسوسه نشده بود..عیسا سعی کرده بود گناهان انسان را بخرد..سعی کرده بود درس عشق و محبت به آدمیان بدهد..برای خاطر آدمیان بود؟شاید هم برای خاطر خودش بود..فکر کرد بس است دیگر!بس است چند هزار سال دیگر باید با زنجیر به کوه های المپ دوخته شود؟چند هزار سال دیگر به دار آویخته شود؟چند هزار سال دیگر سوزانده شود؟چند هزار سال دیگر مصلوب شود؟؟تا کی تاکی؟؟

 

این کابوس کی تمام می شود؟؟آیا اصلن پایانی بر این قصه متصور بود یا او محکوم بود تا ابد مجازات شود؟؟

 

 

..او تلاش کرده بود تاوان گناهش را بپردازد.هزاران سال است که سعی می کند تاوان گناهش را بپردازد.گاهی یک انقلابی می شود، گاهی پیام آور عشق،گاهی پیام آور صلح..ولی انگار فایده ندارد..

 

همیشه صدای خشمگین پروردگار را می شنود که می گوید تو گناهکاری..گناهکار...انسان اگر در جهل باقی مانده بود شاید که هرگز دست به خون برادرش نمی شست..

 

 

 

 

* * *

 

زندگی سراسر توهمی آکنده از درد است..شاید این من بودم هزاران سال پیش بر کوه های المپ به زنجیر کشیده شدم...شاید تو بودی بر چوبه دار..شاید ما بودیم بر صلیب..کسی چه می داند ..بیداری در این توهم کجاست.آیا کسی می تواند دروغ را  از حقیقت باز شناسد؟پرومته بود که گناه جاودان را مرتکب شد یا حوا؟

 

 

یا من؟

* * *

 

 

من مرده ی تمام زنده ها بوده ام.

 

 

 

 

 

 

 * * * 

در افسانه ها این جگر پرومته است که عقاب می خورد و بعد از نو می روید..منتها نمی دانم چرا در ذهنم اینطور مانده بود که چشمهایش بوده..به هر حال ببخشید..

 

 

 

 


بر چسب ها: بهترین‌های من
نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Bluestar - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٦
 

 

دوستان عزیزی که استاروارز رو ندیدن اگه حوصله ندارین نخونین،ولی سعی کردم طوری بنویسم که قابل درک باشه.امیدوارم موفق بوده باشم.

 

A long time ago in a galaxy far , far away…

 

نمی دانم این عبارت برایتان آشنا هست یا خیر،اما این عبارت باعث می شود حس غریبی در وجودم برانگیخته شود.به نوعی یادآور دوران نوجوانی من است.یادآور خاطرات و رویاهای زمانی است که دیگر چیزی از آن را به یاد ندارم. حتا مطمئن نیستم من بوده ام که آن روزها و شبها را زیسته ام،اما بماند حرفم چیز دیگری است..

 

این عبارت،جمله آغازین هر کدام از اپیزودهای فیلم استاروارز است.حتا اگراین مجموعه  را ندیده باشید،در صورتی که اهل فیلم و سینما باشید می دانید این مجموعه یکی از بحث برانگیز ترین آثار تاریخ سینما بوده است.اینکه راز بحث برانگیزی این مجموعه در چیست،موضوعی است که به هیچ عنوان قصد ندارم درباره اش بحث کنم.مهم این است که استاروارز یک سری فیلم جنجال برانگیز بوده.فیلم راکه سرسری نگاه کنید به نظر هیچ چیز جالبی ندارد.خصوصا اپیزودهای 4 تا 6 که اگر اشتباه نکنم محصول دهه 80 هستند.این سه فیلم با معیارهای امروزی  از جلوه های ویژه به شدت ضعیف برخوردار هستند. با اینحال به نظر من حتا تماشاچیان جوان هم مجذوب این فیلم های قدیمی می شوند.برای مثال خود من وقتی این سه قسمت را دیدم که فیلم هایی با جلوه های ویژه بسیار قوی تر روی پردهای سینما بودند.با اینحال این فیلم مرا مجذوب خود کرد...

 

همانطور که جمله اول فیلم شرح می دهد،ماجراها در زمانی و مکانی دیگر اتفاق می افتند.زمانی است که امپراطوری کهشکانی ای برپاست و مکانش هم واقعا مهم نیست.(چه بسا که همین الان هم در گوشه ای از این جهان بزرگ امپراطوری ای برپا باشد،کسی چه می داند..)

 

خب گفتم اگر فیلم را سرسری نگاه کنید واقعا چیزی ندارد که تماشاچی عام را جذب کند.اما اگر با دقت نگاه کنید،به حرف ها گوش کنید و هسته اصلی داستان را که زیر جنگ های فضایی و رگبار مسلسل ها و صدای انفجارها مخفی شده،با دقت بررسی کنید،دیگر صرفا با یک داستان علمی تخیلی با پرداخت ضعیف روبه رو نیستید.بلکه داستانی را می بینید که دارای مفاهیم اخلاقی و فلسفی عمیق  است.مفاهیم اخلاقی در کنار جنگ و نبردهای کامپیوتری ترکیبی است که شاید یکی از دلایل جذابیت این اثر باشد.اینکه فلسفه فیلم چیست و عناصر داستان چه هستند هم از حوصله اینجا خارج است.درباره استاروارز صدها داستان و کتاب و مقاله نوشته شده است و من هم قصد ندارم فیلم را برای کسانی که ندیده اند معرفی کنم(شرمنده!).من قصد دارم از شخصیت محبوب خودم بنویسم.(اینهمه روده درازی که کردم تازه مقدمه بود!!)

 

و شخصیت محبوب من همانطور که احتمالا آنها که فیلم را دیده اند حدس می زنند کسی نیست به جز آناکین اسکای واکر

 

در اپیزودهای 4 تا 6 که اول ساخته شدند،آناکین را به اسم دارت ویدر می شناسیم،مردی که همیشه زیر نقابی سیاه است و بدنش را هم تن پوشی آهنین در بر گرفته که روی آن ردای سیاهش را به تن می کند.لرد ویدر شیطان کهکشان است،مردی است که با یک اشاره می تواند سیاره ای را به کل نابود کند و حتا ذره ای هم احساس ناراحتی نکند.دارت ویدر تجسم پلیدی و سنگدلی است،با اینحال دارت ویدر جذاب ترین شخصیت فیلم هم هست.بعید می دانم شخصیت مورد علاقه کسی لوک یا لیا بوده باشد.از دیدگاه من چیزی که شخصیت ویدر را جذاب می کند،قدرت است.او یک موجود ملعون و ضعیف نیست،لرد ویدر علاوه بر اینکه تجسم سنگدلی و پلیدی است،تجسم قدرت و درایت نیز هست.شاید قدرت در کنار بی رحمی ترکیبی جذاب باشد.(همانطور که سائورون در ارباب حلقه ها هست)اما در اخر اپیزود 6 چهره بی نقاب ویدر را می بینیم.پیرمردی سالخورده که می توانست رئوف و خوش قلب باشد. یک شوالیه جدای که به طرف روشن نیرو باز می گردد تا مهر پایانی باشد بر حکومت تاریکی.و عجب آنکه این بی منطقی محض،از دید تماشاچی کاملا پذیرفته است.بی منطقی در این است که چطور چهره شیطانی کهکشان ناگهان اینطور تغییر می کند،کسی که مسئول مرگ میلیون ها موجود زنده و هوشمند بوده،ناگهان متحول شده و تاریکی را از بین می برد(شاید من دوست دارم فکر کنم کمی شبیه به  همان قضیه بخشوده شدن فاوست است.ما این نوع کلیشه ها را دوست داریم.)دارت ویدر وقتی که نقابش را بر می دارد،می تواند یک جدای پیر و خردمند باشد.انگار که تمام هیبت شیطانی اش به آن ماسک آهنین بود که ادامه حیات را برایش ممکن می ساخت.

 

با ساخته شدن اپیزودهای 1 تا 3 بعدی دیگر از زندگی دارت ویدر را می بینیم.در فیلم یک دارت ویدر،آناکین اسکای واکر هشت ساله است.پسری که بدون پدرمتولده شده(باز هم یک اشاره عجیب و غریب مذهبی !یا شاید هم من دوست دارم اینطور فکر کنم) و بهترین خلبان سیاره اش است.(مهارت او در راندن نوعی خودرو پرنده است که نزدیک به زمین پرواز می کند،راستش را بخواهید اسمش یادم نیست)آناکین طی یک سری ماجراها با اوبی وان کنوبی آشنا می شود که او را با سنت جدای آشنا می سازد و او را به معبد جدای ها می برد.اما آینده او مبهم است...

 

جدای ها شوالیه هایی تارک دنیا هستند.لازم است از هر احساسی بر حذر باشند تا هرگز آلوده نشوند.یک جدای به هیچ وجه نباید به هیچ احساسی اجازه دهد بر او مسلط شود،آن احساس هر چه که می خواهد باشد.عشق باشد یا خشم.!بله جدای ها اجازه ندارند عاشق شوند.اما آناکین عاشق می شود.

 

آناکین اسکای واکر علی رغم سنت جدای ها عاشق می شود،و همین باعث سقوط او(یا هبوط؟!) و کشیده شدنش به طرف تاریک نیرو می شود. و با اینحال همین ها باعث شد من بیشتر جذب این شخصیت شوم.درست همانطور که دارت ویدر پلید وشیطانی جذاب بود،آناکین اسکای واکر نیز علی رغم سستی و سقوطش جذاب است.دلیل این جذابیت برای من در یک چیز خلاصه می شود،آناکین قابل درک است.با اینکه در مکانی و زمانی دیگر زندگی می کند،انسانی است که رنج و عذابش و حتا گناهش قابل درک است.باور ندارم که عشق مسبب سقوط او به تاریکی بوده باشد.آناکین سقوط کرد به خاطر ترسش.ترس از دست دادن.مگر این همان چیزی نیست که همه ما در زندگیمان به خاطرش بارها و بارها سقوط می کنیم.از خویشتن خویش سقوی می کنیم چون می ترسیم از دست بدهیم.

 

جدالی که درون آناکین برپاست،جدای است قابل درک.تلاش می کند به همرزمانش خیانت نکند از طرفی نمی تواند با کابوس از دست دادن عشق اش کنار بیاید.با اینحال او را از دست می دهد،دقیقا به خاطر انتخاب خودش.این هم همان کلیشه زندگی ماست.انتخاب های غلط م است که تراژدی های زندگیمان را شکل می دهد..اگر آناکین نترسیده بود و به خاطر نجات دادن عشقش به طرف تاریک نیرو نرفته بود،او را از دست نمی داد.ضعف و ترس او این تراژدی را شکل دادند.ضعف ها و ترس های ما هستند که تراژدی ها ما را می سازند.

 

اگرچه در دنیای واقعی ما نیرو(FORCE) وجود ندارد.با اینحال خوبی و بدی همان روشنی و تاریکی هستند.مرز بین این دو به اندازه همان یک لحظه شک ما باریک است.همان لحظه که آناکین مستر ویندو را کشت و دانست که راه برگشتی ندارد.برای بسیاری از ما هم همین است.شعار دادن راحت است،ولی بسیار از اوقات وقتی که آبی ریخت دیگر نمی توان به جوی بازش گرداند..(گیرم که آب رفته به جوی بازگردد،با آبروی رفته چه می کنید؟)

 

آناکین را دوست داشتم نه به خاطر اینکه شخصیت منفی و پلید داستان شد،به خاطر اینکه با او به شدت همزادپنداری داشتم.می دانستم اگر جای او بودم همینطور سقوط می کردم.می دانستم نمی توانم آینده را ببینم.و معتقدم یودا در سقوط آناکین نقش داشت.همانطور که خیلی ها در اطراف ما هستند که می بینند سقوط می کنیم اما دستمان را نمی گیرند و به جایش پند و اندرزهای بی فایده می دهند.

 

* * *

 

نظر شخصی:با اون سوختن و تیکه تیکه شدن آناکین اصلا موافق نبودم.خیلی ظلم بود.!بن کنوبی بی رحم!اگه اون کارو نمی کرد شاید اینطوری نمی شد...!!

 

* * *

 

خب ببخشید که مطلب طولانی شد.خیلی دوست داشتم از فیلم مورد علاقه ام و دلیل علاقه ام بنویسم.اگر غلط املایی و نگارشی دارد به بزرگواری خودتان ببخشید ،حوصله بازخوانی ندارم.

 

پ.ن. واسه دیگرون یک کلیشه است،واسه من قصه اندوه بار زندگی.همیشه همین است.کلیشه های دردناک ما از دید دیگران یا داستان هایی شاعرانه هستند درخورد تشویق یا هزلیاتی هستند که حتا سزوار نقد هم نیستند...

 


بر چسب ها: معرفی فیلم
نظرات ()